پايان نامه

روش‌شناسی تفسیر قرآن کریم از دیدگاه امام علی(عليه‌السلام)

از آنجايي كه ميان مفسران اسلامي پيرامون تفسير قرآن كريم روش‌ها و گرايش‌هاي متعدد به چشم مي‌شود، سؤال اصلي اين است كه امام علي(ع) با چه روش يا روش‌هايي قرآن كريم را تفسير كرده است؟

در ذيل سؤال اصلي، به اين سؤالات نيز پاسخ بايد داد:

1ـ در تفسير قرآن كريم چه روش‌هايي وجود دارد؟

2ـ تفاوت ميان روش و گرايش در چيست؟

3ـ اهل بيت(ع) چه جايگاهي در تفسير قرآن كريم دارند؟

4ـ حجيت قول معصومان در تفسير قرآن كريم چگونه است؟

5ـ روش تفسيري امام علي(ع) كه از منابع تفسيري و روايي ـ اعم از منابع شيعي و اهل سنت ـ به‌دست مي‌آيد، كدام است؟

6ـ امام علي(ع) از چه منابعي در تفسير قرآن كريم استفاده كرده است؟

سابقه و ضرورت اين موضوع را اينگونه يافتم:

در نگاه اوليه پيرامون اين موضوع كتاب‌ها، مقالات و پايان‌نامه‌هاي فراوان به چشم مي‌خورد، ليكن بعد از مراجعه به اين منابع و مطالعة آنها به‌دست مي‌آيد كه اين تحقيقات در يكي از قالب‌هاي زير قرار مي‌گيرد:

1ـ بيان روش تفسيري اهل‌بيت(ع) به‌طور كلي.

2ـ بيان روش تفسيري امام علي(ع) به صورت ناقص. مثلاً بيان روش در نهج البلاغه، يا فقط در منابع شيعه، يا فقط در منابع اهل سنت.

3ـ جمع‌آوري تمام سخنان امام علي(ع) به عنوان «موسوعه = دانش‌نامه» بدون درنظر گرفتن و پيدا كردن روش تفسيري حضرت.

4ـ در كتاب‌هاي تفسيري كه از روايات تفسيري امام علي(ع) استفاده شده، روشي را براي ما ارائه نمي‌كند؛ زيرا در كنار تعدادي از روايات تفسيري از صحابة رسول خدا(ص) ، روايتي هم از امام علي(ع) صرفاً به عنوان يك ديدگاه در كنار ديگر ديدگاه‌ها مطرح شده است.

5ـ تعداد اندكي از تحقيقات كه سعي بر جامع بودن تحقيق داشته اما مواردي از قلم تحقيق و بررسي نويسنده افتاده است كه در نهايت منجر به نقصان تحقيق و پژوهشِ آنان شده است.

آنچه تحقيق پيرامون اين موضوع را ضروري مي‌نماياند، اين است كه:

اولاً فقط روش تفسيري امام علي(ع) استخراج گردد؛

ثانياً به صورت كامل و جامع به همة منابعي كه از امام علي(ع) به ما رسيده ـ اعم از نهج البلاغه، كتاب‌هاي روايي و تفسيري شيعه و اهل سنت ـ مراجعه شود و روش مورد نظر استخراج گردد.

ثالثاً روش‌هايي كه اَحياناً در بيان امام علي(ع) نيامده ولي در لسانِ مفسران رايج است در بوتة نقد و بررسي گذاشته شود تا بهترين و كامل‌ترين روش تفسيري براي قرآن‌پژوهان از بيانات امام علي(ع) الگوي كار و تحقيق قرار گيرد.

نگاهي به سحر و جادو از ديدگاه قرآن

نگاهي به سحر و جادو از ديدگاه قرآن

احمد رضوي

چكيده: نوشتاری كه پيشرو داريد، تحقیقی است درباره مسألة سحر. از آنجا كه بسیاری از مردم، حتّی از اهل علم نیز سحر را امری موهوم و پنداری خرافاتی تلقّی می‌كنند، به نظر می‌رسد پژوهشي از این گونه مباحث می‌تواند در زدودن ابهام‌های موجود در این باره مؤثر باشد. بنابراین، نويسنده تلاش كرده است در این نوشتار، رویكرد قرآن به مسألة سحر، با لحاظ نقطه نظرات تفسیری مورد بررسی قرار دهد.

مسائلی همچون تاریخچة سحر، خاستگاه آن‌، ماهیّت سحر و نوع استخدام آن توسط بشر، جایز یا ممنوع بودن‌ِ استفاده از آن از نظر قرآن و پاره‌ای شبهات مربوط بدان از جمله مواردی است كه در این مقاله بيان شده است.

كليدواژگان: سحر، جادو، علوم غريبه، خارق‌العاده، معجزه و كرامت.

مقدمه: خداوند متعال جهان هستي را به گونه‌هاي مختلف آفريده است. از جمله: جهاني كه از ماده در آن، خبري نيست و همة آن جهان، مجرد از ماده و نيازهاي مادي است؛ مثل جهان ملائك، ارواح و... ؛ جهاني كه از ماده هست و مملوّ از نيازهاي مادي؛ مثل جهان طبيعت دنيا؛ و گونة سومي كه از آفرينش خداوند بوجود آمده، جهاني است كه مخلوطي از مجرد و ماده است؛ مثل جهان برزخ.

انسان در جهان ماده قبل از تجربه و آموختن علوم به اين نتيجه رسيده است كه ميان اتفاقات اين جهان، قاعدة علت و معلول حاكم است؛ يعني آب علت رفع تشنگي است و خواب علت رفع خستگي و... اين اتفاقات كاملاً عادي و طبيعي است به حدي كه يك كودك دو ساله از ديدن چنين اتفاقاتي تعجب نمي‌كند و برايش قابل درك است. اما گاه در اين جهان طبيعت اتفاقاتي مي‌افتد كه از انتظار مردم بدور است؛ لذا اين اتفاقات را جزو خارق‌العاده‌ها مي‌شمارند. مثلاً يكباره آب دريا از حركت ساكن شود، و يا مرده‌اي زنده گردد، و يا خورشيد برخلاف حركت طبيعي خود (از مشرق به مغرب) حركت كند، و يا فردي روي آب دريا راه برود بدون اينكه در آب فرو رود و... .

به نظر رسيد، پيرامون اين مبحث، تحقيق مختصري در حدّ نياز فصلنامه به انجام برسد مفيد خواهد بود. لذا به بررسي اين مسأله پرداخته و آيات قرآن، روايات و ديدگاه‌هاي دانشمندان اسلامي را مورد مطالعه قرار داديم. اين بحث به حدي گسترده و جذّاب است كه مي‌طلبد يك يا چند جلد كتاب در اين باره نوشت. اين مختصر نوشتار، تقديم خوانندگان عزيز تا شايد زمينة مطالعة بيشتر را برايشان فراهم آورد.

واژه‌شناسي: وقتي انسان به منابع مختلف مراجعه مي‌كند تا بحث سحر و جادو را پيگيري نمايد، به چند واژه بر مي‌خورد كه برخي با يكديگر مترادف‌اند و برخي ديگر، متفاوت. اين مترادف بودن يا متفاوت بودن واژگان گاه به وضع و استعمال لغوي بر مي‌گردد و گاه به ديدگاه و نظر نويسندة آن مطلب و در برخي موارد واژگان فارسي و عربي استعمال مي‌شوند. به هر حال، واژگاني از اين قبيل: معجزه، كرامت، استجابت دعا، چشم‌زخم، تلقين، طلسم، سحر، جادو، كهانت، شعبده و... . از ميان اين واژگان، سه واژه بسيار مهم و كليدي است كه تقريباً ديگر واژگان را در خود دارد، به همين جهت به همين سه واژه مي‌پردازيم:

1. معجزه: امر خارق‌العاده‌اى است كه با ارادة خداى متعال، به غير از راه تعليم و تعلّم، از شخص مدّعى نبوت، مطابق خواست و اراده‌اش ظاهر شود و نشانة صدق ادعاى وى باشد.

اين تعريف داراي چند قيد بسيار مهم است:

الف: معجزه، امر خارق‌العاده است نه امري كه هر روز بارها اتفاق مي‌افتد و براي مردم بسيار طبيعي جلوه مي‌كند.

ب: معجزه از راه تعليم و تعلّم حاصل نمي‌شود.

ج: معجزه، از شخصي صادر مي‌شود كه پيامبر خدا باشد نه كسي كه پيامبر نيست و صرفاً ادعاي نبوت كرده است.

د: معجزه بايد مطابق خواست خود پيامبر و مطابق طلب مردم صورت گيرد؛ يعني كسي اراده كند كه آب چاه زياد شود، اما متوجه شوند كه آب چاه خشكيده است، اين معجزه نخواهد بود؛ زيرا نشانة صدق او نمي‌تواند باشد.

2. كرامت: امر خارق‌العاده‌اي است كه با ارادة خداي متعال، به غير از راه تعليم و تعلّم، از شخص متّقي و پرهيزكار، مطابق خواست و اراده‌اش ظاهر شود. نوعاً كرامت به كارهايي كه از ائمة معصومين و علماي وارستة دين صادر مي‌شود، مي‌گويند.

3. سحر: در برخي از كتاب‌ها براي سحر دو معنا آمده است:

1ـ به معناى خدعه، نيرنگ، شعبده و تردستى و به تعبير «قاموس اللغه» سحر يعنى خدعه كردن.

2ـ «كُلُّ ما لطف و دق»؛ آنچه عوامل آن نامرئى و مرموز باشد.

در مفردات راغب ـ كه مخصوص واژه‏هاى قرآن است ـ به سه معنا اشاره شده:

1ـ خدعه و خيالات بدون حقيقت و واقعيت، همانند شعبده و تردستى.

2ـ جلب شيطان‌ها از راه‌هاى خاصى و كمك گرفتن از آنان.

3ـ ممكن است با وسائلى ماهيت و شكل اشخاص و موجودات را تغيير داد، مثلاً انسان را به وسيله آن به صورت حيوانى در آورد، ولى اين، نوعي خيال و پندارى بيش نيست و واقعيت ندارد.[1]

شيخ انصاري در «مكاسب محرمه، بحث شعبده» به نقل از شهيد اول در اين باره آورده است:

1ـ سحر كلامي است كه به زبان جاري كنند (اورادي كه مفهوم نباشد) ؛

2ـ يا چيزي كه بنويسند؛

3ـ يا نوشته‌اي كه به همراه دارند؛

4ـ يا اورادي كه بخوانند و بر ريسماني بدمند و سپس گره بزنند؛

5ـ قسم بدهند (به موجوداتي مثل جن يا شياطين يا ملك قسم كه فلان كار را بر ايشان انجام دهند) ؛

6 ـ يا بُخور دهند (دود بدهند) ؛

7ـ يا تصوير و مجسمه درست كنند (ساحر، تصوير يا مجسمه‌اي از شخص مسحور درست كند، سوزن در آن فرو برد يا با چاقو قسمتي از آن را ببرد كه با اين كار ضرري جسمي بر شخص مسحور وارد مي‌كند) ؛

8 ـ يا با تصفيه نفس (ساحر با رياضات غير شرعي مثل اعمالي كه مرتاض‌هاي هندي انجام مي‌دهند) بتواند به صِرف اراده كارهايي انجام دهند؛

9ـ يا با استخدام ملائكه يا جنيان يا شياطين به كشف اشياي گم شده يا مسروقه و علاج امراض بپردازند و به وسيله آنها در بدن يا قلب يا عقل مسحور تأثير بگذارند.[2]

حال با بيان معاني سحر و جادو به اين نكته پي مي‌بريد كه معاني سحر حول محور خدعه، نيرنگ و فريب مي‌چرخد كه اين معاني عبارتند از:

1ـ شعبده بازي، تردستي، چشم‌بندي؛

2ـ اغفال كردن، خدعه، نيرنگ و فريفتن و حيلة دروغين به كار بردن؛

3ـ خيال و پندار موهوم؛

4ـ به كارگيري عوامل مرموز و نامرئي در جلب شياطين جنّ و انس؛

5 ـ تصرف در طبيعت از طريق اوراد و افسون‌ها و طلسم‌هاي شيطاني؛

6ـ فساد و تباهي؛

7 ـ ديوانگي.[3]

سحر، دانش عجيب و تأثيرگذاري است كه از خانوادة خارق‌العاده‌هاست، هرچند دو خصوصيت در آن لحاظ شده است: اولاً آموختني است و ثانياً شخص جادوگر و مرتكب عمل جادوئي آخرين شخصي نيست كه توانسته با توجهات و تلقينات شيطاني تصرف كند بلكه اشخاص ديگري هم با تعليم مي‌توانند مانند او انجام دهند؛ و جادوگر شخصي است كه تحت تعليم اين علم قرار گرفته و با الهامات، توجهات، اوراد و طلسم‌هاي شيطاني اقدام به امور خارق‌العاده كند؛ چراكه درجة اعتبار اين اعمال از معجزه و كرامت ـ كه خداوند به بندگان صالح و برگزيدة خود عطا مي‌كند ـ تفاوت دارد و بسيار پايين‌تر و محدودتر است.

تفاوت معجزه، كرامت و سحر: دربارة فرق ميان معجزه، كرامت و سحر مطالبي بيان شده و برخي از دانشمندان اسلامي با عباراتي اين فرق را بيان كرده‌اند و ما نيز چند نمونه از اين تفاوت‌ها را بيان مي‌كنيم.

· فرق بين سحر و معجزه و كرامت در اين است كه سحر به كمك اقوال و افعالِ ساحر انجام مي‌شود، ولي كرامت غالباً به صورت غير منتظره انجام مي‌گيرد. معجزه هم در مقام تحدّي براي پيامبر صورت مي‌پذيرد.

· سحر از فرد فاسق ظاهر مي‌شود، ولي كرامت و معجزه هرگز از فاسق ظاهر نمي‌شود.

· معجزه، از فردي صادق صادر مي‌شود كه كار خارق‌العاده را با ادّعاي نبوّت انجام دهد و معجزه را شاهد صدق سخنان خود بياورد. كرامت از فردي صادق صادر مي‌شود كه كار خارق‌العاده را بدون ادّعاي نبوّت انجام دهد و اين كار خارق‌العاده، دليلي بر مقام و منزلت معنوي آن فرد شمرده مي‌شود؛ مثلاً برخي از كارهايي كه ائمة معصومين(ع) و يا برخي از علماي زاهد و پارساي دين انجام مي‌دادند. معجزه و كرامت، واقعيتي داراي اثر است؛ مثلاً شتر حضرت صالح، مدت‌ها زندگي مي‌كرد، آب مي‌نوشيد، راه مي‌رفت، خون در بدنش جريان داشت و در نهايت نيز كشته شد. به عبارتي، اين شتر با ديگر شتراني كه از مادر زاده مي‌شوند، هيچ گونه تفاوتي نداشت. يا شيري كه به دستور امام حسن عسكري(ع) از تصوير روي ديوار پريد و فردي را مجروح كرد. اما سحر نمي‌تواند واقعيت را تغيير دهد بلكه چند لحظه‌اي ارادة ساحر بر شيء اثر مي‌گذارد و آن شيء را دگرگون جلوه مي‌دهد درحالي‌كه به صِرف برطرف شدن ارادة ساحر، آن شيء به حالت اولي بر مي‌گردد؛ مثلاً ساحر با ارادة قوي خود، ريسماني را به گونة مار جلوه مي‌دهد اما آن مار، نمي‌تواند چيزي را بخورد يا نيش بزند و يا جريان خون در بدن راه داشته باشد. به همين جهت، هنگامي كه ساحران فرعون ديدند مار حضرت موسي، ديگر مارها را خورد و بلعيد، به حضرت موسي ايمان آوردند و فهميدند كه كار موسي سحر نيست بلكه معجزه است.

· سحر اظهار امر خارق‌العاده از فرد خبيث و پليد در انجام اعمال مخصوصي است كه نيازمند يادگيري مي‌باشد و از اين دو نظر، از معجزه و كرامت جدا مي‌شود و به زمان و مكان و شرايط خاصي اختصاص مي‌يابد، درحالي‌كه معجزه و كرامت به زمان و مكان خاصي بستگي ندارد.[4]

تاریخچة سحر: قبل از پرداختن به حقيقت سحر و جادو، بهتر است در ابتدا عامل پیدایش سحر و جادو را مورد بررسی قرار دهیم و بعد پيرامون تاريخچة سحر و جادو سخن برانيم.

فرهنگ جادو از هنگامی به وجود آمد كه بشر خواص گیاهان را یكی پس از دیگری كشف كرده و دانشِ اثرات مفید و مضر گیاهان پیدا شد و ادامه یافت. انواع گیاهان كه گاه موجب بیماری و گاه آرامش و درمان دردها و گاهی باعث مرگ انسان می‌شده؛ این امكان را به گياه‌شناسان داد تا با تهیه مواد سمّی، مخدّر و یا نیروبخش از گیاهان گوناگون، در دنیای بهتری زندگی كنند.

همین كشف آثار گیاهان، نخستین عامل پیدایش جادوگری و سحر شد؛ زيرا با تركيب گياهان مختلف روند طبيعي زندگي افراد را از جهت جسماني و روحاني تغيير مي‌دادند. این فرهنگ از نظم و قوانین طبیعی اشیا الهام گرفته بود؛ مثلاً از علایم و نشانه‌هایی كه در اشیا به‌ویژه در گیاهان دیده بودند، به صورت زبان جادوگری استفاده مي‌كردند.

در اينكه سحر از چه زمانی در میان بشر پدیدار شد و چه كسي آن را به ديگران انتقال داد، نظرات فراوان داده شده كه هيچ كدام قانع كننده نيست اما آن نظري كه بيشتر با ظاهر آيات قرآني سازگار است اين است كه آغاز پیدایش سحر ـ به صورت علمي منسجم و دانشي كه از استاد به شاگر انتقال پيدا مي‌كرد ـ به زمان حضرت سلیمان‌(ع‌) برمی‌گردد و خاستگاه آن، قوم یهود می‌باشد، گرچه قبل از حضرت سليمان نيز سحر و جادو ميان يهوديان رواج داشته است؛ مثلاً ساحران فرعون در زمان حضرت موسي. اما آن زمان به صورت دانشي منسجم درنيامده بود. سخن اين است كه آیا حضرت سلیمان خود با فن سحر آشنا بودند؟ یا آنگونه كه یهوديان معتقدند، مخترع و مبدع این فن واقعاً سلیمان‌(ع‌) بود؟ جاي بحث و بررسي دارد.

سحر در میان یهود امری متداول بود و آن را به سلیمان‌‌(ع‌) نسبت می‌دادند، چون اینگونه می‌پنداشتند كه سلیمان‌(ع‌) آن سلطنت و مُلك شگفت‌انگیز را، و آن تسخیر جن و انس و وحش و طیر را، و آن كارهای عجیب و غریب و خوارقی كه می‌كرد، به وسیله سحر انجام می‌داد.[5]

سؤالی كه اینجا مطرح می‌شود این است كه آیا پیش از حضرت سلیمان، مردم، شناختی از سحر داشته‌اند یا خیر؟

قرآن كریم به وجود سحر پیش از زمان حضرت سلیمان‌(ع‌) به شكل فنی مدوّن و رایج‌، اشاره‌ای ندارد، گرچه یكی از حربه‌های تخریب و اهرم‌های فشار دشمنان انبیا(ع‌) در طول تاریخ اتهام «مجنون بودن‌» یا همان جن‌زدگی بیان می‌كند كه به نظر می‌رسد حتّی حضرت نوح‌‌(ع‌) هم از طرف مخالفان، بدان متّهم شده بود: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ»[6]

به هرحال یهودیان منشأ سحر خود را منحصراً سلیمان‌(ع) نمی‌دانستند، بلكه معتقد بودند بخشی از آموزه‌های‌ِ مربوط به سحر خود را از دو فرشتة هاروت و ماروت فرا گرفته‌اند: «وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشَّيَاطِينُ عَلَي مُلْكِ سُلَيَمانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمانُ... وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ...».[7] مي‌دانيم كه اين قضيه نيز در زمان حضرت سليمان اتفاق افتاد.

اما قرآن كریم ادعای یهودیان را درباره منشأ تعلیمات سحری آنان رد كرده مي‌كند. آنچه سلیمان انجام مي‌داد، به وسيلة سحر و جادو نبود؛ زيرا سحر و جادو نوعي كفر به خداست كه حضرت سليمان كافر نبود «وَمَا كَفَرَ سُلَيْمانُ». اين آيه ـ كه تنها آيه‌اي است در قرآن پيرامون اين موضوع ـ از پيچيدگي و نظرات مختلف تفسيري فراوان برخوردار است به حدي كه علاّمة طباطبايي در تفسير الميزان ذيل همين آيه اختلافات متعدد تفسیری را محاسبه كرده و به اين نتيجه رسيده است كه یك میلیون و دویست و شصت هزار احتمال در تفسير اين آيه وجود دارد كه اين، از عجائب نظم قرآن است. ايشان مطلب را اين گونه بيان كرده است:

به خدا سوگند، این مطلب از عجائب نظم قرآن است كه یك آیه‌اش با مذاهب و احتمال‌هایی می‌سازد كه عددش حیرت‌انگیز و محیّر العقول است و در عین حال كلام همچنان بر حُسن و زیبایی خود متّكی است و به زیباترین حُسنی آراسته است، و خدشه‌ای به فصاحت و بلاغتش وارد نمی‌گردد.[8]

به نظر مي‌رسد با توجه به پیچیدگی موجود در ساختار لفظی و معنوی آیه می‌توان رویكردی زیباشناسانه به آیه داشت و آن، این است كه چه بسا این پیچیدگی و فراز و فرودهای آیه بی‌ارتباط با ماهیّت سحر و پیچیدگی‌های موجود در آن نباشد، به این معنا كه آیه متكفّل توضیح و تبیین یك واقعیّت غیر حقیقی و ناروشن می‌باشد و این ابهام معنایی حقیقت سحر در قالب ساختاری پیچیده و تأمل برانگیز شده تا ذهن خواننده و فكر او از یك طرف آمادگی درك آن معنا را پیدا كرده و از طرفی دریابد كه ماهیّت سحر همچون مسائل عادّی و روزمرّه نیست كه ساده، روشن و زودفهم باشد.

سحر و جادو چيست؟ سحر در اصل به معنای هركار و هرچیزی است كه مأخذ و مصدر آن، مخفی و پنهان باشد ولی در زبان روزمره به اعمال خارق‌العاده‌ای گویند كه با استفاده از وسایل مختلف انجام می‌شود و‌آثاری از خود در وجود انسان‌ها بجا می‌گذارد.

در اينكه آيا سحر واقعيت دارد يا جزو خرافات مي‌باشد، بين علماي اسلام اختلاف نظر وجود دارد، و دو نظرية مشهور بيان شده است:

الف: برخي از علماي اسلام سحر را صِرف خرافات مي‌دانند و به آيه 66 سوره مباركه «طه»، «فَإذَا حِبالُهُم و عِصِّیُهُم یُخیّلُ إليهِ مِن سِحرهم اَنّها تَسعي»، يا آيه 116 سوره اعراف «فَلّما اَلقَوا سَحروا أعينَ النَّاسِ و استَرهبوهم و جاؤوا» استدلال می‌كنند. از جمله:

1. ابوجعفر استرآبادي مي‌گويد: سحر حقيقت ندارد، بلكه صرف تخيل و شعبده و چشم‌بندي است.

2. علاّمه حلّي در حقيقت داشتن سحر ترديد كرده است.

3. مرحوم مجلسي مي‌گويد: بيشتر علما بر اين عقيده‌اند كه سحر از خرافات است، اما اينكه چرا اثر مي‌كند و هيچ كس منكر اثر سحر نيست، در مقام توجيه اثر سحر گفته‌اند: اگر مسحور بداند كه دربارة او سحر كرده‌اند، توهّم مسحور شدن باعث مي‌شود كه اثر سحر در او ظاهر شود، مثل تلقين به مريض. اما اگر اصلاً نداند كه دربارة او سحر كرده‌اند، در اين خصوص با آنكه هيچ يك از علما منكر اين نوع اثر نشده‌اند، ولي هيچگونه توجيهي براي آن ندارند، مگر آنكه بگوييم اين اعمال بر اثر استخدام جنّ و شياطين عليه شخص مسحور انجام مي‌شود.

توضيح: آنان‌كه مي‌گويند سحر از خرافات است به ماجراي حضرت موسي(ع) و ساحران استدلال مي‌كنند كه قرآن و احاديث در تفسير اين آيات مي‌گويند: در حقيقت، چيزي ايجاد نشده بود، بلكه آنها با شگردهاي خاصي چشم‌بندي كرده بودند، به گونه‌اي كه مردم خيال مي‌كردند كه آن نخ‌ها و ريسمان‌ها به صورت مار واقعي درآمده است!

ب: برخي ديگر، قايلند به اينكه سحر واقعي است و به آية 102 و 103 سورة بقره استدلال مي‌نمايند. از جمله:

1. شيخ طوسي در كتاب الخلاف مي‌نويسد: نزد بيشتر علما از جمله: ابوحنيفه و اصحابش و مالك و شافعي سحر حقيقت دارد و با جادو مي‌توان كسي را كُشت يا مريض كرد يا دستش را فلج نمود يا بين زن و مرد تفرقه انداخت و چه بسا اتفاق مي‌افتد كه فردي در عراق، شخصي را در خراسان سحر كرده، او را بكشد.

2. علامه طباطبايي مي‌نويسد: دربارة تأثير اراده در افعال خارق العاده، سحر، كهانت و احضار ارواح جاي هيچ ترديد نيست كه برخلاف عادت جاريه، افعالي خارق العاده وجود دارد، حال يا خود ما آن را به چشم ديده‌ايم، و يا آنكه بطور متواتر از ديگران شنيده و يقين پيدا كرده‏ايم، و بسيار كم هستند كساني كه از افعال خارق العاده چيزي ـ كم يا زياد ـ نديده و نشنيده باشند، و بسياري از اين كارها از كساني سر مي‏زند كه با اعتياد و تمرين، نيروي انجام آن را يافته‏اند، مثلاً مي‌توانند زهر كشنده را بخورند و يا بار سنگين و خارج از طاقت يك انسان عادي را بردارند، و يا روي طنابي كه خود در دو طرف بلندي بسته‏اند راه بروند، و يا امثال اينگونه خوارق عادت و بسياري ديگر از آنها اعمالي است كه بر اسباب طبيعي و پنهان از حس و درك مردم متّكي است، و خلاصه صاحب عمل به اسبابي دست مي‏زند كه ديگران آن اسباب را نشناخته‏اند، مانند كسي كه داخل آتش مي‌شود و نمي‌سوزد، به خاطر اينكه داروي طلق به خود ماليده، و يا نامه‏اي مي‌نويسد كه غير خودش كسي خطوط آن را نمي‏بيند، چون با چيزي نوشته كه جز در هنگام برخورد آن به آتش خطوطش ظاهر نمي‌شود.[9]

توضيح: آنان‌كه مي‌گويند سحر واقعيت دارد، به موارد تجربي در جامعه استناد مي‌كنند كه مكرر ديده شده است بر اثر سحر، محبتي از شخصي در دل ديگري ايجاد شده يا زن و شوهري صميمي بر اثر سحر از هم جدا گشته‌اند و يا چيزهایي سرقت شده و گم گشته پيدا مي‌شوند.

همه اينها افعالي هستند كه مستند به اسباب عادي مي‌باشند، چيزي كه هست ما سببيت آن اسباب را نشناخته‏ايم، و بدين جهت پوشيده از حس ما است، و يا براي ما غير مقدور است.

در اين ميان افعال خارق‌العاده ديگري است كه مستند به هيچ سبب از اسباب طبيعي و عادي نيست، مانند خبر دادن از غيب به‌ويژة آنچه مربوط به آينده است، و نيز مانند ايجاد محبت و دشمني و گشودن گره‏ها، و گره زدن گشوده‏ها، و به خواب بردن، و يا بيمار كردن، و يا احضار و حركت دادن اشيا با اراده و از اين قبيل كارهايي كه مرتاض‏ها انجام مي‌دهند كه به هيچ وجه قابل انكار هم نيست، يا خودمان بعضي از آنها را ديده‏ايم، و يا براي ما آنقدر نقل كرده‏اند كه ديگر قابل انكار نيست.

در همين عصر حاضر از اين مرتاضان هندي و ايراني و غربي جماعتي هستند، كه انواعي از اينگونه كارهاي خارق العاده را انجام مي‌دهند، و اينگونه كارها هرچند سبب مادي و طبيعي ندارند، و لكن اگر به‌طور كامل در طريقه انجام رياضت‏هايي كه قدرت بر اين خوارق را به آدمي مي‏دهد، دقت و تأمّل كنيم، و نيز تجارب علني و اراده اينگونه افراد را در نظر بگيريم، براي ما معلوم مي‌شود كه: اينگونه كارها با همة اختلافي كه در نوع آنهاست، مستند به قوّت اراده، و شدت ايمان به تأثير اراده است؛ زيرا اراده تابع علم و ايمان قبلي است، هرچه ايمان آدمي به تأثير اراده بيشتر شد، اراده هم مؤثرتر مي‌شود. گاهي اين ايمان و علم بدون هيچ قيد و شرطي پيدا مي‌شود، و گاهي در صورت وجود شرائطي مخصوص دست مي‌دهد، مثل ايمان به اينكه اگر فلان خط مخصوص را با مدادي مخصوص و در مكاني مخصوص بنويسيم، باعث فلان نوع محبت و دشمني مي‌شود، و يا اگر آينه‏اي را در برابر طفلي مخصوص قرار دهيم، روح فلاني احضار مي‏گردد، و يا اگر فلان افسون مخصوص را بخوانيم، آن روح حاضر مي‌شود، و از اين قبيل قيد و شرط‌ها كه در حقيقت شرط پيدا شدن اراده فاعل است، پس وقتي علم به حد تمام و كمال رسيد، و قطعي گرديد، به حواس ظاهر انسان حس درك و مشاهدة آن امر قطعي را مي‌دهد، گويا چشم، آن را مي‏بيند، و گوش، آن را مي‏شنود. از همين باب تلقين است كه در تواريخ مي‏خوانيم: بعضي از اطباء امراض كشنده‏اي را معالجه كرده‏اند؛ يعني به مريض قبولانده‏اند كه تو هيچ مرضي نداري، و او هم باورش شده، و بهبود يافته است.

وقتي مطلب از اين قرار باشد، و قوّت اراده اين‌قدر اثر داشته باشد بنابراين، اگر ارادة انسان قوي شد، ممكن است كه در غير انسان هم اثر بگذارد، به اين معنا كه ارادة صاحب اراده در ديگران كه هيچ اراده‏اي ندارند اثر بگذارد! در اينجا نيز دو گونه ممكن است: يكي بدون هيچ قيد و شرط و يكي در صورت وجود پاره‏اي شرائط.

از آنچه تا اينجا گفته شد، چند مطلب روشن گرديد:

اول اينكه ملاك در اين گونه تأثيرها اراده و عزم راسخ و قطعي و آگاهي براي آن كسي است كه خارق عادت انجام مي‌دهد، و اما اينكه اين علم با خارج هم مطابق باشد، لزومي ندارد، به شهادت اينكه دارندگان قدرت تسخير كواكب، چون معتقد شدند كه ارواحي وابسته ستارگان است، و اگر ستاره‏اي تسخير شود، آن روح هم كه وابسته به آن است مسخر مي‏گردد، لذا با همين اعتقاد باطل كارهايي خارق العاده انجام مي‏دهند، با اينكه در خارج چنين روحي وجود ندارد.

و چه بسا كه آن ملائكه و شياطين هم كه دعانويسان و افسون‏گران نام‌هايي براي آنها استخراج مي‏كنند، و به طريقي مخصوص آن نام‌ها را مي‏خوانند و نتيجه هم مي‏گيرند، از همين قبيل باشد.

دوم اينكه دارنده چنين اراده مؤثر، چه بسا در اراده خود بر نيروي نفس و ثبات شخصيت خود اعتماد كند، مانند غالب مرتاضان، و بنابراين، ارادة آنان قهراً محدود و اثر آن مفيد خواهد بود، هم براي صاحب اراده و هم در خارج و چه بسا مي‌شود كه وي مانند انبيا و اوليا ـ كه داراي مقام عبوديت براي خدا هستند ـ و نيز مانند مؤمنان ـ كه داراي يقين به خدا هستند ـ در ارادة خود، اعتماد به پروردگار خود كنند، اين چنين صاحبان اراده هيچ چيزي را اراده نمي‏كنند، مگر براي پروردگارشان، و نيز به مدد او، و اين قسم اراده، اراده‏اي است طاهر كه نفس صاحبش نه به هيچ وجه استقلالي از خود دارد، و نه به هيچ رنگي از رنگ‌هاي تمايلات نفساني متلوّن مي‏شود، و نه جز به حق بر چيز ديگري اعتماد مي‏كند، پس چنين اراده‏اي در حقيقت اراده ربّاني است كه (مانند اراده خود خدا) محدود و مقيّد به چيزي نيست.

سوم اينكه خارق العاده هرچه باشد، دائرمدار قوّت اراده است كه خود مراتبي از شدت و ضعف دارد، و چون چنين است ممكن است بعضي از اراده‏ها اثر بعضي ديگر را خنثي سازد، همان طور كه مي‏بينيم معجزة حضرت موسي سحر ساحران را باطل مي‏كند و يا آنكه اراده بعضي از نفوس در بعضي ديگر از نفوس مؤثر نيفتد به خاطر اينكه نفس صاحب اراده ضعيف‏تر، و آن ديگري قوي‏تر باشد، و اين اختلاف‌ها در فن خواب مغناطيسي، و احضار ارواح، مسلّم است.

چهارم علومي كه از عجائب و غرائب آثار بحث مي‏كند، بسيار است، به‌طوري كه نمي‌توان در تقسيم آنها ضابطه‏اي كلّي بيان كرد؛ لذا در اين بحث معروف‌ترين آنها را ـ كه در ميان متخصّصان آنها شهرت دارد ـ نام مي‏بريم.

1ـ يكي از آنها علم «سيميا» است كه موضوع بحثش هماهنگ ساختن و خلط كردن قواي ارادي با قواي مخصوص مادي است براي دست‌يابي و تحصيل قدرت در تصرفات عجيب و غريب در امور طبيعي كه يكي از اقسام آن، تصرف در خيال مردم است كه آن را سحر ديدگان مي‌نامند، و اين فن از تمامي فنون سحر مسلّم‏تر و صادق‏تر است.

2ـ دوم علم «ليميا» است كه از كيفيت تأثيرهاي ارادي، در صورت اتصالش با ارواح قوي و عالي بحث مي‏كند كه مثلاً اگر ارادة من متّصل و مربوط شد با ارواحي كه موكّل ستارگان است، چه حوادثي مي‏توانم پديد آورم! و يا اگر ارادة من متّصل شد به ارواحي كه موكّل بر حوادث‌اند، و بتوانم آن ارواح را مسخر خود كنم و يا اگر اراده‏ام متّصل شد با جنّ‌ها، و توانستم آنان را مسخر خود كنم، و از آنها كمك بگيرم چه كارهايي مي‌توانم انجام دهم كه اين علم را علم «تسخيرات» نيز مي‏گويند.

3ـ سوم علم «هيميا» است كه در تركيب قواي عالم بالا با عناصر عالم پائين بحث مي‏كند تا از اين راه به تأثيرهاي عجيبي دست‌يابد، و آن را علم «طلسمات» نيز مي‌گويند؛ زيرا كواكب و اوضاع آسماني با حوادث مادي زمين ارتباط دارند، همان طوري كه عناصر و مركبات و كيفيات طبيعي آنها اين طورند.

4ـ علم «ريميا» است كه از استخدام قواي مادي بحث مي‏كند تا به آثار عجيب آنها دست يابد، به‌طوري‌كه در حس بيننده آثاري خارق العاده درآيد و اين را «شعبده» هم مي‌گويند.

و اين چهار فنّ با فنّ پنجمي كه نظير آنها است، و از كيفيت تبديل صورت يك عنصر به صورت عنصري ديگر بحث مي‏كند يعني علم «كيميا» همه را علوم خفية پنجگانه مي‏نامند كه مرحوم شيخ بهايي دربارة آنها گفته است:

بهترين كتابي كه در اين فنون نوشته شده، كتابي است كه من آن را در هرات ديدم، و نامش «كُلُّه سِـٌّر» (همه‌اش سِـّر است) نوشتة سكاكي بود كه حروف آن از حروف اول اين چند اسم تركيب شده است؛ يعني كاف كيمياء و لام ليميا، و هاء هيميا، و سين سيميا و راء ريميا.

و نيز از جمله كتاب‌هاي معتبر در اين فنون خفيه كتاب خلاصه كُتب بليناس و رساله‏هاي خسروشاهي، و ذخيره اسكندريه و سرّ مكتوم تأليف رازي و تسخيرات سكاكي و اعمال الكواكب السبعة حكيم طمطم هندي است.

باز از جمله علومي كه ملحق به علوم پنج‌گانة بالا است، علم «اعداد» است كه از ارتباط‌هايي كه ميان اعداد و حروف و ميان مقاصد آدمي است، بحث مي‏كند. عدد و يا حروفي كه مناسب با مطلوبش مي‌باشد، در جدول‌هايي به شكل مثلّث يا مربّع، و يا غير آن ترتيب خاصي قرار مي‌دهد و در آخر آن، نتيجه‏اي كه مي‌خواهد به دست مي‏آورد.

و نيز يكي ديگر از علوم سحر و جادو علم «خافيه» است كه حروف آنچه را كه مي‌خواهد، و يا آنچه از اسماء كه مناسب با خواسته‏اش مي‌باشد، به صورت‌هاي شكسته مي‌كشند، و از شكستة آن حروف، اسم‌هاي آن فرشتگان و آن شيطان‌هايي كه موكّل بر مطلوب اويند، در مي‏آورد، و نيز دعايي كه از آن حروف درست مي‌شود، و خواندن آن دعا براي رسيدن به مطلوبش مؤثر است، استخراج مي‏كند كه يكي از كتاب‌هاي معروف اين علم كه در نزد اهلش كتابي است معتبر «كُتب شيخ ابوالعباس توني و سيدحسين اخلاطي» است.

باز از علومي كه ملحق به آن پنج علم است علم «خواب مغناطيسي» و علم «احضار روح» است كه در عصر حاضر نيز متداول است و همان‌طور كه قبلاً هم گفتيم از تأثير اراده و تصرف در خيال طرف بحث مي‏كند، و در آن باره كتاب‌ها و رساله‏هاي بسياري نوشته شده و چون شهرتي بسزا دارد حاجت نيست به اينكه، بيش از اين در اينجا راجع به آن، بحث كنيم.[10]

حكم سحر در اسلام: مرحوم فخرالمحققین در كتاب «ایضاح» ادعا كرده است: حرمت سحر و جادو از ضروریات دین اسلام است و هركه جادو را حلال بداند كافر است.[11]

شیخ انصاری در كتاب «مكاسب محرمه» گفته است: هرچند ما مطمئن به اجماع علما در این خصوص نیستیم ولی ادعای ضروری دین از چیزهایی است كه ما مطمئن به حرمت این عمل می‌شویم و علما در همة اعصار بر حرمت جادو و جادوگری اتفاق داشته‌اند.[12]

اما آیا اینكه به‌طور مطلق حرام است یا بعضی جاها استثناء شده؛ ظاهراً آن گونه سحر كه برای مقاصد درست به كار گرفته می‌شود مانند فتح سرزمین كفر یا بقای عمارت و... و به خصوص باطل كردن سحر با سحر، جایز می‌باشد.

آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي در تفسیر نمونه آورده‌اند: سحر در اسلام ممنوع و از گناهان كبیره است؛ چراكه در بسیاری از موارد ، باعث گمراه ساختن مردم و تحریف حقایق و متزلزل ساختن پایه عقاید افراد ساده ذهن می شود. البته این حكم مانند بسیاری از احكام دیگر موارد استثناء نیز دارد؛ از جمله فراگرفتن سحر برای ابطال آن و یا برای از بین بردن اثر آن در مورد كسانی كه از آن آسیب دیده‌اند.[13]

جادوگرى از نظر تورات: سحر و جادوگرى از نظر كتاب‌هاي عهد قديم (تورات و كتاب‌هاي ملحق به آن) نيز ناروا و بسيار ناپسند است؛ زيرا در تورات مي‌خوانيم: «با صاحبان اجنه توجه مكنيد و جادوگران را متفحص نشويد تا (مبادا) از آنها ناپاك شويد و خداوند خداى شما منم».[14]

و در جاى ديگر تورات آمده: «و كسى كه با صاحبان اجنه و جادوگران توجه مى‏نمايد تا آنكه از راه زنا پيروى ايشان نمايد روى عتاب خود را به سوى او گردانيده او را از ميان قومش منقطع خواهم ساخت».[15]

در كتاب «قاموس كتاب مقدس» در اين باره آمده است: «و پر واضح است كه سحر در شريعت موسى راه نداشت، بلكه شريعت، اشخاصى را كه از سحر مشورت‏طلبى مى‏نمودند به شديدترين قصاص‌ها ممانعت مى‏نمود». ولى جالب اينجا است كه نويسنده «قاموس كتاب مقدس» اعتراف مى‏كند كه با وجود اين، يهود سحر و جادوگرى را فراگرفتند، و برخلاف تورات به آن معتقد شدند، او در ادامة مطلب قبل مي‌نويسد: «لكن با وجود اينها اين ماده فاسده در ميان قوم يهود داخل گرديد، قوم به آن معتقد شدند و در وقت حاجت بدان پناه بردند».[16]

سحر در عصر حاضر: امروز يك سلسله علوم وجود دارد كه در گذشته ساحران با استفاده از آنها برنامه‏هاى خود را عملى مى‏ساختند:

1. استفاده از خواص ناشناخته فيزيكى و شيميايى اجسام. همانطور كه در داستان ساحران زمان موسى(ع) آمده كه آنها با استفاده از خواص فيزيكى و شيميايى مانند جيوه و تركيبات آن توانستند چيزهايى به شكل مار بسازند و به حركت در آوردند.

البته استفاده از خواص فيزيكى و شيميايى اجسام هرگز ممنوع نيست، بلكه بايد هرچه بيشتر از آنها آگاه شد و در زندگى از آن استفاده كرد، ولى اگر از خواص مرموز آنها براى اغفال و فريب مردم ناآگاه استفاده شود، و به راه‌هاى غلطى سوق داده شوند يكى از مصاديق سحر محسوب خواهد شد.

2. استفاده از خواب مغناطيسى، هيپنوتيزم، مانيه‏تيزم، تله‏پاتى (انتقال افكار از فاصله دور) و... .

البته اين علوم نيز از علوم مثبتى است كه مى‏تواند در بسيارى از شؤون زندگى مورد بهره‏بردارى صحيح قرار گيرد، ولى ساحران از آن سوء استفاده مى‏كردند و براى اغفال و فريب مردم آنها را به كار مى‏گرفتند. اگر امروز هم كسى از آنها چنين استفاده‏اى را در برابر مردم بي‌خبر كند، سحر محسوب خواهد شد.

در نتيجه بايد گفت كه: سحر معناى وسيعى دارد كه همه آنچه در اينجا گفتيم و در سابق اشاره شد نيز در برمى‏گيرد. اين نكته نيز به ثبوت رسيده كه نيروى اراده انسان، قدرت فراوانى دارد و هنگامى كه در پرتو رياضت‌هاى نفسانى قوي‌تر شود، كارش به جايى مى‏رسد كه در موجودات محيط خود تأثير مى‏گذارد، همانگونه كه مرتاضان بر اثر رياضت اقدام به كارهاى خارق العاده مى‏كنند. بايد توجه داشت كه رياضت‌ها گاه مشروع است و گاه نامشروع. رياضت‌هاى مشروع در نفوس پاك نيروى سازنده ايجاد مى‏كند، و رياضت‌هاى نامشروع نيروى شيطانى، و هر دو ممكن است منشأ خارق عادات گردد كه در اوّلى مُثبت و سازنده و در دوم مُخرب است.

سحر و جادو از نظر آيات قرآن كريم: قرآن در آيات زيادي به موارد خارق عادت مانند: معجزات پيامبران، كرامات اوليا، استجابت دعا، چشم‌زخم، اثر حسادت، سحر و... اشاره مي‌كند. در مجموع، ذيل چند آيه از آيات الهي مباحث مختلف خارق عادت‌ها مطرح مي‌شود كه برخي از مفسّران و دانشمندان، واقعيت داشتن خارق عادت و تأثير آن را استفاده كرده‌اند و برخي ديگر، واقعيت نداشتن و مؤثّر نبودن را.

1. سورة بقره، آية 60 : «وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ كُلُواْ وَاشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِي الأَرْضِ مُفْسِدِينَ» ترجمه: و (به ياد آوريد) زمانى را که موسى براى قوم خويش، آب طلبيد، به او دستور داديم: «عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن!» ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشيد؛ آن‏گونه که هر يک (از طوايف دوازده‏گانه بنى اسرائيل)، چشمه مخصوص خود را مى‏شناختند! (و گفتيم:) «از روزيهاى الهى بخوريد و بياشاميد! و در زمين فساد نکنيد!»

توضيح: در اين آيه، معجزه‌اي از معجزات حضرت موسي(ع) مطرح است كه يكي از خوارق عادات مي‌باشد. آيات فراواني معجزات انبيا را مطرح مي‌كند كه اين آيه به عنوان نمونه بيان شده است.

2. سورة بقره، آية 102 ـ 103 : «وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُواْ واتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِّنْ عِندِ الله خَيْرٌ لَّوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ» ترجمه: و (يهود) از آنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى‏خواندند پيروى کردند. سليمان هرگز (دست به سحر نيالود؛ و) کافر نشد؛ ولى شياطين کفر ورزيدند؛ و به مردم سحر آموختند. و (نيز يهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت»، نازل شد پيروى کردند. (آن دو، راه سحر کردن را، براى آشنايى با طرز ابطال آن، به مردم ياد مى‏دادند. و) به هيچ کس چيزى ياد نمى‏دادند، مگر اينکه از پيش به او مى‏گفتند: «ما وسيله آزمايشيم کافر نشو! (و از اين تعليمات، سوء استفاده نکن!)» ولى آنها از آن دو فرشته، مطالبى را مى‏آموختند که بتوانند به وسيله آن، ميان مرد و همسرش جدايى بيفکنند؛ ولى هيچ گاه نمى‏توانند بدون اجازه خداوند، به انسانى زيان برسانند. آنها قسمتهايى را فرامى‏گرفتند که به آنان زيان مى‏رسانيد و نفعى نمى‏داد. و مسلما مى‏دانستند هر کسى خريدار اين گونه متاع باشد، در آخرت بهره‏اى نخواهد داشت. و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر مى‏دانستند!! * و اگر آنها ايمان مى‏آوردند و پرهيزکارى پيشه مى‏کردند، پاداشى که نزد خداست، براى آنان بهتر بود، اگر آگاهى داشتند!!

توضيح: در اين آيه، ماجراي هاروت و ماروت ذكر شده كه خلاصة آن ـ طبق ظاهر آيه و روايات معتبر ـ بدين قرار است:

در سرزمين بابل، سحر و جادوگري به اوج خود رسيده و موجب ناراحتي مردم گرديده بود. خداوند دو فرشته را به صورت انسان مأمور ساخت كه عوامل سحر و طريق ابطال آن را به مردم بياموزند، تا بتوانند خود را از شرّ ساحران بركنار دارند. ولي اين تعليمات قابل سوء استفاده بود؛ چراكه فرشتگان ناچار بودند براي ابطال سحر ساحران، طرز انجام آن را نيز تشريح كنند تا مردم بتوانند از اين راه به پيشگيري بپردازند. اين موضوع سبب شد كه گروهي از مردم پس از آگاهي از طرز سحر، خود، در رديف ساحران قرار گرفتند.

از آنجايي كه يهوديان، منشأ حكومت حضرت سليمان را ـ كه گسترش فراوان داشت و مسلّط بر انس، جن، حيوانات و طبيعت (باد) بود ـ سحر و جادو مي‌پنداشتند و معتقد بودند كه سليمان نيز با سحر اين حكومت را به دست آورده است، قرآن در پاسخ مي‌گويد: «وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ»؛ سليمان كافر نشده است؛ زيران سحر نوعي كفر است و در نهايت، منجر به كفر مي‌شود. پس حكومت سليمان از سحر نبود بلكه موهبتي الهي بود كه از پدرش به ارث رسيده بود؛ زيرا قرآن مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ عِلْماً وَقَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَي كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ * وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَأُوِتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ» (سورة نمل، آية 15 ـ 16).

3. سورة اعراف، آية 116 : «قَالَ أَلْقُوْاْ فَلَمَّا أَلْقَوْاْ سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ» ترجمه: گفت: «شما بيفکنيد!» و هنگامى (که وسايل سحر خود را) افکندند، مردم را چشم‏بندى کردند و ترساندند وسحر عظيمى پديد آوردند.

توضيح: اين آيه، بيان داستان ساحران فرعون و معجزة حضرت موسي را دارد. هنگامي كه ساحران عصاها و ريسمان‌ها را روي زمين انداختند، به نوعي تصرف در ديد و نگاه مردم كردند كه مردم آن عصا و ريسمان را به شكل مار مي‌ديدند كه مي‌خزد و حركت مي‌كند. پس نوعي چشم‌بندي و تصرف در تخيّل مردم بوده است. در جايي ديگر قرآن مي‌فرمايد: «قَالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى» (سورة طه، آية 66) ترجمه: گفت: «شما اول بيفکنيد!» در اين هنگام طناب‌ها و عصاهاى آنان بر اثر سحرشان چنان به نظر مى‏رسيد که حرکت مى‏کند!

4. سورة يونس، آية 76 ـ 77 : «فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا إِنَّ هذَا لَسِحْرٌ مُبِينٌ * قَالَ مُوسَي أَتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَكُمْ أَسِحْرٌ هذَا وَلايُفْلِحُ السَّاحِرُونَ» ترجمه: چنين بود كه وقتي آن معجزة حق از جانب ما برايشان آمد، گفتند: بي‌ترديد اين جادويي است آشكار * موسي گفت: آيا وقتي اين معجزة راستين براي شما آمد آن را افسون مي‌خوانيد؟ آيا به راستي اين افسون است؟ و حال آنكه افسونگران نيكبخت نمي‌شوند.

توضيح: فرعون و طرفدارانش، معجزات حضرت موسي را به عنوان سحر و جادو قلمداد كردند. در حالي كه اين آيه مي‌فرمايد: هنگامي كه حق (معجزات حضرت موسي) از جانب ما بر ايشان آمد و آشكار شد... پس معجزات از حقيقتي بهرمند است كه جنبة الهي دارد. از آنجايي كه ساحران با انگيزه‌هاي فاسد، ظلم، گناه و برهم زدن زندگي طبيعي افراد و... كار خارق‌العاده را انجام مي‌دهند، به سعادت و رستگاري نمي‌رسند.

5. سورة نمل، آية 38 ـ 40 : «قَالَ يَا أَيُّهَا المَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ * قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ * قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ» ترجمه: (سليمان) گفت: «اى بزرگان! کدام يک از شما تخت او را براى من مى‏آورد پيش از آنکه به حال تسليم نزد من آيند؟» * عفريتى از جنّ گفت: «من آن را نزد تو مى‏آورم پيش از آنکه از مجلست برخيزى و من نسبت به اين امر، توانا و امينم!» * (امّا) کسى که دانشى از کتاب (آسمانى) داشت گفت: «پيش از آنکه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد!» و هنگامى که (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش کند که آيا شکر او را بجا مى‏آورم يا کفران مى‏کنم؟! و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر مى‏کند؛ و هرکس کفران نمايد (بزيان خويش نموده است، که) پروردگار من، غنىّ و کريم است!».

توضيح: اين آيات، يكي از كرامات را مطرح مي‌كند كه توسط يكي از اولياي خدا به انجام رسيد. اين وليِّ خدا ـ كه از پيروان حضرت سليمان بود ـ بدون اينكه ادّعاي نبوت يا ادّعاي سحر و جادو داشته باشد، كاري بسيار عجيب انجام داد كه باعث شگفت‌انگيزي جمع حاضر شد به حدي كه حضرت سليمان احساس كرد، اين كار، نوعي امتحان الهي باشد، لذا شكر خدا را بجاي آورد تا از امتحان سرافراز بيرون گردد.

6. سورة قلم، آية 51 ـ 52 : «وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ * وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ» ترجمه: نزديک است کافران هنگامى که آيات قرآن را مى‏شنوند با چشم‏زخم خود تو را از بين ببرند، و مى‏گويند: «او ديوانه است!» * در حالى که اين (قرآن) جز مايه بيدارى براى جهانيان نيست!

توضيح: از آنجايي كه اين آيه، تأثير چشم‌زخم را بيان مي‌كند و از جانب قرآن، اين تأثير رد نشده است پس مي‌فهميم كه چشم‌زخم واقعاً بر فردِ چشم‌خرده تأثير مي‌گذارد.[17] چشم‌زخم، نسبت به قوّت چشم افراد، قدرت اراده و نيت فرد متفاوت است. گاه تأثيري بسيار شديد و گاه تأثيري خفيف بر فرد ديگر مي‌گذارد.

7. سورة فلق، آية 4 ـ 5 : «وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ * وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ» ترجمه: و از شرّ آنها که با افسون در گره‏ها مى‏دمند (و هر تصميمى را سست مى‏کنند) * و از شرّ هر حسودى هنگامى که حسد مى‏ورزد! [به خداوند پناه مي‌برم].

توضيح: در اينجا نوعي از سحر و جادو مطرح است كه با دميدن و خواندن اورادي مخصوص، تصميمي را سست مي‌كردند و عقدي را خراب و بي‌اثر مي‌نمودند. اينگونه كارها گاه بر اثر حسادت بود كه چشم ديدن رقيب خود را نداشتند.

سحر از ديدگاه روايات: درباره سحر و جادو حديث معتبري از امام صادق(ع) در كتاب «احتجاج» طبرسي و ديگر كتاب‌هاي روايي وارد شده كه بسيار جامع و نافع است. از مجموع روايات چنين به دست مي‌آيد كه سحر و جادو يك اتفاق خارق العاده‌اي است كه با تقويت نفس و آموزش برخي علوم غريبه براي افراد حاصل مي‌شود و با آن، مي‌توانند كارهايي را نيز انجام دهند كه اين كارها در يك نگاه كلّي به عالَم هستي، خارج از اراده و قدرت الهي نيست، بلكه استفاده از اسباب و عللي است كه خداوند در اين عالَم قرار داده است؛ مثلاً خداوند ارادة انسان را بسيار قوي قرار داده است و از طرفي نيز موانعي براي اراده وجود دارد؛ به اين معنا كه اگر توجه انسان به مال دنيا، مقام و منزلت خاصي يا شهرت معطوف نشود، و تمام فكر و اراده‌اش روي يك امر متمركز گردد، آن امر طبق اراده‌اش انجام خواهد شد و اتفاق خواهد افتاد. به عنوان نمونه چند رواياتي را نقل كرده و تعدادي را نيز آدرس مي‌دهيم تا بحث به طول نينجامد.

1. اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌فرمايد: «مَن تَعلَّم شَيئاً مِنَ السِّحر قَليلاً أو كَثيراً فَقَد كَفَر، وَكانَ آخِرَ عَهدِهِ بِرَبـِّهِ، وَ حَدُّهُ أن يُقتَلَ إلاَّ أن يَتوبَ»؛[18] هركه چيزي از جادو بياموزد، كم يا زياد،كافر است و پايان عهد او با پروردگارش باشد و كيفرش آن است كه كشته شود مگر توبه كند.

2. اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌فرمايد: «اَلعَينُ حَقٌّ، وَالرُّقي حَقٌّ، وَالسِّحرُ حَقٌّ، وَالفَألُ حَقٌّ، وَالطَّيرةُ لَيستْ بِحَقٍّ»؛[19] چشم‌زخم و طلسم و جادو و فال نيك زدن واقعيت دارد، اما فال بد زدن واقعيت ندارد.

3. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «إنَّ السِّحرَ عَلي وُجُوهٍ شَتّي: وَجهٌ مِنها بِمَنزلَةِ الطِّبِّ...»؛[20] زنديقي از امام صادق(ع) پرسيد: منشأ جادو چيست و چگونه جادوگر مي‌تواند آن كارهاي شگفت‌آور را انجام دهد؟ حضرت فرمود: جادو گونه‌هاي مختلفي دارد:

گونه‌اي از آن به منزلة طبابت است. همان طوركه پزشكان براي هر بيماري و دردي، دارويي درست كرده‌اند، در علم سحر نيز جادوگران براي هر صحّتي آفتي، و براي هر عافيتي درد و رنجي، و براي هركاري چاره‌اي انديشيده‌اند.

گونه‌اي ديگر از آن چشم‌بندي، چالاكي، مهارت و تردستي است.

نوع ديگري از آن اموري است كه جن‌گيرها از جنّيان فرا مي‌گيرند.

نزديكترين عقيده دربارة جادو به واقعيت آن است كه جادو به منزلة طبابت است.

 منابع و مآخذ:

1. قرآن كريم.

2. بحارالأنوار الجامعة لدرر الأخبار الأئمة‰ ؛ محمد باقر مجلسي، مؤسسة الوفاء بيروت 1404ق.

3. ترجمة تفسير الميزان؛ علامه سيد محمدحسين طباطبائي، ترجمة سيد محمدباقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

4. تفسير جوامع الجامع؛ امين الاسلام ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، ترجمة احمد اميري شادمهري، مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ اول1374ش.

5. تفسير نمونه؛ استاد ناصر مكارم شيرازي و همكاران، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سي و دوم1374ش.

6. دانشنامة قرآن و قرآن پژوهي؛ بهاءالدين خرمشاهي، تهران، انتشارات ناهيد1377ش.

7. السِّحر في القرآن الكريم؛ عندالمنعم الهاشمي، بيروت، لبنان، دارابن حزم1411ق.

8. العلاج القرآني للسحر والمس الشيطاني؛ مجدي محمد الشهاوي، بيروت، لبنان1419ق.

9. قاموس كتاب مقدس؛ مستر هاكس آمريكايى.

10. الكافي؛ أبوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني، دار الكتب الإسلاميه، چاپ ششم 1375ش.

11. كشف البدايع ترجمه و پاورقي تفسير جوامع الجامع؛ امين الاسلام ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، ترجمة محمد علي روحاني خراساني، قم، اسماعيليان، خرداد 1379ش.

12. المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم؛ محمد فؤاد عبدالباقي، چاپ دوم 1408ق.

13. مفردات الفاظ القرآن؛ الحسين، الراغب الاصفهاني، تحقيق: صفوان عدنان داوودي، دار القلم ـ دار الشاميه، چاپ اول، 1412ق.

14. المكاسب؛ شيخ مرتضي انصاري، تحقيق: سيدمحمد كلانتر، بيروت، منشورات مؤسسة النور للمطبوعات1410ق.

15. نقد و نگرشي بر تلمود؛ ظفرالاسلام خان، ترجمة محمدرضا رحمتي، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزة علمية قم1369ش.

16. نگرشي نو بر انديشة اسلامي؛ علاّمه سيد محمدتقي مدرّسي، ترجمة حميدرضا آژبر، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي.

 


[1]. مفردات راغب، واژة «سحر».

[2]. المكاسب، تحقيق مرتضي انصاري، ج3 ، ص36 ـ 38.

[3]. دانشنامة قرآن و قرآن پژوهي، ج2 ، ص1193.

[4]. بحارالأنوار، ج60 ، ص37.

[5]. المیزان‌، ذیل آیات 102 و103 بقره‌.

[6]. سورة قمر، آية 9.

[7]. سورة بقره، آية 102.

[8]. الميزان، ذيل آية 102 سورة بقره.

[9]. الميزان، ج1، ص364 ، ذيل آية 102 سورة بقره.

[10]. بنگريد به، الميزان، ج1 ، ص360 ، ذيل آية 102 سورة بقره.

[11]. ايضاح المطالب، مبحث شعبذه.

[12]. مكاسب محرمه، مبحث شعبذه.

[13]. تفسير نمونه، ذيل آية 102 سورة بقره.

[14]. كتاب مقدس، لاويان 19: 31 ، به نقل از: نقد و نگرشي بر تلمود.

[15]. كتاب مقدس، لاويان 20: 7 ، به نقل از: نقد و نگرشي بر تلمود.

[16]. قاموس كتاب مقدس، ص471.

[17]. در تفسير قرآن، قاعده‌اي وجود دارد به اين بيان كه: هرگاه قرآن كريم مطلبي را از كسي و يا اعتقادي را مطرح كند، اگر باطل و ناحق باشد حتماً آن را به گونه‌اي فصيح و بليغ رد مي‌كند و يا اصلاح مي‌نمايد، و اگر باطل و ناحق نباشد، يا آن را تأييد مي‌كند يا چيزي درباره‌اش نمي‌گويد يعني سكوت اختيار مي‌نمايد.

در صورت رد كردن يا قبول نمودن، بدون اشكال نيتجه واضح است. فقط در صورتي كه بعد از بيان مطلب يا اعتقاد، سكوت اختيار كند و نظري ندهد، برخي احتمال داده‌اند كه نمي‌شود صحت و درستي آن مطلب و اعتقاد را برداشت كرد. مثلاً در آية 22 سورة كهف آنجايي كه تعداد اصحاب كهف را بيان مي‌كند بعد از بيان اين نظر كه «آنها سه نفرند» و اين نظر كه «آنها پنج نفرند» مي‌فرمايد: «رَجْماً بِالْغَيْبِ» (تير به تاريكي افكندن است) اين جمله رد اين دو نظريه است. و در ادامة آيه نظر سومي را مطرح مي‌كند كه گفته‌اند «آنها هفت نفرند» اين نظريه را به صورت واضح و آشكار تأييد و رد نمي‌كند گرچه در اين آيه و آية 19 همين سوره قرائني وجود دارد كه نظرية سوم را تأييد مي‌كند كه اصحاب كهف هفت نفر بوده‌اند.

مثال ديگر در سورة مائده آية 27 است كه قرآن كريم جملة «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» را از زبان فرزند حضرت آدم نقل مي‌كند و آن را رد نمي‌كند پس پذيرفته است.

در آية مورد بحث نيز اعتقاد به تأثير چشم‌زخم را نقل كرده و رد نمي‌كند.

[18]. بحارالأنوار، ج79 ، ص210 ، ح 2.

[19]. نهج‌البلاغه، حكمت 400.

[20]. ميزان الحكمه، ج5 ، ص2412 ، ح8340 ، واژة «السحر».

فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الأرباب

بررسي و نقد اجمالي (فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الأرباب) / احمد رضوي

این کتاب جنجال‌آفرین ـ که در تاریخ 28/ جمادي الثاني 1292هـ در نجف اشرف تألیف، و در 12/ شوال 1298هـ به چاپ رسید ـ دارای سه مقدمه و دوازده فصل و یک خاتمه است:

در مقدمة نخست، روایات جمع و تألیف قرآن را ـ که از نظر متن مختلف و گوناگون‌اند ـ یادآور می‌شود و متذکر می‌شود که جمع و تألیف قرآن همگون با تألیف دیگر کتب نمی‌باشد و در نتیجه نمی‌توان نظم و ترتیبی که در دیگر مؤلفات است در قرآن انتظار داشت.

در مقدمة دوم، انواع تغییر و تحریف متصور در قرآن را بیان می‌دارد که برخی ممتنع و برخی ممکن و محتمل است.

در مقدمة سوم، گفتار بزرگان علمای شیعه را در این باره نقل و اِحیاناً نقد می‌کند.

فصول دوازده‌گانه در واقع دلایل اثباتی او را تشکیل می‌دهد که به شرح زیر است:

در فصل اول، مُدّعی آن است که کُتب گذشته تحریف گردیده و هرآنچه در اُمم سالفه رخ داده، در این اُمّت نیز رخ خواهد داد.

در جواب این شبهه توضیح مي‌دهيم که مقصود از تشابُه اُمم، در اصل کلّی رفتارهای ناهنجار و مقاومت‌های ناروای آنان در مقابله با پیامبران است، نه در جزئیات و خصوصیات مربوط به شرایط ویژة هر زمان. اضافه برآن، تحریفی که در کُتب عهدین (تورات و انجيل) صورت گرفته، در رابطه با ترجمه‌ها و تفسیرهای نابجا است و اساساً مفهوم تحریف - در لغت و در استعمال قرآنی - انحراف در تفسیر و کجی معنا است. هرگز تحریف در قرآن به معنای تحریف لفظی که تغییر در نص عبارت اصل باشد، استعمال نشده است.

در فصل دوم مي‌گوید: «نحوة جمع و تألیف قرآن ـ که پس از پیامبر انجام گرفت ـ طبعاً مستلزم افتادگی برخی آیات و کلمات یا جا به جایی آنها می‌گردد.»

توضيح مي‌دهيم که تنظیم آیه‌ها در هر سوره و تکمیل هر یک از سوره‌ها در زمان حیات پیامبر اکرم(ص) و با دستور و نظارت ايشان انجام گرفته است، لذا نظم آیات هر سوره را توقیفی می‌دانیم. آنچه پس از وفات پیامبر انجام گرفته، تنها يكي كردن قرائات قرآن (توحيد مصاحف) به صورت «مصحف واحد» بوده است نه چيزي ديگر. از این‌رو، ترتیب سوره‌ها را نيز توقیفی می‌شماریم. علاوه، صحابة بزرگ که به جمع و تألیف قرآن دست زده‌اند از دقت و آگاهی کامل برخوردار بوده و احتیاط لازم را رعایت کرده‌اند.

در فصل سوم، توجیهات بزرگان اهل سنت را پیرامون روایات تحریف ـ که در کُتب حدیثی آنان آمده ـ یادآور می‌شود.

بايد گفت كه این توجیهات غیر وجیه است چه رسد به آنکه مورد استناد قرار گیرد.

در فصل چهار و پنج و شش، مي‌گوید که هر یک از مولا امیرمؤمنان(ع) و عبدالله بن مسعود و اُبی بن کعب برای خود مصحفی گردآورده بودند که طبعاً با یکدیگر اختلاف داشته‌اند.

بايد توجه داشت که اختلاف در نظم سوره‌ها بوده نه چیزي دیگر.

در فصل هفتم، مي‌گوید كه عثمان برخی آیاتی را که مصلحت ندیده از قرآن حذف نموده است.

ولی خود حاجی نوری نتوانسته بر این مُدّعا شاهدی بیاورد، لذا مي‌گوید: «گرچه دلیلی بر این مدّعا وجود ندارد، ولی احتمال آن می‌رود!»

در فصل هشتم، روایات حشویه عامّه را شاهد آورده است.

در فصل نهم، از کعب الأحبار یهودی روایتی نقل می‌کند که در حضور معاویه گفته: «موالید پیامبر و عترت او را در 72 کتاب آسمانی خوانده است». نیز از وی روایت می‌کند اسامی دوازده امام را در تورات خوانده، که راوی خبر (هشام دستوائی) از یک یهودی به نام «عثو بن اوسو» که در حیره (شهری نزدیک کوفه در عراق) با او ملاقات کرده، در این باره سؤال می‌کند. او نیز تصدیق کرده و نام دوازده امام را به لغت «عبری» برای او می‌شمرد. آنگاه حاجی نوری نتیجه می‌گیرد: «چگونه می‌شود که نام دوازده امام در 72 کتاب آسمانی از جمله تورات آمده باشد ولی در قرآن ـ که ضرورت بیشتری اقتضا می‌کند ـ نیامده باشد!»

ولی از ساده‌اندیشی و خوش‌باوری‌های حاجی نوری بیش از این انتظار نمی‌رود!! ضمناً پوشیده نماند که سند این دو روایت کاملاً از درجة اعتبار ساقط است و قابل استناد نیست.

در فصل دهم، اختلاف قرائات را شاهد تحريف آورده است.

یادآور مي‌شويم که اختلاف قرائات صرفاً از اجتهاد قُراء نشأت گرفته و فاقد حجیت اعتبار است.

امام صادق(ع) می‌فرماید:

«اَلقُرآنُ واحِدٌ نُزِل مِن عِندِ الْواحِدِ، و إنَّمَا الإختِلافُ مِن قِبَلِ الرُّواة»؛ قرآن یکی بیش نیست و این اختلاف قرائت‌ها از جانب قاریان به وجودآمده است. (کافی، ج2 ، ص630)

آن قرآن واحد همان قرائتی است که عامة مسلمین بدان خو گرفته و دست به دست از دوران پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) فرا گرفته‌اند که در قرائت عاصم به روایت حفص اکنون شکل گرفته است و جز آن قرائت ـ از نظر ما جایز القرائه نیست.

این عقیده که قرائت قُراء حاکی از قرآن نیست، از دیر زمان نزد دانشمندان علوم قرآنی معروف بوده و قرائت قُراء را از قرآن جدا دانسته‌اند. بدرالدین زرکشی و نیز استاد بزرگوار آیت الله خویی، تصریح دارند: «القرآن والقراءات حقیقتان متغائرتان» (زرکشی، البرهان، ج1 ، ص318 ؛ آیت الله خویی، البیان، ص173 ؛ التمهید، ج2 ، ص77 ـ 76)

علاوه در هیچ دوره، مسالة اختلاف قرائات با عنوان تحریف قرآن مطرح نبوده و هرگاه قاریی برخلاف قرائت معروف می‌خوانده، مورد نکوهش قرار می‌گرفته است.

در فصل یازده، روایاتی آورده که به گمانش، به‌طور کلّی بر تحریف قرآن دلالت دارند.

و در فصل دوازده، روایاتی که بر موارد تحریف بالخصوص (تحريف به نقيصه) اشارت دارند، آورده است.

بايد توجه داشت كه روایات یاد شده از هر دو فصل اخير را اکثریت غالب آن، فاقد سند اعتبارند و آنچه از منابع معتبر نقل کرده یا اصلاً ربطی به مسالة تحریف ندارد یا قابل تأویل می‌باشد که تفصیلاً در «صیانة القرآن من التحریف» بیان گردیده است.

در خاتمة کتاب، ادلّة منکرین تحریف را آورده و مناقشه نموده است که مناقشات وی جز تکرار آنچه در فصول یاد شده آورده نمی‌باشد.

 

نقد و بررسي:

بیشترین اتّکال مرحوم حاجی در این کتاب اخباری است که در کتاب «أنوار النعمانیه» مرحوم سید نعمت الله جزایری آمده است. سید نعمت الله جزایری از اخباریون معروف جهان تشیع می‌باشد و کتاب «أنوار النعمانیه» او حاوی مطالبی عجیب و منحصر به فرد است که معادل آن در دیگر کُتب روایی یافت نمی‌شود.

مرحوم محدث نوری در اواخر عمر از نوشتن این کتاب به شدّت پشیمان شد. علامه آقابزرگ تهرانی ـ که خود از شاگران حاجی نوری بوده است ـ می‌نویسد:

«استاد ما حاجی در اواخر عمر خویش می‌گفت: من در نام‌گذاری کتابم اشتباه کردم و سزاوار بود نام آن را «فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب» بگذارم؛ چراکه در آن ثابت می‌کنم قرآن شریف موجود بین دو جلد ـ که در همة عالَم منتشر شده است ـ با تمامی سور و آیات و جملاتش وحی الهی است که هیچ‌گونه تغییر یا تبدیل و زیاده و نقصان از هنگام جمع‌آوری آن تا به امروز در آن واقع نشده است. من در مواضع متعددی از کتاب به جهت جلوگیری از تیرهای سرزنش و ملامت دیگران در تصریح به عقیده خودم اهمال نمودم، بلکه از روی غفلت برخلاف عقیده خود سخن گفتم.»

بزرگان جهان تشیع از شيخ صدوق تا فیض کاشانی و دیگران به عدم تحریف قرآن از حیث زیادت و نقصان و هر نوع تحریف لفظی تأکید ورزیده‌اند و تنها عدة معدودی از اخباریون شیعه و محدثین اهل سنت قائل به تحریف شده‌اند. نظر رسمی جهان شیعه و اهل سنت، عدم تحریف قرآن کریم است و تنها کسانی که غرض‌ورزی می‌کنند به اقوالی که برای قاطبة علمای فریقین ضعیف و غیرقابل قبول است، استناد می‌کنند.

اگر قرار باشد به صِرف وجود بعضی از احادیث در باب تحریف قرآن ما تحریف را به تشیع نسبت دهیم، این روایات در کُتب اهل سنت، هم به تعداد بیشتری وجود دارد و هم سند آن روایات بر مبنای اهل سنت صحیح‌تر است و هم متن آن روایات صراحت بیشتری در تحریف دارد، ولی روایات تحریف در کُتب شیعه از نظر سند ضعیف‌تر و تعداد آنها نیز کم است و از نظر محتوا قابل توجیه هستند. بسیاری از این روایات منظورشان از تحریف قرآن، عمل نکردن مردم به بعضی از دستورات قرآن است، نه اینکه چیزی در قرآن کم و زیاد شده باشد.

از همان روز نخست که حاجی نوری این کتاب را نوشت و چاپ گردید، در حوزه‌های علمیه شیعه و سر تا سر جهان تشیع جنجالی بر پا شد و این عمل ناروای حاجی مورد انتقاد و نکوهش سخت قرار گرفت، مرحوم سید هبةالدین شهرستانی ـ از علمای بزرگ عراق ـ که در آن روزگار در حوزه علمیه سامراء از طلاب جوان و پُر شور به شمار می‌رفت، می‌گوید: «حوزه همچون دریای خروشان، علیه حاجی نوری و کتاب او به تلاطم درآمد و مجلس و محفلی نبود که علیه او نخروشد و با زبان‌های برنده و عباراتی تُند او را مورد نکوهش و ملامت قرار ندهند و طوفان سهمگینی علیه او سر تا سر حوزه را فرا گرفته بود». (رجوع شود به نامة وی در کتاب البرهان بروجردی، ص143).

نیز از همان ابتدا کتاب‌ها و رساله‌های فراوان در رد آن نوشته شد که اولین آنها کتاب «کشف الإرتیاب» نوشته معاصر وی شیخ محمود معروف به معرب تهرانی است. پس از آن پی‌درپی نوشته‌های زیادی در این باره عرضه شده است.

صیانة القرآن من التحريف؛ آية الله معرفت (209 ـ 286):

حضرت آيت الله معرفت(ره)، بعد از اينكه اين كتاب را معرفي مي‌كنند و انگيزة مؤلف را در نوشتن اين كتاب بيان مي‌دارند، مي‌پردازند به بررسي اجمالي برخي از رواياتي كه مؤلف، به آنها دربارة تحريف قرآن استشهاد نموده، بعد از بررسي اجمالي، مي‌گويند تحريف ناپذيري قرآن بحثي است كه مورد اتّفاق همة علما مي‌باشد.

يكي از بحث‌هايي كه آيت الله معرفت نسبت به كتاب فصل الخطاب انجام داده‌اند اين است كه ايشان همة مصادر اين كتاب را استخراج نموده و مورد بررسي و تحقيق قرار داده‌اند و در انتها، نظر خود را پيرامون هريك از مصادر اين كتاب بيان فرموده و مي‌گويند اين كتاب‌ها از اعتبار بالايي برخوردار نيست. به جهت اختصار ليست اين مصادر را يادآور مي‌شويم:

1. رساله‌اي كه مؤلفش معلوم نيست. نسبت به مؤلف اين رساله بين چند نفر احتمال مي‌رود: سعد بن عبدالله اشعري(301) ؛ محمد بن ابراهيم نعماني(360) ؛ سيد مرتضي(436).

بعد از بررسي دقيق و موشكافي اين رساله، چنين مي‌نويسند:

و هكذا سائر الكتب التي استند إليها القوم في مسألة التحريف، لم‌يكن شأنها بأفضل من شأن هذه الرسالة المجهولة!؟

2. السقيفه؛ تأليف سُليم بن قيس هلالي(90).

3. القراءات؛ تأليف احمد بن محمد السياري(268).

4. تفسير أبي الجارود، زياد بن المنذر السرحوب(150).

5. تفسير علي بن ابراهيم القمي(329).

6. الإستغاثه؛ تأليف علي بن احمد الكوفي(352).

7. الإحتجاج؛ تأليف طبرسي. شش نفر از علماي شيعه به طبرسي معروف‌اند معلوم نيست اين كتاب تأليف كدام يك از آنهاست. «احمد بن علي بن أبي‌طالب الطبرسي(620)»؛ «أبوعلي، الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسي(548) صاحب مجمع البيان»؛ «أبونصر، الحسن بن الفضل بن الحسن صاحب كتاب مكارم الأخلاق»؛ «أبوالفضل، علي بن الحسن بن الفضل صاحب كتاب نثراللئالي و مشكاه الأنوار»؛ «أبوعلي، محمد بن الفضل الطبرسي»؛ «أبوعلي، الحسن بن علي بن محمد الطبرسي».

8. تفسير منسوب به امام عسكري(ع).

9. چند تفسير ديگر كه سندشان قطعي نيست. از جمله:

1) تفسير أبي‌النضر محمد بن مسعود ابن عياش السلمي السمرقندي(320) معروف به تفسير عياشي.

2) تفسير فرات بن ابراهيم بن فرات الكوفي(توفي حدود 300).

3) تفسير محمد بن العباس الماهيار، معروف به ابن الحجام (توفي حدود 330).

بعد از بررسي مصادر اين كتاب، آيت الله معرفت مي‌پردازد به بررسي و دسته‌بندي روايات اين كتاب. ابتدا مي‌فرمايند: محدث نوري (1122) روايت را جمع نموده كه (61) روايت به صورت عام دلالت بر تحريف دارد و (1061) روايت به صورت خاص. مجموع روايات به هفت نوع قابل تقسيم است:

نوع اول: روايات تفسيريه؛ مثلاً توضيح آيه، بيان شأن نزول، تأويل آيه، تعيين مصداق براي آيه و... .

نوع دوم: بحث اختلاف قرائات كه برخي روايات اختلاف قرائات را از طريق ائمة اطهار نقل مي‌كند. اين گونه روايات حجيت ندارد و از اعتبار كافي برخوردار نيست.

نوع سوم: برخي روايات لفظ «تحريف» در آنها بكار رفته است كه گمان شده تحريف مصطلح است، درحالي‌كه براي تحريف، معاني مختلف وجود دارد؛ مثلاً تحريف معنوي و تحريف به معناي تفسير به‌رأي و... .

نوع چهارم: رواياتي كه گمان مي‌شود آيه‌اي يا جمله‌اي و يا كلمه‌اي از قرآن حذف شده باشد. درحالي‌كه چنين نيست. آن جملات و كلمات، براي تفسير آيه بيان شده است نه جزء آيه بوده باشد.

نوع پنجم: برخي رواياتي كه براي تحريف استناد شده است، درحالي‌كه دلالت بر تحريف ندارد.

نوع ششم: رواياتي كه نسبت به ظهور امام زمان مطالبي را بيان مي‌كند و مي‌فرمايد كه هرگاه امام زمان ظهور كند همان قرآن امام علي(ع) را به مردم عرضه نموده و عمل خواهد كرد. توضيح اين گونه روايات اين است كه قرآن امام علي(ع) داراي شأن نزول، تعيين مصاديق و توضيحات لازم براي آيات بوده است. امام زمان با تفسير واقعي قرآن كه از طريق امام علي(ع) رسيده است، عمل مي‌كند نه اين تفاسيري كه 99% آنها بيان احتمالات است!

نوع هفتم: برخي از روايات بيان شأن، منزلت و فضائل اهل بيت(ع) را دارد، نه اينكه جزء قرآن باشد.

سيـاهپـوشي در عزا و غيرعزا

سيـاهپـوشي در عزا و غيرعزا / احمد رضوي

مقدمّه:

جوامع انساني از گروه‌هاي مختلفي كه ممكن است در پذيرش مذهب، آداب و رسوم مشترك باشند، تشكيل شده است. آداب و رسوم هر جامعه‌اي با جامعة ديگر متفاوت خواهد بود. گاه آداب و رسوم برخاسته از معارف ديني است كه در اين صورت وِجة مذهبي پيدا مي‌كند و گاه برگرفته از تعلّقات قومي و قبيله‌اي است كه ممكن است با آموزه‌هاي ديني مطابقت داشته باشد يا نداشته باشد. يكي از آداب و رسومي كه در هر جامعه به گونه‌اي انجام مي‌شود، مراسم برگزاري عزاداري براي كساني است كه از دنيا رفته‌اند. گروهي از مردم هندوستان لباس سفيد را براي مراسم عزاداري انتخاب كرده‌اند و برخي از مسلمانان لباس سياه را به هنگام عزاداري مي‌پوشند. برخي با اهداف خاصي سؤالاتي در زمينة سياهپوشي مطرح كرده‌اند كه در اين نوشتار در پي پاسخ به اين گونه سؤالات هستيم. اميد است مورد توجه پژوهشگران قرار گيرد.

سؤال: آيا پوشیدن لباس سیاه و یا مطلقاً سیاهپوش کردن در و ديوار مسجد و تكايا در عزاداری درست است؟ زیرا در روایات از پوشش لباس سیاه نهی شده است

جواب: پوشيدن لباس سياه شعار اهل مصيبت و علامت سوگواري و عزا است و پوشيدن آن در عزاي امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و ساير معصومين ـ عليهم‌السلام ـ تعظيم شعاير و اعلان برائت از دشمنان پيامبر اسلام ـ صلّي‌الله عليه وآله ـ و تجليل از ايثار، فداكاري، شهادت در راه خدا و ديگر مفاهيم ارزشمند است.

به‌طور يقين پوشيدن لباس سياه و سياهپوش كردن در و ديوار خانه و حسينيه‌ها، تكايا و مجالس ـ كه متضمّن درس‌هاي بسيار آموزنده و موجب رشد افكار و اهداف و تبلور شعور مذهبي و انساني است ـ همه ارزشمند و سبب اِحيا و گسترش امور مذهبي و تحكيم علايق و روابط با خاندان رسالت است.[1]

فُقهاي شيعه پوشيدن لباس سياه را جهت عزاداري يك فضيلت مي‌دانند. پس از شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و ياران آن حضرت، كسي از زنان بني‌هاشم و طايفه قريش نبود مگر آنكه براي امام حسين ـ عليه‌السلام ـ لباس سياه پوشيده بود.[2]

فقط در دوران حاكميت بني‌عباس از پوشيدن لباس سياه نهي شده است؛ زيرا لباس سياه به عنوان لباس رسمي آنان محسوب مي‌شده، پوشيدن لباس سياه به عنوان يكي از مصاديق تلبـُّس به لباس ظالمين و تشبـُّه به آنها مورد نهي قرار گرفته كه با نابودي آنان اين عنوان منتفي شده. امروزه سياهپوشي از ويژگي‌هاي مهم شيعيان است، شيعه در عزاداري‌ها همانند ايام محرم و صفر نه تنها سياه مي‌پوشد، بلكه در و ديوار و كوي و برزن را نيز سياهپوش مي‌كند. لباس سياه، نشانة عشق و دوستي به ساحت مقدس امامان معصوم ـ عليهم‌السلام ـ است و اعلام جانبداري از سرور آزادگان در جبهة ستيز حق عليه باطل كه سراسر تاريخ را فراگرفته است. شيعه با سياهپوشي خويش در عاشورا اعلام مي‌دارد كه در منطق وي، بي حسين، جامعه تاريك و جهان بي‌فروغ است.

گرچه ظاهر برخي روايت نشان مي‌دهد که پوشيدن لباس سياه کراهت دارد، ولي برخي روايات پوشيدن عبا و عمامه سياه را استثنا کرده است.[3]

سياهپوشي در حال عزا نيز نه تنها اشکالي ندارد، بلکه امري پسنديده است؛ چراکه نشاني از تفاوت ظاهري شخص در ايام عزا نسبت به پيش از آن است.

سابقه سیاهپوشی

1. در کتب تاریخی گزارش شده است که عرب، در مواقع مصیبت، جامة سیاه به تن می‌کرد.[4] در عصر پیامبر ـ صلّي‌الله عليه وآله ـ پس از پایان جنگ بدر که 70 تن از مشرکان و قریش به دست مسلمانان بر خاک هلاکت افتادند، زن‌های مکه در سوگ کشتگان خویش جامه سیاه پوشیدند.[5] شعر لبید، درباره سیاهپوشی زنان نوحه‌گر، مورد استشهاد بسیار از کتب لغت است:

یـخـشـمن حـر اوجـه صحـاح                     فی اللبس السود و فی الامساح[6]

آن زنان درحالی‌که لباس‌های سیاه عزا و پلاس مویین بر تن کرده بودند، گونه‌های خویش را با ناخن می‌خراشیدند.

پس شواهد تاریخی و ادبی نشان می‌دهد، رنگ سیاه از دیر باز در میان بسیاری از ملل و اقوام نشان عزا و اندوه بوده است. این امر به ایران یا دوران اسلام اختصاص ندارد و اعراب پیش از اسلام، ایرانیان و یونانیان باستان در عزا جامه سیاه یا کبود می‌پوشیدند.[7]

2. شواهد فراوانی در متون کهن فارسی وجود دارد که سیاهپوشی را نشان ماتم و اندوه قلمداد کرده است. شاهنامه فردوسی از مواردی که جامه سیاه را نمود عزا و غم تلقّی کرده، بسيار ياد مي‌كند؛ مثلاً وقتی رستم به دست برادرش، شغاد، ناجوانمردانه کشته شد، با این بیت روبه‌رو می‌شویم:

به یک سال در سیستان سوگ بود                  هـمـه جـامـه‌هاشان سیاه و کبود

در عصر ساسانیان، هنگامی که بهرام گور در گذشت، ولیعهدش یزدگرد سیاه پوشید:

چهل روز سوگ پدر داشت راه                       بپوشیـد لشگـر کبـود و سیـاه

وقتی فریدون در گذشت نیز بازماندگان و سپاهش جامه سیاه پوشیدند:

منـوچهـر یـک هفتـه بـا درد بود                   دو چشمش پر از آب و رخ زرد بود

سپـاهش همه کرده جامه سیاه                      توان گشته شاه و غریوان سپاه

این سیاهپوشی تا اکنون رایج است.[8]

3. در اساطیر یونان باستان آمده است: زمانی که تیتس از قتل پاتروکلوس به دست هکتور شدیداً اندوهگین شد، به نشانه عزا سیاه‌ترین جامه‌هایش را پوشید. این امر نشان می‌دهد که قدمت رسم سیاهپوشی در یونان به عصر هومر باز می‌گردد. در میان عبرانیان (یهودیان قدیم) نیز رسم آن بود که در عزای بستگان سرها را می‌تراشیدند و بر آن خاکستر می‌پاشیدند و لباس تیره می‌پوشیدند.[9]

بستانی، در دائره‌المعارف خود، رنگ سیاه را مناسب‌ترین رنگ عزا در تمدن اروپای قرن‌های اخیر گزارش کرده، می‌نویسد:

«طول دوران عزاداری، بر حسب درجه نزدیکی به میت، از یک هفته تا یک سال طول می‌کشد و بیوه زنان دست‌کم تا یک سال عزا می‌گیرند و در این مدت لباس‌های آنان سیاه رنگ و خالی از هرگونه نقش و نگار و زیور آلات است.»[10]

شیعه در ایام عادی و روزهای معمول زندگی از پوشیدن لباس سیاه پرهیز می‌کند؛ اما به دهه اول محرم یا آخر صفر، ایام شهادت امیرمؤمنان ـ عليه‌السلام ـ و فاطمه زهرا ـ سلام‌الله عليها ـ و نظایر آن، که می‌رسد جامه سياه می‌پوشد و در و دیوار و کوی و برزن را سیاهپوش می‌کند.

سیاهپوشی در میان اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ

گزارش‌های مستند تاریخی حکایتگر این حقیقت است که پیامبر اسلام و ائمه اطهار ـ عليهم‌السلام ـ نیز بر این سنّت منطقی و رسم طبیعی مُهر تأیید گذاشته و خود در عزای عزیزانشان سیاه پوشیده‌اند.

به روایت ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه، امام حسن ـ عليه‌السلام ـ در سوگ امیرمؤمنان علی ـ عليه‌السلام ـ جامه سیاه پوشید و با همین جامه برای مردم خطبه خواند.[11]

براساس حدیثی که اکثر محدثان نقل کرده‌اند، زنان بنی‌هاشم در سوگ اباعبدالله الحسین ـ عليه‌السلام ـ جامه سیاه پوشیدند:

لما قُتِل الحُسین بن عَلی ـ عليه‌السلام ـ لَبِسَ نِسآءُ بَنی‌هاشم السّواد وَ المَسُوح وکُنَّ لاتَشتَکِینَ مِن حَرٍّ وَلابَردٍ وَکَانَ عَلی‌بن‌الحُسین ـ عليه‌السلام ـ یَعمَلُ لَهُنَّ الطَّعَام لِلمَاتم؛[12] وقتی امام حسین بن علی ـ عليه‌السلام ـ به شهادت رسید، زنان بنی‌هاشم لباس‌های سیاه و جامه‌های خشن مویین پوشیدند و از گرما و سرما شکایت نمی‌کردند و پدرم علی بن الحسین ـ عليه‌السلام ـ به علت [اشتغال آنان به] مراسم عزاداری، برایشان غذا درست می‌کرد.

سلیمان بن راشد از پدرش نقل مي‌كند كه امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ را دیدم که جامه‌ای جلو باز و سیاه رنگ و کبود رنگ پوشیده بود.[13]

این شیوه از سوی دیگر ائمه ـ عليه‌السلام ـ و بزرگانی چون اُمّ‌سلمه، مختارثقفی و سیف بن عمیره نخعی کوفی جریان داشته و از عصر حضور ائمه تاکنون تداوم یافته است.[14]

فلسفه سیاهپوشی عباسیان

عباسیان که در طول قیام داعیه خونخواهی شهدای اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ را داشته‌اند و وقتی به قدرت رسیدند، دولت خود را دولت آل محمد و ادامه خلافت علی بن ابی‌طالب ـ عليه‌السلام ـ خواندند، لباس سیاه را برای نشان دادن تداوم ماتم و اندوه‌شان در فقدان عزّت پیامبر و مصائب اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ انتخاب کردند.[15] براساس منابع تاریخی، پس از شهادت فجیع زید و یحیی، آتش خشم مردم علیه رژیم اموی زبانه کشید و در خراسان بزرگ آن روز، شهری باقی نماند که مردمش، لباس سیاه نپوشیده باشند. قیام ابومسلم و ظهور سیاه جامگان عباسی نیز دقیقاً در همین دوره حساس تاریخی صورت گرفت. بنی‌عباس که در بحبوحه قیام زید و یحیی خود و پیروان خویش را از معرکه و جنگ با بنی‌امیه و خطرات ناشی از آن برکنار داشته بودند، اوضاع و شرایط را جهت بهره‌برداری مناسب دیدند و به بهانه خونخواهی شهدای مظلوم کربلا و زید و یحیی، پرچم سیاه و سیاهپوشی را ابزار اعلام عزای شهدای اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ ساختند و با این ترفند دوستداران اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ را پیرامون خود گرد آوردند؛ و برای آنکه این تبلیغ ظاهری را در اذهان مردم زنده نگه دارند، پس از به قدرت رسیدن، سیاهی پرچم و لباس را شعار همیشگی خویش ساختند.

به دلیل همین فریبندگی ظاهری بود که امام صادق ـ عليه‌السلام ـ و دیگر ائمه ـ عليهم‌السلام ـ به رنگ و لباس سیاه خُرده می‌گرفتند؛ یعنی مخالفت امام در این موارد، به سیاهپوشی رسمی و خاصی که از سوی بنی‌عباس تحمیل شده و نماد بستگی و اطاعت از حکومت ستمگران به شمار می‌آمد، ناظر است نه سیاهپوشی در عزا و ماتم، به ویژه مصائب اهل بیت(ع).[16]

لوازم دوستی

قرآن و روایات، دوستی خاندان رسول اکرم ـ عليهم‌السلام ـ را بر مسلمانان واجب کرده‌اند.[17] دوستی لوازمی دارد و مُحب واقعي کسی است که شرط دوستی را ـ چنانکه باید و شاید ـ به‌جای آورد. یکی از مهم‌ترین لوازم دوستی، همراهی و همدلی با دوستان در غم‌ها و شادی‌ها است. از این‌رو، احادیث بر برپایی جشن و سرور در ایام شادی پيامبر اسلام اهل بیتش ـ عليهم‌السلام ـ و ابراز حزن و اندوه در مواقع سوگ آنان تاکید ورزیده‌اند.

حضرت علی ـ عليه‌السلام ـ می‌فرماید: شیعه و پیروان ما در شادی و حزن ما شرکت دارند؛[18] امام صادق ـ عليه‌السلام ـ نیز مي‌فرمود:

شِیعَتُنا جُزءٌ مِنّا خُلِقُوا مِن فَضل طِینَتِنَا، یَسُوؤهُم مَا یَسُوؤنَا یَسرهُم مَا یَسرنَا...؛[19] شیعیان ما پاره‌ای از خود ما بوده و از زیادی گِل ما خلق شده‌اند، آنچه ما را بدحال یا خوشحال می‌سازد، آنان را بدحال و خوشحال می‌گرداند.

وظیفه عقلی و شرعی ایجاب می‌کند که در ایام عزاداری اهل بیت ـ عليهم‌السلام ـ حزن و اندوه خود را در گفتار (اشک و آه و ناله و زاری)، رفتار (کم‌خوردن و کم‌آشامیدن)،[20] و حتی پوشاک (پوشیدن لباسی که از حیث جنس و رنگ و نحوه پوشش در عرف حکایتگر اندوه و ناراحتی است) آشکار سازیم؛ اما چرا لباس و پوشش سیاه؟

رنگ سیاه، از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر یک از این خواص، در مورد یا مواردی خاص، به کار می‌رود. رنگ سیاه از جهتی رنگ پوشش است؛ یعنی سبب استتار و اختفا و پوشيدگي می‌گردد و برای چنین هدفی به کار گرفته می‌شود؛[21] از جهت دیگر، رنگ هیبت و تشخُّص است. به همین سبب، لباس رسمی شخصیت‌ها سیاه یا سرمه‌ای تیره است. در نقل‌های تاریخی موارد فراوان می‌توان یافت که برای نشان دادن هیبت و تشخُّص فرد، گروه، حکومت یا مساله‌ای از این رنگ استفاده شده است.[22]

یکی دیگر از خواص و آثار رنگ سیاه، آن است که این رنگ به صورت طبیعی، رنگی حزن‌آور و دلگیر و مناسب عزا و ماتم است. از همین‌رو، بسیاری از مردم جهان از این رنگ برای اظهار اندوه در مرگ دوستان و عزیزان خود سود می‌جویند. البته انتخاب رنگ سیاه در ایام سوگواری، علاوه بر نکته فوق، علتی منطقی ـ عاطفی نیز دارد. آنکه در ماتم عزیزان خویش جامه سیاه می‌پوشد و در و دیوار را سیاهپوش می‌کند، با این عمل می‌خواهد بگوید و بفهماند: عزیز از دست رفته، مایه روشنی چشم و فروغ دیدگانم بود و دفن پیکرش در دل خاک بسان افول ماه و خورشید در چاه مغرب، پهنه حیات و زندگی را در چشمم تیره و تار ساخته و زمین و زمان را در سیاهی و ظلمت فرو برده است.

این مطلب شواهد گوناگون دارد. حضرت زهرا ـ سلام‌الله عليها ـ هشت روز پس از رحلت حضرت رسول بر مزار آن حضرت فریاد برآورد: «ای پدر، تو رفتی و با رفتن تو دنیا روشنی‌های خویش را از ما برگرفت و نعمت و خوشی‌اش را از ما دریغ کرد. جهان، به حُسن و جمال تو، روشن و درخشان بود [ولی اکنون با رفتن تو] روز روشن آن سیاه گشته و تر و خشکش حکایت از شب‌های بس تاریک دارد... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ما است...»[23]

فردوسی نیز، با اشاره به قتل سیامک توسط دیوان، می‌گوید:

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه                       از اندوه گیتی بر او شد سیاه

بنابراین، سیاهپوشی به دلیل رمز و رازی که در این رنگ نهفته است، رسمی طبیعی و سنتی منطقی برای نشان دادن حزن و اندوه بوده، ملل و اقوام گوناگون در ایام عزا از آن بهره جسته‌اند.[24]

رنگ جلباب:

قرآن به زبان عربی مبین نازل شده است و برای عرب زبانان قابل فهم بوده است؛ بنابراین، باید بررسی نمود که زنان صدر اسلام، که نخستین مخاطبان آیة جلباب بوده‎اند، از واژة جلباب چه برداشتی داشته‌اند و تبادر و سبقت ذهنی آنها از آن، چه بوده است. در کتاب سُنن ابی‌داود از اُمّ‌سلمه، همسر گرامی پیامبر اکرم(ص) قضیه‎ای نقل شده است که مبیِّن تبادر ذهنی زنان عرب آن زمان است.

وقتی آیة جلباب «یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ»[25] نازل شد، زن‌های انصار از خانه‎هایشان خارج شدند، درحالی که پوشش‎های سياه رنگ داشتند؛ گویی کلاغ بالای سر آنها نشسته است.[26]

در کتاب عون المعبود، شرح سنن ابی‌داود در توضیح قضیة یاد شده، آمده است:

«چون پوشش‎هایی که زنان انصار به عنوان جلابیب از آن استفاده کرده بودند دارای رنگ سياه بوده است، آنان به کلاغ که رنگ آن سياه است تشبیه شده‎اند.»[27]

بعضی از تفاسیر مهم، مانند تفسیر اَلدُّرُّ المَنثُور سیوطی، روح المعانی و تفسیر المیزان نیز در ذیل آیة جلباب، جریان تاریخی فوق را نقل کرده‎اند. علاوه بر شاهد تاریخی مذکور، که سکوت پیامبر اکرم… در مقابل رنگ سياه پوشش زنان انصار،‌ نیز دلیل بر تقریر و تأیید آن است، شواهد لغوی فراوانی نیز برای اثبات این مُدّعا وجود دارد که اساساً در ریشة لغوی جلباب رنگ سياه اخذ شده است؛ زیرا جلباب در لغت از ریشة جُلب است و یکی از معانی جُلب در بسیاری از کتاب‎های لغوی معتبر، تیرگی و سیاهی است؛[28] مثلاً جُلب اللیل به معنای سیاهی شب آمده است. ابن منظور، صاحب کتاب لغت معتبر لسان العرب، پس از نقل شعری که بخشی از آن «و جُلب اللیل یطرده النهار» است تصریح نموده که گویندة شعر از جُلب، سواد و سیاهی را اراده کرده است.[29]

علاوه براین، در بعضی از کتاب‎های لغوی معتبر، شواهدی از زبان عربی نقل شده، که جُلب در آنها به معنای تیرگی و سیاهی به کار رفته است؛[30] همچنین در برخی از کتاب‌هایی که دربارة انواع لباس‎های اسلامی نوشته شده‌اند، جلباب به پوشش گستردة سياه که زن روی لباس‎های دیگر می‎پوشد معنا شده است.[31]

از مجموع شواهد لغوی، تفسیری و تاریخی مذکور، به روشنی استفاده می‎شود که رنگ جلباب و چادر زنان عرب هنگام نزول آیة شریفه، سياه بوده است؛ بنابراین، می‎توان گفت که چادر سياه منشأ و ریشة قرآنی دارد.

سخن پایانی

موضوع پوشيدن جامه سياه که با فرارسيدن ايام حزن و اندوه (محرم الحرام) حال و هواي خاصي به خود مي‌گيرد، از گذشته تا به امروز مطرح بوده و هميشه با دو ديدگاه با آن برخورد شده است.

ديدگاه اول، نظر کساني است که با عشق و علاقه وصف ناپذيري در ايام حزن و اندوه و سوگواري پيامبر گرامي اسلام و اهل بيتش ـ عليهم‌السلام ـ به‌ويژه در دو ماه محرم و صفر، لباس سياه به تن کرده و بيرق‌هاي سياه‌رنگ بر سر در منازل خود نصب مي‌کنند و معتقدند که اين لباس اظهار حزن و همدردي با عترت پاک پيامبر اکرم ـ صلّي‌الله عليه وآله ـ است.

ديدگاه دوم، نظر کساني است که مي‌گويند پوشيدن لباس سياه، مفهوم چنداني ندارد و بي‌خاصيت است و به نوعي تحت تأثير القائات و تفکرات روشنفکر مآبانه قرار گرفته و با ژست‌هاي به اصطلاح علمي و تجددگرايانه به ديدگاه اول حمله مي‌کنند و آنان را به دور از قافله تمدّن معرفي مي‌کنند. متأسفانه عده‌اي نيز به خاطر عدم آگاهي از حقيقت امر، دچار تحيـُّر شده و در بلاتکليفي‌اند که واقعيت کدام است؟

الف) از نظر فقهي، آنچه از روايات استفاده مي‌شود، مکروه بودن پوشيدن لباس سياه در نماز و غيرنماز است و از حد کراهت تجاوز ننموده است. نکته‌اي که قابل توجه مي‌باشد اينکه عده‌اي از فقها قائلند که پوشيدن لباس سياه در عزاداري امام حسين ـ عليه‌السلام ـ از اين حکم کراهت مستثني است و پوشيدن آن در عزاداري امام حسين ـ عليه‌السلام ـ کراهت ندارد، علت کراهت را اين گونه بيان کرده‌اند که پوشيدن لباس سياه در ايام وفات ائمه ـ عليهم‌السلام ـ به‌ويژه در ايام محرم و صفر، در حقيقت اظهار مودّت و محبّت به ساحت مقدس اهل بيت ـ عليهم‌السلام ـ است. شيعيان و محبان آن بزرگواران با به تن کردن جامه سياه، حزن و اندوه خود را ابراز مي‌کنند.

به علاوه اين سياهپوشي، خاصيت سازنده ديگري به نام «احياي امر اهل بيت ـ عليهم‌السلام ـ» دارد که مطلوب و محبوب آن ذوات مقدس است که فرمودند: «رَحِمَ اللهُ مَن أحيا أمرنا»[32] يعني مشمول رحمت حق باد، کسي که امر ما را احيا کند.

بدون ترديد وقتي پير و جوان، بزرگ و خردسال، در اين ايام لباس سياه مي‌پوشند، يادآور حزن و مصيبت جانکاهي است که به وجود مقدس حضرت سيدالشهدا ـ عليه‌السلام ـ رسيده است و حقيقت اين است که بقاي اسلام مرهون دو ماه محرم و صفر است.

ب) از نظر تاريخ، چنانکه مورخين نوشته‌اند، بعد از واقعه جانسوز عاشورا، زنان خاندان پاک رسول الله ـ صلّي‌الله عليه وآله ـ اولين کساني بودند که تا يک سال لباس سياه به تن داشتند و چنان مشغول عزاداري بودند که امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ براي آنها غذا فراهم مي‌ساختند. در طول تاريخ نيز پوشيدن لباس سياه در عزاداري اهل بيت ـ عليهم‌السلام ـ به صورت يک سنّت ارزشمندي در بين شيعيان و محبّان رايج بوده است.

بعضي از فقهاي بزرگ مقيد بودند در ايام سوگواري امام حسين ـ عليه‌السلام ـ جامه سياه مي‌پوشيدند و به آن تبرک مي‌جستند و با جديت از آن نگهداري و مراقبت مي‌کردند و وصيت مي‌نمودند بعد از رحلتشان به عنوان تبرک با آنها دفن شود.

بنابراين، پوشيدن لباس سياه در ايام سوگواري ائمه ـ عليهم‌السلام ـ به‌ويژه در دو ماه محرم و صفر نه تنها کراهت ندارد بلکه از آن جهت که اظهار همدردي با آن ذوات مقدس و احياي امر ايشان مي‌باشد، داراي فضيلتي بس بزرگ است.

آنچه به اجمال و اختصار گذشت، نشان می‌دهد: أوّلاً، سیاهپوشی سنّت منطقی بشر در طول تاریخ بوده و در سرزمين‌هاي فارس، یونان و اعراب رواج داشته است. ثانیاً، سیاهپوشی بر مصائب اهل بیت(ع) تداوم همان سیره انسانی است.

 منابع و مآخذ

قرآن كريم

1. نهج البلاغه؛ ترجمة محمد دشتي، لاهيجي، چاپ دوم، 1380.

2. شرح نهج‌البلاغه؛ ابن ابی‌الحدید، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم.

3. الكافي؛ أبي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني، دار الكتب الإسلاميه، چاپ ششم، 1375.

4. بحارالأنوار الجامعة لدرر الأخبار الأئمه‰ ؛ محمد باقر مجلسي، مؤسسة الوفاء بيروت، 1404ق.

5. تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة؛ محمد بن حسن حرّعاملي، تحقيق مؤسسة آل‌البيت‰ لإحياء التراث، چاپ اول.

6. پاسخ به شبهات عزاداري؛ حسين رجبي، قم: مهدی‌یار، ۱۳۸۷.

7. أمالی (شیخ طوسی)؛ محمد بن حسن، ۳۸۵ ـ ۴۶۰ ق، قم: انتشارات اندیشه هادی، ۱۳۸۸.

8. یادداشت‌هایی در زمینه فرهنگ و تاریخ؛ دکتر غلامحسین یوسفی.

9. ب‍ره‍ان‌ ق‍اطع؛ م‍ح‍م‍د ح‍س‍ی‍ن ب‍ن خ‍ل‍ف‌ ت‍ب‍ری‍زی‌، ب‍ه‌ اه‍ت‍م‍ام‌ م‍ح‍م‍د م‍ع‍ی‍ن‌، ت‍ه‍ران: ام‍ی‍رک‍ب‍ی‍ر، ۱۳۶۲.

10. اخبار الدولة العباسیة؛ تحقیق دکتر عبدالعزیز دوری و دکتر عبدالجبار مطلبی.

11. ال‍س‍ی‍رة ال‍ن‍ب‍وی‍ة؛ لاب‍ن‌ ه‍ش‍ام‌، ح‍ق‍ق‍ه‍ا و ض‍ب‍طه‍ا و ش‍رح‍ه‍ا و وض‍ع‌ ف‍ه‍ارس‍ه‍ا م‍ص‍طف‍ی‌ ال‍س‍ق‍ا، اب‍راه‍ی‍م‌ الاب‍ی‍اری‌، ع‍ب‍دال‍ح‍ف‍ی‍ظ ش‍ل‍ب‍ی‌، اع‍داد م‍کت‍ب‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ ال‍ت‍راث‌ ب‍ی‍روت‌: داراح‍ی‍اء ال‍ت‍راث‌ ال‍ع‍رب‍ی‌، ۲۰۰۰م‌. = ۱۴۲۱ق‌. = ۱۳۷۹.

12. س‍ی‍اه‍پ‍وش‍ی‌ در س‍وگ‌ ائ‍م‍ه‌ ن‍ور ع‍ل‍ی‍ه‍م‌ال‍س‍لام‌ (ری‍ش‍ه‌ه‍ای‌ ت‍اری‍خ‍ی‌، م‍ب‍ان‍ی‌ ف‍ق‍ه‍ی‌)؛ ع‍ل‍ی‌ اب‍وال‍ح‍س‍ن‍ی‌ (م‍ن‍ذر) ت‍ه‍ران‌: ع‍ب‍رت‌، ۱۳۷۹.

13. زن‍دگ‍ی‌ م‍س‍ل‍م‍ان‍ان‌ در ق‍رون‌ وس‍طی‌؛ ع‍ل‍ی‌اک‍ب‍ر م‍ظاه‍ری‌، ۱۳۷۰ ، ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ م‍رت‍ض‍ی‌ راون‍دی‌ در س‍ال‌ ۱۳۴۸ ت‍وس‍ط ان‍ت‍ش‍ارات‌ س‍پ‍ه‍ر، ف‍ران‍ک‍ل‍ی‍ن‌ م‍ن‍ت‍ش‍ر ش‍ده‌ اس‍ت‌.

14. خ‍طط ب‍غ‍داد ف‍ی‌ م‍ع‍ج‍م‌ ال‍ب‍ل‍دان‌؛ ل‍ی‍اق‍وت‌ ال‍ح‍م‍وی‌، ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ و دراس‍ه‌ م‍وف‍ق‌ س‍ال‍م‌ ن‍وری‌ ب‍غ‍داد: ال‍م‍ج‍م‍ع‌ ال‍ع‍ل‍م‍ی‌، ۱۴۲۲ق‌. = ۲۰۰۱م‌. = ۱۳۸۰.

15. تاریخ گیلان و دیلمستان؛ ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی، با تصحیح و تحشیه منوچهر ستوده، تهران: اطلاعات، ۱۳۶۴.

16. ت‍اری‍خ‌ م‍ف‍ص‍ل‌ اس‍لام‌ از طل‍وع‌ اس‍لام‌ ت‍ا ع‍ص‍ر ح‍اض‍ر؛ ن‍گ‍ارش‌ ح‍س‍ی‍ن‌ ع‍م‍ادزاده‌ اص‍ف‍ه‍ان‍ی‌، [ت‍ه‍ران‌]: ک‍ت‍اب‍ف‍روش‍ی‌ اس‍لام‌، ۱۳۷۰.

17. س‍ن‍ن‌ أب‍ی‌ داود؛ أب‍وداود، س‍ل‍ی‍م‍ان‌ ب‍ن‌ اش‍ع‍ث‌، ق‌۲۷۵ ـ ۲۰۲ ، ق‍اه‍ره‌: ج‍م‍ع‍ی‍ه‌ ال‍م‍ک‍ن‍ز الاس‍لام‍ی‌، ۱۴۲۱ق‌ = ۱۳۸۰.

18. «عون المعبود» ش‍رح‌ن‍وی‍س‍ی‌ ب‍ر ج‍وام‍ع‌ اول‍ی‍ه‌؛ اح‍م‍دم‍ه‍راب‍ی‌، خ‍دی‍ج‍ه‌ ن‍دای‌ ص‍ادق‌، ش۱۷ ـ ۱۸ ، (ب‍ه‍ار، ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۷۹).

19. لسان العرب؛ ابوالفضل جمال‌الدين محمد بن مكرم ابن منظور، دار صادر، چاپ سوم، 2004م.

20. ال‍دُّر ال‍م‍ن‍ث‍ور ف‍ی‌ ال‍ت‍ف‍س‍ی‍ر ال‍مأث‍ور؛ ع‍ب‍دال‍رح‍م‍ن‌ ال‍ک‍م‍ال‌ ج‍لال‌ ال‍س‍ی‍وطی‌ (ق‌۹۱۱ ـ ۸۴۹)، ض‍ب‍ط ال‍ن‍ص‌ و ال‍ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌... دارال‍ف‍ک‍ر ب‍ی‍روت‌: دارال‍ف‍ک‍ر، ۱۴۱۴ق‌. = ۱۹۹۳م‌. = ۱۳۷۲.



[1]. حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 105.

[2]. بحارالانوار, ج 45 ص 196

[3]. وسائل الشيعه، ج4، ص383 ـ 386 ، باب (19) كَرَاهَةِ لُبْسِ السَّوَادِ إِلَّا فِي الْخُفِّ وَالْعِمَامَةِ وَالْكِسَاءِ وَزَوَالِ الْكَرَاهَةِ بِالتَّقِيَّةِ وَعَدَمِ جَوَازِ مُشَاكَلَةِ الْأَعْدَاءِ فِي اللِّبَاسِ وَغَيْرِهِ.

1) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ(ع) قَالَ يُكْرَهُ السَّوَادُ إِلاَّ فِي ثَلاثَةٍ الْخُفِّ وَالْعِمَامَةِ وَالْكِسَاءِ.

2) قَالَ كَانَ رَسُولُ اللهِ(ص) يَكْرَهُ السَّوَادَ إِلاَّ فِي ثَلاثٍ الْخُفِّ وَالْعِمَامَةِ وَالْكِسَاءِ.

3) رُوِيَ لاتُصَلِّ فِي ثَوْبٍ أَسْوَدَ فَأَمَّا الْخُفُّ أَوِ الْكِسَاءُ أَوِ الْعِمَامَةُ فَلا بَأْسَ.

[4]. اخبار الدولة العباسیة، تحقیق دکتر عبدالعزیز دوری و دکتر عبدالجبار مطلبی، ص247.

[5]. السیرة النبویة، ابن هشام، تحقیق مصطفی سقا، ج3 ، ص10 ـ 11.

[6]. سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، علی ابوالحسنی، ص76 ـ 77.

[7]. نگاه كنيد به: تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، آدام متز، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، ج2 ، ص127 ؛ سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، ص53 ـ 93.

[8]. نگاه كنيد به: معجم البلدان، یاقوت حموی، ج3 ، ص452 ؛ تاریخ گیلان و دیلمستان، میرسید ظهیرالدین مرعشی، ص223.

[9]. دائرة المعارف، پطرس باستانی، ج6 ، ص710 ـ 712.

[10]. همان.

[11]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج16 ، ص22.

[12]. بحارالانوار، ج 45، ص 188 ؛ وسائل الشیعه، ج 2، ص 890 .

[13]. وسائل الشیعه، ج3 ، ص361.

[14]. نگاه كنيد به: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، ص129 ـ 155.

[15]. نگاه كنيد به: شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج7 ، ص172 ؛ تاریخ الاسلام، دکتر ابراهیم حسن، ج1 ، ص408 و ج2 ، ص447 ـ 448.

[16]. نگاه كنيد به: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، ص195 ـ 200.

[17]. قُل لاأسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (شوری، آية 23) .

[18]. إنَّ اللهَ تَبارك و تَعالي اطلعَ إلي الأرضِ فَاختارَنَا واختَارَ لَنا شِيعة يَنصُرُونَنا و يَفرحُونَ لِفَرحِنَا ويَحزنُونَ لِحُزنِنَا ويَبذلُونَ أموالَهُم وأنفُسَهُم فِينَا أولئِكَ مِنَّا وَإلَينَا (بحارالانوار، ج 44، ص 287).

[19]. امالی، شیخ طوسی، ص 305.

[20]. طبق فرموده امام صادق(ع) به معاویه بن وهب، عزاداران سیدالشهداء(ع) در روز عاشورا از آب و غذا دوری جویند تا آنکه یک ساعت از وقت فضیلت نماز عصر بگذرد، آنگاه در حد لزوم به غذای معمول صاحبان مصیبت، سد جوع و عطش کنند. (تاریخ النیاحة الامام الشهید الحسین بن علی(ع)، سیدصالح شهرستانی، ج1 ، ص157 ـ 159) این روایت باید برای ما تأمُّل برانگیز باشد.

[21]. یادداشت‌هایی در زمینه فرهنگ و تاریخ، دکتر غلامحسین یوسفی، ص272 ـ 273.

[22]. برهان قاطع، محمدحسین تبریزی، ص683 ؛ ابن‌اثیر یکی از مورخان برجسته می‌نویسد: ابومسلم خراسانی روزی خطبه خواند. مردی برخاست و پرسید: این علامت سیاه که بر تو می‌بینم چیست؟ گفت: ابوزبیر از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده است که گفت: پیغمبر(ص) هنگام فتح مکه عمامه سیاه بر سرداشت و این لباس هیبت و لباس دولت است.» (الکامل، ابن اثیر، ترجمه عباس خلیلی، ج 9، ص 114)

[23]. بحارالانوار، ج43 ، ص174 ـ 180.

[24]. برای آگاهي بيشتر نگاه كنيد به: زندگی مسلمانان در قرون وسطی، دکتر علی مظاهری، ترجمه مرتضی راوندی، ص68 ـ 69 ؛ رنگ در تاریخ ایران، دکتر مریم میراحمدی؛ فصلنامه مطالعات تاریخی، سال اول،ص115 به بعد؛ فرهنگ البسه مسلمانان، دزی، ترجمه دکتر حسینعلی هرری، ص342 ـ 349.

[25]. سورة احزاب، آية 59 .

[26]. لمّا نزلت هذه الآیة «یدنین علیهن من جلابیبهن» خرج نساء الانصار کأنّ علی رؤسهن الغربان من اکسیة سود یلبسنها (سنن ابی داود، ج2 ، ص182).

[27]. عون المعبود، شرح سنن ابی داود، ج11 ، ص159.

[28]. به عنوان نمونه نگاه كنيد به: لسان العرب، القاموس المحیط، اقرب الموارد، منتهی الارب فی لغة العرب، محیط المحیط، معجم الوسیط ذیل ریشة جلب.

[29]. لسان العرب، ذیل ریشة جلب.

[30]. العین خلیل و تاج العروس زبیدی، ذیل ریشة جلب.

[31]. الجلباب: کساء اسود تلبسه المرأة فوق ثیابها، الخطیب العدنانی، الملابس و الزینة فی الاسلام، (فی أسماء و أنواع الملابس القدیمة و الحدیثة)، ص190.

[32]. وسائل الشیعه، ج12 ، ص22.

معرفی کتاب "المُوضِح عن جهة إعجاز القرآن" (کتاب الصرفة)

المُوضِح عن جهة إعجاز القرآن (کتاب الصرفة)

علی بن حسین موسوی معروف به (شریف مرتضی 355 ـ 436هـ)، تحقیق محمدرضا انصاری قمی.

توضیحات:

1) کتاب با یک مقدمه از طرف مجمع مباحث اسلامی (کلام و فلسفه) شروع می‌شود؛

2) و بعد (مراجع مقدمه) یعنی کتاب‌هایی که محقق کتاب در مطالب مقدمة خود از آنها استفاده کرده است (22 منبع)؛

3) و بعد (تقدیم) یعنی مطالبی از قبیل: 1. زندگی‌نامه شریف مرتضی، 2. معجزه بودن قرآن، 3. توضیح مذهب (صرفه) ، 4. بیان حقیقت اعتقاد شریف مرتضی دربارة قول به صرفه، 5. معرفی اصل کتاب، 6. انتساب کتاب به مؤلف آن، 7. فصول و ابواب کتاب.

 

نکته: مطالب کتاب به صورت ناقص شروع می‌شود به این معنا که تعدادی از صفحات اول کتاب به دست ما نرسیده است.

1ـ کتاب با توضیحاتی دربارة (مذهب صرفه) شروع می‌شود؛ ص1 ـ 75.

2ـ ردّ اعتقاد گروهی از معتزله؛ ص76 ـ 94.

3ـ لازمة قول مخالفین به صرفه، چیست؟؛ ص95 ـ 153.

4ـ تعریض و نقد قول قاضی عبدالجبّار در کتاب (المغنی) اش؛ ص166 ـ 250.

5ـ دو مسأله دربارة ردّ شبهات قول به صرفه؛ ص251 ـ 260.

6ـ بیان چهار فصل دربارة تحدّی قرآن و عذر و عجز مردم؛ ص261 تا آخر کتاب.

 

حقیقت مذهب صرفه:

صرفه، ردّ عزیمت است، عزم و ارادة مردم را منصرف کردن.

صرفه نزد متکلمان: خداوند متعال سلب کرده است انگیزة مردم را از معارضه با قرآن گرچه اگر سلب اراده نمی‌شدند، می‌توانستند با قرآن معارضه کنند.

اعتقاد شریف مرتضی: اگر بخواهیم به صورت دقیق اعتقاد شریف مرتضی را بدست آوریم، باید همة آثار و کتب وی در نظر بگیریم تا با تمام جوانب نظر وی آشنا شویم؛ مثلاً کتاب "جُمَل العِلم والعَمل"(که مجموعه رسالات وی است) ، و کتاب "الذخیرة" و کتاب "الموضِح عن جهة إعجاز القرآن (الصرفة)" در این سه کتاب به صورت مفصّل بحث اعجاز قرآن را دارد. قول بصرفه با این توضیح که:

1. نصّ قرآن معجزه است که باعث صدق ادّعای پیامبر می‌باشد.

2. فصاحت قرآن، خارق العادّه است.

3. قرآن دارای نظمی اختصاصی است که با دیگر کتاب‌ها متفاوت است، تحدّی قرآن فقط مربوط به نظم قرآن نمی‌باشد بلکه ابتدا تحدّی با فصاحت است بعد با نظم آن.

4. تحدّی با عُرف مردم واقع شده است که از هیچ کتاب یا نویسنده‌ای سابقه نداشته است.

5. مراد از فصاحت، همان چیزی است که عُرف عرب آن زمان می‌دانستند و با زوایای فصاحت در شعر و نثر آشنا بودند.

6. تحدّی، به چیزی که مردم آن را ندانند تعلّق نمی‌گیرد، نسبت به قرآن حدّ اقل سه آیه از شش هزار آیه مورد تحدّی قرار گرفته، برای عرب آنقدر سخت نبود تا سه آیه مثل قرآن بیاورد.

7. لذا خداوند اراده و فکر مردم را از آوردن مثل قرآن و معارضة با آن را منصرف کرده است.

8. هنگامی که از معارضه منصرف می‌شدند، شاکلة نظم، فصاحت و بلاغت قرآن را از دیگر آثار اعمّ از شعر، خطابه و... جدا می‌دانستند.

9. اگر گفته شود: منصرف کردن اراده‌ها، اعجازی برای قرآن نیست؛ ما می‌گوییم: بهترین اعجاز همین است که مردم بتوانند مثل قرآن بیاورند اما از آوردن مثل آن منصرف شوند.

10. حقیقتاً قرآن، عَلَم است برای صدق پیامبر اسلام، پس تحدّی قرآن و اعراض عرب از آوردن مثل آن، دلالت می‌کند قرآن معجزه است.

11. اگر گفته شود: قول بصرفه مخالف اجماع علماست، می‌گوییم: اجماع بر ردّ صرفه صورت نگرفته است؛ زیرا افرادی مانند نظّام، عبّاد بن سلیمان، هِشام بن عمرو الفُوطیّ و تعدادی دیگر قائل به صرفه‌اند.

 

نکته: برای ردّ صرفه گفته‌اند: قول بصرفه، منجر به سلب اختیار و قدرت از انسان، و در نتیجه قائل به جبر می‌شود. مخالفان قول بصرفه از متقدّمان: باقلانی، قاضی عبدالجبّار، عبدالقاهر جرجانی و تفتازانی است؛ و از متأخران: سید هبة الدین شهرستانی، شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، مصطفی صادق رافعی، محامی توفیق فُکَیکیّ و علاّمه طباطبایی می‌باشند.

 

نکته: نسبت کتاب بسوی مؤلفش:

بدون شکّ شریف مرتضی کتاب با نام "المُوضِح عن جهة إعجاز القرآن" با اسم اختصاری "کتاب الصرفة" داشته است. شیخ طوسی ـ که از شاگردان مرتضی است ـ در فهرستش می‌نویسد: "له کتاب الصرفة"؛ و نجاشی در رجالش می‌نویسد: کتاب "الموضح عن جهة إعجاز القرآن" و هو الکتاب المعروف "بالصرفة"؛ و شیخ آقابزرگ تهرانی در کتاب "الذریعه" می‌نویسد: "کتاب الصرفه" الموسوم بـ "الموضح عن جهة إعجاز القرآن" للسید المرتضی؛ و خودِ سید مرتضی نیز در کتاب "جُمَل العِلم والعَمل" بارها از کتاب "الموضح" یاد کرده است.

معرفی تفسیر مجمع البیان

معرفی تفسیر مجمع البیان

مقدمه:

امین الاسلام یا امین الدین ابوعلی فضل بن حسن طبرسی به سال 468 یا 469ق در مشهد متولد شد. وی برای ادامه تحصیلات عازم نجف اشرف شد و در اواخر عمر شریف خود به سبزوار آمد که در سال 548ق در سن حدود هشتاد سالگی دار فانی را وداع گفت. قول معروف و مشهور این است که در سبزوار از دنیا رفت[1] و بعد پیکر پاکش را به زادگاهش مشهد برده، در اطراف حرم مطهّر امام رضا(ع) دفن کردند. اما بعضی نیز معتقدند وی در سبزوار مدفون است.

واژة طبرسی:

اِعراب این واژه را به فتح طاء و سکون باء و کسر راء (طَبْرِسی) گفته‌اند،[2] اما آیت الله محمدهادی معرفت اِعراب این کلمه را به فتح طاء و سکون باء و فتح راء (طَبْرَسی) می‌دانند. بعضی این واژه را معرّب تفرش ـ از اطراف اراک و نواحی قم ـ می‌دانند.

چراکه اگر مرحوم طبرسی از طبرستان باشد باید طبری گفته شود نه طبرسی، مانند محمد بن جریر طبری مورخ و مفسر معروف اهل سنّت در قرن سوم. گروهی نیز طبرسی را از طبرستان می‌دانند و ضبط کلمه را چنین بیان کرده‌اند:

"إن الکلمة الطَّبَرْسی بفتح الطاء والباء و سکون الراء نسبة إلی طبرستان لا إلی طَبْرِسی بإسکان الباء و کسر الراء مُعرَّب تفرش کما تخیله البعض"[3]

و برای این قول چهار دلیل بیان شده است:

1. صاحب ریاض (میرزا عبدالله افند اصفهانی) در جلد چهارم خود؛ و صاحب الروضات (میرزا باقر موسوی خراسانی) تصریح کرده‌اند که طبرستان را در حال معرب طبرسی گویند نه تفرش را.

2. غیر از صاحب مجمع البیان افراد دیگری نیز به طبرسی معروفند که در کتب اَعلام به تفرش نسبت داده نشده‌اند مانند عماد الدین طبرسی صاحب الإحتجاج.

3. تمام علمای اهل تفرش را به صورت تفریشی منسوب می‌کنند نه طبرسی؛ مثل سید مصطفی بن حسین تفریشی صاحب نقد الرجال، و سید فضل الله بن عبدالجبار حسینی تفریشی، و مرادعلی خان تفریشی.

4. در کتاب‌هایی که اسامی شهرها را جمع‌آوری کرده‌اند، اصلاً طبرسی را به تفرش نسبت نداده‌اند. لذا باید اِعراب کلمه به فتح طاء و باء و سکون راء (طَبَرْسی از طبرستان) دقیق‌تر باشد. محمد حسین ذهبی نیز همین قول را پذیرفته است.[4]

شیخ طبرسی از شاگردان ابوعلی حسن بن محمد طوسی صاحب تفسیر "التبیان فی القرآن" می‌باشد چنانچه تفسیر مجمع البیان وی بسیار از آن تفسیر متأثر بوده است؛ و از شاگردان معروف وی می‌توان ابن شهرآشوب صاحب معالم العلماء، و قطب الدین راوندی را نام برد.[5]

تألیفات شیخ طبرسی:

1. جوامع الجامع (در بعضی کتب جامع الجوامع ضبط شده است).

2. الکاف الشاف (در بعضی از منابع الکافی الشافی ذکر شده است).

3. مجمع البیان که به نام‌های "مجمع البیان فی تفسیر القرآن" یا "مجمع البیان لعلوم القرآن" و یا "مجمع البیان فی معانی القرآن" نامیده شده است. (بنابر آنچه در مقدمة جوامع بیان شده باید همان لعلوم القرآن درست باشد).

این کتاب از مهمترین تألیفات شیخ طبرسی است که در ده جزء و پنج مجلد به زبان عربی به چاپ رسیده است. نخستین چاپ سنگی آن شاید به تاریخ 1334ش در دو جلد به کوشش مهدی بن جعفر در تهران صورت گرفته است و بهترین چاپ آن توسط علامه ابوالحسن شعرانی در تهران سال 1382ق در پنج جلد و ده جزء در مکتبه اسلامیه انجام شد.[6]

نام‌گذاری مجمع البیان:

"مجمع البیان" نام تفسیر کبیر شیخ طبرسی است شاید این نام جهت مقابله به تفسیر "جامع البیان" محمد بن جریر طبری باشد که شامل تمام علوم قرآنی بوده است.

سبب تألیف:

در مقدمة کتاب مجمع البیان فی تفسیر القرآن (تصحیح و تعلیق سیدهاشم رسولی محلاتی) به قلم محسن حسینی عاملی داستان سکتة شیخ طبرسی از کتاب مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل تألیف حاج میرزا حسین نوری طبرسی متوفی 1320ق آمده است. (حاج میرزا حسین نوری داستان را از کتاب تفسیر کبیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین تألیف ملافتح الله کاشانی نقل می‌کند). داستان از این قرار است: شیخ طبرسی دچار عارضة سکته شد، پس از غسل و کفن او را دفن نمودند. ناگهان در میان قبر قلبش به حرکت افتاده متوجه می‌شود که زنده است، همان لحظه نذر می‌کند اگر از قبر نجات یافت تفسیری بر کتاب عزیز بنویسد؛ در همین لحظات فردی کفن‌دزد قبر را باز می‌کند تا کفن شیخ را بدزدد. شیخ دست وی را گرفته، می‌گوید: "برایم جامه‌ای بیاور کفن را به تو می‌دهم" پس از چنین جریانی شیخ به تألیف تفسیر مجمع البیان پرداخت.

استاد محسن حسینی عاملی بعد از نقل این داستان آن را نپذیرفته، چنین می‌نویسد: "و مما یبعد هذه الحکایة مع بُعدها فی نفسها من حیث استبعاد بقاء الحیاة المدفون بعد الإفاقة، أنها لو صحت لذکرها فی مقدمة مجمع البیان لغرابتها و لاشتمالها علی بیان السبب فی تصنیفه مع أنه لم‌یتعرض لها والله أعلم."[7]

دکتر محمد حسین ذهبی نیز در این باره می‌گوید: "عجب است که علت و غایت نوشتن این تفسیر گرانبها را یک داستان ساختگی از سکتة طبرسی و بیرون آمدن او از قبر بدانیم."[8]

جایگاه و اهمیّت آن:

از آنجا که این تفسیر از همان ابتدا مورد توجه خاص و عام و علما و مفسران اهل سنّت و شیعه بوده است به نقل اقوال چند تن از ایشان می‌پردازیم:

الف: اقوال و عبارات علمای شیعه:

1. مرحوم شهید ثانی در اجازة روایت که به "ابن خازن حائری" می‌دهد، می‌گوید: "و همچنین اجازه داده‌ام روایت کتاب مجمع البیان فی تفسیر القرآن تألیف امین الدین ابوعلی فضل بن حسن بن طبرسی را که تفسیری چون آن تألیف نشده است."[9]

2. محدث نوری در وصف مجمع البیان می‌نویسد: "الذی عکف علیه المفسرون" یعنی تفسیری که مفسران جهت استفاده و بهره‌وری در آستان آن به اعتکاف نشسته‌اند.[10]

3. صاحب تأسیس الشیعه مرحوم سیدحسن صدر می‌فرماید: "تفسیر مجمع البیان اسمی هماهنگ با مسمّی است و لفظی است جامع معنی که در ده جلد قرار دارد. مجمع البیان تفسیری است که نظیر آن تاکنون در جهان اسلام نگارش نیافته است. تمام فنون قرآن را با کوتاه‌ترین بیان و نیکوترین وجه عرضه کرده است. این کتاب الحق راهنمای تمام آثار تفسیری است و بدون تردید از بهترین و زیباترین تفاسیری است که تا عصر تألیف آن نظیرش در جامعیت و گستردگی نیامده بود. مجمع البیان تفسیری است مشحون(مملو، پُر) از غرائب ادبی و نکات دینی و اشارات دقیق و نکته‌های بدیع ادبی و از این‌رواست که مورد اقبال و توجه عالمان دین قرار گرفته است."[11]

ب: اقوال و عبارات عالمان اهل سنّت:

1. شیخ عبدالمجید سلیم مفتی اعظم مصر و رئیس اسبق دانشگاه الأزهر در این باره می‌گوید: "مجمع البیان کتابی است گرانسنگ، سرشار از دانش و معرفت، آکنده از فوائد و معانی، با ترتیبی نیکو و شایسته. اگر بگوئیم این تفسیر، سرآمد تمام تفاسیر قرآن و مرجع دانش‌ها و مباحث قرآنی است مبالغه و گزاف نگفته‌ایم و راه خطا نپیموده‌ایم."[12]

2. استاد شیخ محمود شلتوت، پیشوای مردم مصر، منادی وحدت جهان اسلام و مفتی سابق دیار مصر (رئیس اسبق دانشگاه الأزهر) در مقدمه مبسوطی که بر چاپ مصری مجمع البیان نگاشته چنین نوشته است: "مجمع البیان در بین کتاب‌های تفسیری قرآن بی‌همتا است. این تفسیر با گستردگی خاص، ژرفای ویژه، عمق معانی و تنوّع مباحث، در تبویب و تنظیم و ویرایش، از امتیاز و ویژگی خاصی برخوردار است که آن را در میان تفاسیر پیشین بی‌نظیر، و در آثار پس از آن کم‌نظیر ساخته است. سابقة ذهنی که از کتاب‌های گذشتگان دارم، این است که آیات و روایات را در مسائل مختلف گردآوری کرده، و هنگام بحث همه را یکجا می‌آوردند. گاه پیش می‌آمد که به جهت اختلاط و اشتراک فنّی با فنّ دیگر خواننده نمی‌توانست خود را از میان آن مجموعه‌ها نجات دهد. گاهی به یک بُعد از اَبعاد مسأله در حد ملال‌آور و در بُعد دیگر از همان مسأله در حد اخلال می‌پرداختند. اما مجمع البیان شاید نخستین تفسیری است که توانسته است حق مطلب را ادا کند و همگام با ایراد بحث و عمق دانش، چنین نظم و ترتیب و سبک عالی نیز داشته باشد. این کتاب به خواص و مزایای تفسیری قرآن پرداخته، علاوه بر آن روش‌های علمی و فکری ارزنده‌ای نیز در خود جای داده است.

3. دکتر ذهبی در فضل طبرسی و کتابش مطالبی را از کتاب "مجالس المؤمنین" تألیف علامه قاضی نورالله شوشتری به این عبارت نقل می‌کند:

"وی (شیخ طبرسی) از نحاریر[13] علمای تفسیر است. تفسیر کبیر (مجمع البیان) برای اثبات جامعیت او در فنون فضل و کمال بیانی کافی و دلیلی وافی است."[14]

و بعد از نقل این عبارات نظر خودش را بیان می‌کند و می‌نویسد: "والحق انَّ تفسیر الطبرسی ـ بصرف النظر عمّا فیه من نزعات تشیعیه و آراء اعتزالیه ـ کتاب عظیم فی بابه، یدل علی تبحُّر صاحبه فی فنون مختلفة من العلم والمعرفة."[15]

سبک تفسیری شیخ طبرسی در مجمع البیان:

شیخ طبرسی در مقدمة تفسیر مطالبی را از علوم قرآن در هفت فنّ بیان می‌کند و سپس وارد بحث تفسیریِ هر سوره می‌شود. عناوین فنون هفت‌گانه از این قرار است:

فن اول: تعداد آیات قرآن و فوائد شناخت آن؛                       فن دوم: اسامی قرّاء مشهور و راویان آنها در شهرها؛

فن سوم: بیان معانی تفسیر و تأویل؛                                   فن چهارم: بیان اسامی قرآن و معانی آن؛

فن پنجم: بیان مختصری از علوم قرآن؛                              فن ششم: اخباری در فضیلت قرآن و اهل آن؛

فن هفتم: در ذکر آنچه برای خوانندة قرآن مستحب است.

سبک و روش تفسیری شیخ در مجمع البیان "ادبی و لغوی" است.[16] بیهقی از معاصرین طبرسی در تاریخ خود می‌نویسد: "این امام (طبرسی) در نحو، فرید عصر بود.[17] اما حالا این تفسیر را از جملة تفاسیری می‌شمارند که به "روش جامع" نوشته شده است.

ترتیب مطالب کتاب در هر سوره به نحو ذیل است:

الف: بحث دربارة جنبة مکی و مدنی بودن هر سوره؛

ب: شمارة آیات سوره و اختلافات موجود؛

ج: نام‌های سوره و وجه تسمیة آن؛

د: ذکر فضیلت سوره که غالباً از طریق اُبیّ بن کعب از پیامبر اسلام(ص) ذکر کرده است؛

هـ : بیان اختلاف قرائت با ذکر دلیل پذیرش قول مشهور؛

و: بحث لغت و مفردات آیات و وجه اشتقاق و تصریف آن؛

ز: توجیه اِعراب کلمات و جملات و ترکیب آنها؛

ح: بیان علل و اسباب النزول؛

ط: تحریر معانی، احکام و تأویلات آیات.

تمام این مباحث با عناوین القرائه، الحجه، اللغه، الإعراب والمعنی آمده است و گاه برای تفسیر آیه‌ای از آیة دیگر کمک گرفته، مؤید نظر خود را بیان می‌کند. در خصوص آیات الأحکام ـ که در قرآن حدود 500 آیه است ـ[18] شیخ ابتدا اقوال مختلف فِرَق اسلامی را بیان می‌کند، سپس اعتقاد شیعه را شرح داده آن‌گاه نظر خود را به صورت فتوا بیان می‌کند. نظرات ایشان نشان دهندة تبحُّر ویژه‌اش در فقه است.

منابع و رجال مجمع البیان:

تنها کتابی که طبرسی به آن اشاره می‌کند "التبیان" شیخ طوسی است که اساس تبویب تفسیرش نیز آن بوده است، و به دیگر منابع تصریحی نشده است. ولی دربارة منابع تفسیر وی علما نظرات مختلفی دارند. دکتر حسین کریمان در این باره می‌نویسد:[19]

"من تمام تفسیر را مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که طبرسی از 24 کتاب در تفسیر خود استفاده کرده است که 14 اثر مصنفات شیعه و بقیه از کتب اهل سنّت است، و در مجموع از 120 تن روایت می‌کند که 62 تن از آنها شیعه، سه تن زیدیه، 55 تن از اهل سنّت و جماعت‌اند. طبرسی دقت زیادی در احوال راوی و صحت خبر داشته است، چنانچه خود می‌نویسد: "واعلم أن الخبر قد صح عن النبی(ص) و عن الأئمة(ع) القائمین مقامه؛ ان تفسیر القرآن لایجوز إلا بالأثر الصحیح والنص الصریح."[20]

دکتر کریمان چنین ادامه می‌دهد: "از مزایای این تفسیر که آن را از تفاسیر دیگر ممتاز گردانیده، حُسن سلیقة مؤلف در شیوة تنظیم و ترتیب مطالب است چنانچه شیخ در مقدمه مجمع البیان[21] چنین می‌نویسد: "و ابتدأت بتألیف کتاب هو فی غایة التلخیص والتهذیب و حُسن النظم الترتیب بجمع أنواع هذا العلم و فنونه، و یحوی فصوصه و عیونه، من علم قرائته و إعرابه و لغاته و غوامضه و مشکلاته و معانیه و جهاته و نزوله و اخباره، قصصه و آثاره و حدوده و أحکامه و حلاله و حرامه والکلام علی مطاعن المبطلین فیه و ذکر ما یتفرّد به أصحابنا ـ رضی الله عنهم ـ من الإستدلالات بمواضع کثیرة منه علی صحة ما یعتقدونه من الأصول والفروع والمعقول والمسموع، علی وجه الإعتدال والإختصار فوق الإیجاز و دون الإکثار... و سمیته کتاب مجمع البیان لعلوم القرآن... و لابدّ من معرفتها لمن أراد الخوض فی علومه تجمعها فنون سبعة."[22]

در کتاب ریحانة الأدب تاریخ آغاز نگارش این کتاب سال 530ق و تاریخ پایان آن نیمه ذی‌القعده سال 534ق بیان شده است،[23] بنابراین، چهار سال از عمر با برکت مؤلف به آن اختصاص یافته است. از مطلبی که در مقدمة جوامع الجامع خود بیان کرده‌اند معلوم می‌شود که شیخ تا زمان تألیف کتاب مجمع البیان از کتاب کشاف زمخشری اطلاعی نداشته است؛ زیرا چنین می‌نویسد: "بعد از تألیف مجمع البیان با کتاب الکشاف زمخشری آشنا شدم و در آن مطالب ارزنده‌ای یافتم لذا مطالب ناب را از مجمع البیان و کشاف با نام جوامع الجامع[24] جمع کردم.

چاپ‌های مجمع البیان و کارهایی پیرامون آن:

مجمع البیان دو بار در ایران، در دو مجلد چاپ سنگی شده است، نخست به سال 1268هـ و پس از آن به سال 1302. پس از این دو چاپ مخلوط برای سومین بار در پنج جلد در "صیدا" منتشر شده است. چهارمین بار براساس چاپ "صیدا" بوسیله آقای هاشم رسولی با مقابله سه نسخه و تصحیح، تحقیق متن و افزایش پانوشت‌هائی کوتاه منتشر شده است. پنجمین چاپ آن، چاپ 10 جلدی است با تحقیق و تعلیقات سودمند مرحوم شعرانی، پانوشت‌های مرحوم علامه شعرانی، غالباً متضمّن فوائد ادبی، تاریخی، تفسیری، کلامی و اعتقادی ارجمند و مفیدی است، این چاپ مقدمه‌ای دارد در شرح حال مؤلف و بحثی در تفسیر و طبقات مفسرین. این کتاب، چاپ ششمی دارد با حروفچینی جدید در شش جلد وزیری که بوسیله "مکتبه الحیاه" در بیروت منتشر شده است. این چاپ به جز حروفچینی جدید، هیچ امتیازی نسبت به چاپهای پیشین ندارد و چاپی تجارتی و سودجویانه است.

مجمع البیان از زمان نگارش آن مورد توجه و مراجعه عالمان و عاشقان قرآن بوده است از این‌رو تنی چند از عالمان و پژوهشگران به ترجمه، تلخیص و تحقیق آن پرداخته‌اند، از جمله:

1. زین الدین علی ابن یونس، عاملی بیاضی، از عالمان و محققان بزرگ شیعه، در قرن نهم هجری، وی، مجمع البیان را تلخیص کرده است با عنوان "زبده البیان المنتزع من مجمع البیان".

2. مولی خلیل ابن غازی قزوینی، بر مجمع البیان حواشی و تعلیقاتی نگاشته است.

3. آقا محمد مشهور به ملاآقا تهرانی، از علمای قرن سیزدهم که "مجمع البیان" را ترجمه کرده است با عنوان "مفضل البیان فی علم القرآن".

4. محمد حسین طاهری قزوینی از ادبیان و عالمان قرن یازدهم، شرحی بر اشعار مورد استشهاد در مجمع البیان نگاشته با عنوان "شرح شواهد مجمع البیان". مؤلف این اثر سودمند، ابتداء شعر را می‌آورد و پس از آن گوینده شعر را می‌آورد و پس از آن گوینده شعر را مشخص می‌کند. قبل و بعد شعر را از دیوان شاعر ذکر می‌کند و پس از آن، لغات شعر را تبیین می‌کند و آنگاه اِعراب شعر را می‌آورد و بالأخره معنای شعر و محل شاهد در شعر.

دو جلد از این کتاب با تحقیق و تعلیق عالمانه و محققانه‌ای، از شهید بزرگوار سیدکاظم موسوی منتشر شده است. محقق در پانوشته، اشعار را به منابع ارجاع داده، شرح شعراء را به اختصار آورده و منابع شرح حال شاعران و اعلام موجود در متن را عرضه کرده است؛ و توضیحات مفیدی در تبیین مطالب متن و تشریح لغات و مقایسه منقولات با منابع و اختلاف نسخ آورده است. تحقیقات و حواشی مرحوم شهید موسوی بر این کتاب، نمونه یک پژوهش وسیع و تتبّع خستگی ناپذیر، در تصحیح متون است، حجه الإسلام عابدی همکار آن مرحوم در کارهای پژوهشی می‌گوید: حقّاً در مورد کتاب اخیر (شرح شواهد) زحمت شایان توجهی کشید. طوری که گاهی برای پیدا کردن یک بیت از کتاب مزبور، ساعت‌ها به تتبّع می‌پرداخت و اغلب اوقاتش صرف مطالعات ادبی و روایتی می‌شد.

5. محمدباقر ناصری، که مجمع البیان را تلخیص کرده است، با عنوان "مختصر مجمع البیان" در سه جلد این کتاب گزینشی است از بخش آخرین مجمع البیان؛ یعنی، قسمت تفسیر و تبیین معانی آیات و اقوال روایات. پس از آیه توضیحاتی پیرامون الفاظ آورده شده است، و گاهی اقوال مورد توجه قرار گرفته و روایات نیز ذیل آیات نقل شده است.

روش کار، در این تفسیر:

به جهت اینکه روش کار این تفسیر به صورت عینی روشن شود، ما به عنوان نمونه، تفسیر دو آیه از آیات قرآن کریم را مختصراً از این تفسیر بیان می‌کنیم.

سورة مائده: إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ(55) وَمَن يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغَالِبُونَ(56)

اللغه: واژة "ولی" را در کتاب‌های لغت و اشعار عرب مورد بررسی قرار داده، می‌فرمایند: ولی، همان تدبیر امور است. بعد واژة "حزب" را معنا می‌کنند و می‌فرمایند: به معنای طائفه و جماعت است و به هر گروهی که قلب و اَعمالشان شبیه یک‌دیگر باشد، یک حزب گفته می‌شود.

الإعراب: در این قسمت معنای "إنَّما" را بیان می‌دارند که همان حصر باشد یعنی اثبات مابعد و نفی غیر آن. برای این معنا، از قول عرب و اشعار عربی کمک می‌گیرند. سپس اعراب "و هم راکعون" ، "یؤتون" و "یتولّ" را بیان می‌دارند.

النزول: پیرامون شأن نزول آیه، چند روایت را ـ که از طریق عامّه و خاصّه نقل شده است ـ ذکر می‌کنند به این صورت که کسی که شاهد زکات دادن علی بن ابی‌طالب در حال رکوع بوده، در برخی روایات ابوذر غفاری نقل شده و در بعضی دیگر عبدلله بن سلام. اسناد این روایات بسیار زیاد است، و در اخیر این بخش، چند بیت شعر از اشعار "حسان بن ثابت" را نقل می‌کنند که این شأن نزول را به شعر درآورده است:

أباحَسَن تَفدِیک نَفسِی و مُهجَتِی                        و کُلُّ بَطیءٍ فِی الهُدی و مُسارِع

أیَذهَبُ مَدحِیکَ المُحَبـَّرُ ضائِعاً                               و مَا المَدحُ فِی جَنبِ الإلهِ بِضائِع

فَأنتَ الَّذِی أعطَیتَ إذ کُنتَ راکِعاً                             زکاةً فَدَتکَ النَّفسُ یَا خَیرَ راکِع

فَأنزَلَ فِیکَ اللهُ خَیرَ وِلایَةٍ                                      و ثَبـَّتَها مَثنَی کِتابِ الشَّرائِع

المعنی: در این بخش، تفسیر دو آیه را این گونه بیان می‌دارند: خداوند بیان کرده است کسانی را که ولایت بر خلق دارند و امور خلق در دست آنهاست و واجب است اطاعت کردن از آنها با "إنَّما ولیـُّکُم الله و رسُوله..." . سپس این جمله را می‌فرمایند: "و هَذه الآیة مِن أوضَحِ الدَّلائِل عَلی صِحّةِ إمامَةِ عَلِیّ بَعد النَّبِی بِلافصل"(این آیه واضح‌ترین دلالت را بر امامتِ بلافصل علی بعد از پیامبر دارد). این برداشت را از واژة "إنَّما" که برای حصر است، و واژة "ولی" که ولایت و تدبیر امور است، و روایات شأن نزول که از طریق اهل سنّت و شیعه وارد شده است، استفاده می‌کنند.

تفاسیر هم‌عصر طبرسی:

الف: تفاسیر معروف شیعه در قرن ششم:

1. "روح الجنان و روح الجنان" یا "روح الجنان و روض الجنان فی تفسیر القرآن" تألیف حسین بن علی بن احمد خزاعی معروف به ابوالفتوح رازی.[25]

2. "تفسیرالقرآن" و "خلاصه‌التفاسیر" تألیف ابوالحسن سعید بن هبه‌الله معروف به قطب‌الدین راوندی، و چند تفسیر دیگر.

ب: تفاسیر معروف اهل سنت در قرن ششم:

1. "الکاشف عن حقایق غوامض التنزیل" و "عیون الأقاویل فی وجوه التأویل" تألیف علامه محمود بن عمر بن محمد بن عمر ابوالقاسم زمخشری (467 ـ 538).

2. "احکام القرآن" تألیف محمد بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن احمد امام ابوبکر بن عربی معافری اندلسی.

3. "تفسیر کبیر" تألیف فخر رازی ( 544 ـ 606) شافعی اشعری.

4. "کشف الأسرار و عده الأبرار" تألیف علامه میبدی (552) از شاگردان خواجه عبدالله انصاری (481) صاحب تفسیر القرآن.

احمد رضوی/ ۲۲/۰۱/۱۳۸۹

 

منابع و مآخذ:

1. افندی اصفهانی، میرزا عبدالله؛ ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ب‍ه‌اه‍ت‍م‍ام‌ م‍ح‍م‍ود ال‍م‍رع‍ش‍ی‌؛ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ اح‍م‍د ال‍ح‍س‍ی‍ن‍ی‌، 1371ش.

2. خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، انتشارات دوس‍ت‍ان‌، ن‍اه‍ی‍د، ۱۳۷۷ش.

3. ذهبی، محمد حسین؛ التفسیر والمفسرون، ال‍ق‍اه‍ره‌: دارال‍ک‍ت‍ب‌ ال‍ح‍دی‍ث‍ه‌، ۱۹۶۲ ـ ۱۹۶۱.

4. شوشتری، نورالله؛ مجالس المؤمنین، کارخانه میرباقر تهرانی، 1268.

5. شهید ثانی، زین الدین علی بن احمد للعالمی الجبعی؛ منیه المرید فی آداب المفید والمستفید، المکتبه العلمیه الاسلامیه‏‫‏‏، ۱۳۷۱هـ .

6. صدر، سیدحسن؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلامی، مؤسسه کتابسرای‌ اع‍ل‍م‍ی‌، ۱۳۸۳ش.

7. طبرسی، فضل بن حسن؛ جوامع الجامع فی تفسیرالقرآن المجید، م‍ق‍دم‍ه‌ و ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ از اب‍وال‍ق‍اس‍م‌ گ‍رج‍ی‌، ق‍م‌: م‍رک‍ز م‍دی‍ری‍ت‌ ح‍وزه‌ ع‍ل‍م‍ی‍ه‌ ق‍م‌. تهران: دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ‏‫‏، ۱۳۶۸ش.

8. طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: ابوالقاسم گرجی، ق‍م‌: م‍رک‍ز م‍دی‍ری‍ت‌ ح‍وزه‌ ع‍ل‍م‍ی‍ه‌ ق‍م‌، 1368ش.

9. عقیقی بخشایشی، ع‍ب‍دال‍رح‍ی‍م‌؛ طبقات مفسران شیعه، ق‍م‌: دف‍ت‍ر ن‍ش‍ر ن‍وی‍د اس‍لام‌، ۱۳۷۶ش.

10. فرهنگ بزرگ جامع نوين (عربي به فارسي) ترجمه المنجد (با اضافات)؛ مترجم: احمد سيّاح، انتشارات اسلام(تهران)، چاپ نوزدهم، 1377ش.

11. قزوینی، محمدحسین میرزا طاهر؛ شرح شواهد مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدکاظم موسوی میاموی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۳۸ش.

12. کریمان، حسین؛ طبرسی و مجمع البیان، ان‍ت‍ش‍ارات‌ دان‍ش‍گ‍اه‌ ت‍ه‍ران، 1376ش.

13. مدرس تبریزی، محمدعلی؛ ریحانة الأدب ف‍ی‌ تراجم المعروفین‌ بالکتب او اللقب، ‏‫چ‍اپ‌ اول‌ (ت‍ه‍ران‌) ۱۳۳۳ش.

14. نوری، میرزا حسین؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، تحقيق مؤسسة آل البيت‰ لإحياء التراث، چاپ سوم، 1411هـ .



[1]. دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، ج2 ، ص1403.

[2]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص156.

[3]. شرح شواهد مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدکاظم موسوی، مقدمة جلد اول.

[4]. التفسیر والمفسرون، ج2 ، ص101.

[5]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص157.

[6]. دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، ج2 ، ص1403.

[7]. مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدهاشم رسولی محلاتی، ج1 ، ص16.

[8]. التفسیر والمفسرون، ج2 ، ص102.

[9]. ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ج4 ، ص342.

[10]. مستدرک الوسائل، ج2 ، ص486.

[11]. تأسیس الشیعه، ص340.

[12]. طبقات مفسران شیعه، ج2 ، ص131.

[13]. نِحریر که جمع آن نَحاریر می‌باشد، به معنای دانا و آزموده، بصیر و ماهر، تیز خاطر و دانا و عاقل است؛ (ترجمه المنجد، ج2 ، حرف نون).

[14]. مجالس المؤمنین، ج1 ، ص490.

[15]. التفسیر والمفسرون، ج2، ص104.

[16]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص170.

[17]. همان، ص181.

[18]. منیه المرید، ص158.

[19]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص35.

[20]. مجمع البیان، ج1 ، ص13.

[21]. همان، ص10.

[22]. همان.

[23]. ریحانة الأدب، ج3 ، ص178.

[24]. جوامع الجامع، ج1 ، ص16.

[25]. در کتاب "معالم العلماء" ابن شهرآشوب(ص123) به نام اول اشاره شده است و اما در کتاب فهرست منتخب الدین نام دوم به ابوالفتوح نسبت داده شده است.

معرفی تفسیر ابوالفتوح و فخر رازی

معرفی تفسیر ابوالفتوح و فخر رازی/ احمد رضوی

مقدمه:

برای هر محقّق و پژوهشگر لازم است قبل از تحقیق و پژوهش، نسبت به منابع تحقیقش آگاهی کسب کند. برای کسی که می‌خواهد کار تفسیری انجام دهد، ضرور به نظر می‌رسد که باید از تفاسیر ـ گرچه به صورت اجمال ـ آگاهی داشته باشد. به ویژه تفاسیری که مطالب تفسیری‌شان ناظر به مطالب تفسیر دیگری است که قبلاً نوشته شده است، و یا تفاسیری که صاحبانش از جهت مذهب و روش با یک‌دیگر متفاوت‌اند؛ مثلاً تفسیر ابوالفتوح رازی و تفسیر فخررازی که از جهت مذهب و اعتقاد با یک‌دیگر تفاوت دارند و گفته شده است که تفسیر فخررازی ناظر به تفسیر ابوالفتوح رازی است. هدف این نوشتار معرفی و مقایسة این دو تفسیر است. امید است مورد توجه خوانندگان محترم قرار گیرد.

1. رَوْض الجِنان و رَوْح الجَنان:

این تفسیر، از کُهن‌ترین و مشروح‌ترین تفاسیر شیعه به فارسی است. مؤلف آن (ابوالفتوح رازی) از متکلمان امامیه در سدة ششم است که اجدادش از نیشابور به شهر رَی رفتند و در آن شهر ساکن شده بودند. او این تفسیر را در سال‌های 510هـ تا 533هـ یا اندکی پس از آن نوشت که چون سال وفاتش، بنابر تحقیقِ مُصحّحان چاپ اخیر کتاب، 554 بوده نگارش این اثر در میانسالی او بوده است.[1] در متن کتاب به نام تفسیر اشاره‌ای نشده است، اما بنابر اجماع دست‌نویس‌ها و منابع همعصر مؤلف، از جمله فهرست منتجب‌الدین رازی(ص 45) ـ که شاگرد ایشان بوده ـ همه جا نام کتاب «رَوْض الجِنان و رَوْح الجَنان» آمده است. تنها در معالم العلماء تألیف ابن شهرآشوب[2] «رَوْح الجنان و رَوْح الجنان» ثبت شده که قطعاً کلمة «روح » در آغاز آن، مُحرّف «روض» است؛ چراکه خودِ ابن شهرآشوب در کتاب مناقبش گفته است: «ابوالفتوح روایت روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن را به من اجازه داده است».[3] نام مُحرّف «روح الجنان و روح الجنان» به یکی از چاپ‌های کتاب یعنی طبع میرزا ابوالحسن شعرانی نیز راه یافته است. در ایران و بویژه در زبان و قلم عموم، این کتاب به نام کلی آن (تفسیر ابوالفتوح رازی) شهرت یافته است.

شیوة تنظیم تفسیر ابوالفتوح رازی اصولاً کلامی ـ روایی است، اما از آنجا که بر جنبه‌های ادبی واژه‌های قرآنی مانند مباحث لغوی و زبانی و استشهاد به اشعار عربی برای روشن شدن معانی کلمات و جنبه‌های صرفی و نحوی نیز تأکید دارد، خصوصیت ادبی را هم می‌توان بر آن افزود.

روش کار، مؤلف پس از ذکر مقدمه‌ای کوتاه در معانی و اقسام آیات قرآن و بحثی در معنای تفسیر و تأویل و استعاذه، این است که آیه یا آیاتی از هر سوره را به ترتیب، از سورة فاتحه تا سورة ناس، آورده و به صورت زیرنویس و لفظ به لفظ به فارسیِ استوار ترجمه کرده است، آن‌گاه از ابتدا، پس از ذکر بخش‌های کوتاهی از آیات، به تفسیر و شرح لغوی، صرفی، نحوی، فقهی و کلامی آن پرداخته و در هر مورد، اقوال و آرای مفسران، نحویان، لغویان، فقها و متکلمان را با استفاده از منابع متقدم ذکر کرده است. اشاره‌های تاریخی و قصص و حکایات و تمثیلات و مباحث فقهی نیز در کتاب آمده است. مباحث تکراری در آیات به موارد قبلی ارجاع شده است.[4] مباحث ذوقی و ادبی و عرفانی هم کم و بیش در خلال بخش‌های تفسیری مطرح شده است.

تفسیر روض الجنان نزدیک به 200 سال تفسیرنویسی فارسی و نزدیک به 500 سال تفسیرنویسی عربی را پشت سر دارد، بنابراین طبیعی است که از منابع تفسیر پیش از خود، سود برده باشد؛ با این حال، کوچک‌ترین نشانه‌ای حاکی از استفادة او از تفاسیر فارسی پیش از خود، از قبیل ترجمة تفسیر طبری، تاج‌التراجم، سورآبادی، قرآن پاک، تفسیر قرآن مجید معروف به تفسیر کیمبریج در دست نیست. شاید او با وجود میراث تفاسیر عربی، خود را از رجوع به تفسیرهای فارسی بی‌نیاز می‌دیده است.

ابوالفتوح رازی از تفاسیر فارسی و عربی زمان خود نامی نبرده است؛ فقط چندین بار از زمخشری مؤلف «الکشاف عن حقایق التنزیل» با احترام یاد کرده و اشعاری از او نقل کرده اما از کشاف نامی نبرده است. نشانه‌هایی چون تصریح به نام و نقل آشکار مطالب، استفادة ابوالفتوح رازی از اَهمّ تفسیرهای عربی پیشین اعمّ از شیعه و سنّی را اثبات می‌کند. او در تفسیرِ خود از بسیاری مفسران پیشین، از قبیل تفسیر منسوب به امام حسن عسکری ـ علیه‌السلام ـ ، ابوالقاسم کعبی بلخی، ابومسلم محمد بن بحر اصفهانی، ابوعلی جبایی و پسرش ابوهاشم جبایی، ابوبکر اصمّ، ابوالحسن رُمّانی، زجّاج، حسین بن فضل بجلی، ابواسحاق ثعلبی، فتّال نیشابوری و بویژه محمد بن جریر طبری نام برده و از تفسیرهای آنان و به طور خاص از تفسیر طبری استفاده کرده است.[5]

ابوالفتوح هنگام بحث فقهی و کلامی در آیات، اقوال مفسران اهل سنّت را تقریباً با بی‌طرفی کامل ذکر کرده و نظر خود را بر مبنای فقه و کلام شیعه، تحت عنوان «مذهب ما» بیان داشته است. این تفسیر در میان اُمّهات تفاسیر پیشین شیعه، حتی در مباحث لغوی و معانی واژه‌های قرآنی و استشهاد به اشعار عربی، با «التبیان فی تفسیر القرآن» (شیخ طوسی) و «مجمع البیان فی تفسیر القرآن» (طبرسی) قابل مقایسه است و از این نظر ظاهراً بر دو تفسیر دیگر رجحان دارد.[6] ابوالفتوح ظاهراً از «التبیان» به طور مستقیم استفاده کرده اما به سبب قُرب زمانِ تألیف، از وجود مجمع البیان بی‌خبر بوده است و مشابهت این دو می‌تواند از اشتراک منابع و نزدیکی مشرب فقهی و کلامی دو مؤلف ناشی شده باشد. استفادة وسیع ابوالفتوح از منابع فقهی و کلامی فِرَق مختلف و مباحث تاریخی و قصص و حتی اسرائیلیات، اهمیت آن را از این جهات نیز در میان آثار همعصرش سزاوار تحقیق کرده است.[7]

تفسیر ابوالفتوح رازی بر تفسیرهای عربی و فارسی بعد از خود اثر نهاده است. از میان تفسیرهای فارسی که از ابوالفتوح متأثّر بوده و به وضوح و گاه به عین عبارت از آن نقل قول کرده‌اند، می‌توان به دو تفسیر پر آوازة شیعه (جلاء الاذهان و جلاء الاحزان) معروف به تفسیرِ گازر، تألیف ابوالمحاسن حسین بن حسن جرجانی و (منهج الصادقین) ملافتح الله کاشانی اشاره کرد. متن این دو کتاب، بویژه تفسیر گازر، با روض الجنان اغلب یکسان و سزاوار سنجش‌های دقیق است.[8]

 

2. مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر):

این تفسیر، تفسیری کلامی و عقلی است که در قرن ششم و هفتم نوشته شده و یکی از چند تفسیر مهم و برجسته قرآن کریم به زبان عربی است. نام اصلی این تفسیر «مفاتیح الغیب» است ولی به سبب حجم زیادش به «تفسیر کبیر» معروف شده! مفسر این کتاب "اشعری مذهب" است و در این تفسیر نه به صراحت، بلکه عملاً در جای جای آن، به دفاع از مذهب کلامی ابوالحسن اشعری پرداخته و آرای مخالفان او، به ویژه «معتزله» را رد کرده است.

معرفی اجمالی نویسنده:

فخرالدین محمد، ابوعبدالله رازی، فقیه، حکیم، متکلم و مفسر بزرگی در جهان اسلام در قرن ششم و هفتم است که سال 543 یا 544هـ ق در شهر رَی به دنیا آمد. پدرش ضیاءالدین عمر بن حسین رازی است که اصلیتش از طبرستان (آمل) می‌باشد. وی عالم فقه و اصول بود و در وعظ و خطابه تبحّر داشت. فخرالدین محمد رازی را به "امام فخررازی" و "فخررازی" و "ابن الخطیب" به سبب پدرش می‌شناسند. وی در اصول و کلام، مذهب اشعری و در فروع و فقه، مذهب شافعی داشت. امام فخررازی، در اواخر زندگیش در هرات ساکن بود. در آن زمان، هرات نیز در تصرّف "محمد خوارزمشاه" بود. وی روز دوشنبه عید فطر سال 606 هـ ق در هرات، حدوداً در سن 62 سالگی از دنیا رفت و او را در نزدیکی هرات در «مزداخان» به خاک سپردند.

ساختار و تقسیم‌بندی:

برخی این تفسیر را به سبب طرح مباحث کلامی فراوان، دائرة المعارفی در علم کلام می‌دانند. فخرالدین رازی (امام فخر رازی) در این تفسیر با رویکردی عقلی، به تفسیر آیات می‌پردازد و معارف و علوم آن زمان را به مناسبت ذکر کرده، بنابراین، تفسیر پُر از اقوال حکما و فلاسفه و نزاع‌های عقلی است. او در تفسیر آیات، مباحث مربوط به آیه را به طور منظم دسته‌بندی و برای رد کردن آرای مخالفان خود (مثل معتزله و کرامیه) مطالب آنان را به تفصیل بیان می‌نماید. وی به اختلافات کلامی مذاهب گوناگون نیز توجه داشته و از اشاعره، امامیه، ثنویه، جبریه و خوارج یاد کرده است. این تفسیر بر مقدمه و ابوابی تنظیم شده و خودِ مقدمه نیز شامل فصولی است. این تفسیر مجموعاً شامل 32 جزء است ولی تعداد مجلدات آن در چاپ‌های مختلف، فرق می‌کند. در همان فصل اول از مقدمه به تفسیر «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» پرداخته است. وی تفسیر هر سوره را با ذکر نام آن، محل نزول، تعداد آیات و اقوال مربوط به آن شروع کرده و سپس با ذکر یک یا دو یا چند آیه از آن سوره، توضیح کوتاهی دربارة مناسبت آن با آیه قبل می‌دهد و اگر روایاتی از پیغمبر، صحابه یا تابعین باشد، آنها را بررسی کرده و در پایان، نظرش را می‌گوید. با توجه به اینکه محور غالب، مباحثِ کلامی آیات قرآن است، برخی از مباحث کلامی فلسفی این تفسیر را در اینجا مطرح می‌کنیم:

1. معرفت خدا و اینکه آیا در این معرفت نظر و استدلال جائز است یا نه؟ ؛

2. معنا و تفاوت ایمان و اسلام؛

3. کلام الهی و بحث از حدوث و قِدَم؛

4. رؤیت خدا؛

5. عدل الهی؛

6. جبر و اختیار و قضا و قدر؛

7. اعجاز قرآن؛

8. ارادة خداوند؛

9. مسائل تجسیم، تثلیث، معاد، عصمت انبیا، شفاعت پیغمبر، عقیدة شیعه در امامت معصوم و احتمال آن، لزوم وجود معصوم در هر زمان با این توضیح که فخررازی و اشاعره عقیده دارند که مجموع اُمت، معصوم است نه یکنفر، و این برخلاف اعتقاد شیعه است و مباحث دیگر.

قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: فخرالدین رازی، اساس تفسیر خودش را از تفسیر "ابوالفتوح رازی" گرفته و برای رفع توهّم، بعضی از تشکیکات خود را بر آن اضافه کرده است.[9]

سبب شهرت تفسیر کبیر:

یکی از دلایل شهرت و اعتبار تفسر کبیر، تأثیر آن بر تفاسیر بعدی است. از جمله، انوارالتنزیل بیضاوی، غرائب القرآن نیشابوری، روح المعانی آلوسی، المیزان علامه طباطبائی و المنار رشیدرضا که صاحبان این کُتُب از شیوة استدلال و محتوای تفسیر کبیر و روش آن، بسیار استفاده کرده‌اند. طنطاوی نیز در «الجواهر» قرآن را به همان شیوه فخررازی تفسیر کرده است. دو تلخیص از این تفسیر به نام‌های «التنویر فی التفسیر فی مختصر التفسیر الکبیر» نوشته محمد بن ابی‌القاسم ربقی متوفی 709 هـ ق و «الواضح فی تلخیص تفسیر القرآن» نوشته محمد بن محمد نسفی متوفی 687 هـ ق چاپ شده است.

فخررازی در نگارش تفسیر خود از آثار و تفاسیر گوناگونی بهره برده[10] ولی نام بیشتر آنها را ذکر نکرده است.[11] از جمله آثاری که نام برده، الآثار الباقیة عن القرون الخالیة، تألیف ابوریحان بیرونی و الاعتذار، تألیف قاضی عبدالجبار معتزلی و التوحید، تألیف ابن خُزَیمه است.[12]

شیوة معمول فخررازی تنها ذکر نام مؤلفان آثار است. وی در مباحث لغوی از کتاب معانی القرآن، زَجّاج؛ فَرّاء؛ الکامل، مبرّد و غریب القرآن، ابن قُتَیبه بهره برده است. در تفاسیر روایی و مأثور صحابه و تابعین به تفاسیر عبدالله بن عباس، مجاهدبن جَبْر، قَتاده بن دِعامَه و سعید بن جُبَیر مراجعه و بیش از همه به آرای ابن عباس استناد کرده است.[13] برخی از این تفاسیر با سلسله اسناد متعددی در آن روزگار رواج داشته، اما فخررازی به اسناد روایت این تفاسیر اشاره‌ای نکرده است. از تفاسیر متأخر نیز از جامع البیان فی تفسیر القرآن، تألیف طبری؛ الکشف و البیان، تألیف احمد بن ابراهیم ثعلبی (متوفی 427) و احکام القرآن، تألیف جَصّاص بهره جسته است.[14] تفاسیر معتزلی که فخررازی از آنها بهره برده عبارت‌اند از: تفسیر ابوالقاسم کعبی (متوفی 319)، تفسیر ابوعلی جُبّایی (متوفی 303)، الجامع ابومسلم محمد بن بحر اصفهانی، تفسیر قاضی عبدالجبار معتزلی (متوفی 415)، تفسیر ابوبکر اصمّ و کشاف زمخشری (متوفی 538) که فخررازی به نقل آرای وی توجه فراوانی داشته است.[15]

تفسیر کبیر را از نظر روش، در شمار تفاسیر عقلی و کلامی آورده‌اند.[16] ذهبی آن را از نوع تفسیر به‌رأیِ جائز دانسته است.[17] هرچند تفسیر فخررازی پُر از مباحث کلامی و عقلی است، ظاهراً خود او لزوماً به دنبال نگارش تفسیری کلامی یا فلسفی یا تفسیر به‌رأی ـ چه ممدوح چه مذموم ـ نبوده است؛ زیرا در تفسیرِ خود به این نکته اشاره‌ای نکرده و در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: هیچ یک از این روش‌های فلسفی و کلامی در کنار روش قرآنی ارج و ارزشی ندارند.[18]

از آرای خاص تفسیری فخر رازی، اعتقاد به نبودن واژه‌های دخیل (غیرعربی) در قرآن است. همچنین وی به نقل روایات اسباب نزول و ذکر قرائت‌های مختلف اهتمام فراوانی داشته است. عبدالحمید فهرستی از آرای خاص تفسیری فخررازی را آورده است.[19]

در تفسیرکبیر استفاده از روایاتی که از اسرائیلیات شمرده می‌شوند، بسیار اندک است. برای نمونه ذیل آیة «ن» در سورة قلم، «ن» را به معنای نهنگی که زمین بر پشت آن قرار دارد، دانسته است. فخررازی هرچند این روایت را در تفسیر آیة مذکور آورده، آن را نه به سبب مخالفت با عقل یا اشکال در سلسله روایت یا محتوای حدیث یا از اسرائیلیات بودن رد کرده، بلکه از جنبة ادبی و نحوی مردود دانسته است.[20]

از ویژگی‌های بارز روش فخررازی در تفسیر کبیر، اهتمام جدّی او به بیان مناسبات میان آیات و سور قرآن کریم است. وی تنها به ذکر یک مناسبت اکتفا نمی‌کند، بلکه در بیشتر مواقع به بیان چند مناسبت می‌پردازد.[21] عنایت به نکات ادبی و بلاغی، از جمله استشهاد به شواهد شعری دورة جاهلیت در مباحث لغوی و نحوی و بلاغی، از دیگر ویژگی‌های روش تفسیری فخررازی محسوب می‌شود.[22] وی در این خصوص، بیشترین استفاده را از کشاف زمخشری برده است. توجه به مباحث فقهی نیز از جمله خصایص روش فخررازی در تفسیرکبیر است.

فخر رازی آیا تفسیرش را به اِتمام رساند؟

دربارة اینکه تمام تفسیر کبیر را خودِ فخررازی نوشته یا تنها بخشی از آن به قلم اوست، اختلاف نظر وجود دارد:

یک نظر این است که خودِ فخررازی تفسیرش را به اتمام رسانده است؛[23] زیرا تا پنجاه سال بعد از وفات او صحبتی از نقصان تفسیر کبیر نبوده و حتی شاگردان بزرگ رازی سخنی از آن به میان نیاورده‌اند. عبدالحمید براساس شواهد فراوانی از تفسیر کبیر، نتیجه گرفته که تمام آن را خودِ فخررازی نوشته است.[24]

گروهی دیگر، بخشی از تفسیر کبیر را تألیف فخررازی دانسته و برای اثبات نظرشان به خود تفسیرکبیر استناد کرده‌اند،[25] از جمله ذیل آیة «جَزَآءً بِما کَانُوا یَعمَلُون»[26] که آمده است: المسألة الأولی الأصولیة، ذکرها الإمام فخرالدین رَحمهُ الله فی مواضعَ کثیرةٍ و نحن نذکر بعضَها.[27] این عبارت به روشنی گواه است بر اینکه فخررازی در تفسیرش به اینجا نرسیده بوده و این بخش از تفسیر کبیر را کسی دیگر نوشته است. به گفتة ابوبکر بن احمد معروف به ابن قاضی شُهْبه (متوفی 851) و ابن حجر عسقلانی تکمیل کنندة تفسیر فخررازی احمد بن محمد بن مکی قَمولی (متوفی 725) بوده است. حاجی خلیفه نوشته است که قمولی و شهاب‌الدین بن خلیل خویی (متوفی 631) تفسیر فخررازی را تکمیل کرده‌اند. ذهبی معتقد است که بعد از فخررازی، خویی شروع به تکمیل تفسیر کبیر کرد ولی قبل از اتمام آن، درگذشت و قمولی آن را به اتمام رساند. وی همچنین به نظر دیگری هم اشاره می‌کند و آن اینکه خویی و قمولی هر یک به تنهایی تکمله‌ای مستقل بر تفسیر کبیر نوشتند. به این ترتیب، مسلّم شده که فخرالدین رازی تفسیرش را به پایان نرسانده، ولی مشخص نیست تا کجای آن را نوشته است. به عقیدة ذهبی از ابتدا تا تفسیر سورة انبیاء، و به گفتة خرمشاهی تا سورة فتح اثر فخررازی است. در نسخه‌ای خطی از تفسیر فخررازی آمده که از بعد از تفسیر سورة عنکبوت تألیف خویی است.[28]

 

مقایسه این دو تفسیر:

عنوان

مؤلف

تاریخ تألیف

مذهب نویسنده

روش و گرایش

ویژگی‌های تفسیر

روض الجنان و روح الجنان

ابوالفتوح رازی

قرن ششم (510 ـ 533)

شیعه، امامیه

کلامی ـ روایی

استفاده از مباحث فقهی، کلامی، لغوی، ادبی و نقد اقوال متکلمان

مفاتیح الغیب

فخرالدین محمد رازی

اوائل قرن هفتم (606)

شافعی، اشعری

کلامی ـ فلسفی

به جهت گستردگی مباحث، آن را دائرة المعارف می‌نامند.

 

کتابنامه:

1. ابوالفتوح رازی؛ تصحیح محمدجعفر یاحقی و محمد مهدی ناصح، مشهد 1376ش.

2. مفاتیح الغیب؛ فخرالدین رازی، مقدمة آن.

3. معالم العلماء ؛ ابن شهرآشوب، به كوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف اشرف، 1380 ش.

4. مناقب آل اَبی‌طالب؛ ابن شهرآشوب، نجف اشرف، 1961م.

5. دقّت ابوالفتوح رازی در معانی واژه‌ها و مقایسة آنها با تبیان شیخ طوسی و مجمع البیان طبرسی(ره)؛ محمد حسن خزاعی، چاپ مشکوة، پاییز 1374ش.

6. تفسیر گازر؛ حسین بن حسن جرجانی، مقدمة جلال الدین حسینی ارموی، تهران 1337 ـ 1341ش.

7. الرازی مفسراً؛ محسن عبدالحمید، بغداد 1394 / 1974.

8. سیر بی سلوک؛ بهاءالدین خرمشاهی، تهران 1370ش.

9. الاتقان فی علوم القرآن؛ عبدالرحمان بن ابی‌بکر سیوطی، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره 1967.

10. قرآن در اسلام از دیدگاه تشیع؛ محمد حسین طباطبائی، قم 1374ش.

11. طبقات المفسرین؛ محمد بن علی داوودی، بیروت 1403 / 1983.

12. مناهج المفسرین؛ مسلم آل جعفر، دارالکتب للطباعة و النشر 1980.

13. طبقات الشافعیه؛ ابن قاضی شهبه، چاپ حافظ عبدالعلیم خان، حیدرآباد دکن 1398 ـ 1400 / 1978 ـ 1980.

14. فهرست کتابخانة مدرسة عالی سپهسالار؛ ضیاءالدین حدایق شیرازی، تهران 1315 ـ 1318.

15. مجالس المؤمنین؛ نورالله بن شریف الدین شوشتری، تهران 1354ش.

16. فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنفیهم؛ علی بن عبیدالله منتجب‌الدین رازی، چاپ عبدالعزیز طباطبائی، بیروت 1406هـ .

17. التفسیر و المفسرون؛ محمد حسین ذهبی، بیروت 1407 / 1987.



[1]. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج1 ، مقدمة یاحقی و ناصح، ص 59 ـ 62 .

[2]. معالم العلماء ، ص141.

[3]. مناقب، ج1 ، ص12.

[4]. رجوع کنید به، تفسیر ابوالفتوح رازی، ج1، ص159.

[5]. ابوالفتوح رازی، تصحیح یاحقی، 1369 ش، ص327 ـ 332.

[6]. دقّت ابوالفتوح رازی در معانی واژه‌ها و مقایسة آنها با تبیان شیخ طوسی و مجمع البیان طبرسی(ره)، ص 205ـ 216.

[7]. برای نمونه رجوع کنید به، تحقیق در تفسیر ابوالفتوح رازی، عسکر حقوقی، 1346 ش.

[8]. تفسیر گازر، ج1، مقدمة حسینی ارموی، ص: ی ـ یا ، لز ـ لح.

[9]. مجالس المؤمنین، ج1، ص490.

[10]. الرازی مفسراً، ص 87 ـ 122.

[11]. سیر بی‌سلوک، ص80 ـ 81 ؛ جولاندری، ص52 ـ 54.

[12]. لاگارد، ص137 ـ 139 ؛ برای فهرست کامل این آثار رجوع کنید به، همان، ص137 ـ 144.

[13]. الرازی مفسراً، ص90 ـ 94.

[14]. همان، ص95 ـ 99 و 120 ـ 122.

[15]. همان، ص110 ـ 120.

[16]. الاتقان فی علوم القرآن، ج4 ، ص243 ؛ قرآن در اسلام از دیدگاه تشیع، 1374ش، ص56.

[17]. التفسیر و المفسرون، ج1، ص289.

[18]. طبقات المفسرین، ج2، ص217.

[19]. الرازی مفسراً، ص128.

[20]. تفسیر فخررازی، ج30، ص77.

[21]. الرازی مفسراً، ص 163 ـ 164.

[22]. همان، ص123 ـ 136.

[23]. عماری، ص186 ـ 187 ؛ مناهج المفسرین، ص190 ؛ طبقات المفسرین، ج2 ، ص217.

[24]. الرازی مفسراً، ص54 ـ 63 .

[25]. ابن خَلَّکان، ج4 ، ص249 ؛ طبقات الشافعیه، ج2 ، ص83 .

[26]. سورة واقعه، آیة 24.

[27]. تفسیر فخررازی، ج21 ، ص156.

[28]. حدایق شیرازی، ج1 ، ص158.

اهل بیت(علیهم السلام)

اهل بيت(ع)

آية تطهير:

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».[1]

همانا خداوند اراده كرده است كه هر رجس و پليدي را از شما دور كند و شما را پاك كند، پاك كردني.

اين آيه، يكي از ادلة عصمت اهل بيت(ع) مي‌باشد و نيز از دلائل خلافت بلافصل حضرت علي(ع) و امامت امامان اهل بيت(ع) مي‌باشد؛ چراكه به دلالت آيه حضرت علي(ع) معصوم است و سخني برخلاف واقع و مخالف خدا و رسول ندارد. درحالي‌كه مدّعي خلافت بلافصل رسول الله(ص) است پس چنين است.[2]

اما دلالت بر عصمت:

ابتدا بايد به چند كلمه دقت كرد:

«إنما» از ادات حصر است و بيانگر اين است كه اين جايگاه خاص در آيه، مختص به اهل بيت(ع) است و شامل ديگران نيست.

«يريد» ناظر به ارادة تكويني خداوند است، يعني تا خدا اراده كرد مستقيماً مراد در خارج ايجاد شده است و تخلّفش از ارادة خدا امكان ندارد. و خداوند ارادة تكويني كرده شما اهل بيت را از آلودگي و رجس پاك و مصون كند. و مراد ارادة تشريعي يعني مكلف شدن به پاك ساختن نفس خويش نيست؛ چراكه اين تكليف متوجه همة مسلمانان است و اختصاص به اهل بيت ندارد.

«رجس» در لغت به معني شيء پليد و ناپاك است چه مورد نفرت طبع يا عقل يا شرع يا همة موارد باشد.[3] در آيه «ال» جنس بر سر رجس آمده و مقصود هر پليدي است.

«يطهركم تطهيراً» پاك ساختن مراد است و اين تأكيدي است دوباره بر اينكه ارادة خداوند به از بين بردن رجس و گناه و پليدي تعلق گرفته و كلمة «تطهيراً» مفعول مطلق تأكيدي است و تأكيدي ديگر بر اين مطلب است.

پس تا اينجا نتيجه اين شد كه خداوند اراده فرموده اهل بيت(ع) را از هر گونه پليدي و رجس پاك سازد و اين مطلب را با انواع تأكيد بيان فرموده است.

«أهل البيت» اين آيه فقط در شأن پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) و حضرت زهرا و حسنين(ع) نازل شده و ديگران حتي همسران رسول خدا(ص) نيز در اين خصوصيت با آنان شريك نيستند.

دليل اول: حديث كساء

در روايات متعدد به اين مضمون وارد شده كه پيامبر(ص) مصداق اهل بيت را كاملاً مشخص فرمودند و حضرت علي(ع) و زهرا و حسنين را فراخواندند و عبا يا پارچه‌اي بر سر آنان افكندند و عرضه داشتند: «خدايا، اينها اهل بيت منند، رجس را از آنان دور كند» و آية شريفه نازل شد.[4]

جمع كثيري از علماي اهل سنت تصريح به صحّت حديث كساء كرده‌اند و اينكه آيه در شأن اهل بيت(ع) نازل شده است. مانند فخر رازي در تفسيرش.[5]

و ابن تيميه مي‌گويد: «حديث كساء از احاديث صحيح السند است كه احمد و ترمزي از ام سلمه نقل كرده و مسلم هم در صحيحش از عايشه نقل كرده است».[6]

و ابن حجر عسقلاني نيز همين مطلب را اشاره كرده است.[7]

به علاوه خودِ نقل حديث در صحيح مسلم، نشان دهندة آن است كه از ديدگاه مسلم حديث، صحيح است و حاكم نيشابوري نيز در «المستدرك» آن را آورده پس از ديدگاه او نيز صحيح است.

دليل دوم: كيفيت برخورد پيامبر(ص) بعد از نزول آية تطهير:

در روايات متعددي آمده كه پس از نزول اين آيه تا چند ماه (شش يا هشت يا نُه ماه) هنگامي كه پيامبر(ص) براي اداي نماز صبح به مسجد تشريف مي‌بردند به درب خانة حضرت فاطمه(س) كه مي‌رسيدند مي‌فرمودند: «الصلاة الصلاة يا أهل البيت إنما يريد الله...».[8]

دليل سوم: خودِ پيامبر(ص) مصاديق مورد نظر آيه را تعيين فرمودند. به عنوان نمونه ابوسعيد خدري: قال رسول الله(ص) نزلت هذه الآية فيَّ و في علي و فاطمة و حسن و حسين.[9]

دليل چهارم: گروهي از صحابه و تابعين به اين آيه در شأن پنج‌تن(ع) تمسّك كردند مانند امام حسن(ع) كه بعد شهادت پدر بزرگوارش در خطبه‌اي فرمود: «من از اهل بيتي هستم كه خداوند رجس و پليدي را از آنان دور كرده و آنان را پاك كرده است».[10]

و ابن عباس.[11]

و ام سلمه همسر پيامبر كه مي‌گويد: از پيامبر(ص) پرسيدم من هم از اهل بيتم؟ فرمود: تو به سوي خيري، اما اهل بيت را همان گروه خاص معين كرد.[12]

و سعد بن ابي‌وقاص: نسائي در خصائصش از عامر فرزند سعد نقل مي‌كند كه معاويه به پدرم سعد گفت: چرا ابوتراب (علي(ع)) را سبّ نمي‌كني؟ پدرم گفت: سه فضيلت در حق علي نازل شده كه به خاطر آنها او را سبّ نمي‌كنم. اگر يكي از آنها برايم بود، بهتر از شتران موي قرمز بود. از جمله هنگامي كه آية «انما يريد الله...» نازل شد رسول خدا(ص) علي و فاطمه و حسن و حسين را فراخواند و عرضه داشت: خدايا، اينان اهل بيت منند.

شبهات:

شهة اول: همسران پيامبر(ص) هم از اهل بيت‌اند. به خاطر اينكه آيات قبل مربوط به زنان پيغمبر(ص) است پس اين آيه نيز همين گونه است.

پاسخ:

1. اينكه آيات قبل در مورد زنان پيامبر بوده نمي‌تواند در مقابل ادله و روايات فراواني كه تصريح كرده‌اند اين آيه مربوط به پنج‌تن است برابري كند.

2. تمام ضميرها در آيات قبل جمع مؤنث است اما ضمائر در اين آيه جمع مذكر است و اين نشان دهندة اين نكته است كه گروه مورد نظر در اين آيه با گروه قبلي (زنان پيغمبر) متفاوت‌اند.

3. از شيوه‌هاي قرآن اين است كه گاهي در مورد موضوعي سخني مي‌گويد بعد آن موضوع را رها كرده به موضوع ديگري مي‌پردازد سپس به موضوع اول برمي‌گردد. مثلاً در داستان حضرت يوسف(ع) عزيز مصر رو به همسرش كرد و گفت: «إنه من كيدكن إن كيدكن عظيم»[13] ناگهان خطاب متوجه يوسف مي‌شود «يوسف أعرض عن هذا» باز دوباره روي سخن با زن عزيز مصر مي‌شود «و استغفري لذنبك» كه جملة «يوسف أعرض عن هذا» بين آن دو جمله فاصله شده است.

4. بسياري از مسلمانان صدر اسلام در مورد حضرت علي(ع) در دل كينه داشتند؛ چون از خاندان آنان به دست او در جنگ‌ها كشته شده بود و اين كينه‌ها را بعدها به خوبي آشكار كردند لذا پيامبر(ص) اين آيه را در لابلاي آيات مربوط به همسران قرار دادند تا جلوه نداشته باشد و زمينة مخالفت‌هاي آنان فراهم شود. البته براي كسي كه طالب حق باشد، به وسيلة حديث و عمل خويش مراد از اهل بيت را كاملاً بيان كرده‌اند.

5. معصيت‌هايي كه بعضي از زنان پيامبر(ص) مرتكب شدند نشان مي‌دهد عصمت نداشتند. مثلاً عمر به دختر حفصه مي‌گويد: آيا يكي از شما (همسران پيغمبر) تا الآن پيامبر را به غضب آورده‌ايد؟ حفصه مي‌گويد: آري.[14]

6. هيچ دليلي وجود ندارد كه آية تطهير در ضمن آيات مربوط به زنان پيامبر(ص) نازل شده باشد؛ چراكه در هيچ روايتي وارد نشده و هيچ راوي، مفسر يا مورخي چنين چيزي نقل نكرده است و به اتفاق تمام مفسران، قرآن بر حسب ترتيب نزول جمع‌آوري نشده است بلكه گاهي آيات مكي در بين آيات مدني آمده و بالعكس.

شبهة دوم: عصمت سر از سقوط تكليف مي‌آورد، در حالي كه دنيا محل تكليف است.

پاسخ: عصمت اختيار را از انسان سلب نمي‌كند و معصوم چون علم قطعي به حقائق امور دارد، فكر گناه هم نمي‌كند، اما اين منافاتي با داشتن اختيار براي او نيست. به اين معنا قدرت بر دو طرف عمل را دارد، اما سراغ گناه نمي‌رود.

شبهة سوم: اين آيه عصمت پنج‌تن را حد اكثر ثابت مي‌كند، عصمت ساير امامان شيعه چگونه ثابت مي‌شود؟

پاسخ اول: آيه در مقام بيان حصر عصمت در اين پنج‌تن(ع) نسبت به سايران است، يعني نسبت به همسران پيغمبر(ص) و ديگران، و منافاتي ندارد بعداً افرادي باشند كه درست مانند اين پنج‌تن بوده و در نتيجه آية تطهير شامل آنان نيز بشود، و خود پيامبر(ص) اهل بيت را در حديث ثقلين به صورت عام بكار برده و فرموده‌اند:

«من در بين شما دو چيز گرانبها را به يادگار مي‌گذارم، قرآن و اهل بيتم عترتم را و آنها هرگز از هم جدا نمي‌شوند تا در نزد حوض بر من وارد شوند.»[15] و اين شامل ساير امامان مي‌شود كه آنان نيز در كنار قرآن‌اند و مردم موظف به اطاعت از آنان‌اند و آنان از قرآن جدا ناشدني‌اند پس معصوم‌اند.

پاسخ دوم: در زمان نزول آيه فقطه همين پنج‌تن بودند و پيامبر(ص) عبا را روي سر آنان انداختند، پس آيه مي‌تواند شامل افرادي مانند آنان نيز بشود كه داراي مقام عصمت باشند. لذا افراد ديگري كه خصوصيات اين پنج‌تن در آنان نيز هست، مشمول آية تطهير مي‌باشند.

پاسخ سوم: خودِ پيامبر(ص) امامان بعد از خويش را دوازده نفر معرفي كرد كه در بحث تعداد امامان گذشت و چون امام بايد معصوم باشد تا قول و فعل او حجت باشد و بتواند راهنماي بشريت قرار گيرد، پس بقية امامان عصمت‌شان ثابت مي‌شود.

پاسخ چهارم: وقتي عصمت بعضي از امامان ثابت شد، عصمت بقيه نيز ثابت مي‌شود؛ چراكه قطعاً هركدام از امامان بر امام معصوم بعد از خود وصيت كرده و او را به عنوان امام معصوم بعد از خود معرفي نموده است.

آيات ديگري نيز در شأن اهل بيت(ع) وارد شده كه فعلاً وارد بحث آن نمي‌شويم.

عصمت:

خداوند بنا به مصلحت خويش عده‌اي از بندگان خود ـ كه هدايتگر انسان‌ها هستند ـ را به خصوصيتي آراسته مي‌كند كه هرچند قدرت بر گناه دارند، از آن پرهيز كرده و از خطا و اشتباه نيز مصون باشد. در عصمت پيامبر(ص) سخني نيست، هرچند در دائرة عصمت اختلاف نظره‌هايي بين مسلمانان وجود دارد، اما به هر حال حضرت را معصوم از گناه مي‌دانند و نيز معصوم از خطا در تبليغ و رسالت.

عصمت امامان(ع) :

ادلة عصمت:

1. آية تطهير «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[16] كه در بحث اهل البيت(ع) به تفصيل از آن سخن به ميان رفته است و تكرار نمي‌كنيم.

2. آية صادقين «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»[17] خداوند در اين آيه ابتدا به مؤمنين دستور تقوا مي‌دهد سپس به آنها امر مي‌كند با صادقان باشد، و مراد از صدق اعم از صدق در رفتار و گفتار است، و آيه نيز مطلق است، و در قرآن هم صدق در موارد مختلف به كار رفته است. مثلاً «قدم صدق»[18] ، «مقعد صدق»[19] ، «وعد الصدق»[20] لذا همة مسلمانان مأمورند در تمام زمان‌ها همراه صادقان باشند، پس در هر عصر و زماني، صادقاني هستند كه مردم بايد همراه آنان باشند، و با توجه به اينكه همراهي صادقان به نحو مطلق است، پس بايد آن صادقان معصوم باشند، وگرنه تبيعت مطلق از آنان وجهي نخواهد داشت.

سخن بعد در مصداق صادقين است:

الف: وقتي اين آيه نازل شد، سلمان عرض كرد يا رسول الله(ص) ، اين عام است يا خاص است؟ پيامبر فرمودند: آنهايي كه به اين دستور امر شده‌اند عام هستند (يعني عموم مردم) اما صادقان خاص‌اند پس علي برادرم و اوصياء من بعد از او تا روز قيامت مرادند.[21]

و روايات متعددي هم از اهل بيت وارد شده كه در آنها صادقين، به امامان اهل بيت تفسير شده‌اند كه نيازي به ذكر آنها نيست.

ب: با توجه به اينكه مصداق صادقين معصوم‌اند و با توجه به آية تطهير و ادلة ديگر پس مصداق آن امامان اهل بيت(ع) خواهند بود و آنان معصوميني هستند كه مصداق صادقين در اين آيه خواهند بود.

3. حديث ثقلين: اين حديث با مضمون‌هاي متعدد در كتاب‌هاي صحيحي حديثي اهل سنت آمده است كه پيامبر(ص) فرمودند:

من در بين شما دو چيز گرانبها مي‌گذارم، كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است به آن تمسك كنيد و سپس فرمود اهل بيتم. شما را سفارش مي‌كنم در حق اهل بيتم و اين جمله را سه بار تكرار كرد.[22] و فرمود: اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.[23] و اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمي‌شويد.[24]

اين حديث را بيش از سي صحابي نقل كرده‌اند و در موارد مختلف چنين سخني از پيامبر(ص) نقل شده است، چه در حجة الوداع در عرفه، و چه در غدير خم، و چه در بازگشت از طائف، و حتي هنگام وفات.[25]

و بسياري از بزرگان اهل سنت به صحّت حديث تصريح نموده‌اند. از جمله ابن حجر عسقلاني در «المطالب العاليه، ج4 ، ص65 ، ح3972» ، شيخ سليمان قندوزي در «ينابيع الموده، ص259» ، ذهبي در «سير اعلام النبلاء ، ترجمة احمد بن حنبل» ، حاكم نيشابوري در «المستدرك علي الصحيحين، ج3 ، ص118 ، ح4576» و... .

نكات:

1. «ما إن تمسكتم بهما» به صورت مطلق است پس كتاب و عترت جامع مطلق‌اند و تمسك به هر دو لازم است، آن هم به نحو مطلق و در همة موارد.

2. «لن‌تضلوا أبداً» نفي ضلالت ابدي است يعني اگر تمسك كنيد هرگز هيچ گمراهي نخواهيد داشت.

3. «لن يفترقا حتي يردا عليَّ الحوض» دلالت بر مصاحبت ابدي قرآن و عترت دارد و اينكه عترت تا روز قيامت باقي است.

اينك با توجه به اقتران اهل بيت به كتاب خدا، آن كتابي كه هرگز باطل در آن راه ندارد، پس هر مخالفتي با قرآن، جدايي از قرآن است چه از روي عمد، چه سهو يا غفلت. و وقتي پيامبر(ص) مي‌فرمايد: «عترتم از قرآن جدا نيستند» پس حديث دلالتي واضح بر عصمت اهل بيت(ع) و عدم مخالفت آنها با قرآن دارد. و آن‌گاه كه مي‌فرمايد: «ما إن اخذتم بهما لن‌تضلوا» كه از حرف «لن» به معني نفي ابد استفاده شده، مراد اين است كه با تمسك به كتاب و عترت هرگز گمراه نمي‌شويد و اين دالّ بر عصمت است.

سؤال اول:

بخاري در صحيح خود با لفظ «و عترتي» نياورده، بلكه با كلمة «و سنتي» آورده است؟

پاسخ اول: اينكه بخاري با لفظ «و عترتي» نقل نكرده، دالّ بر ضعف روايت «و عترتي» نيست؛ چراكه هر حديثي كه در كتاب بخاري نقل نشود، معنايش عدم صحت آن نيست. نووي كه شارح صحيح مسلم است مي‌گويد: «بخاري و مسلم، ملتزم نشده‌اند كه تمام احاديث صحيح السند را نقل كنند، بلكه بخشي از احاديث صحيح السند را جمع‌آوري كرده‌اند».[26]

پاسخ دوم: مانعي دارد كه پيامبر(ص) هم به سنت خود و هم به عترت سفارش كرده باشند. همچنان‌كه ابن حجر در «الصواعق المحرقه، ص148» به آن اشاره كرده است.

پاسخ سوم: نقل‌هاي متعدد كه با لفظ «و عترتي» آمده، دلالت بر صحت اين روايت مي‌كند.

پاسخ چهارم: اتفاقاً تعبير «و سنتي» ضعف سندي دارد كه در اين نوشتار جاي پرداختن به آن نيست.[27]

پاسخ پنجم: سنت پيامبر(ص) نيز نياز به تفسير دارد پس باز دو باره نيازمند عترت خواهيم بود.

سؤال دوم:

مراد از عترت اهل بيت، زنان پيامبر است؟

پاسخ: در بحث آية تطهير به طور تفصيلي پاسخ اين شبهه داده شد.

4. عقل نيز گواه بر عصمت كسي است كه مي‌خواهد هادي و راهنماي امت باشد، و إلاّ چگونه مي‌تواند واسطة بين خلق و خالق باشد، اضافه به اينكه اگر از او گناهي سر بزند، از طرفي بايد او را اطاعت كرد؛ چون مقام امامتش مقتضي اطاعت اوست. و از طرفي بايد او را نافرماني كرد چون مرتكب گناه شده است بلكه بايد او را انكار و ردع كرد و اين سر از ايضاح او در مي‌آورد و اگر مرتكب گناه شود حتي شهادتش نيز قبول نخواهد شد به اجماع همة مسلمانان پس از آحاد امت هم درجة پايين‌تري خواهد داشت و مردم چگونه مي‌توانند به چنين شخصي كه احتمال خطا و گناه در او وجود دارد، اعتماد كرده و گوش به فرامين او بدهند؟

ادلة عصمت، متعدد است كه به جهت اختصار به همين مقدار اكتفا مي‌شود.



[1]. احزاب، 33.

[2]. همچنان‌كه خود حضرت(ع) به حديث غدير استشهاد كردند آن هنگام كه در روز شوري عبدالرحمن بن عوف به نفع عثمان رأي داد. حضرت(ع) براي اينكه رأي شوري را ابطال كند فرمود: بر شما با سخني استدلال مي‌كنم كه هيچ كس نمي‌تواند انكارش كند و اشاره به جريان غدير كردند. (مناقب علي بن ابي‌طالب(ع) (ابن مغازلي) ، ص114) و نيز در دوران خلافت عثمان در حضور 200 نفر از بزرگان مهاجر و انصار در مسجد رسول خدا(ص) (فرائد السمطين، ج1 ، ص315 ، باب ثامن و خمسون) و مواقع مختلف ديگر.

[3]. مفردات راغب، مادة رجس.

[4]. صحيح مسلم، ج15 ، ص194 ، كتاب فضائل الصحابه (با شرح نووي) و المعجم الصغير (طبراني) ، ج1 ، ص65 ، باب مَن اسمه احمد و تفسير طبري، ج12 ، ص9 ذيل آية شريفه و تفسير ابن كثير، ج3 ، ص492 ، فضل امهات المؤمنين و... .

[5]. جلد 8 ، ص80 .

[6]. منهاج السنة، ج5 ، ص13.

[7]. الصواعق المحرقه، ج2 ، ص422 ، الفصل الأول في الآيات الواردة فيهم.

[8]. سنن ترمزي، ص855 ، كتاب تفسير القرآن باب 34 ، ذيل آيه و اسد الغابه، ج5 ، ص521 ، ترجمة فاطمه بنت رسول الله(ص) و تفسير طبري، ج12 ، ص9.

[9]. تفسير طبري، ج12، ص9 ، ذيل آية شريفه.

[10]. مستدرك حاكم، ج3 ، ص172 ، خطبة الحسن بعد شهادة علي.

[11]. مسند احمد، ج1 ، ص331 ، مسد عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب.

[12]. سنن ترمزي كتاب مناقب، باب 61 ، ح3880.

[13]. يوسف، 28.

[14]. صحيح بخاري، ج7 ، ص60 ، كتاب النكاح، باب موعظة الرجل ابنته لحال زوجها.

[15]. صحيح مسلم، ج7 ، ص122 ، باب من فضائل علي و مسند احمد، ج5 ، ص181 ، حديث زيد بن ثابت و... .

[16]. احزاب، 33.

[17]. توبه، 119.

[18]. يونس، 2.

[19]. قمر، 55.  

[20]. احقاف، 64 .

[21]. ينابيع الموده، ج1 ، ص348 ، باب 38.

[22]. صحيح مسلم، ج7 ، ص122 ، باب من فضائل علي.

[23]. مسند احمد، ج5 ، ص181.

[24]. صحيح ترمزي، ج5 ، ص328 ، حديث زيد بن ثابت، ح3876.

[25]. الصواعق المحرقه، ج1 ، ص109 و ج2 ، ص652 .

[26]. المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج1 ، ص37.

[27]. صحيح صفة صلاة النبي، ص289 ، حسن بن علي سقاف شافعي.

غدیر خم

مقدمه

آيات قرآن در بحث غدير كه سه آية تبليغ، اكمال و سَئَلَ سَائِلٌ مي‌باشد و خطبه‌اي هم كه پيامبر در غدير خم ايراد فرموده‌اند به طور واضح خلافت بلافصل حضرت علي(ع) از آنها استفاده مي‌شود كه ابتدا آنها را توضيح داده و سپس شبهات موجود در اين زمينه را بيان مي‌كنيم.

1. آية تبليغ:

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»[1]

اي پيامبر آنچه از ناحية پروردگارت به تو نازل شده تبليغ كن و اگر انجام ندهي، رسالت خدا را انجام نداده‌اي، و خداوند تو را از شر مردم حفظ مي‌كند... .

نكات:

1) بسياري از محدثين و مفسرين و تاريخ نويسان شأن نزول اين آيه را در مورد حضرت علي(ع) ذكر كرده‌اند و راويان متعدد مثل ابن مسعود، جابر بن عبدالله انصاري، ابوسعيد خدري، ابن عباس، براء بن عازب و... رواياتش را نقل نموده‌اند.[2]

2) خلاصة ماجراي غدير خم:

پيامبر اكرم(ص) در سال دهم هجري اعلام فرمودند: عازم سفر حج‌اند و مي‌خواهند آن را به صورت عملي به مردم آموزش دهند كه به «حجة الوداع» مشهور شد. جمعيتي انبوه در خدمت حضرت عازم سفر حج شدند كه تاريخ بين 40 تا 120 هزار نفر آنان را ذكر كرده است. در بازگشت از سفر در راه مكه به مدينه روز 18 ذي‌حجه در محل «غدير خم» ـ كه گودالي نزديك حجفه است و سابق در آنجا مسجدي بوده و اكنون اثري از آن نيست، در جايي كه محل جدا شدن راه‌هاي مختلف است ـ بعد از اينكه اين آيه نازل شد، حضرت دستور دادند همه جمع شوند و آنان كه جلو رفته‌اند برگردند، عقب ماندگان برسند با توجه به اينكه گرما بسيار طاقت فرسا بود به حدي كه برخي به خاطر شدت گرما، پاهاي خود را با عبا پيچيده بودند و در ساية شتران نشسته بودند.[3]

معلوم مي‌شود پيامبر(ص) پيغام مهمي از جانب خداوند دارند. از بار شتران منبري ساخته شد و حضرت بعد از نماز خطبة مفصلي خواندند و در بخشي از آن فرمودند: «آيا من از شما نسبت به خودتان اولي نيستم؟» همگان گفتند: بلي، يا رسول الله، شما صاحب اختيار مائيد. پيامبر(ص) دست حضرت علي(ع) را گرفته و بالا برد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» هركه من مولاي تويم علي هم مولاي اوست... .

آن‌گاه به دستور پيامبر(ص) مردم با علي(ع) به عنوان امير مؤمنان بيعت كردند از جمله عمر گفت: «بخ بخ لك يابن ابي‌طالب اصبحت مولاي و مولي كل مسلم».[4]

 حسان بن ثابت با اجازة پيامبر(ص) در اين مورد شعري سرود و آن را قرائت كرد:

... فقال له قم يا علي فإنني                        رضيتك من بعدي اماماً و هادياً

فمن كنت مولاه فهذا وليه                          فكونوا له اتباع صدق موالياً

آن‌گاه آية مباركة دوم نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً»[5]

3) خطبة پيامبر(ص)

برخي از مورخين اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين خطبه مفصل بوده و در مورد حضرت علي(ع) بوده است.[6] و هركدام به بخشي از اين مضمون اشاره كرده‌اند.[7] در برخي از اين نقل‌ها آمده است: پيامبر ابتدا خبر از به پايان رسيدن عمر شريف خود دادند آن‌گاه فرمودند: «آيا شهادت به يكتايي خدا و رسالت محمد و حقانيت بهشت و جهنم و... نمي‌دهيد؟» همگان گفتند: آري.

سپس فرمود: «خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنينم و من اولي به آنهايم از خود آنها، پس هركه من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست...». سپس فرمودند: «من از بين شما مي‌روم و در نزد حوض از شما در مورد رفتارتان با دو ثقلم (قرآن و عترتم اهل بيت) سؤال خواهم كرد و آن دو از هم جدا نمي‌شوند تا در نزد حوض بر من وارد شوند».[8]

در خطبه نكات قابل توجه اولي بودن پيامبر نسبت به مردم از خود آنها و سفارش نسبت به دو ثقل و دعا براي ياوران علي(ع) و نفرين دشمنان او قابل توجه است.

نكته:

مرحوم علاّمة اميني(ره) در كتاب گران‌سنگ الغدير، حديث غدير را از 110 صحابي، 84 تابعي و 360 نفر از امامان و حافظان حديث نقل مي‌كند و نام 26 كتاب از كتب دانشمندان اهل سنت كه در مورد غدير نوشته شده را ذكر مي‌كند.

4) استدلال به خطبه بر خلافت حضرت علي(ع)

نكات:

1. در همة نقل‌ها جملة «من كنت مولاه فعلي مولاه» آمده است پس از نظر سندي بحثي در آن نيست.

2. مولي در كلام رسول خدا(ص) به معناي صاحب اختيار و اولي به تصرف است.

دليل اول: براي مولي معاني متعددي ذكر شده و برخي تا 27 معني ذكر كرده‌اند اما معني شايع آن لفظ كه هنگام اطلاق، اين لفظ منصرف به آن معناست، معناي «اولي به تصرف و صاحب اختيار» است.[9]

دليل دوم: قرائني در اين حديث وجود دارد كه دلالت دارد مولي به معناي اولي به تصرف و صاحب اخيتار است.

قرينة اول: دقت در خودِ آية تبليغ، معلوم مي‌شود اين مسئله به قدري مهم است كه اگر پيامبر(ص) آن را ابلاغ نكند، رسالت خداوند را ابلاغ نكرده است.

قرينة دوم: ابلاغ اين رسالت براي پيامبر(ص) به خاطر اطلاع از حالات اصحاب سنگين بوده ولي خداوند مي‌فرمايد: «تو را از مردم حفظ مي‌كند» (و الله يعصمك من الناس).

قرينة سوم: پيامبر(ص) نگران بيان حكم فقهي و يا مسئلة عادي نبوده‌اند؛ چون بيان آنكه خوفي نداشته است.

قرينة چهارم: خصوصيات زماني و مكاني ـ كه قبلاً به آن اشاره شد.

قرينة پنجم: فرمايشات حضرت در خطبه كه متضمن خبر نزديك شدن زمان ارتحال و مسئوليت همه در مقابل خداوند و گرفتن شهادت از همه نسبت به عقائد صحيح و بيان اولويت بر مردم از آنها و اينكه علي مولاي همه هست و دعا براي ياوران علي و نفرين دشمنان او به علاوة اينكه قرآن و عترت از هم جدا نمي‌شوند.

قرينة ششم: فرمودند: «حاضران به غايبان اين مطلب را برسانند».[10] پس مطلب بسيار مهمي بوده است.

قرينة هفتم: اشعار حسان كه اشارة به مسئلة ولايت و امامت دارد.

قرينة هشتم: به ديگران هم امر فرمودند با علي(ع) به عنوان امير مؤمنان بودن بيعت كنيد.

قرينة نهم: تهنيت گفتن ابوبكر و عمر به علي(ع) .[11]

قرينة دهم: در برخي عبارات بزرگان اهل سنت كلمة «اولي به» آمده است.[12]

و قرائن ديگر.

 2. آية اكمال:

«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً».[13]

در اين آيه خداوند مي‌فرمايد: امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از آنها نترسيد و از من (مخالفت من) بترسيد و امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم... .

مراد از «اليوم» (امروز) چه روزي است؟

روايات فراوان وجود دارد كه روز غدير خم است. از جملة آنها:

ابوهريره نقل مي‌كند: هركه روز 18 ذي‌حجه را روزه بگيرد، خداوند ثواب روزة 60 ماه را به او مي‌دهد و آن روز غدير خم است. آن‌گاه كه پيامبر(ص) دست علي(ع) را گرفت، و فرمود: «آيا من وليّ مؤمنان نيستم...» و خداوند آية «اليوم أكملت...» را نازل فرمود.[14]

 3. آية سئل سائل:

«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْكَافِرِينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ».[15]

تعدادي از مفسران و راويان شأن نزول آيه را چنين ذكر كرده‌اند:

وقتي پيامبر علي(ع) را در غدير به خلافت منصوب كرد، يكي از منافقان به نام «نعمان بن حارث فهري» خدمت پيامبر(ص) رسيد و گفت: «به ما دستور دادي شهادت به يكتايي خدا و رسالت تو بدهيم، ما اين كار را كرديم. دستور به جهاد، حج، نماز و زكات دادي، ما پذيرفتيم. ولي به اينها راضي نشدي تا اينكه اين جوان (علي(ع)) را بر همه برتري دادي و گفتي مَن كُنتُ... ، آيا اين كار از ناحية خودت بوده يا خداوند؟» پيامبر(ص) قسم خوردند كه از طرف خدا بوده است.

نعمان گفت: خدايا اگر اين سخن از ناحية توست، سنگي فروفرست. سنگي از آسمان نازل شد، در سرش فرو رفت و او را كشت. و اين آيه نازل شد.[16]

شبهات پيرامون جريان غدير:

شبهة اول: آيات قبل و بعد از آية محل بحث در مورد اهل كتاب است، و ارتباطي به مسئلة ولايت نخواهد داشت.[17]

پاسخ:

1) روشن قرآن در بيان مسائل به صورت تدريجي است يعني در مسائل مختلف بر حسب ضرورت نازل مي‌شده و اين گونه نيست كه از يك طرف در موضوعي مشخص مسائل را دنبال كند. همچنان‌كه در سوره‌هاي مختلف قرآن خصوصيت تدريجيت مشاهده مي‌شود.

2) بحث ولايت و خلافت اميرالمؤمنين(ع) با بحث اهل كتاب نيز مناسبت دارد؛ چراكه تعيين جانشين براي پيامبر(ص) سبب مي‌شود اهل كتاب از زوال اسلام مأيوس و نااميد شوند.

3) وقتي دلائل فراوان وجود دارد كه اين آيه در مورد حضرت علي(ع) بوده، بحث سياق كه در مورد آيات اهل كتاب بوده است نمي‌تواند در مقابل اين همه دليل مقاومت كند.

شبهة دوم: در شأن نزول آيه احتمالات ديگري نيز وجود دارد، پس شاهد بر خلافت بلافصل حضرت علي(ع) نخواهد بود.[18]

پاسخ: احتمالات ديگري كه نقل شده، رواياتشان همگي مرسله و مقطوعه هستند كه حجيت ندارند و ما به جهت اختصار به بحث در مورد تك تك آنان نمي‌پردازيم اما جريان ولايت حضرت علي(ع) قائلان متعدد مثل ابن عباس، ابوسعيد خدري و... دارد و اين همه تأييدات به همراه آن است.

شبهة سوم: حديث غدير از متواترات نيست.

پاسخ: قبلاً مداركي در اين زمينه اشاره شد، به علاوة اينكه برخي از بزرگان تواتر حديث را ذكر كرده‌اند.

آلوسي در روح المعاني مي‌گويد: «و عن الذهبي: أنه صحح طرقاً كثيرة لدعاء النبي لعلي في غدير خم».[19]

جزري شافعي در رساله‌اش به نام «اسني المطالب في مناقب علي بن أبي‌طالب» همين نكته را نقل كرده است.

و طبري تاريخ نويس بزرگ اهل سنت خبر غدير خم را از 75 طريق نقل كرده و بعضي از 105 طريق.[20]

شبهة چهارم: به خاطر مناسبتي كه عده‌اي به اموال عمومي تعدي كردند و حضرت علي(ع) آنان را مورد عتاب قرار دادند، براي آنان كدورتي پيش آمد، به پيامبر(ص) از علي(ع) شكايت كردند و پيامبر(ص) از شكايت آنها از علي(ع) خشمگين شدند پس اين جريان براي رفع كدورت بوده است.

پاسخ: پيامبر(ص) حضرت علي(ع) را دو بار به يمن فرستادند و اينكه پيامبر(ص) از شاكيان علي(ع) ناراحت بودند در سفر اول كه سال هشتم هجرت بوده و چند سال قبل از حجة الوداع بوده است اتفاق افتاده، اما در سفر دوم كه هنگام حجة الوداع بوده، كدورتي در كار نبوده است.[21]

پاسخ دوم: سفر دوم حضرت علي(ع) قبل از حجة الوداع بود و ايشان به رسول خدا(ص) در مكه ملحق شدند درحالي‌كه شكايت بعضي افراد از علي(ع) در مدينه بوده پس اين مربوط به سفر اول بوده است كه چند سال قبل بوده و معنا ندارد پيامبر(ص) بعد از چند سال تازه بخواهند كدورت را رفع كنند.

پاسخ سوم: اگر اين اجتماع به خاطر مسئلة نارضايتي چند نفر از حضرت علي(ع) بود بايد پيامبر(ص) در خطبة خود اشاره‌اي به آن مي‌كردند. درحالي‌كه نكردند، بلكه با توجه به قرائن متعدد ناظر به مسئلة خلافت و ولايت علي(ع) است.

پاسخ چهارم: در آن زمان و مكان و با آن شرائط خاص، رفع كدورت چند نفر نمي‌تواند انگيزة پيامبر(ص) از اين اجتماع عظيم باشد.

شبهة پنجم: آية سئل سائل ... در سورة معارج است و مكي است، پس نمي‌تواند دلالت بر جريان غدير خم داشته باشد.

پاسخ: ممكن است يك سوره مكي باشد، اما تمام آياتش در مكه نازل نشده باشد بلكه بعضي مدني باشد و يا بر عكس. مثلاً كهف مكي است اما آيات اول آن در مدينه نازل شده است.[22] به علاوه روايات متعدد داريم كه شأن نزول اين آيات در مورد جريان غدير حضرت علي(ع) مي‌باشد كه گذشت پس مكي بودن اصل سوره مانع دلالت آيات بر جريان غدير نيست.

شبهة ششم: جريان غدير حد اكثر دلالت بر خلافت حضرت علي دارد نه خلافت بلافصل آن حضرت. يعني اين قابل جمع با خلافت سه خليفة قبل مي‌باشد.

پاسخ: آيا معقول است پيامبر(ص) در مقام بيان خلفاء بعد از خود باشد و فقط از بين آنان خليفة چهارم را نام ببرند؟ به علاوه وقتي مي‌فرمايند هركه من مولاي اويم علي هم مولاي اوست، اين اطلاق كلام شامل همه، حتي آن سه نفر نيز مي‌شود.

شبهة هفتم: اگر جريان غدير درست است، پس چرا علي(ع) با خلفا بيعت كرد؟

پاسخ اول: از ديدگاه شيعه كه علي(ع) اصلاً با خلفا بيعت نكرد، و از ديدگاه كتب معترة حديثي و تاريخي اهل سنت تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد. و بنابر حفظ اسلام و مصالح زمان، بعد از آن به ناچار بيعت كرد.[23]

قال الزهري: بقي علي و بنوهاشم و الزبير ستت أشهر لم‌يبايعوا أبابكر.[24]

پاسخ دوم: حضرت علي(ع) به اتفاق همسر و فرزندان تا مدتها به درب خانة اصحاب رسول خدا(ص) مي‌رفت و آنان را به ياري مي‌خواند اما كمتر به ياري او آمدند. همچنان‌كه معاويه نيز اين جريان را به ياد حضرت مي‌آورد، آنجا كه ابن ابي الحديد مي‌نويسد: و من كتاب معاويه المشهور إلي علي(ع) 

و اعهدك امس تحمل قعيدة بيتك ليلاً علي حمار

و يداك في يدي ابنيك الحسن و الحسين[25]

پاسخ سوم: خودِ حضرت علي(ع) در خطبة شقشقيه ـ كه خطبة سوم نهج البلاغه است ـ اشارة به اين صبر و مشكلات آن زمان مي‌كند.

تعداد امامان(ع):

در اين بحث چند پرسش مطرح است:

پرسش اول: چرا تعداد امامان شيعه دوازده نفرند و بيشتر يا كمتر نيست؟

پاسخ: امامت در ديدگاه شيعه از مسائلي است كه از طرف خداوند تعيين مي‌شود و به مردم واگذار نشده است. لذا خداوند مي‌داند كه فلسفة منحصر شدن آن در دوازده چيست. البته مواردي ديگر هم داريم كه حصر در يك عدد خاص است و فلسفة آن نيز مشخص نمي‌باشد. مثلاً تعداد پيامبر اولو العزم كه داراي شريعت بودند و ساير پيامبران آن را ترويج مي‌كردند پنج نفر است و نامشان در سورة شوري آية 13 آمده است. يا نقباي بني‌اسرائيل كه دوازده نفر بوده‌اند «وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً».[26]

پرسش دوم: به چه دليل تعداد امامان دوازده نفر است؟

پاسخ اول: خود پيامبر اكرم(ص) آنان را به اين تعداد معرفي نموده‌اند. مثلاً روي البخاري عن جابر بن سمره قال: سمعت النبي(ص) يقول: يكون إثنا عشر اميراً فقال: كلمةً لم‌اسمعها فقال ابي: إنه قال: كلهم من قريش.[27] كه پيامبر(ص) بعد از خود دوازده امير و خليفه از قريش معرفي كردند كه با اين خصوصيت فقط بر امامان دوازدگانة شيعه منطبق مي‌شود.

يا در صحيح مسلم از جابر بن سمره نقل مي‌كند: سمعت رسول الله(ص) يقول: لايزال الإسلام عزيزاً إلي إثني عشر خليفة. و لازال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلي إثني عشر خليفة كلهم من قريش.[28]

و نيز كنز العمال از انس بن مالك نقل مي‌كند كه پيامبر(ص) فرمودند: لن‌يزال هذا الدين قائماً إلي إنثي عشر من قريش فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها.[29]

مورد مهم: عالم بزرگ سني در «ينابيع الموده» از «فرائد السمطين» نقل مي‌كند كه ابن عباس مي‌گويد: روزي فردي يهودي به نام «نعثل» خدمت پيامبر(ص) رسيد و سؤالات متعددي در مورد اسلام پرسيد از جمله: در مورد وصي آن حضرت سؤال كرد.

پيامبر(ص) فرمودند: إن وصيي علي بن أبي‌طالب و بعده سبطاي الحسن و الحسين تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسين. قال يا محمد: فسمهم لي. قال(ص) : إذا مضي الحسين فابنه علي، فإذا مضي علي فابنه محمد، فإذا مضي محمد فابنه جعفر، فإذا مضي جعفر فابنه موسي، فإذا مضي موسي فابنه علي، فإذا مضي علي فابنه محمد، فإذا محمد فابنه علي، فإذا علي فابنه الحسن، فإذا مضي الحسن فابنه محمد المهدي، فهؤلاء إثني عشر.[30]

پرسش سوم: چرا نام امامان(ع) در قرآن نيامده است؟

پاسخ اول: شيوة قرآن كريم بيان كليات است و بيان جزئيات و خصوصيات بر عهدة پيامبر(ص) است. خودِ قرآن مي‌فرمايد: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[31]

از كلمة «لتبين» فهميده مي‌شود كار پيامبر(ص) تبيين و بيان حقائق قرآن كريم براي مردم بوده است.

پاسخ دوم: در قرآن موارد ديگري نيز وجود دارد كه افرادي را تنها با ذكر عدد بيان مي‌كند مثل عدد نقباء بني‌اسرائل كه دوازده نفرند « وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً»[32]

پاسخ سوم: اگر قرار باشد در هر مسئله‌اي كه امكان وجود اختلاف در آن است خداوند تمام جزئيات را بيان كند، پس بايد در تمام مسائل كلامي و فقهي كه زمينة اختلاف داشته و در طول تاريخ زمينة ريخته شدن خون‌هاي فراوان شده، قرآن جزئيات را بيان كند مانند اين بحث كه قرآن قديم يا حادث؟ كه سال‌ها منشأ نزاع و خونريزي بوده.

پاسخ چهارم: ذكر نام هم به تنهايي باعث از بين رفتن اختلاف نمي‌شود؛ چون در برخي موارد است كه خداوند نام را ذكر كرده اما اختلاف كماكان برجا مانده است. مثلاً بني‌اسرائل به پيامبر خود گفتند: فرمانروايي از طرف خداوند براي ما معين كند تا تحت فرماندهي او جهاد كنيم «إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكاً نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ».[33] پيامبر آنان در پاسخ فرمود: «إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً»[34] خداوند طالوت را به عنوان فرمانرواي شما انتخاب كرده، در جواب گفتند: «أَنَّى‏ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ»[35] و زير بار پذيرش فرمان طالوت نرفتند.

پاسخ پنجم: اگر نام امامان دوازدگانه(ع) در قرآن مي‌آمد، سبب مي‌شد دنيا مداران و حكومت‌خواهان با نسل كشي از تولد آن امامان جلوگيري كنند، همچنان‌كه در جريان حضرت موسي(ع) اين كار انجام مي‌شد. در مورد امام زمان(ع) هم چون شنيده بودند، مي‌آيد و بساط ظلم را برهم مي‌ريزد، مراقبت‌هاي فراوان از حضرت عسكري(ع) كردند و خانة حضرت تحت نظر بود تا فرزندي متولد نشود و اگر شد او را بكشند.

پاسخ ششم: چه بسا تصريح به نام امامان(ع) در قرآن را مخالفين برنمي‌تافتند و در صدد حذف نام آنان از قرآن برمي‌آمدند و زمينه‌ساز ايجاد تحريف و دستبرد در قرآن مي‌شد. اما بناي خداوند بر حفظ قرآن است و بيان امامان(ع) را به فرمايش پيامبر(ص) واگذار كرده است.



[1]. مائده، 67 .

[2]. به عنوان نمونه سيوطي در تفسير «الدر المنثور» : عن أبي سعيد الخدري: نزلت هذه الآية (ياأيها الرسول...) علي رسول الله(ص) يوم غدير خم في علي بن أبي‌طالب. (ج2 ، ص418 ، ذيل آية شريفه و تفسير فخر رازي، ج12 ، ص50 ذيل آية شريفه و عمدة القاري شرح صحيح بخاري كتاب تفسير القرآن سورة مائده باب «يا أيها الرسول» ذيل آية شريفه، ج18 ، ص206).

[3]. مناقب الإمام علي(ع) ابن مغازلي شافعي، ص16.

[4]. تاريخ مدينة دمشق (ابن عساكر) ، ج42 ، ص233.

[5]. مائده، 3.

[6]. البداية و النهاية (ابن كثير) ، ج5 ، ص227 (فخطب خطبة عظيمة) و مجمع الزوائد (هيثمي) ، ج9 ، ص105 (قوله(ص) من كنت مولاه).

[7]. مثلاً البداية و النهاية (ابن كثير) ، ج5 ، ص229 (فصل في ايراد الحديث الدال علي أنه خطب...) و تاريخ مدينة دمشق (ابن عساكر) ، ج42 ، ص216 و مسند احمد حنبل، حديث زيد بن ارقم، ج4 ، ص366.

[8]. الصواعق المحرقه (ابن حجر) باب اول، فصل 5 ، ص43. 

[9]. به عنوان نمونه: تاج العروس، ج20 ، ص311 ، كلمة ولي و... .

[10]. الفصول المهمة (ابن صباغ) ، فصل اول، ص239.

[11]. مسند احمد بن حنبل، حديث براء بن عازب، ج4 ، ص281.

[12]. المعجم الكبير (الطبراني) باب ابو الطفيل عامر بن واثله، ج5 ، ص167 و تذكرة الخواص، ص39 ، حديث في قوله من كنت مولاه.

[13]. مائده، 3.

[14]. شواهد التنزيل (حاكم حسكاني) ، ج1 ، ص203 ، ح213 و تاريخ بغداد، ج8 ، ص284 ترجمة حبشون بن موسي الخلال و تاريخ مدينة دمشق، ترجمة الإمام علي، ج42 ، ص233.

[15]. معارج، 1 ـ 3.

[16]. شواهد التنزيل، ج2 ، ص383 ، ذيل آية شريفه و الفصول المهمه، ج1 ، ص243 ، فصلٌ في مواخاة رسول الله و تفسير روح المعاني (آلوسي) ، ج29، ص55 ، ذيل آية شريفه.

[17]. تفسير فخر رازي، ج12 ، ص48 ، ذيل آية شريفه.

[18]. تفسير فخر رازي، ج12 ، ص48 ، ذيل آية شريفه.

[19]. روح المعاني، ج6 ، ص190 (29 جلدي) ذيل آية شريفه.

[20]. به نقل از ينابيع الموده، ج1 ، ص113 ، باب 4 ، فصل استشهاد علي الناس في حديث يوم الغدير.

[21]. البداية و النهاية، ج5 ، ص241 ، سنة احدي عشر من الهجره.

[22]. الإتقان في علوم القرآن (سيوطي)، ج1 ، ص39 ، النوع الأول في معرفة المكي و المدني.

[23]. صحيح البخار، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، ج5 ، ص83 و الكامل في التاريخ ابن اثير، ج2 ، ص231 ذكر احداث سنة احدي عشر حديث سقيفه و خلافة ابي‌بكر.

[24]. همان.

[25]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي، ج2 ، ص47.

[26]. مائده، 12.

[27]. صحيح بخار، ج8 ، ص127 ، كتاب الاحكام باب الاستخلاف، ح7223.

[28]. صحيح مسلم، ج6 ، ص3 ـ 4 ، باب الاستخلاف و تركه و سنن ابي داود، باب 31 ، ص309 ، كتاب مهدي ذيل حديث 4280 و مسند احمد، ج5 ، ص90.

[29]. كنز العمال، ج12، ص33 ، ح33861.

[30]. ينابيع الموده، باب 76 ، ج31 ، ص281 و فرائد السمطين، ج2 ، ص133 ، باب 31 ، ح431.

[31]. نحل، 44.

[32]. مائده، 12.

[33]. بقره، 246.

[34]. بقره، 247.

[35]. همان.

اصول فکری وهابیت

مقدمه: تاريخچه

يكي از كساني كه وهابيان براي او جايگاه ويژه‌اي قائل‌اند تقي الدين احمد بن عبدالحليم يا همان ابن تيميه مي‌باشد كه در سال 661 هجري قمري در شهر حرّان متولد و در سال 728 هجري قمري در دمشق وفات كرد. در واقع سخنان و كتب او زمينه‌ساز افكار وهابيت است هرچند وهابيان خود را سلفي يعني پيروان سلف صالح مي‌نامند. او افكار خود مانند حرمت زيارت قبور اولياء خدا، حرمت شفاعت و حرمت توسل و غيره را نشر كرد و علماي عصرش با او به مخالفت برخواستند.[1] او براي خداوند صورت، دست و جسم قائل بود.[2]

از جملة افكار ابن تيميه، دفاع او از يزيد است و قائل است يزيد راضي به كشتن حسين نبود.[3] در حالي كه تفتازاني مي‌گويد: حق اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين و خوشحالي‌اش از اين كار و اهانتش به اهل بيت رسول(ص) از متواترات است و ما شكي در كفر او نداريم لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد.[4]

ابن تيميه از خوارج دفاع مي‌كند و خوارج را از رافضي‌ها (شيعه) ديندارتر و با ورع‌تر و آنان را بهترين مردم مي‌داند.[5]

«فإن الخوارج كفروا علياً فإن جاز أن يقال صدرت منه (من علي) ذنوب، إقتضت أن يكفره بها الخوارج...».

البته ابن حجر از بزرگان اهل سنت مي‌گويد: «ابن تيميه را برخي به تجسيم نسبت مي‌دهند، يعني براي خدا جسم قائل است و گروهي او را به كفر نسبت مي‌دهند، و عده‌اي به نفاق به جهت نسبت ناروايي كه به علي مي‌دهد.»[6]

وهابي‌ها مي‌گويند: بهترين عصر، عصر سلف صالح است يعني عصري كه به زمان پيامبر(ص) و نزول وحي نزديك‌تر است و مسلمانان صدر اسلام، سنّت پيامبر(ص) و قرآن را بهتر درك مي‌كردند، پس فهم آنان براي ما حجت است.

احيا كنندة سلفيگري احمد بن حنبل صاحب كتاب حديثي «المسند» است كه مؤسس فقه حنبلي است. آن هنگام كه فلسفه‌ها و فرهنگ‌هاي هند، يونان و ايران به حوزه‌هاي اسلامي راه يافت، او به زعم خود به فكر نجات حديث از اين هجوم افتاد. لكن دچار تفريط فراوان شد و عقل را به طور كل انكار نموده و راه ورود آن به احاديث را بست. مثلاً شخصي از او سؤال كرد:

احاديثي مي‌گويند خداوند هر شب به آسمان دنيا مي‌آيد، ديده مي‌شود و قدم در آتش مي‌گذارد و غيره، گفت: تمام اين احاديث را تصديق مي‌كنيم و آنها را تأويل نمي‌كنيم.[7]

بعد از ابن تيميمه، شاگردش به نام ابن قيم جوزيه متولد 691 هـ ق به ترويج افكار استاد خود پرداخت و هر دو به زندان افتادند تا زماني كه ابن تيميه مرد، شاگرد را رها كردند.

آن‌گاه در قرن 12 شخصي به نام محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 هـ ق متولد شد و در سال 1206 از دنيا رفت. او در شهر «عيينه» در هجاز و نجد بود سپس در مدرسة علمية حنبلي رشد كرد، آن‌گاه به مدينة منوره رفت و به كشورهاي اسلامي هم مسافرت نمود. از جمله بصره كه چهار سال در آنجا ماند، پنج سال در بغداد اقامت كرد، در ايران نيز در كردستان، همدان، اصفهان و قم اقامت داشت، سپس به حجاز بازگشت. هشت ماه در خانه‌اش اعتكاف كرد، آن‌گاه شروع به نشر افكار خويش كرد، خواستند او را بكشند، به شهر خودش عيينه فرار كرد، سپس به «درعيه» سرزمين مسيلمة كذاب فرار نمود و در آنجا با محمد بن سعود ـ كه جد آل سعود است ـ قرار دوستي گذاشت به اينكه محمد بن سعود او را ياري كند و او نيز حكومت محمد بن سعود را تأييد نمايد. در اولين قدم حكم به كفر و شرك امير عيينه داد و با آل سعود به آنجا حمله كرد، تعداد زيادي را كشتند، به نواميس مردم تجاوز شد و از آنجا حركت وهابيت آغاز شد.

سپس به سرزمين‌هاي ديگر مانند يمن، حجاز، سوريه و عراق حمله كرده و شعارش گسترش توحيد و از بين بردن بدعت و شرك بود[8] و اين بهانه‌اي براي رسيدن به اهداف او به شمار مي‌رفت.

جالب توجه اينكه اولين كساني كه با او در اول راه به مخالفت برخواستند، پدر و برادرش بودند. [9] و مردم را از محمد بن عبدالوهاب برحذر مي‌داشتند و مي‌گفتند: او به زودي گمراه مي‌شود. او به عزم خود كمر به مبارزه با بدعت‌ها بست و كوشيد اسلام را از پيرايه‌ها پاك سازد، اما بايد گفت: افكارش در عمل موجب تفرقه در بين مسلمانان و از بين بردن وحدت آنان گشت. به ضميمة نگرش ناصحيحي كه او در مورد توحيد، شرك، زيارت، توسل، شفاعت، استمداد از اولياء خدا و... دارد.

اصول فكري وهابيت:

وهابيان براي گسترش افكار خويش از الفاظ و تهمت‌هايي عليه مسلمانان استفاده مي‌كنند و فقط خود را مظهر اسلام مي‌دانند. سه واژه است كه در كتب و الفاظ آنان كاربرد زيادي دارد:

1. توحيد و شرك:

ديدگاه وهابيت در توحيد و شرك ديدگاه خاصي است و در نتيجه بسياري از كارهاي مسلمانان مانند توسل، تبرك، استعانت از ارواح اولياء خداوند و... را شرك مي‌دانند و عامل به آن را مشرك مي‌خوانند و خون و مال آنان را حلال مي‌دانند، حتي حيواني كه توسط آنان كشته شده باشد را نيز حرام مي‌دانند. مثلاً محمد بن عبدالوهاب در كتاب «كشف الشبهات» لفظ شرك و مشرك را بيشتر از بيست بار بر هر مسلماني كه تابع او نيست به كار برده است، به علاوة تعبير كافر، عبادت كنندة بت، مرتد، دشمن توحيد و مانند آن.[10]

نكتة جالب توجه:

بزرگ وهابيت در عصر اخير «بن باز» است. 19 سال قبل داشنگاه مدينه رساله‌اي از او چاپ كرد به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» در اين رساله ابتدا با ادلة متعدد اثبات مي‌كند كه خورشيد به دور زمين مي‌چرخد (مخالف نظر تمام دانشمندان) آن‌گاه مي‌گويد: «از جملة ادله رواياتي است كه در صحيح بخاري آمده است به اين مضمون كه خورشيد شب كه مي‌شود پشت عرش مي‌رود، آن‌گاه صبح‌گاه ملائكه او را بيدار مي‌كنند و مي‌گويند از خواب برخيز و او از نو حركت مي‌كند و به جاي خويش باز مي‌گردد... ».

تا اينجا سخنان او ممكن است تا حدي قابل تحمل باشد، اما در ادامه مي‌گويد: «هركس مخالف اين طرز تفكر باشد (يعني بگويد زمين به دور خورشيد مي‌گردد) كافر و گمراه است و او را توبه مي‌دهند، اگر توبه نكرد، بايد او را بكشند به عنوان كافر مرتد و مال او جزو مال مسلمانان خواهد بود.»[11]

جرم اين چنين شخصي اين است كه با افكار بن باز و وهابيت هماهنگ نيست.

2. تكفير مسلمانان:

به طور خلاصه بايد گفت: محمد بن عبدالوهاب قائل بود در بين مشايخ من هيچ كس وجود نداشت كه معناي «لا إله إلا الله» و دين اسلام را درك كند.[12]

او مي‌گفت: علماي اسلام بين دين محمد و دين عمرو بن لُحي كه براي عرب بت را وضع كرد، تمييز نداده‌اند و دين عمرو نزد آنان، دين صحيحي است.[13]

(عمرو بن لحي اولين كسي است كه بت‌پرستي را به مكه آورد.)

محمد بن عبدالوهاب معتقد بود هر كشور و شهري كه در اطاعتش داخل نشود از بلاد مشركين است.[14]

او اكثر مسلمانان را به خاطر همراهي نكردن با عقائدش تكفير نموده است.[15]

و اين طرز تفكر از او تا كنون به ارث مانده است و به همين مقدار بسنده مي‌شود.

3. بدعت:

از واژگان پركاربرد نزد وهابيان است و بسياري از اعمال مسلمانان خصوصاً شيعيان را بدعت مي‌دانند.

بدعت در لغت به معناي كار نو و جديد است كه نوعي حسن و كمال در انجام دهندة آن باشد، و واژة بدعت غالباً در روايات در مقابل سنت و شريعت است يعني انجام اموري كه برخلاف شريعت اسلام و سنت پيامبر(ص) است.

ابن حجر عسقلاني مي‌گويد: «المراد بها (بدعة) ما أحدث و ليس له أصل في الشرع و ما كان له اصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة».[16]

بدعت آن چيزي است كه اصل و خاستگاه شرعي نداشته باشد اما آنچه اساسي از شريعت داشته باشد، بدعت نيست.

مرحوم سيد مرتضي از بزرگان شيعه مي‌گويد: «البدعة زيادة في الدين أو نقصان منه من إسناد إلي الدين»[17]

بنابراين، بدعت چيزي است كه به دين افزوده شود يا از دين چيزي كم شود و به دين نسبت داده شود. لذا نوآوري‌هاي عرفي مانند اختراعات بشر و نوآوري‌هاي كه در ارتباط با موضوعات شرعي است بدون آنكه به شرع نسبت داده شود، مثل بناي مسجد، گلدسته، كاشيكاري، استفادة از بلندگو و... كه در عصر پيامبر نبوده، بدعت نيست. اگر بر نوآوري گواهي از دين به طور خاص يا به صورت عام وجود داشته باشد، بدعت نخواهد بود.

نتيجه اينكه بدعت سه ركن دارد:

1) حكمي را به دين نسبت دادن يا آن را از دين بيرون كردن، مثل آنكه عمر «الصلاة خير من النوم» را جزء اذان دانست و متعه را از دين خارج كرد.

2) قائل به بدعت عقيدة نادرست و عمل ناصحيح خود را در جامعه نشر كند.

3) دليل شرعي بر آن كار در دين وجود نداشته باشد.

پس اگر چيزي اتفاق بافتد و از عمومات شريعت جواز استفاده شود هرچند در زمان رسول خدا(ص) اتفاق نيفتاده باشد بدعت نيست. بايد به وهابيت گفت: مگر شما طبقة دوم را براي سعي بين صفا و مروه نساخته‌ايد؟ انتقال قربانگاه به خارج مني چگونه است؟ ... اينها كه هيچ كدام در عصر پيامبر بنوده، احترام به اموات با تشكيل مجالس بزرگداشت، مجلس سوگواري، جشن ولادت بزرگان دين كه سبب معرفت مي‌شود، چه اشكالي دارد.

به همة اين مطالب اين نكته را اضافه مي‌كنيم كه به نظر مشهور علماي علم اصول ـ چه شيعه و چه سني ـ اصل اولي در هر كار «حليت و برائت» است مگر آنكه دليل شرعي و يا عقلي مسلم بر نهي از آن وارد شده باشد.

جالب آنكه بسياري از كارهايي كه از ديدگاه وهابيان بدعت است، دليلش اين است كه سلف صالح آن را انجام نداده‌اند، مثل مولودي خواني در ولادت پيامبر اكرم(ص).

در پاسخ بايد گفت:

اولاً عمل گذشتگان كه نمي‌تواند ملاك شريعت قرار گيرد؛ ثانياً تمام عادات سلف را چگونه مي‌توان بدست آورد با توجه به اينكه رفتار آنان گاهي ناشي از ترس يا بدفهمي دين يا بي‌مبالاتي در امر دين و... بوده است؛ ثالثاً اموري كه تازه حادث مي‌شوند، مثل سوار شدن هواپيما، استفاده از سلاح نظامي روز و امثال آن را چه مي‌كنيد؟! رابعاً اصل يك عمل مثل يادبود نصرت دين اسلام، گاهي مورد توجه همة مسلمانان بوده است اما كيفيت آن در گذر زمان متفاوت است. به هر حال وهابيان با استفاده از چماق بدعت ابتدا نام «مركب شيطان» را بر دوچرخه گذاشتند با هر پيشرفت علمي جديد مانند تلفن مخالفت كردند، اما آن‌گاه كه صنعت پيشرفت نمود در برابرش تسليم شدند و فقط به مخالفت با بدعت‌هايي كه رنگ مذهبي به زعم آنان داشت برخاستند. مثل بناي بر قبور، عزاراي بر شهدا، بار سفر بستن براي زيارت قبور انبيا و صالحين، صلوات بر پيامبر قبل از اذان، بزرگداشت ميلاد پيامبر، توسل، شفاعت، جشن ولادت فرزند، تلقين ميت، ذكر گفتن با تسبيح، دعاي دست جمعي، و مانند آن.[18]

به هر حال وهابيان با افكار خشن و انحرافي خود سبب خوشنودي استعمارگران شدند تا جايي كه مستشرق يهودي دكتر «جولد تسهير» صاحب كتاب «العقيدة والشريعة» متولد 1850 ميلادي و متوفاي 1921 او را پيغمبر حجاز مي‌نامد و مردم را به تبعيت از افكار او تحريك مي‌نمايد.

در پايان بايد از وهابيان سؤال كرد: بدعت‌هايي كه خلفا انجام دادند را چه مي‌كنيد؟ يك نمونه فقط در اينجا نقل مي‌كنيم:

بخاري در صحيح خود به سندش از «عبد الرحمن بن عبد قاري» نقل مي‌كند در يكي از شب‌هاي ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم ديديم مردم پراكنده‌اند و هركسي براي خود يا با گروهش نماز مي‌خوانند، عمر گفت: به نظرم اگر به يك امام اقتدا كنند بهتر است به اُبي بن كعب دستور داد پيش نماز همه باشد، شب ديگر با او به مسجد رفتيم ديديم مردم نمازهاي مستحبي شب‌هاي ماه رمضان را به جماعت مي‌خوانند. عمر گفت: «نعم البدعة هذه»؛ عجب بدعت خوبي است. و اين كار را پسنديد و امضا نمود.[19]

و نماز تراويح را براي مردم در اوائل شب‌هاي ماه رمضان قرار داد و اعلام كرد همه در آن شركت كنند و دو امام در مدينه قرار داد: يكي براي مردان و ديگري براي زنان.[20] درحالي‌كه نماز جماعت در نماز مستحبي فقط در نماز باران مشروع است.

ولايت و امامت:

انتصاب و انتخاب

امامت عبارت است از جانشيني پيامبر(ص) در امور دين و دنيا.[21]

اينك جاي اين پرسش است كه تعيين امام به عهدة كيست؟

ممكن است در پاسخ گفته شود: به عهدة مردم است. اين سخن اشكالاتي دارد:

1. خداوند وليّ و صاحب اختيار همه است همچنان‌كه مي‌فرمايد: «الله ولي الذين آمنوا»[22] و احدي نمي‌تواند بدون اذن خداوند كسي را بر ديگران ولي قرار دهد. پس اوست كه حق دارد ولي و سرپرست بر مردم تعيين كند همچنان‌كه در آية ولايت «إنما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»[23] اين كار را كرده است كه به جهت رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مي‌شود.

2. كسي كه مي‌خواهد امام را تعيين كند، بايد شرايط منصب امامت مانند علم، آگاهي و تدبير را بداند و نيز فردي را كه داراي آن شرايط باشد كاملاً بشناسد درحالي‌كه مردم چنين علمي ندارند به علاوه بايد بداند كه آن فرد در آينده نيز داراي اين صفات خواهد ماند و اين از توان مردم خارج است.

3. بسياري از مواقع هواهاي نفساني و حب و بغض‌ها مانع انتخاب فرد شايسته مي‌شود همچنان‌كه تاريخ گواه اين مطلب است، و هركسي مي‌خواهد شخص مورد نظر خود را امام قرار دهد، و اين اختلاف در انظار مردم بوده و هست و خواهد بود.



[1]. البداية و النهاية، ج14 ، ص4 ، ذكر مقتل النصور لاجين.

[2]. ابن تيميه، (ابوزهره) ، ص322.  

[3]. رأس الحسين (ابن تيميه) ، ص207.

[4]. شرح عقائد نسفيه، ص181.

[5]. منهاج السنه، ج4 ، ص37.

[6]. الدرر الكامله، ج1 ، ص49 (شش جلدي).

[7]. في عقائد الإسلام از رسائل محمد بن عبدالوهاب، ص155.

[8]. جزيرة العرب في القرن العشرين، ص141.

[9]. برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب، كتابي به نام «الصواعق الإلهية في الرد علي الوهابيه نوشت.

[10]. كشف الشبهات، يك جلد، 60 صفحه‌اي.

[11]. رساله به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» است كه بعد از چاپ و نشر آن به سرعت از بازار جمع‌آوري شد.

[12]. الدرر السنيه، ج10 ، ص51 (16 جلدي از عبدالرحمن بن محمد قاسم حنبلي نجدي).

[13]. همان، ص12 و 64 .

[14]. سابق.

[15]. همان، ج10 ، ص8 .

[16]. فتح الباري، ج11 ، ص11 (از 14 جلدي) الإقتداء بسنن رسول الله ، ذيل شمارة 6735 .

[17]. رسائل الشريف المرتضي، ج2 ، ص264 ، حرف الباء البدعه.

[18]. مجموع فتاوي و مقالات بن باز.

[19]. صيحيح بخاري، ج2 ، ص252 ، كتاب صلاة التراويح و موطأ مالك، ج1 ، ص59 ، ح303.

[20]. النص و الإجتهاد (سيد شرف الدين) ، ص250 ، المورد 26 ، صلاة التراويح و طبقات ابن سعد، ج3.

[21]. النكت الإعتقاديه (شيخ مفيد) ، فصل چهار في الإمامه، ص39 و شرح مقاصد تفتازاني، ج5 ، ص232.

[22]. بقره، 257.

[23]. مائده، 55.

اخلاق اسلامی

اخلاق اسلامی

بخش اول: فضائل اخلاقی:

مفهوم حُسن خُلق: گشاده رویی، چهرة شاد، زبانِ نرم و ملایم با مردم، خوش‌رویی، لب‌های پر تبسُّم با کلماتی پر از محبّت و لطف.

از امام صادق(ع) دربارة حُسن خُلق سؤال شد. حضرت فرمودند: «تلین جانبک و تطیّب کلام و تلقی أخاک ببشیر حسن» ؛ با نرمش و مدارا با مردم رفتار می‌کنی، و سخن خویش را پاکیزه می‌گردانی، و برادرت را با خوش‌رویی ملاقات می‌نمایی.

یکی از مهمترین عوامل پیشرفت پیامبر(ص)، ائمه معصومین(ع)، بزرگان دین همین حُسن خُلق بوده؛ و همچنین یکی از مهمترین عوامل شکست رهبران، مدیران جامعه نداشتن این صفت نیک بوده است.

حُسن خُلق در قرآن:

آیة اول: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»[1]

نکات تفسیری:

1. حسن خلق، یکی از ویژگی‌های اخلاقی پیامبر(ص) و یکی از عوامل پیشرفت او در جامعه.

2. خلق و خوی نیکو، هم برای پیامبر و هم برای دیگران، یک رحمت الهی است و باعث برکت می‌باشد.

3. نقطة مقابل حسن خلق، خشونت، کج‌خلقی و نامهربانی است که اثر مستقیم آن، پراکندگی مردم از دور انسان است. حسن خلق خمیر مایة پیوند جوامع انسانی است و کج‌خلقی عامل پراکندی و نفرت.

4. دربارة «فظّ» و «غلیظ القلب» بحثی است که آیا به یک معنا هستند یا دو معنا؟ مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» می‌نویسد: «هر دو به معنای خشونت هستند. اما «فظّ» خشونت در سخن و زبان، و «غلیظ القلب» خشونت در رفتار و عمل است».

5. پیامبر با همین نرمی، لطافت و خوش‌رویی، می‌توانست خشن‌ترین افراد را به سوی اسلام جلب کند.

6. بعد از خوش‌رویی و حسن خلق، خداوند برای پیامبر چند دستور می‌دهد: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ».

7. سیاق آیات نشان می‌دهد این آیه مربوط به «جنگ احد» است که دوست و دشمن بر پیامبر فشارهای اخلاقی می‌آوردند.

 

آیة دوم: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»[2]

نکات تفسیری:

1. «خُلُق» (بر وزن افق) مانند «خُلْق» (بر وزن فقل) مفرد است و یک معنا دارد. ریشة آن «خَلق» است که خَلق به معنای صفات ظاهری، و خُلق به معنای صفات باطنی است (مفردات راغب).

2. توصیف پیامبر به «خلق عظیم» نشان می‌دهد این صفت از بالاترین صفات انبیاء است.

3. مصادیق خلق عظیم: صبر در راه حق، وسعت بذل و بخشش، تدبیر امور، رفق و مدارا، تحمّل سختی‌ها در راه دعوت به سوی خدا، عفو و گذشت، جهاد در راه پروردگار و ترک حرص و حسد.[3]

امام صادق(ع) : «إنَّ اللهَ عَزَّوجَلَّ أدَّبَ نَبیَّهُ فَأحسَنَ أدبَهُ فَلمَّا أکمَلَ لَه الأدبَ قال: إنـَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ».

4. اگر از خلق عظیم، به اسلام یا قرآن تعبیر و تفسیر شده بدان جهت است که السلام و قرآن دارای همة اخلاق و صفات نیک‌اند.

5. از واژة «عَلَی» در آیه استفاده می‌شود که خلق عظیم برای پیامبر(ص) ملکه شده و تسلّط کامل داشته است.

 

آیة سوم: «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ * وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ»[4]

نکات تفسیری:

1. از زبان لقمان حکیم برای فرزندش نقل شده و بر چهار چیز تأکید می‌کند:

1) با بی‌اعتنایی از مردم روی بر مگردان.

2) مغرورانه بر روی زمین راه مرو که خداوند هیچ مغروری را دوست ندارد.

3) در راه رفتن، اِعتدال را رعایت کن.

4) صدایت را بسیار بلند مکن که زشت‌ترین صداها صدای خر است.

2. از اهمیّت این سخنان است که خداوند در لابلای سخنان خود آورده است.

3. «تصعِّر» از صَعَر نوعی بیماری است که برای شتران دست می‌دهد که گردان خود را کج می‌کنند، سپس به هرگونه روی‌گردانی اطلاق شده و اشاره به این است که بدخلقی، یک نوع بیماری است شبیه کارهای حیوانات.

4. نهی از تصعیر، در برابر فقط مؤمنان نیست بلکه در برابر همة انسان‌هاست.

از امام صادق(ع) دربارة «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ» سؤال شد. حضرت فرمودند: «یعنی صورتت را هنگام سخن گفتن با دیگران برمگردان که توهین و بی‌اعتنایی نسبت به او شود».

 

آیة چهارم: «وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ»[5]

نکات تفسیری:

1. خداوند از بنی‌اسرائیل چنین پیمان گرفته است.

2. پیمان «قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً» در میان چند پیمان دیگر، اهمیّت آن را می‌رساند.

3. چون مال انسان محدود است و نمی‌تواند به همة نیازمندان کمک کند، از سرمایة حسن خلق باید بذل کرد که فناناپذیر است. پیامبر اسلام(ص): «إنـَّکُم لاتَسَعُون النَّاسَ بِأموالِکُم و لکن یَسِعُهُم مِنکُم بَسطَ الوَجهِ و حُسنَ الخُلقِ»

4. در تفسیر آیه از امام باقر(ع) حدیثی است: «قُولُوا لِلنَّاسِ أحسَن مَا تُحِبُّونَ أن‌یُقالَ لَکُم».

5. گرچه مخاطب آیه بنی‌اسرائیل هستند اما قرآن بیان یک قاعدة کلّی می‌کند.

 

آیة پنجم: «اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»[6]

نکات تفسیری:

1. خوش اخلاقی حتّی با دشمنان.

2. امر و نهی باید با نرمش و محبّت صورت گیرد.

3. بعد از براهین محکم، شاید دشمن پذیرای حق شود.

4. تبلیغ جنبة مقتضی دارد، یعنی شاید اثر کند و شاید نکند، نه اینکه جنبة علّت تامّه داشته باشد.

5. مفهوم آیه شامل همة مبلغان می‌شود و مخصوص موسی و هارون نیست.

6. فخر رازی توجه به قضیة اتمام حجت خداوند نداشته است که اشکال می‌کند: چرا خدا موسی را فرستاد درحالی‌که می‌دانست فرعون ایمان نمی‌آورد.

 

آیة ششم: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ * وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»[7]

نکات تفسیری:

1. نرمش و مدارا حتّی با دشمن.

2. دفع سیّئات با حسنات؛ مانند: اخلاق حسن، حسنات و لجاجت و سرسختی، سیّئات است.

3. کسانی که دارای صفات صبر و استقامت‌اند می‌توانند نرم‌خو باشند.

مفهوم نیّت:

معنای اول: نیّت، عزم راسخ و ارادة محکم با هر انگیزه‌ای؛ چه مادی چه معنوی و الهی. (معنای عام)

معنای دوم: نیّت، عزم راسخ و ارادة محکم فقط با انگیزة الهی و معنوی. (معنای خاص)

مفهوم اخلاص: نیّت خالص که انگیزه‌ای است فقط برای خدا و بس.

نکته: میان مخلِص و مخلَص، تفاوت وجود دارد.

مفهوم توکّل: سپردن کار به خدا و اعتماد به اوست.

مفهوم تواضع: از مادة وضع در اصل به معنای فرو نهادن است. مرحوم نراقی در معراج السعاده می‌نویسد: تواضع عبارت است از شکسته نفسی که نگذارد آدمی خود را بالاتر از دیگری ببیند و لازمة آن کردار و گفتار چندی است که دلالت بر تعظیم دیگران و اکرام ایشان می‌کند.

آثار مثبت تواضع: 1. محبّت.       2. نظم.                          3. بلندی مقام.                              4. قبولی عبادات.

مفهوم صبر: استقامت در برابر مشکلات و حوادث گوناگون است که نقطة مقابل آن جزع و بی‌تابی است.

آثار صبر: 1. پیروزی در برابر مشکلات.                   2. مقاومت در برابر گناهان.

اقسام صبر: 1. صبر بر اطاعت.                 2. صبر بر معصیت.                        3. صبر بر مصیبت.

انگیزه‌های صبر:

1. تقویت پایه‌های ایمان و یقین.               2. هم‌شکل ساختن صابران.

3. صبر رابطة نزدیکی با ظرفیت وجودی انسان دارد.

مفهوم شکر: شکر نقطة مقابل کفر و ناسپاسی است. و مفهوم آن، قدردانی از نعمت‌ها با قلب و زبان و عمل است.

فلسفة شکرگزاری:

1. نتیجة شکر به خود انسان برمی‌گردد.                   2. شکر نشانة لیاقت انسان است.

3. شکر سبب پویایی جامعه می‌شود.                      4. شکر سبب دوم نعمت است.

5 شکر سبب شناخت خالق می‌باشد.                      6. شکر سبب شناخت نعمت می‌باشد.

مفهوم جود و سخاوت: مقابل این دو واژه، بخل قرار دارد. این دو واژه، غالباً در یک معنا به کار می‌رود ولی گاه گفته می‌شود جود مرحلة بالاتری از سخاوت است. این صفت، مانند همة صفات نباید گرفتار افراط و تفریط شود.

مفهوم عفو: گذشت و بخشیدن است.

آثار و ثمرات عفو:

1. عفو و گذشت، گاه دشمن سرسخت را به دوست صمیمی تبدیل می‌کند.

2. عفو و گذشت، سبب بقاء حکومت‌ها و دوام قدرت‌هاست؛ زیرا از دشمنی دشمنان می‌کاهد و به دوستا اضافه می‌کند.

3. عفو و گذشت، سبب عزّت و آبرو می‌گردد؛ زیرا از نظر مردم عفو نشانة بزرگی و سعة صدر و صفات نیک است.

4. عفو و گذشت، از تسلسل ناهنجاری‌ها و کینه‌ورزی‌ها و خشونت‌ها می‌کاهد.

5. عفو و گذشت، سبب سلامت روح و آرامش جان و در نتیجه سبب طول عمر است.

 

بخش دوم: رذائل اخلاقی:

مفهوم حرص: راغب می‌گوید: حرص، شدّت تمایل به چیزی است. در اصل به معنای فشردن لباس هنگام شستن می‌باشد.

آثار شوم حرص:

1. رنج و تعب دائمی.                                          2. انسان حریص هرگز سیر نمی‌شود.

3. حرص انسان را به هلاکت می‌کشاند.                 4. آدم حریص روزبه‌روز خود را گرفتارتر می‌کند.

5. شخصیّت انسان را در انظار مردم پایین‌تر می‌آورد.              6. سرچشمة گناهان زشت است؛ مانند عدم رعایت حلال و حرام.

راه درمان حرص: فیض کاشانی در المحجة البیضاء می‌گوید: داروی بیماری حرص سه رکن دارد: صبر، علم و عمل.

1. اقتصاد و میانه‌روی در هزینه‌های زندگی.

2. هنگامی که مال به اندازة کافی برای زندگی دارد، نگران آینده نباشد.

3. در فوائد قناعت و عزّت نفس، و همچنین زیان‌های حرص و طمع و ذلّت نفس آگاهی کسب کند.

4. تاریخ گذشتگان را مطالعه کند مخصوصاً سرگذشت یهود حریص و دنیاپرست را.

5. در خطرات مال و ثروت بی‌حساب بیندیشد و آفات دنیا و آخرت این کار را در نظر بگیرد.

مفهوم حسد: آرزوی زوال نعمت از دیگران، خواه آن نعمت به حسود برسد یا نرسد. نقطة مقابل آن، خیرخواهی است. حسد با غبطه فرق دارد. غبطه یعنی انسان آرزو کند نعمتی همانند نعمت دیگران یا بیشتر از آن، به او نیز برسد.

انگیزه‌های حسد:

1. عداوت و کینه‌ورزی.                                       2. کبر و خودبرتربینی.

3. حبّ ریاست.                                                 4. ترس از نرسیدن به مقاصد مورد نظر.

5. احساس حقارت و خودکم‌بینی.                                      6. بخل و خباثت نفس.

7. تزلزل در پایه‌های ایمان به توحید افعالی پروردگار و حکمت و قدرت او.

نشانه‌های حسد:

1. غمگین و ناراحت شدن از نعمتی که به دیگران رسیده است.  2. زبان و غیبت باز کردن و عیبجویی از دیگران.

3. دشمنی و عداوت و کارشکنی با دیگران.                                      4. بی‌اعتنایی و بی‌مهری و قطع رابطه با دیگران.

پیامدها و آثار سوء حسد:

1. حسود دائماً ناراحت است.                                            2. زیان‌های معنوی و روحی برای فرد حسود.

3. حسد حجاب ضخیمی در برابر معرفت و شناخت حقایق می‌باشد.  4. انسان حسود دوستانش را از دست می‌دهد.

5. انسان حسود از رسیدن به مقامات بالا باز می‌ماند.                          6. انسان حسود به انواع گناهان آلوده می‌شود.

7. اول ضرر حسادت به خودِ حسود می‌رسد بعد به محسود.

مفهوم سوء ظنّ و حُسن ظنّ: بد گمانی و خوش گمانی.

آثار شوم سوء ظنّ:

1. اعتماد که مهمترین سرمایة جامعه است به خاطر سوء ظنّ از بین می‌رود.

2. سوء ظنّ آرامش جامعه را برهم می‌زند.

3. سوء ظنّ باعث حرکت و حادثه‌آفرینی و حتّی خونریزی می‌شود.

4. سوء ظنّ در واقع یک ظلم است؛ زیرا مردم بی‌گناه را در ذهن خود مورد هدف حمله قرار می‌دهد.

5. سوء ظنّ سبب می‌شود انسان به سرعت دوستان و حتّی اقوام و آشنایانِ خود را از دست بدهد.

6. سوء ظنّ باعث می‌شود که عبادات قبول نشود و بار گناه انسان زیادتر گردد.

پیامدهای سوء ظنّ به خدا:

1. انسان را از خدا دور می‌کند و ایمان را از بین می‌برد.

2. سوء ظنّ به وعده‌های الهی سبب فساد عبادت‌ها می‌شود؛ زیرا روح اخلاص از بین می‌رود.

3. سوء ظنّ به وعده‌های الهی سبب می‌شود که انسان در مقابل حوادث سخت و مشکل، سست و بی‌اراده شود.

4. سوء ظنّ به خدا، انسان را از عنایات الهی محروم می‌سازد؛ زیرا خدا با هرکس طبق نیّت و حُسن و ظنّ او برخورد می‌کند.

انگیزه‌های سوء ظنّ:

1. آلودگی درون و بیرون.                                    2. همنشینی با بدکاران.

3. زندگی در محیط‌های فاسد.                              4. حسد و کینه‌توزی و تکبّر و غرور.

5. عُقدة حقارت.

مراتب سوء ظنّ: 1. سوء ظنّ قلبی.                       2. سوء ظنّ زبانی.                         3. سوء ظنّ عملی.

درمان سوء ظنّ:

1. جستجو برای توجیه اَعمال دیگران که سبب سوء ظنّ ما شده است.

2. خودداری از تجسّس در اَعمال دیگران، که تجسّس باعث سوء ظنّ می‌شود.

3. توجه به مجازات و عده‌های الهی برای افرادی که سوء ظنّ دارند.

4. ترتیب اثر ندادن به گمان‌های سوء خود.

موارد استثناء از سوء ظنّ:

1. هرگاه فساد در محیطی به صورت یکی خوی و خصلت غالب درآید، و آلودگی غلبه کند، باید انسان سوء ظنّ نماید.

2. در مسائل امنیتی و اطلاعاتی که به سرنوشت جامعه مربوط است، نمی‌توان با خوشبینی نگاه کرد باید سوء ظنّ نماید.

مفهوم غیبت:

صحاح اللغه: غیبت آن است که انسان پشت سر کسی که عیب و عملش پوشیده است سخنی بگوید که اگر به گوش او برسد ناراحت می‌شود.

امام صادق: غیبت آن است که دربارة برادر مسلمانت چیزی بگویی که خداوند آن را بر او مستور داشته است.

شیوه‌های غیبت:

1. با زبان.                                2. با قلم.                        3. با اشارات دست و چشم و ابرو.

4. با زبان جدّی یا شوخی و مزاح و یا طنز.                           5. با تعابیر صریح و روشن و یا کنایه و مجاز صورت گیرد.

انگیزه‌های غیبت:

1. حسد.                                  2. خودخواهی و خود برتربینی. 3. غرور و نخوت.

4. انحصارطلبی.                        5. کینه‌توزی.                   6. جاه‌طلبی.

7. دنیاپرستی.                           8. ریاکاری.                     9. تزکیه نفس.

10. سرگرمیِ ناسالم.                  11. سوء ظنّ.                   12. انتقام‌جویی.

13. تشفّی قلب و فرونشاندن غضب.                                  14. سخریه و استهزاء و امور دیگری از این قبیل.

پیامدهای زیانبار غیبت:

1. سرمایة اعتماد جامعه را از بین می‌برد.                             2. سرچشمة سوء ظنّ به دیگران می‌شود.

3. باعث اشاعة فحشاء می‌شود.                                         4. گنهکاران در در گناهشان جسور می‌کند.

5. سبب ایجاد کینه، عداوت و بغضاء می‌شود.                       6. غیبت کننده از چشم دیگران می‌افتد.

آثار سوء معنوی غیبت:

1. حسنات را نابود می‌کند همان گونه که آتش هیزم را نابود می‌کند.

2. دین انسان را از بین می‌برد همان گونه که بیماری خوره گوشت‌های بدن را از بین می‌برد.

3. غیبت کننده از بخشوده شود، آخرین نفری است که وارد بهشت می‌شود.

4. سبب رسوایی انسان می‌شود.

5. غیبت سبب می‌شود که حسنات غیبت کننده به غیبت شونده، و سیئات غیبت شونده به غیبت کننده انتقال یابد.

6. غیبت سبب می‌شود که نماز و روزة انسان تا چهل روز مقبول درگاه خدا قرار نگیرد.

نکته: گوش دادن به غیبت نیز غیبت محسوب می‌شود، و همان آثار و تبعات را که برای غیبت کننده دارد، برای گوش کنندة غیبت نیز به بار می‌آورد.

مستثنیات غیبت: در چند مورد غیبت کردن لازم است:

1. در مورد دادخواهی، رفع ظلم و گرفتن حق.

2. در مورد نهی از منکر.

3. در مورد بدعت گذاران و توطئه‌گران و کسانی که بر ضدّ مصالح مسلمین نقشه می‌کشند.

4. در مورد مسلمانی که جان یا مال یا ناموسش از سوی دیگری در خطر قرار گرفته و او آگاه نیست.

5. در مورد مشورت در اموری از قبیل ازدواج، مشارکت یا مسافرت.

6. در مورد شهادت دادن در جایی که از انسان تقاضای شهادت کنند.

7. غیبت کردن از کسی که متجاهر به فسق است یعنی کارهای گناه را علناً و آشکارا انجام می‌دهد.

8. در مورد بررسی کردن سند روایاتی که مسائل دینی مربوط به آنها می‌شود. یعنی بررسی اسناد روایات در علم رجال.

9. در مسائل اجتماعی و سیاسی برای گزینش افراد جهت تحویل دادن پست یا مقامی مهم.

 

احمد رضوی

15/08/1388

مشهد مقدس



[1]. سورة آل عمران، آیة 159.

[2]. سورة قلم، آیة 4.

[3]. مجمع البیان، ج10 ، ص331 ، ذیل همین آیه.

[4]. سورة لقمان، آیة 18 ـ 19.

[5]. سورة بقره، آیة 83 .

[6]. سورة طه، آیة 43 ـ 44.

[7]. سورة فصلت، آیة 34 ـ 35.

زمینه‌های اتّحاد وحـدت اسـلامی با نگرش در سیره پیامبر(ص)(3)

راهبردهاى اجتماعى و فردى:

الف) حميت عربى و حس مشترك:

بهره‏بردارى پيامبر اكرم(ص) از اخلاق و خصوصيات روحى عرب جاهلى در جهت اهداف توحيدى و بويژه تحقُّق وحدت اسلامى، يكى ديگر از راهبردهاى ارزشى به شمار مى‏آيد.

ظرفيت‏هاى روحى جامعة آن زمان در تمامى شرايط اجتماعى خاص خود پيوندى مستحكم با پيشينه تاريخى‏اش داشت. سعى پيامبر(ص) اين بود كه قابليت‏ها را به سمت مطلوبيت‏هاى مورد نظر هدايت كند و به نوعى، آميزه‏هاى اخلاقى نوينى به وجود آورد. بدينسان پيامبر اسلام(ص) از اين امكانات اخلاقى و روحى براى پديدآورى يك همگرايى دينى و استحكام علائق مشترك عربها در جهت آرمان هاى امت واحده استفاده مى‏كند.

روحيه تعصُّب و حميت عربى، تعهُّد و وفاى به عهد و پيمان، شجاعت و دلاورى يا ميهمان‏نوازى، نمايانگر شاخصه‏هاى اجتماعى اعراب جاهلى شده است.

و در همين حركت پيامبر اكرم(ص) اصلاح ارزش هاى حاكم در چارچوب نظام ارزشى اسلام را يكى از كليدهاى رويكرد اتّحاد اسلامى مى‏داند. به اين صورت كه تعصُّب به قوم و قبيله، حفظ و بزرگداشت منزلت عشيره و رؤسا و بزرگان آن و نيز واكنش در حمايت از افراد طايفه (كه معمولاً به نحو صريح يا ضمنى توأم با گونه‏اى تعهُّد و پيمان بود) بارها و بارها در تاريخ اسلام سبب حمايت از حضرت در مواضع مختلف و اصولاً، زمينة تشكيل اولين وحدت سياسى و علنى اسلام تلقّى مى‏گردد. پيامبر(ص) خود مى‏فرمود: «ما نالَ مِنِّى قُريش شيئاً حَتّى مَاتَ ابوطالب»؛[1]

به هر حال، چنين بيعت‏هايى نه تنها در محدودة داخلى كه بيشتر در تعهُّد قبائل نسبت به يكديگر نيز كاربرد داشت و طبق رسوم جاهلى تا زمان اعلام انصراف هم‏پيمان يا هم‏پيمانان به قوت خود باقى مى‏مانده است و پيامبر(ص) نيز از همين طريق، ديگران را دعوت به اسلام مى‏كرد و در طول تاريخ مكرّر بين حضرت و افراد يا گروهى از ياران، پيمان هاى گوناگون منعقد مى‏گرديد كه تكرار آن حاصلى جز فراگيرى دامنه وحدت اسلامى نداشت. شبيه آنچه در «عقبه اولى‏»، «عقبه ثانيه‏»، «بيعت در غزوه بدر»، «بيعت رضوان‏» و غير آنها روى داد.

شجاعت و دليرى اعراب كه ريشه در وضعيت خاص آن جامعه و نيز مسائل جغرافيايى و طبيعى داشت، هيچ‏گاه به صورت مطلق از ناحيه پيامبر اكرم(ص) مطرود و مذموم دانسته نشد بلكه اين روحية خاص نيز در مسير اصلاح و امور پسنديده و صحيح قرار گرفت. و بدون ترديد اين امر در گسترش حاكميت سياسى اسلام ـ كه فقط در طى ده سال، بيش از هشتاد غزوه و سريه را در پروندة خود جاى داده ـ تأثير بسزايى داشته است.

حضرت، در جنگ‌هاى بسيارى ضمن تجليل و تمجيد از روحية شجاعت و سلحشورى سربازان اسلام، ارزشمندى آن را در محدودة عبادت و تقواى الهى مورد سنجش و مقايسه قرار مى‏داد و بدينسان شيوة تعديل و تصحيح ويژگى‏هاى اخلاقى اعراب را برمى‏گزيد مانند: «لَمُبارزةُ عَلیِّ بن أبی طالب لِعَمرو بن ود یَومَ الخَندَق أفضَلُ مِن عَملِ أمَّتِی إلی یَومِ القِیامَةِ»[2] و یا «لَضَربةُ عَلىٍّ يَومَ الخَندق أفضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقلَين»[3] از سوى ديگر، پيامبر(ص) در تقويت و اصلاح روحيه مهمان‏نوازى اعراب مى‏كوشد كه اين نيز سبب جذب فزونتر افراد به قلمرو مسلمانان است.

پيامبر اكرم(ص) مسلمين را امر به سخاوت و بخشش اموال و انفاق دارايى‏هاى خود مى‏كرد بر مبناى } لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ { ؛[4] (هرگز به (حقيقت) نيکوکارى نمى‏رسيد مگر اينکه از آنچه دوست مى‏داريد، (در راه خدا) انفاق کنيد) و خود نيز در دورة پایه گذاری جامعة اسلامى از انصار مى‏خواست مهاجران را مورد حمايت قرار دهند و مسلمانان مدينه هم با توجه به همان روحية خاص اجتماعى، (كه اكنون صبغه دينى هم پيدا كرده بود) چنين كردند تا آنجا كه براى اسكان مهاجران در خانه‏هاى خود به قرعه كشى روى آوردند:

} وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالإيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلايَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ { ؛[5]

و براى کسانى است که در اين سرا [= سرزمين مدينه‏] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسکن گزيدند و کسانى را که به سويشان هجرت کنند دوست مى‏دارند، و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمى‏کنند و آنها را بر خود مقدّم مى‏دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند؛ کسانى که از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده‏اند رستگارانند!

بدين ترتيب بهره‏برى پيامبر اكرم(ص) از اين ظرفيت روحى ـ كه با صحّه گذاشتن و تعديل دينى همراه بود ـ سبب شد تا وحدت اسلامى، هر روز با اقتدار بيشترى همراه باشد و به مرور زمانى، تسرّى يابد. البته نزد اسلام، اصل تعدُّد در مليت و اقوام نفى نمى‏شود اما ستيزه‏جويى و ايجاد تشتّت در وحدت سياسى و وفاق عمومى جامعه اسلامى نيز مورد قبول نيست. چه اينكه: } إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا { ؛[6] (ما شما را از يک مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد) بدين ترتيب چنانچه تعصّب در مسير پايبندى بر غير حق و تهى شدن از ارزشهاى دينى و انسانى و تنها به صرف تكيه بر قوميت و ملى‏گرايى باشد، مورد پذيرش دين و پيامبر اسلام(ص) نيست: «لَيس مِنَّا مَن دَعا إلى عصبية»؛[7]

ب) آداب اخلاقى:

پيامبر گرامى اسلام(ص) يكى از اهداف عالى رسالت خود را اتمام اخلاق نيك و تكميل فضائل الهى و اخلاقى انسان مى‏داند كه: «إنَّما بُعثتُ لأتمِّمَ مَكارمَ الأخلاقِ»؛[8] و بر اين بنيان يكى از موارد ديگرى كه مى‏توان در زيرمجموعة راهبردهاى ارزشى پيامبر(ص) در جهت ايجاد زمينة وحدت اسلامى ياد كرد، نحوة رفتار فردى و آداب خاصى است كه از آن حضرت در متون تاريخى آورده‏اند چنانچه قرآن می‌گوید: } وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ { ؛[9] (و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى!).

برخوردهاى پُرجاذبه: اخلاق نرم و خوى پُرجاذبه رسول خدا(ص) همواره يكى از مهمترين ابزارهاى ارزشى وحدت دينى و فرونشاندن اختلاف‏ها و نزاعها و جذب انسان هاى پاك سرشت بوده است: } فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ { ؛[10] (به (برکت) رحمت الهى، در برابر آنان [= مردم‏] نرم (و مهربان) شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراکنده مى‏شدند).

پيوندهاى خانوادگى: در رديف آداب ويژه پيامبر مى‏توان به فلسفة پيوندهاى خانوادگى حضرت اشاره‏اى كوتاه كرد. بدون ترديد با توجه به جايگاه خاص نظام قبيله‏اى در جامعة آن روز، يكى از آثار اجتماعى اين امر ايجاد اُلفت، پيوند بين قبايل و وحدت لايه‏هاى اجتماعى بوده است. اين نوع پيوندهاى قبيله‏اى (به نوعى) شبیه عقد و پیوندهاى قانونى و رسمى شناخته مى‏شود و پيش از اسلام نيز ازدواج‏هاى متقابل، دشمنى‏ها را به دوستى تبديل مى‏ساخت. به عنوان نمونه ازدواج پيامبر اكرم(ص) با «جويريه دختر حارث‏» از طائفه بنی مصطلق بود كه مسلمانان، به سبب اين خويشاوندى، بقية اقوام او را آزاد كردند و در نهايت تمام طائفه او به اسلام پيوستند و يا ازدواج حضرت با «صفيه دختر حى بن اخطب يهودى‏»، سردار بنی قريظه كه پس از اسارت، همسرى پيامبر خدا را در برابر آزادى و الحاق به خانواده خود برمى‏گزيند و در آخر، به همراه گروهى از اقوام، اسلام مى‏آورند.

 

با دشمنان مدارا:

افراد هر جامعه داراى انديشه‏ها، تفكرات و تمايلات متفاوتى هستند. در ارتباط بين افراد جامعه با حكومت، گروه‏هاى موافق و مخالفى وجود دارند كه با برخوردهاى متفاوت حكومت روبه‏رو مى‏شوند. صرف نظر از انگيزة مخالفت‏های آنها، نحوة برخورد حكومت با گروه‏هاى مخالف در جوامع قابل بررسى است و از برخوردهاى ساده و همراه با ملايمت تا برخورد خشن، ضرب و جرح و به دار كشيدن مخالفان را در طول تاريخ شاهد بوده‏ايم. سؤالى كه مطرح است اينكه مخالفان در نظام سياسى اسلام، از چه جايگاهى برخوردارند؟ و برخورد حاكمان با مخالفان چگونه بايد باشد؟ پاسخ به اين سؤالات و اين سؤال كه برخورد پيامبر با مخالفان خود چگونه بوده است؟ در خورِ موضوع این نوشتار بیان خواهد شد.

پيامبرى كه آخرين هدايت‏كننده بشر به سوى سعادت و حامل آخرين پيام رهايى انسان از تاريكى‏ها به سوى روشنايى مطلق است. به مصداق } لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أسْوَةٌ حَسَنَةٌ { ؛[11] (مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا(ص) سرمشق نيکويى بود) با بررسى رفتار پيامبر، در صدد الگوگرفتن از ايشان در رفتارهاى اجتماعى و سياسى در جامعه هستيم.

اسلام مدارا با توده مردم، اعم از مخالف و موافق، را ضرورى دانسته، احكام و سياست اسلامى را بدون تبعيض بين آنان اجرا مى‏كند. تاريخ اسلام هم از صدر و نيز در دوران 250 ساله عصر امامت، گواه رحمت و ملايمت اوصياى پيامبر(ع) حتّى نسبت به دشمنان و بدخواهان آنان، است. پيامبر اكرم(ص) به عنوان سرسلسلة اين الگو، در مديريت خود، همواره بر اين اصل تأكيد مى‏ورزيد؛ همچنان‏كه مى‏فرمايد: «أعقلُ الناسِ أشَدُّهم مداراةً لِلناسِ، وَ أذلُّ الناسِ مَن أهانَ النَّاسَ»؛[12] (عاقل‏ترين مردم كسى است كه بيشتر با ديگران مدارا كند، و خوارترين مردم كسى است كه آنان را مورد تحقير و توهين قرار دهد).

به كارگيرى اين شيوه، موفقيت بيشترى به همراه خواهد داشت، به خصوص براى حاكمان و مديران جامعه. بدين‏روى، پيامبر در راستاى تحقّق اهداف اصلى خود در امر هدايت جامعه، اين شيوه را برگزيد و اصل رحمت و محبّت اساس دعوت ايشان بود و راز موفقيت او در تأليف قلب‏ها، محبّت و ملايمت او كه از صد لشكر قوى‏تر است.

با تكيه بر روايات متعدد از پيامبر، مى‏توان گفت، از جملة اصول مهم دين اسلام، اصل آسان و سهله بودن دين اسلام و مخالفت با هرگونه سخت‏گيرى‏هاى بى‏مورد است.

اگرچه در محدوده آسان و سهله بودن دين، بحث‏هاى فراوانى مطرح است، كه آيا اين به معناى گذشتن از اصول دين و كوتاه آمدن در مقابل اقدامات مخالفان است يا نه؟ در پاسخ مى‏توان گفت: هيچ‏گاه منظور از مدارا نسبت به مخالفان زير پا گذاشتن اصول دين و تعاليم ضرورى آن نيست، بلكه آسان‏گيرى اولاً در اصل پذيرش دين است كه هيچ‏گونه اجبار و اكراهى در آن نيست؛ ثانياً در عمل به احكام دين، تا جايى كه اصول آن حفظ شود.

 

اقسام مخالفان پيامبر(ص) :

در يك تقسيم‏بندى كلى، مى‏توان مخالفان پيامبر(ص) را به سه دسته تقسيم نمود:

1. كسانى كه منكر خداوند بودند؛ همانند بت‏پرستان، كفّار و مشركان كه با تكذيب و استهزا مخالفت مى‏نمودند.

2. اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان) كه با محاجّه و خيانت مخالفت مى‏كردند و قرآن كريم اين عده را در كنار مشركان، دشمن‏ترين دشمنان نسبت به مسلمانان معرفى نموده است: } لَتَجِدَنَّ أشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أشْرَكُواْ { ؛[13] (بطور مسلّم، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشرکان خواهى يافت).

3. منافقانِ به ظاهر مسلمان كه با فتنه‏انگيزى و سرپيچى از پيامبر، جبهه داخلى عليه ايشان تشكيل داده بودند.

برخورد با هر دسته از مخالفان، بسته به نوع و ميزان مخالفت آنان متفاوت بود.

اصول حاكم بر رفتار پبامبر(ص) در برخورد با مخالفان پيامبر(ص) در مقابل بت‏پرستان، كفار و مشركان قريش چاره‏اى جز مدارا نداشت؛ زيرا در ابتداى راه بود و مى‏بايست با مدارا و به آرامى آنها را به سمت دين اسلام بكشاند. اما در برخورد با اهل كتاب و پس از تشكيل حكومت اسلامى در مدينه، هر دو نوع برخورد را داشت؛ يعنى تا آنجا كه ممكن بود با گفت‏وگو و با عهد و پيمان سعى در زندگى مسالمت‏آميز در كنارهم داشت، اما وقتى آنها پا را فراتر نهاده، خيانت مى‏كردند يا نقض پيمانى صورت مى‏گرفت، پيامبر به شدّت برخورد مى‏نمود.

در برخورد با منافقان، كه با فتنه‏انگيزى، جبهة داخلى عليه پيامبر را تشكيل داده بودند، سعى پيامبر بر مدارا بود. آن حضرت به دلائل گوناگون سياسى و اجتماعى با مخالفان با ملايمت و رفق برخورد مى‏نمود، آن گونه كه با عبدالله بن اُبى (سركردة منافقان) برخورد كرد و در جريان فتنه‏انگيزى وى پس از غزوه «بنی المصطلق» حاضر به كشتن او، نشد و در پاسخ به فرزند عبدالله، كه اجازة قتل پدرش را از پيامبر طلب نمود، فرمودند: «تا هنگامى كه زنده است، مانند يك دوست و رفيق با او به نيكى رفتار مى‏كنيم.» به قول ابن هشام، همين رفتار آن حضرت باعث شد كه عبدالله بن اُبى از آن پس مورد سرزنش و ملامت قوم و قبيلة خود قرار گيرد.

اما اگر مخالفت آنها دربارة اصول تغيير ناپذير دين يا فتنه انگيزى در ميان مسلمانان در مقابله با اساس دين اسلام بود، پيامبر شيوة مدارا را كنار گذاشته، به شدت با آنها برخورد مى‏نمود؛ همانند به آتش كشيدن مسجد «ضرار» كه منافقان به سركردگى ابوعامر به بهانه بيمارى و عدم توانايى حضور در مسجد «قبا» و با حربة «مذهب عليه مذهب» تصميم داشتند به جامعة نوپاى مسلمانان ضرر بزنند كه پيامبر به دلائل ذيل آن را به آتش كشيد:

ü   زيان رساندن به مسلمانان؛

ü   تقويت كفر؛

ü   ايجاد تفرقه ميان مؤمنان؛

ü   پايگاهى بود براى محاربان.

پس از بررسى سيره نبوى، مى‏توان اصول ذيل را در رفتارهاى آن حضرت يافت:

رفتار عادلانه با مخالفان در فرمان‏ها (دستورات)، برخورد با دشمن در جنگ و قتال و مانند آن؛ گفت‏وگو با مخالفان از راه‏هاى گوناگون صورت مى‏گرفت، يا با تماس فردى پيامبر با مردم، يا با حضور در ميان قبائل، گاه با پذيرفتن پیکها و هيأتهاى اعزامى از قبائل و يا با اعزام مبلّغ به قبائل و نيز مكاتبه و ارسال نامه به حكومت‏هاى ديگر اين گفت‏وگو و ارتباط صورت مى‏پذيرفت.

قانون مدارى در برخورد با مخالفان (و موافقان) و پاى‏بندى به عهدها و پيمان‏ها.

برخوردارى از شيوة سهله و آسان گرفتن (مدارا) كه برخوردارى از اين شيوه مزاياى بى‏شمارى براى حاكم و جامعه اسلامى در پى خواهد داشت؛ از جمله:

ü   ايجاد فضاى مناسب براى برخورد انديشه‏ها و ترقّى و تكامل آنها؛

ü   جلوگيرى از توسّل به زور و سخت‏گيرى و تحميل عقيده؛

ü   و مهمتر از همه، حفظ وحدت جامعه كه موجبات رشد جامعه را فراهم مى‏سازد.

از نظر اسلام، اقدام مخالفان اگر منافع شخصى انسان را به خطر اندازد و عفو و مدارا، ظلم‏پذيرى و ذلّت نباشد، شايسته است انسان شيوة مدارا و تساهل در پيش بگيرد. اما اگر اقدام مخالفان در تعارض با حدود الهى باشد، چون رعايت حدود الهى مقدّم بر شخصيت انسانى است و انسانيّت انسان در گرو رعايت حقوق الهى مى‏باشد، چشم پوشی جايى ندارد و بايد به اقدام عملى روى آورد. مهم‏ترين اقدام عملى كه در اسلام تأكيد فراوانى بر آن شده «امر به معروف و نهى از منكر» است كه داراى شروط و مراحلى است. بايد گفت كه كمترين ثمره آن نظارت عمومى و حراست از احكام و حدود الهى است.

بنابراين، يكى از اصول اوليه پيامبر اسلام(ص) در دعوت به دين، مدارا است. پس از پذيرش اسلام، رسول خدا از گذشته مشركان و كافران چشم مى‏پوشيد و به آنها اَمان مى‏داد. اين انعطاف پذيری حضرت در طى 23 سال دوران رسالت، براى رسيدن به اهداف بلند الهى، ارائه الگوى درست رفتارى به مسلمانان و پيوند دلها بود. گذشت پيامبر از مسلمانان در جنگ احد و جنگ تبوك، و حتى گذشت از وحشى قاتل حمزه سيدالشهدا نشان دهندة قلمرو مدارا در سيرة پيامبر اكرم(ص) است.

نوشتار را با ديدگاه گوستاولوبون[14] به پايان مي‌رسانيم:

لوبون تحت عنوان «بررسي اوضاع جهان در زمان پيغمبر اسلام» مي‏گويد:

«پيغمبر اسلام توانست هدف مقدس واحدي براي تمام ملت عرب بنا كند؛ ملت‏هايي كه هدف و ايده‏اي نداشتند و همين بناي عالي پيغمبر بود كه توانست به خوبي عظمت و شخصيت او را آشكار نمايد... .» ص(151)

«اسلام در ميان ملت‏هايي كه به آن ايمان آوردند، وحدتي ايجاد نمود؛ نظير همان وحدتي كه عشق به شهر روم براي روميان ايجاد كرد.» (ص151)

لوبون تحت عنوان «خلفاي راشدين» گويد:

«آن وحدت سياسي سرزمين‏هاي عربي كه به دست او [پيامبر(ص)] انجام شد، نتيجه مساواتي بود كه دين او در برداشت و اين وحدت سياسي، زاييده آن وحدت ديني بود... .» (ص157)

 

کتابنامه

قرآن کریم

1.        إرشاد القلوب إلی الصواب، حسن بن أبی الحسن دیلمی (قرن هشتم هجری) ، انتشارات شریف رضی، چاپ اول، 1412ق.

2.        الإقبال بالأعمال الحسنة، سید رضی الدین علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، دارالکتب الإسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1367ش.

3.        بحارالأنوار الجامعة لدرر الأخبار الأئمة‰ ، محمد باقر مجلسي، مؤسسة الوفاء بيروت، 1404هـ .

4.        تاريخ اسلام، دكتر علي اكبر فياض، مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ نهم، 1378.

5.        تاريخ الأمم و الرسل و الملوك، محمد بن جرير طبري، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1983.

6.        تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن حرّ عاملي، تحقيق مؤسسة آل البيت‰ لإحياء التراث، چاپ اول.

7.        تنبیه الخواطر و نزهة النواظر معروف به (مجموعه ورّام) ، ورّام بن أبی فارس (قرن ششم و هفتم هجری) ، انتشارات مکتبة الفقیه، قم.

8.        تهذیب الأحکام، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی (شیخ الطائفه) ، دارالکتب الإسلامیه، تهران، چاپ چهارم، 1365ش.

9.        شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید معتزلی، انتشارات کتابخانة آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1404ق.

10.    الكافي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني، دار الكتب الإسلاميه، چاپ ششم، 1375.

11.    كلّيات مفاتيح الجنان، حاج شيخ عباس قمي، انتشارات پزشكيان و پسران، ترجمة مهدي الهي قمشه‌اي، 1384.

12.    مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نوري، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، چاپ اول، 1408ق.

13.    مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی.

14.    المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم، محمد فؤاد عبدالباقي، چاپ دوم، 1408هـ .

15.    نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتي، لاهيجي، چاپ دوم، 1380.

16.    نهج الحياة (فرهنگ سخنان فاطمه) ، محمد دشتي، نشر مؤسسة تحقيقاتي اميرالمؤمنين(ع) ، چاپ چهاردهم، 1375.



[1]. بحارالأنوار، ج19 ، ص17 ، ح9 ، باب 5 (دخوله الشعب...).

[2]. بحارالأنوار، ج41 ، ص96 ، باب 606 .

[3]. الإقبال، ص467.

[4]. سورة آل عمران، آیة 92.

[5]. سورة حشر، آیة 9.

[6]. سورة حجرات، آیة 13.

[7]. بحارالأنوار، ج70 ، ص283 ، ح1 ، باب 133 (العصبیه و الفخر...).

[8]. مستدرك الوسائل، ج11 ، ص187 ، ح12701.

[9]. سورة قلم، آیة 4.

[10]. سورة آل عمران، آیة 159.

[11]. سورة احزاب، آیة 21.

[12]. بحارالأنوار، ج72 ، ص57 ، ح5 ، باب 42 (الرفق و اللین...).

[13]. سورة مائده، آیة 82 .

[14]. گوستاو لوبون از جمله خاورپژوهان بلندپايه فرانسوي است كه در سال 1841 ميلادي چشم به جهان گشود و در سال 1931 از دنيا رفت. وي مطالعات گسترده‏اي دربارة اسلام و تمدن مسلمانان به انجام رسانده است. در آثار وي تعصُّبات يك جانبه و منفي نسبت به اسلام و مسلمانان كمتر به چشم مي‏خورد و اين از ويژگي‏هاي منحصر به فرد اوست كه در كمتر پژوهش‏گري مي‏توان سراغ يافت. او فقط از عرب و تمدن عربي دفاع نكرد، بلكه از حقوق مسلمانان دفاع و از سياست‏هاي ظالمانه دولت‏هاي اروپايي شديداً انتقاد كرد و در نكوهش دولت متبوعش نسبت به جناياتي كه در حق مسلمانان الجزاير مرتكب شد، مطالب فراواني نگاشت.

"لوبون" در اثناي تحقيقات و سياحت‏هاي علمي خود به كشورهاي مختلف، كتاب‏هاي با ارزشي پيرامون تاريخ و تمدن برخي ملت‏ها نگاشت و حاصل اين پژوهش‏ها را با شرح و توضيح در سه كتابِ «راز دگرگوني ملت‏ها» ، «ماهيت اجتماع» و «آرا و باورها» به وديعه نهاد و آنگاه با توجه به اين سه اثر، كتاب‏هاي ديگري چون «ماهيت انقلاب‏ها و انقلاب فرانسه» ، «ماهيت سوسياليسم» ، «تمدن هند» ، «تمدن مصر» ، «تمدن عربي در اندلس» و «تمدن عرب» را به رشته تحرير درآورد.

آثار و نوشته‏هاي او به زبان فرانسوي بود كه احمد فتحي زغلول، صادق رستم و عبدالرحمان برقوقي و ديگران آنها را به زبان عربي ترجمه كردند. كتاب «تمدن عرب» را عادل زعيتر كه از مترجمان بنام بود، به عربي بازگرداند. اين كتاب چند بار در سال‏هاي 1945، 1948 و 1979 به چاپ رسيده است.

زمینه‌های اتّحاد وحـدت اسـلامی با نگرش در سیره پیامبر(ص)(2)

رفع موانع ایجاد وحدت:

در طول تاريخ همواره کساني بوده اند که همبستگي و اتّحاد مردم با مقاصد شوم و شيطاني آنان در تضاد بوده است. اينان براي حفظ منافع نامشروع خود با ايجاد موانع، راه وحدت مسلمانان را ناهموار و گاهي مسدود کرده اند. به همين دليل يکي از راه هاي حفظ همبستگي و تقويت آن، زدودن موانع و مشکلات اتّحاد اسلامي است. عواملي که تلاش می‌کنند يکدلي و هماهنگي مردم شکل نگيرد، افرادي منحرف، بيگانه پرست و گروه هاي نفاق محسوب می‌شوند.

قرآن کريم خطر اين عوامل را به مسلمانان گوشزد کرده و آنان را به هوشياري در مقابل اين گروه ها دعوت می‌کند. خداوند در آيات متعدّدي از چهره زشت اين افراد پرده برداشته و صفات نکوهيده را به مردم می‌شناساند و می‌فرمايد:

} هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاتُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى يَنفَضُّوا وَللهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لايَفْقَهُونَ { ؛[1]

آنها کسانى هستند که مى‏گويند: «به افرادى که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنيد تا پراکنده شوند!» (غافل از اينکه) خزاين آسمانها و زمين از آن خداست، ولى منافقان نمى‏فهمند!

قرآن کريم چنان با قاطعيت با گروه هاي نفاق افکن و عوامل وحدت ستيز برخورد می‌کند که به رهبر مسلمانان دستور می‌دهد مسجد ضرار را که به عنوان مرکز تفرقه و اختلاف و توطئه درست شده است تخريب نمايد و به صراحت توطئه هاي وحدت شکن منافقان را افشا می‌کند و می‌فرمايد:

} وَالَّذِينَ اتَّخَذُواْ مَسْجِداً ضِراراً وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَاداً لِّمَنْ حَارَبَ اللهَ وَرَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَلَيَحْلِفَنَّ إِنْ أرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَى وَاللهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذبُونَ { ؛[2]

(گروهى ديگر از آنها) کسانى هستند که مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان)، و (تقوّيت) کفر، و تفرقه‏افکنى ميان مؤمنان، و کمينگاه براى کسى که از پيش با خدا و پيامبرش مبارزه کرده بود؛ آنها سوگند ياد مى‏کنند که: «جز نيکى (و خدمت)، نظرى نداشته‏ايم!» امّا خداوند گواهى مى‏دهد که آنها دروغگو هستند!

 

نگراني از ارتداد امت:

آيات قرآنى حاكى از آن است كه پيامبر(ص) در دوران حيات خود از آيندة جامعة اسلامى سخت نگران بود و با مشاهدة يك سلسله حوادث ناگوار، اين احتمال در ذهن ايشان قوت مى گرفت كه ممكن است گروه يا گروه هايى پس از درگذشت او به دوران جاهلى بازگردند و سُنن الهى را به دست فراموشى بسپارند. اين احتمال هنگامى در ذهن پيامبر گرامي اسلام(ص) قوت گرفت كه در جنگ اُحد، وقتى شايعة كشته شدن پيامبر از طرف دشمن در ميدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده كرد كه زیادی از مسلمانان راه فرار را در پيش گرفته، به كوه ها و نقاط دوردست پناه بردند، و برخى تصميم گرفتند كه از طريق تماس با سركردة منافقان (عبدالله بن ابى) از ابوسفيان اَمان بگيرند، و عقايد مذهبى آنان چنان سست و بى پايه شد كه دربارة خدا گمان بد بردند و افكار غلط به خود راه دادند. قرآن مجيد از اين راز چنين پرده بر مى دارد:

} وَطَائِفَةٌ قَدْ أهَمَّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَنَا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَيءٍ { ؛[3]

اما گروه ديگرى در فکر جان خويش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهاى نادرستى ـ همچون گمانهاى دوران جاهليت ـ دربارة خدا داشتند؛ و مى‏گفتند: «آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى‏شود؟!»

قرآن كريم در آيه اى ديگر تلويحاً از اختلاف و دودستگى ياران رسول خدا(ص) پس از رحلت او خبر داده مى فرمايد:

} وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أفَإِنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أعْقَابِكُمْ وَمَن يَنْقَلِبْ عَلَی عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ { ؛[4]

محمد (ص) فقط فرستاده خداست؛ و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند؛ آيا اگر او بميرد و يا کشته شود، شما به عقب برمى‏گرديد؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهليّت و کفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند؛ و خداوند بزودى شاکران (و استقامت‏کنندگان) را پاداش خواهد داد.

اين آيه از طریق تقسيم اصحاب پيامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلى» و «ثابت قدم و سپاسگزار» تلويحاً مى رساند كه پس از درگذشت پيامبر اكرم(ص) ممكن است مسلمانان دچار اختلاف و دو دستگى شوند.

اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايند:

أيُّها النَّاسُ، شُقُّوا أمْوَاجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أوِ اسْتَسْلَمَ فَأراحَ. هَذَا مَاءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا، وَمُجْتَنِي الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا کالزَّارعِ بِغَيْرِ أرْضِهِ. خلقه وعلمه فَإِنْ أقُلْ يَقُولُوا: حَرَصَ عَلَي الْمُلْکِ، وَإنْ أسْکُتْ يَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ المَوْتِ! هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَالَّتِي! وَاللهِ لَابْنُ أبي‌طَالِبٍ آنَسُ بالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْي أمِّهِ، بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَي مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَأضْطَرَبْتُمُ اضْطِرَابَ الأرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ البَعِيدَةِ![5]

موج‌هاى فتنه را با كشتي‌هاى نجات بشكافيد. از ايجاد اختلاف و دودستگى دورى گزينيد و نشانه‌هاى فخرفروشى را از سر برداريد... اگر سخن بگويم مى گويند: بر فرمانروايى حريص است، و اگر خاموش بنشينم مى گويند: از مرگ مى ترسد. به خدا سوگند علاقة فرزند ابوطالب به مرگ بيش از علاقة كودك به پستان مادر است. اگر سكوت مى كنم به سبب علم و آگاهى خاصى است كه در آن فرو رفته ام و اگر شما هم مثل من آگاه بوديد به سان ريسمان چاه مضطرب و لرزان مى‌شديد.

علمى كه امام(ع) از آن سخن مى گويد، همان آگاهى از نتايج وحشت آور اختلاف و دودستگى است. او مى دانست كه قيام و جنگ داخلى به قيمت محو شدن اسلام و بازگشت مردم به عقايد جاهلى تمام مى شود. هنگامى كه خبر درگذشت پيامبر اكرم(ص) در ميان قبائل تازه مسلمان منتشر شد، گروهى از آنها پرچم ارتداد و بازگشت به آيين نياكان را بر افراشتند و عملاً با حكومت مركزى به مخالفت برخاستند. نخستين كارى كه حكومت مركزى انجام داد اين بود كه گروهى از مسلمانان راسخ و علاقه مند را براى نبرد با مرتدان آماده ساخت تا بار ديگر به اطاعت از حكومت مركزى و پيروى از قوانين اسلام گردن نهند.

علاوه بر ارتداد بعضى قبايل، فتنة ديگرى نيز در يمامه بر پا شد و آن ظهور مدعيان نبوت مانند مسيلمه و سجاح و طليحه بود. در آن اوضاع و احوال كه مهاجرين و انصار وحدت كلمه را از دست داده، قبائل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در شهرهای نجد و يمامه به ادّعاى نبوت برخاسته بودند؛ هرگز صحيح نبود كه امام(ع) پرچم ديگرى برافرازد و براى احقاق حق خود قيام كند.

 

راهبردهاى ارزشى پيامبر(ص) در مسير وحدت:

در يك تقسيم‏بندى كلّى نقش پيامبر اكرم(ص) در پايه‏گذارى وحدت امّت اسلامى شامل سه مطلب بنيادين مى‏شود:

نخست تلاش در وضعيت جامعة عربى آن زمان و به كارگيرى عوامل «سياسى‏» جهت زمينه‏سازى‏هاى لازم؛ سپس برنامه‏ريزى‏هاى «فرهنگى‏» در مسير ترسيم دورنماى امّت واحد براى مسلمانان و ايجاد فضاى رشد فكرى و ارتقاى فهم مردم نسبت به مسئوليت‏هاى خود؛ و در نهايت، به كار بستن راه حل‏هايى كه پيامبر اكرم(ص) از آنها به عنوان ابزار تحقُّق وحدت بهره مى‏گرفت.

اين چنين راهبردهايى را مى‏توان تحت عنوان دعوت ارزشى پيامبر برشمرد كه پاره‏اى از آنها شامل «راهبردهاى ارزشى مذهبى‏»، «راهبردهاى ارزشى قومى‏» و «راهبردهاى ارزشى اجتماعى و فردى‏» خواهند بود.

 

راهبردهاى مذهبى:

الف) ايجاد وحدت همبستگى ايمانى:

ورود پيامبر اكرم(ص) به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروه هاى گوناگون بود. اين پيمان‏ها را مى‏توان يكى از بارزترين شواهد به كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد.

پيمان‏نامه عمومى مدينه: يكى از مهمترين اين پيمانها، اولين قراردادى بود كه بين پيامبر اكرم(ص) و طوائف و قبائل موجود يثرب بسته شد كه مي‌شود آن را «نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‏» دانست. اين تدبير بهترين مقوله براى به وجود آوردن وحدت و همبستگى دينى بود؛ چراكه وحدت ميان قبائل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمان را تضمين مى‏كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‏آورد.

به هر حال، بايد چنين نتيجه گرفت كه كوشش براى ايجاد حساسيت مشترك دينى يكى از شاخص‏ترين راه حل‏هاى پيامبر اكرم(ص) در جهت تحقّق وحدت اسلامى شمرده مى‏شود.

تثبيت وحدت ايمانى: پيامبر(ص) بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين مكرّراً بر اين موضوع تأكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده‏اند كه فرمود:

اَلمُسلِمُ أخُو المُسلِم و المُسلِمُون هُم يَدٌ واحدٌ عَلى مَن سِواهُم تَتكافُوا دِمائهُم يسعى بِذَمتهِم أدناهُم؛[6]

ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت، كاملاً مشهور است كه:

لأنـَّهُم كَنَفسٍ واحِدَةٍ؛[7]

زیرا آنها (مؤمنان) همانند یک نفس اند.

ب) پيوند روح اخوت و برادرى:

پيدايش تعلُّق اجتماعى: در نخستين سال ورود پيامبر اكرم(ص) به مدينه يكى از مهمترين ابتكارها و راهبردهاى مهم حضرت در به كارگيرى عامل وحدت دينى واقع مى‏شود؛ يعنى پيوند (عقد) مؤاخات بين كلّيه مسلمانان اعم از مرد و زن.

اين پيمان برادرى همگانى تنها براساس نفى انگيزه‏هاى قومى و قبيله‏اى و بر محور حق و همكارى اجتماعى شكل گرفت.

پيامبر اكرم(ص) بين هر مهاجر و يكى از مردم مدينه عقد برادرى بست و حضرت على(ع) را در دنيا و آخرت برادر خود خواند كه: «إنـُّه مِنِّى و أنا مِنهُ».[8]

محبّت الهى پاية تشكيل جامعة آرمانى: جامعة مطلوب پيامبر اكرم(ص) نظامى است كه تمامى اعضاى آن بر محور ديانت توحيدى، پيوند برادرى با يكديگر دارند و مكلّف هستند آن را استوار نگه دارند تا خداوند عزيز حكيم نيز زمينه‏هاى الفت و وحدت دلها را (به قدرت خود) پايدار سازد و بدينسان پايه‏هاى تفاهُم اجتماعى جامعة اسلامى محكم گردد:

} وَإِن يُرِيدُوا أن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللهُ هُوَ الَّذِي أيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ * وَألـَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أنْفَقْتَ ما فِي الأرْضِ جَمِيعاً ما ألـَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللهَ ألـَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ { ؛[9]

و اگر بخواهند تو را فريب دهند، خدا براى تو کافى است؛ او همان کسى است که تو را، با يارى خود و مؤمنان، تقويت کرد... * و دلهاى آنها را با هم، الفت داد! اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى‏کردى که ميان دلهاى آنان الفت دهى، نمى‏توانستى! ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد کرد! او توانا و حکيم است!

براساس مفاد آيات الهى اولاً بدون تحقُّق اُلفت اجتماعى نمى‏توان سخن از جامعه بر زبان جاری ساخت؛ ثانياً تحقُّق اين امر تنها به دست خداست؛ ثالثاً مؤمنان نيز قادرند شرايط و زمينه‏هاى وحدت اجتماعى را فراهم آورند. جامعه آرمانى پيامبر اكرم(ص) كه در آن روح اُخوت و برادرى موج مى‏زند، جامعه‏اى است كه در شدت بر كفر و رحمت به ايمان، حول يك محور، وحدت مى‏يابند، يعنى:

} مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ { ؛[10]

محمّد (ص) فرستاده خداست؛ و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند.

جامعه‏اى كه مانند پيكره‏اى واحد است و تمام افراد آن در ارتباطى وحدت‏بخش با يكديگر پايدار مى‏مانند و روح عشق و ايمان مذهبى در تاروپود آن جريان دارد.

بهره‏ورى از ظرفيت‏هاى اجتماعى: در نتيجه پيامبر اكرم(ص) با طرح پيمان برادرى انصار و مهاجران، از ظرفيت خاص چارچوب اجتماعى جامعة عربى ـ كه حمايت از هم‏پيمانان خود بوده ـ در جهت اهداف تحقُّق امّت واحده بهره برد و اين موفقيت بارز پيامبر(ص) نه تنها باعث تعجب افرادى چون ابوسفيان شد، كه حتى آثار و پيامدهاى اين مساوات اسلامى تا مقدم داشتن اموال و دارايى‏ها نسبت به يكديگر پيش رفت.

به هر حال، سراسر وقايع تاريخ اسلام گوياى شواهدى است كه نقش پيامبر اكرم(ص) را در جلوگيرى از افتراق صفوف مسلمين و متقابلاً بهره‏برى ابزار وحدت اسلامى نشان مى‏دهد. تلاش پيامبر اكرم(ص) در ايجاد وحدت به اوج كوشش‏هاى ممكن، مى‏رسد و چون آرمان وحدت را يكى از رسالت‏هاى الهى بعثت خود مى‏داند؛ و رنج تفرقة مؤمنان بر او گران مى‏آيد و سخت مهربان و هواخواه آنان است، پس در اين راه، تمام توان خود را به كار مى‏برد كه:

} لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ { ؛[11]

به يقين، رسولى از خود شما بسويتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدايت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است!

راهكار سازگارى و همدلى: موضوع «اصلاح ذات البين‏» و سفارشها و موضعگيرى‏هاى پيامبر اكرم(ص) پيرامون آن نيز، در رديف راهكارهاى ايجاد برادرى قرار مى‏گيرد.

ابو ایّوب از پیامبر اسلام نقل می‌کند که حضرت فرمود:

يَا أبا أيّوب ألا أدُلـُّك عَلى صَدقَةٍ يُحِبـُّها الله و رسُوله؟

قال: بَلى.

فَقال رسول الله(ص) : تصلح بَين النَّاس إذا تَفاسَدُوا...

و در روایتی چنین آمده است:

تسعى فِى صَلاحِ ذاتِ الْبَينِ إذا تَفاسَدُوا و تقرب بَينهُم إذا تَباغَضُوا؛[12]

بدين ترتيب يكى از اين شيوه‏ها را در تصميمى كه پيامبر اكرم(ص) مبنى بر «اصلاح ذات البين‏» در مورد تقسيم غنائم جنگ بدر مى‏گيرد، مشاهده مى‏كنيم. قطعاً فقدان قانون خاص تقسيم غنائم و نيز عدم آمادگى تربيتى و اخلاقى كامل مسلمانان آن دوره، عواملى بود تا در وحدت پوياى جامعة اسلامى ايجاد خلل كند. از اين‏رو، پيامبر(ص) مأمور به اصلاح امور و حفظ يكپارچگى ملت مى‏شود و مؤمنان نيز موظّف به رعايت همدلى و تبعيت از رسول اكرم(ص) كه قرآن می‌فرماید:

} فَاتَّقُواْ اللهَ وَأصْلِحُواْ ذَاتَ بِيْنِكُمْ وَأطِيعُواْ اللهَ وَرَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ { ؛[13]

پس، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و خصومتهايى را که در ميان شماست، آشتى دهيد! و خدا و پيامبرش را اطاعت کنيد اگر ايمان داريد!

رويداد ديگرى كه در جريان جنگ احد شاهديم دستورى است كه قرآن به پيامبر(ص) مى‏دهد مبنى بر عدم ملامت پاره‌اى از مسلمانان به سبب فرار از جنگ و در برابر، بخشودن آنها و سعى در اميدوار ساختن و همكارى به گونه‏اى كه جذب جامعة اسلامى شوند و در مسير اصلاح و تربيت روحى قرار گيرند:

} فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأمْرِ { .[14]

قطعاً يكى از ريشه‏هاى اصلى چنين تصميم پسنديده‏اى، همخوانى با وحدت و يكپارچگى سياسى امت اسلام بوده است تا از اين طريق پيشاپيش، زمينة افتراق بين گروه هاى مسلمان (به علت طرد افرادى از مبارزين كه در جريان جنگ دچار خطا و تخلُّف شدند) و ساير اقشار جامعه، محو شود.

در همين جنگ است كه جوان مسلمان ايرانى پس از وارد آوردن ضربه‏اى بر افراد سپاه دشمن مى‏گويد: «خُذها و أنا الغلام الفارسى»[15] (اين ضربت را تحويل بگير كه منم يك جوان ايرانى) اما پيامبر اكرم(ص) او را خطاب و عتاب نمود كه چرا نمى‏گويى منم يك جوان انصارى؟! و منظور آن است كه به اين وسيله هم، آهنگ برانگيخته شدن تعصُّبات قومى ديگر را خاموش، و وحدت صفوف اسلام را حفظ كند و هم، ملاك افتخار و ارزش را از محور قوم و نژاد و مليّت به دين و مكتب و ارزشهاى توحيدى بازگرداند.

 

راهبردهاى قومى:

الف) نفى نژادپرستى و قوميت‏گرايى:

يكى ديگر از راه حل‏هايى كه پيامبر مكرم اسلام(ص) در مسير بنيانگذارى وحدت امت اسلامى به كار مى‏گرفت، نفى نژادپرستى، قوميت‏گرايى و تبعيض‏هاى ناروا و ناپسند بود.

شكستن ارزشهاى جاهلى: مبارزة پيامبر اكرم(ص) با برده‏دارى آن زمان كه همراه افزايش تدريجى قدرت سياسى و اجتماعى حضرت با قاطعيت روزافزونى نيز توأم بود، بهترين شاهد است. اين جنبش، بخشى از حركت‏هاى عدالت خواهى پيامبر(ص) در برابر ظلم آشكار آن دوره به شمار مى‏آيد؛ چراكه حضرت به دنبال تأسيس جامعة دينى و پايه‏گذارى حزب رستگاران است و از قرآن آموخته كه فلاح و سعادت با ظلم و شقاوت قابل جمع نيست: } إنـَّهُ لايُفْلِحُ الظّالِمُونَ { .[16]

يكى از تلاشهاى پيامبر اكرم(ص) در دوره ابتدايى حضور ده ساله مكه مكرمه، گسستن مبانى نظام ارزشى حاكم بر جامعة جاهلى آن زمان بود. در بافت پيوندهاى عشيره‏اى، بردگان و كنيزكان بدون اِذن صاحبان خود، حق هيچ‏گونه تصميم‏گيرى مستقل و يا اظهار مشاركت اجتماعى خاص نداشتند. اجازه برده ها در پذيرش يا عدم پذيرش معتقدات دينى خويش نيز به دست خود آنان نبوده است.

دعوت فرهنگى پيامبر اكرم(ص) به توحيد، و نيز دعوت ارزشى حضرت به ايجاد تعلُّق دينى و حب اجتماعى توحيدى، سبب شد تا زمينة شكستن چنين تبعيض‏هاى ظالمانه‏اى فراهم گردد، معيارهاى جاهلى روابط نسبى از بين رفته و در نهايت افراد، بدون وابستگى قومى و قوم‏گرايى، به دين جديد بگرايند. حاصل توفيق پيامبر اكرم(ص) در به كارگيرى اين راه، مسلمان شدن افرادى از عشيره‏ها و قبائل متعدّد مشركين و آزادي آنان از قوانين نظام قبيله‏اى و سپس، پيوستن به صفوف مؤمنان بود. اين روش، علاوه بر تأثيرگذارى ارزشى و اجتماعى يعنى ايجاد يأس و وحشت در دل مشركان و ويران شدن اصول ارزش حاكم، زمينه‏اى براى پیدایش نظام اجتماعى جديد پديد آورد.

حضرت، افرادى مانند «زيد بن حارثه‏» را فرمانده سپاه اسلام، «بلال حبشى‏» را مؤذن ويژه قرار مى‏دهد و از «سلمان فارسى‏» تجليل مى‏كند و به او مقام و منزلت والا مى‏بخشد تا به اين ترتيب هم با تبعيض‏هاى موجود به مبارزه برخيزد، و هم به تدريج ارزش تقوا را ملاك منصب‏ها و منزلت‏هاى اجتماعى، معرفى نمايد. پيامبر اكرم(ص) آشكارا اعلام مى‏كرد آن غلام حبشى و اين سيد قريشى (هر دو) در نزد من يكسان هستند و بدينسان آن حضرت را منادى به حق مساوات توحيدى دانسته‏اند. چه اينكه: «كُلُّكُم لآدم و آدم مِن تُراب إنَّ أکرمَکُم عِندَ الله أتقَاکُم و لَيس لِعَربى عَلى عَجمِى فَضلٌ إلاَّ بِالتَّقوى»؛[17]

به هر حال رعايت تساوى و عدالت توسط پيامبر اكرم(ص) كه دقيقاً در برابر ظلم و تبعيض‏هاى رايج قرار داشت، از مؤثرترين راهكارهاى ايجاد وحدت اسلامى در جامعة آسيب ديده آن روزگار بود. حضرت تفاوتى بين برده و غيربرده نمي‌گذاشت و خود نيز در اجراى احكام، طعم شيرين حق مساوات و عدالت را به ديگران مى‏چشانيد كه حتى در جمع مسلمانان، جايگاه پيامبر خدا(ص) ناپيدا بود و هر زمانى در مجلس مى‏نشست افراد ناشناس بسادگى نمى‏توانستند حضور رسول خدا(ص) را نزد مردم بيابند. اوج درخشش اين مساوات طلبى حتى در چشمان مبارك رسول رحمت نيز نمايان بود كه: «كان رسول الله يقسم لحظاته بين أصحابه، ينظر إلى ذا و ينظر إلى ذا بالسَّوية» ؛[18]

شكى نيست كه همة اين آداب الهى در جلب حمايت توده مردم بسيار مؤثر بوده است. حضرت در يك تمثيل گويا مى‏فرمايد:

إنَّ النَّاس مِن عَهدِ آدم إلى يَومِنا هذا، مثل أسنان المشط لا فضل للعربى على العجمى ولا للأحمر على الأسود إلاَّ بالتقوى؛[19]

اين سيره با درايتى خاص و تدبيرى موشكافانه در دوران حكومت پيامبر اكرم(ص) نيز دنبال مى‏شود تا همواره نقش خود را به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‏ساز ايفا كند. پيامبر(ص) درصدد است تا همة پايه‏هاى نابرابر جاهلى را از ميان بردارد و بازگشت به عهد جاهليت و پسند احكام غيرالهى را ناممكن سازد كه:

} أفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكْماً لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ { ؛[20]

آيا آنها حکم جاهليّت را (از تو) مى‏خواهند؟! و چه کسى بهتر از خدا، براى قومى که اهل يقين هستند، حکم مى‏کند؟!

پيامبر اكرم(ص) خود، آغازگر اين حركت بزرگ اجتماعى ـ ارزشى است و از هر رخدادى در جهت القا و تثبيت روح مساوات و عدالت انسانى در جامعة نوپاى آن زمان بهره مى‏برد.

بدين‏ترتيب مى‏توان نتيجه گرفت، نفى قوميت‏گرايى و هر نوع تعصُّب ناپسند جاهلى، هميشه مدنظر پيامبر گرامى اسلام(ص) بوده است و هشدارهاى حضرت نيز به كسانى كه حسب و نسب را ملاك افتخارات و ارزشها مى‏دانستند، در تاريخ اسلام ثبت شده است.

سلمان فارسى در مسجد پيامبر(ص) نشسته بود. عده‏اى از بزرگان اصحاب نيز حاضر بودند و سخن از اصل و نسب به ميان آمد هركسى دربارة اصل و نسب خود چيزى مى‏گفت تا اينكه از سلمان سؤال كردند... او گفت: «أنا سلمان بن عبدالله، كُنتُ ضالّاً فَهدانى الله عَزّوجَلّ بمحمد، كُنتُ عائلاً فَاغنانى الله بمحمد و كُنتُ مَملوكاً فَاعتقنى الله بمحمد». سپس پيامبر(ص) وارد شدند و سلمان گزارش جريان را به حضرت رساند. رسول اكرم(ص) به آن جماعت كه همه از قريش بودند فرمود: «يَا مَعشر قُريش إنَّ حَسبَ الرَّجل دِينُه، و مُروئتَه خلقُه، و أصلَه عَقلُه».[21]

در همين رديف بايد بر زندگى بسيار ساده پيامبر عزيز(ص) اشاره كرد كه به نقل اميرالمؤمنين(ع) حتى اجازه نصب پرده‏اى با نقش و نگار معمولى را بر در خانه خود نمى‏دهد. اين امر، بهترين شاهد و عالى‏ترين زمينه براى جذب انسان‌هاى محروميت كشيده و عامل تحقُّق وحدت دينى بود. به نقل صحابة آن حضرت: «كان [رسول الله(ص)] خَفِيف المَؤُونة».[22]

زيباترين تعبير پيرامون نقش ارزشى پيامبران همان است كه در نهج البلاغه مى‏خوانيم:

مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأ الْقُلُوبَ وَالْعُيُونَ غِنيً، وَخَصَاصَة تَمْلَأ الأبْصَارَ وَالأسْمَاعَ أذيً.[23]

حمايت از محرومين: در جهت نفى تعصُّبات قومى، خط مشى حمايت از محرومان و بيچارگان نيز قرار دارد. اين گروه كه عمدتاً بردگانى از مردان و زنان‏اند طبق قوانين حاكم، زير پوشش حمايتى هيچ قوم و قبيله‏اى نبودند و لذا از كليه حقوق اجتماعى و سياسى محروم مى‏شدند و به دليل ساخت سياسى خاص دوران جاهلى و نيز ناتوانى‏هاى گوناگون اين افراد، امكان پى‏ريزى جامعه‏اى مستقل را هم نداشتند.

در چنين شرايطى، مخالفت پيامبر اكرم(ص) با تبعيض‏ها و قوم‏گرايى‏ها و از سوى ديگر، حمايت از محرومان، سبب جذب اين گروه به اسلام و پيامبر(ص) مى‏شد و بدين ترتيب گروه كثيرى بر محور رسول خدا(ص) وحدت اجتماعى و سياسى پديد مى‏آوردند. در واقع، محتواى فكرى دعوت حضرت در اعلام اصالت تقوا و كرامت انسانى و نيز مقتضاى عملكرد او، نقش يك ابزار پويا براى ايجاد وحدت اسلامى نوين را ايفا كرد.

اين اعلام حمايت و جانبدارى كه به تدريج دامنة پوشش آن نيز گسترده مى‏شد، توانست نيروهاى خسته و گريزان، ستم ديده و درگير ترديدهاى فكرى را به مركزى واحد هدايت كند و پايه‏هاى وحدت دينى را استوار سازد.

ب) نقش بيت الله الحرام:

با نظرى به رويدادهاى تاريخ اسلام بعضى راه حل‏هاى ديگر نيز به چشم مى‏آيد كه در آنها به نحوى از ظرفيت و مقتضيات موجود جامعه آن زمان در جهت تحقُّق وحدت اسلامى بهره‏بردارى شده است.

در اين باره تأثير كعبة مكرمه و كيفيت استفاده پيامبر اكرم(ص) از آن به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‏ساز شايان توجه است چه اينكه:

} إِنَّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِّلْعَالَمِينَ { ؛[24]

نخستين خانه‏اى که براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمين مکّه است، که پر برکت، و مايه هدايت جهانيان است.

پيامبر(ص) از موقعيت مكانى مكه و فرصت زمانى ايام حج در مقطعى كه تمام مردم جزيرة العرب به آنجا مى‏آمدند، بهره مى‏برد تا دعوت توحيدى خود را به بزرگان قبائل ارائه دهد. نام قبيله‏هاى «بنى‏حنيفه‏»، «كنده‏»، «بنى‏صعصعه‏»، «كلب‏» و ديگران را در فراخوان حضرت مى‏بينيم و حتى گرايش مردم يثرب به اسلام هم از طريق همين تدبير در استفاده از موقعيت خانة خدا و موسم حج بوده است.

ميزان كارآمدى اين عامل در تمايل و كشش توده‏ها به سوى پيامبر(ص) به قدرى بود كه كفار و مشركان را كاملاً در موضع انفعالى قرار مى‏داد. آن گونه كه پيش از آغاز مراسم براى جلوگيرى از شعاع نفوذ پيام رسول خدا(ص) به مشورت مى‏پرداختند تا مناسب‏ترين شيوه‏هاى تبليغى و روانى را براى تغيير اذهان مخاطبان و مردم به كار گيرند. شعارهاى روانى ـ سياسى آنها اين بود:

} وَقَالُواْ ياأيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ { ؛[25]

و گفتند: «اى کسى که «ذکر» [= قرآن‏] بر او نازل شده، مسلماً تو ديوانه‏اى!

و مهم اين است كه در تبليغاتشان، روح تعصب‏هاى نژادى و قومى موج مى‏زد:

} وَيَقُولُونَ أئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُونٍ { ؛[26]

و پيوسته مى‏گفتند: «آيا ما معبودان خود را بخاطر شاعرى ديوانه رها کنيم؟!»



[1]. سورة منافقون، آیة 7.

[2]. سورة توبه، آیة 107.

[3]. سورة آل عمران، آیة 154.

[4]. سورة آل عمران، آیة 144.

[5]. نهج البلاغه، خطبة 5.

[6]. شرح نهج البلاغه، ج17 ، ص280.

[7]. بحارالأنوار، ج72 ، ص182 ، ح25 ، باب 59 (من منع مؤمناً شیئاً من عنده أو من عند غیره ...).

[8]. بحارالأنوار، ج20 ، ص69 ، ح4 ، باب 12 (غزوة أحد...).

[9]. سورة انفال، آیة 62 ـ 63 .

[10]. سورة فتح، آیة 29.

[11]. سورة توبه، آیة 128.

[12]. مجموعه ورام، ج1 ، ص6 ؛ ارشاد القلوب، ج1 ، ص195.

[13]. سورة انفال، آیة 1.

[14]. سورة آل عمران، آیة 159.

[15]. شرح نهج البلاغه، ج15 ، ص54.

[16]. سورة انعام، آیة 135.

[17]. بحارالأنوار، ج73 ، ص348 ، ح13 ، باب 67 .

[18]. کافی، ج2 ، ص671 ، ح1.

[19]. بحارالأنوار، ج22 ، ص348 ، ح64 ، باب 10 (فضائل سلمان و أبی ذر...).

[20]. سورة مائده، آیة 50 .

[21]. کافی، ج8 ، ص181 ، ح203.

[22]. وسائل الشیعه، ج5 ، ص 54 ،

[23]. نهج البلاغه، خطبة 234.

[24]. سورة آل عمران، آیة 96.

[25]. سورة حجر، آیة 6 .

[26]. سورة صافات، آیة 36.

 

ادامه دارد

زمینه‌های اتّحاد وحـدت اسـلامی با نگرش در سیره پیامبر(ص)(1)

زمینه‌های اتّحاد وحـدت اسـلامی با نگرش در سیرة پیامبر(ص)

 گردآورنده:

ـ احمد رضوی ـ

 مشهد مقدس

1388ش

 فهرست مطالب

مقدمه:

ضرورت بحث:

ميلاد پيامبر(ص) نداي وحدت است:

عملکرد پیامبر اسلام در ایجاد وحدت:

1) ایجاد عقد اُخوت بعد از هجرت:

2) پيروي از پيامبر و اهل بيت:

3) تعميق روابط حسنه و معاشرت‌هاي اسلامي:

4) گسترش عدالت:

5) تقويت فرهنگ انتظار:

رفع موانع ایجاد وحدت:

نگراني از ارتداد امت:

راهبردهاى ارزشى پيامبر(ص) در مسير وحدت:

راهبردهاى مذهبى:

الف) ايجاد وحدت همبستگى ايمانى:

ب) پيوند روح اخوت و برادرى:

راهبردهاى قومى:

الف) نفى نژادپرستى و قوميت‏گرايى:

ب) نقش بيت الله الحرام:

راهبردهاى اجتماعى و فردى:

الف) حميت عربى و حس مشترك:

ب) آداب اخلاقى:

با دشمنان مدارا:

اقسام مخالفان پيامبر(ص) :

کتاب نامه:

 -----------------------------------------------

کلیدواژه: وحدت ـ وحدت اسلامي ـ سيره ـ پيامبر اسلام.

 چکیده:

در اين نوشتار، مبحث وحدت اسلامي با استفاده از آيات قرآن و سيرة پيامبر گرامي اسلام(ص) مورد بررسي و دقت قرار گرفته است. از آنجايي كه تمام رفتار و گفتار رسول اكرم(ص) براي امت اسلام ـ و همة انسان‌ها ـ الگوست، با توجه به ريزترين مسائل زندگي حضرت، مي‌توان نكات بسيار بزرگي را استخراج كرد و سرلوحة زندگي خود قرار داد، تا همة زندگي رنگ و بوي الهي به خود بگيرد.

جايگاه و نياز به وحدت بسيار واضح و روشن است و نيازي به بحث مفصّل ندارد، آنچه نياز به كار و كاوش دارد، راهكارهاي وحدت و طريق نيل به آن است كه از سيرة بزرگان قابل برداشت مي‌باشد.

عمل چه كسي بالاتر از پيامبر سزاوار الگو شدن است؟ پيامبري كه رحمت براي جهانيان و مناداي وحدت براي بشريت است.

 

مقدمه:

وحدت، جوهرة قوام، پايدارى و حيات هستى است و پيامبران، مأمور و سرپرست احياى رحمت مطلقة الهى در دنياى انسانى بوده اند. حضرت محمد(ص) پيامبر وحدت و رسول رحمت است، آن رحمت واسعه ای که با او به جريان افتاده است.

وحدت و همبستگی همیشه يكى از آرمان‌هاى پيامبران الهی بوده و بر اين بنيان، يكى از محورهاى مهم دعوت پيامبر اكرم(ص) نيز ایجاد وحدت و بسترسازی آن برای آیندگان بوده است. تحليل رويدادهاى تاريخ اسلام گوياى آن است كه در جهت تلاش‌هاى سياسى، فرهنگى و اجتماعی آن حضرت براى تحقُّق اين هدف، راهبردهاى ارزشى، نيز كارآيى خاص داشته‏اند تا آنجا كه با شناخت دقيق ظرفيت‏هاى اجتماعى حاكم بر جامعه، ابزارهايى برگزيده شده تا زمينة پذيرش و گرايش همگانى را به سوى ايجاد وحدت امت متمايل گرداند.

طرح پيمان‏نامة مدينه بهترين راه براى ايجاد يك وحدت عمومى و القاى روحيه همبستگى دينى بود و در همين راستا پيمان ويژه مسلمين (عقد اُخوت) ، راهكارى مذهبى براى پيوند روح برادرى به حساب مى‏آمد. استفاده از راهبردهاى مذهبى تنها مى‏توانست پايه‏هاى استوار اجتماعى جامعه را نمايان سازد؛ اما در اين ميان مبارزه با نژادپرستى و قوم‏گرايى و يا به كارگيرى عاقلانة موقعيت‏ها نيز از جملة راهكارهاى لازم جهت دستيابى به وحدت شمرده مى‏شد و با همة اينها بهره‏گيرى پيامبر(ص) از ظرفيت‏هاى اخلاق ـ اجتماعى و نيز توان اخلاق فردى، امرى قابل توجه است.

 

ضرورت بحث:

وقتی ما به گذشتگان نظر می‌افکنیم و پیرامون آنها مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم که رمز موفقیت و پیروزی آنها در تمام عرصه‌های زندگی، وحدت و همبستگی بوده است و در مقابل هرگاه اختلاف و دوگانگی بینشان حاکم می‌شد، شکست و ناکامی‌شان حتمی بود. نکتة دیگر اینکه هیچ کس یا هیچ امتی از وحدت ضرر نکرده، چه اينكه همیشه همدلی و همسویی باعث رحمت و افزایش نعمت بوده است.

نگاهی به امت اسلامی و کشورهای مسلمان، در این زمان حسّاس و سرنوشت ساز، به ما می‌نمایاند که اختلاف و مقابل یکدیگر قرار گرفتن، باعث شادی دشمن و تهاجم فرهنگی بیگانگان می‌شود. از اختلاف، بیشترین بهره را دشمنان قَسَم خوردة اسلام می‌برند که یک لحظه راضی به اتّحاد و همبستگی مسلمانان نیستند که اگر مسلمانان با هم متّحد شوند، شکست دشمن حتّمی است. امروزه زیادی از کشورهای اسلامی گرفتار حملة نظامی و یا فرهنگی دشمنان و بیگانگان شده است که مردم لحظه ای احساس آرامش و امنیت نمی‌کنند. لذا سزاوار است که موضوع وحدت را در رأس همة کارهای علمی و فرهنگی خود قرار داده و عوامل ایجاد وحدت را افزایش، و عوامل ایجاد اختلاف را ریشه کن کنیم.

 

ميلاد پيامبر(ص) نداي وحدت است:

ميلاد با بركت پيامبر اكرم(ص) يادكرد وحدت ميان مسلمانان جهان است. وحدت درون دينى ميان فرقه‏هاى گوناگون اسلامى بويژه برادران اهل تسنّن و تشيّع، بايسته‏اى است گريزناپذير كه سالگشت ولادت پيامبر(ص) الهام بخش آن است. اين بدان روست كه وجود پيامبر و شخصيّت والاى آن مقتدا نقطه اتّصال همة انديشه‏هاست و هر فرقه و مذهبى گم گشتة خود را در او مى‏يابد و پهناى سينه او را جايگاهى آرام براى كاستن از تلاطم موج فتنه مى‏يابد.

وحدت خواهى قرآن ـ يادگار جاويد پيامبر(ص) ـ و هشدار نسبت به عواقب پراكندگى، براى هر مسلمان، بهترين رهنمود است. قرآن كريم سه اثر زيانبار را براى پراكندگى ياد كرده است:[1]

1. فروپاشى درونى و هرز رفتن توانها؛

2. كاستى قدرت در برابر دشمنان دين؛

3. فراهم آمدن زمينة سيطرة طاغوت بر دين باوران.

از پافشارى قرآن بر وحدت و هشدار نسبت به پراكندگى مى‏توان دريافت كه مسلمانان از كدام سو آسيب جدّى خواهند ديد و در دامن چه خطرى خواهند غلطيد. قرآن به مسلمانان اعلام داشته است كه به سبب برخوردارى از آيين حق‏مدارى و ظلم‏ستيزى و نيز دعوى خاتميت، هماره با دشمنان پيدا و پنهان روبرو خواهند بود؛ دشمنانى كه جز نيستى و نابودى ايشان را در دل نمى‏پرورانند. در مقابل چنين دشمنانى جز وحدت و يكدلى شایسته نیست.

امروز مسلمانان با دو حقيقت تلخ كه هر دو نتيجه اختلاف است، روبرو هستند:

1. عقب ماندن از كاروان تمدّن و دانش بشرى. اين در حالى است كه تمدّن اسلامى قرنها كاروانسالار تمدن و دانش بشرى بوده و به اذعانِ دوست و دشمن، هيچ آيينى همچون اسلام بر علم و دانش تأكيد نكرده است.

2. دست‏اندازى آشكار و پنهان قدرتهاى جهانى در امور داخلى ملت هاى مسلمان.

چه بايد كرد؟ بى‏شك براى دستيابى به يكپارچگى كه قرآن بدان فرامى‏خواند، يك كار درونى و تلاش خستگي ناپذير ضرورى است. مسلمانان مى‏بايد بر نكات مشترك تأكيد كنند و چالش هاى باقی مانده را كاهش دهند. براستى اگر واقع‏نگر باشيم درخواهيم يافت كه چالشها در قياس با مشتركات، بسيار اندك است. مسلمانان در اصل يگانگى خداوند و رسالت پيامبران و بعثت پيامبر اسلام(ص) و نيز باورداشتن حيات پس از مرگ و... اتفاق نظر دارند. در فروع دين نيز افقها بسيار به هم نزديك است.

 

عملکرد پیامبر اسلام در ایجاد وحدت:

عملکرد و شیوة رهبری پیامبر اسلام ـ چه در دوران قبل از هجرت و چه بعد از هجرت ـ راه‌ها و نمونه‌هایی از ایجاد وحدت را به ما آموزش داده است که اگر از آنها اُلگو بگیریم و به آن شیوه عمل کنیم، حتماً امت اسلام متّحد و یکپارچه خواهد شد، و نیروی قوی در مقابل دشمنان اسلام قرار خواهد گرفت. عملکرد پیامبر و شیوة رهبری ایشان از چند بُعد مورد بررسی و دقت قرار می‌گیرد.

1) ایجاد عقد اُخوت بعد از هجرت:

از اولين اقداماتي که رسول گرامي اسلام(ص) بعد از تشکيل حکومت اسلامي در شهر مدينه انجام داد و به وسيلة آن، آيين آسماني خود را تقويت کرد، همبستگي مسلمانان در ظاهر و باطن بود.

آن حضرت مسلمانان را همچنان که در ظاهر به گرد پرچم اسلام جمع شده بودند و همة آنان «لا إله إلاَّ الله» در زبان داشتند و در اطراف پيامبر حلقه می‌زدند، دلها و باورهايشان را نيز با اسلام و کلمه توحيد به هم نزديک کرد و روح برادري و همدلي را بر وجود آنان دميد و به اين ترتيب، از سويي همبستگي دینی مسلمانان کامل شد و از سوي ديگر خطر تفرقه، يکي از مهمترين خطراتي که همة آيين‌ها را تهديد مي‌کرد و بيم آن مي‌رفت که جمعيت نوپاي مسلمانان را پراکنده کند، از ميان برداشته شد.

اعلام همبستگي ميان مسلمانان با اجراي برنامة «عقد اُخوت» از سوي پيامبر گرامی اسلام(ص) که از سوي خداوند متعال مأموريت يافته بودند، به نحو شايسته اي پايان پذيرفت.

آن حضرت بدين وسيله ميان ياران و اصحاب خويش پيمان برادري جاري کرد و در محفلي که تشکيل يافته بود، به مسلمانان فرمود: هر يک از شما با يک نفر از مسلمانان پيمان اُخوت ببندد.

رسول اکرم(ص) آن روز طرفين عقد را خودش تعيين می‌کرد و خطاب به تک تک مسلمانان می‌فرمود: فلاني! تو برادر فلاني هستي! علي(ع) عرض کرد: يا رسول الله! ياران خود را با يکديگر برادر کرديد ولي ميان من و يک نفر از مسلمانان عقد اُخوت جاري نکرديد! پيامبر به علي(ع) فرمود:

يَا عَلي! أنتَ أخِي فِي الدُّنيا و الآخِرَةِ؛[2]

علي جان! تو در دنيا و آخرت برادر من هستي.

به اين ترتيب، پيام قرآن به همبستگي را در قالب } إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ { [3] از شهر مدينه به سرتاسر جهان و تمام نسلهاي آينده اعلام کرد.

2) پيروي از پيامبر و اهل بيت:

يکي ديگر از شيوه‌هاي کلام الهي براي حفظ وحدت و همبستگي تمسُّک به ولايت و امامت اهل بيت(ع) است. عشق به اهل بيت، الگوبرداري از سيرة اخلاقي و رفتاري آنان، يادآوري فضايل و مناقب علي(ع) و پيشوايان معصوم بعد از آن حضرت از جمله سفارش‌هاي قرآن در زمينه همبستگي امت اسلام است.

امام باقر(ع) در تفسير آية } وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاتَفَرَّقُوا { ؛[4] می‌فرمايد: آل محمد(ص) همان حبل الله متين است که خداوند امر کرده مردم به آن تمسُّک کنند.[5]

امام کاظم(ع) فرمود: علي بن ابي طالب(ع) همان حبل الله متين است.[6]

همچنان که در برخي روايات حبل الله به قرآن تفسير شده است.[7] طبق اين بينش، فرمان خداوند در پيروي و تمسُّک به قرآن و اهل بيت(ع) در اين آيه با کلام نبوي در آخرين لحظات زندگي پُربارش توضيح داده شده است که آن حضرت وصيت کرد:

من در ميان شما دو امانت ارزشمند می‌گذارم؛ کتاب خدا و عترتم که اهل بيت من هستند و آن دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا اينکه در کنار حوض کوثر به نزد من آيند، مادامي که به آن دو تمسُّک می‌کنيد، هيچ گاه گمراه نخواهيد شد.[8]

ترغيب به گردآمدن مردم در حول امامت آل محمد(ص) ، يکي از شيوه‌هاي قرآني است که آنان را از تفرقه و تشتُّت دور نگه می‌دارد و به وحدت و يکپارچگي نزديک می‌کند.

حضرت فاطمه زهرا(ع) در اين رابطه فرمود:

فَجَعَلَ اللهُ... و طَاعَتَنا نِظاماً لِلمِلَّةِ، و إمامَتَنا أماناً لِلفُرقَةِ، و الجِهادَ عِـّزاً لِلإسلامِ؛[9]

خداوند متعال اطاعت ما اهل بيت را مايه نظم و آرامش و امانت، و رهبري ما را براي جلوگيري از تفرقه، و جهاد را براي حفظ عزّت اسلام قرار داد.

آيات تطهير،[10] مودّت،[11] اکمال دین،[12] ابلاغ رسالت،[13] مباهله[14] و هل اتي[15] بيانگر همين شيوه قرآن در خصوص همبستگي بر محور محمد و آل محمد است. اگر ما بتوانيم اهل بيت(ع) را به عنوان الگوهاي ممتاز انسانيت و مروجان کامل ترين معارف بشري در عرصة جامعه مطرح کنيم و به عموم بشناسانيم، نوعي وحدت و همبستگي ارزشمندي تحت پرچم اهل بيت در ميان پيروان و مشتاقان فضيلت و کرامت ايجاد خواهد شد.

خداوند متعال دربارة محوريت ارزشهاي الهي و رهبري پيامبر اسلام و اولياي خدا می‌فرمايد:

} ياأيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أطِيعُوا اللهَ وَأطِيعُوا الرَّسُولَ وَأولِي الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ { ؛[16]

اى کسانى که ايمان آورده‏ايد! اطاعت کنيد خدا را! و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد).

به اين ترتيب، خداوند متعال در قرآن کريم وحدت بر محور رهبري خدا و رسول و جانشينان آن حضرت را عامل حفظ همبستگي و اتّحاد مردم معرفي می‌کند. حتي در سوره انفال، پي آمد فاصله گرفتن از پيامبر(ص) و رهنمودهاي حياتبخش آن بزرگوار را موجب اختلاف و تشتُّت و خواري مردم قلمداد می‌کند و با تأکيد بيشتري بر اين عامل همبستگي پاي می‌فشارد و می‌فرمايد:

} وأطِيـعُواْ اللهَ ورَسُـولَهُ ولاتَنـَازَعُواْ فَتَفْشَلـُواْ وتَذْهَبَ رِيحُـكُمْ واصْبـِرُواْ إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ { ؛[17]

و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد! و نزاع (و کشمکش) نکنيد، تا سست نشويد، و قدرت (و شوکت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت کنيد که خداوند با استقامت کنندگان است!

همچنان که رسول اکرم(ص) به عنوان محور وحدت و همبستگي مسلمانان برکات و آثار فراواني را به آنان به ارمغان آورد، کينه‌هاي ديرينه و خصومت‌هاي قديم، تبديل به مِهر و محبَّت شد و آنان توانستند پرچم اسلام را در مدت کوتاهي در مناطق دورافتاده جهان برافرازند و انسان‌هاي تشنة عدالت و فضيلت را از معارف ناب نبوي سيراب کنند.

نفس واحـد از رسول حق شـدند

ورنه هر يک دشمني مطلق برند

کيـنهاي کهنه شان از مصطـفي

محـو شـد در نـور اسلام و صفا

آفـريـن بـر عـشـق کـل اوستاد

صـد هزاران ذره را داد اتـّحــاد

همچو خـاک مفتـرق در رهگـذر

يک سبوشان کرد دست کوزه گر[18]

آري، عشق راستين به خدا و اولياي الهي و پيروي از رهنمودهاي انسان ساز آن بزرگواران، می‌تواند باعث وحدت و همبستگي شود، همان طورکه موجودات مادّي مانند خاک‌هاي پراکنده با دست هنرمند کوزه گر موجب يگانگي و اتّحاد آنان مي‌شود.

البته همبستگي اجسام که برمبناي آب و گل پديد مي‌آيد، ناقص و خيلي متفاوت از اتّحاد ارواح و قلب‌هاي مردم است؛ زيرا جسم براي مدّتي محدود و کوتاه ادامه مي‌يابد و با مرگ همبستگي مادّي زائل مي‌شود، ولي وحدت راستين ارواح انسان‌هاي پاک، جاودانه است و در سراي آخرت نيز ادامه خواهد داشت.

در هرصورت، اطاعت از رسول خدا(ص) و جانشينان آن پاک سيرت، موجب همبستگي امت اسلام است و وحدت حقيقي شوکت و عزّت و استقلال مسلمانان را به همراه دارد.

3) تعميق روابط حسنه و معاشرت‌هاي اسلامي:

بدون ترديد، ايجاد روابط سالم و پسنديده در افراد جامعه، موجب اعتماد و اتّحاد آنان خواهد بود. گسترش اخلاق اسلامي و فضائل انساني، محبَّت، صميميت و اعتماد عمومي را در بين افراد رواج می‌دهد و بدون کمترين مشکلي همبستگي دینی را به وجود می‌آورد. اسلام، با بهره گيري از شيوه‌هاي کارآمد تربيتي در اين مسير کوشيده و پيروان خود را به سوي وحدت حقيقي هدايت مي‌کند.

امانت داري، صله رحم، راستگويي، عيادت از بيماران، کمک به مستمندان، شرکت در تشييع جنازة مسلمانان، خودداري از آزار ديگران، رعايت حقوق فردي و اجتماعي ساير مسلمانان، پرهيز از غيبت و بُهتان و آبروريزي انسان‌هاي ديگر، انفاق، احسان، عفو و گذشت از جملة آموزه‌هاي اسلامی در راه ترويج خصائل و صفات والاي اخلاقي و انساني است که موجب همبستگی مردم می‌شود. در جامعه اي که معاشرت صحيح و آداب انساني در ميان اقشار مختلف و لايه‌هاي دروني آن نفوذ يافته باشد، وحدت و همبستگي حقيقي محقق خواهد شد. همه به همديگر عشق می‌ورزند و از حقوق يکديگر محافظت می‌کنند و همانند اعضاي يک پيکر، منسجم و هماهنگ زندگي خواهند کرد. اساساً وحدت بر محور ارزش‌هاي والاي انساني مستحکم و قوي بوده و پايدار خواهد ماند، اما همبستگي بر ارزش‌هاي موقتي و ساختگي و غيرالهي ناپايدار و زودگذر است.

قرآن معيار و برتري را تقوا و پارسايي می‌داند و می‌فرمايد:

} ياأيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أكْرَمَكُمْ عِندَ اللهِ أتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ { ؛[19]

اى مردم! ما شما را از يک مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاک امتياز نيست،) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!

اصلاح ذات‌البين از ديگر شيوه‌هاي قرآني در همين موضوع است. قرآن بيشترين اهميت را به سالم سازي روابط انساني مي‌دهد و مي‌فرمايد:

} إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأصْلِحُوا بَيْنَ أخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ { ؛[20]

مؤمنان برادر يکديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه کنيد، باشد که مشمول رحمت او شويد!

براساس اين شيوه اگر فضائل اخلاقي در تمام سطوح و لايه‌هاي دروني جامعه توسعه پيدا کند فضايي آکنده از انسانيّت و اخلاق اسلامي همه جا را فرا مي‌گيرد و يک نوع همبستگي دروني و معنوي ميان مردم حاکم مي‌شود. آنان نه تنها با همديگر اختلاف ندارند و هرکس راه جداگانه‌اي را براي خود انتخاب نمي‌کند، بلکه همه به يکديگر احترام و شخصيّت قائلند، پيشنهادها و خواسته‌هاي همديگر را می‌پذيرند، و ياري به همنوع خود را افتخار می‌دانند؛ چراکه رشد فضائل موجب می‌شود مرد و زن و کودک و جوان و پير و ديگر آحاد جامعه حقوق همديگر را رعايت کنند و به اين ترتيب همه از همديگر راضي خواهند بود و آزار و ناراحتي برادر ديني اش را تحمُّل نخواهد کرد. در چنین فضاي الهي خودخواهي‌ها از ميان رفته و به همکاري و همياري تبدیل می‌شود. امام صادق(ع) فرمود:

مؤمنان با يکديگر برادرند و همگي فرزندان يک پدر و مادر هستند و هرگاه به يکي از آنان ناراحتي و مصيبت وارد شود، ديگران در غم او خوابشان نمی‌برد.[21]

اميرمؤمنان علي(ع) در اين زمينه بيشتر توضيح داده و ريشه تفرقه را وجود صفات زشت انساني و رذائل اخلاقي بيان می‌کند و در خطبه 112 نهج البلاغه می‌فرمايد:

وَإنـَّمَا أنْتُم إِخْوَانٌ عَلَي دِينِ اللهِ، ما فَرَّقَ بَيْنَکُمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرَ، وَسُوءُ الضَّمائِرِ، فَلاتَوَازَرُونَ، وَلاتَنَاصَحُونَ، وَلاتَبَاذَلـُونَ، وَلاتَوَادُّونَ؛

شما برادران ديني يکديگر چيزي جز پليدي درون، نيت زشت شما را از هم جدا نساخته و موجب تفرقه نشده است. نه يکديگر را ياري می‌دهيد و نه همکاري و خيرخواهي و بخشش و دوستي می‌کنيد.

4) گسترش عدالت:

يکي از مهمترين راهکارهاي قرآن براي تقويت و حفظ همبستگي مردمی در جامعه، اهميت دادن به عدالت در همه اَبعاد آن ميان آحاد جامعه است.

قرآن در آيات متعدّدي بر اجراي عدالت تأکيد می‌کند و حتي مهمترين فلسفة بعثت انبيا را برپايي قسط و عدل می‌داند و می‌فرمايد:

} لَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ { ؛[22]

ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم، و با آنها کتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه) نازل کرديم تا مردم قيام به عدالت کنند.

اگر عدالت در ميان مردم برقرار شود و آنان از نگراني هاي تبعيض و ناعدالتي و از زحمت و رنج فقر و محروميت رها شده و به امنيت و آسايش برسند، اتحاد و همبستگي در ميان آنان تقويت خواهد شد.

همچنان که امام کاظم(ع) فرمود:

لَو عُدِلَ بَینَ النَّاسِ استَغنَوا؛[23]

اگر عدالت اجتماعي در ميان مردم عملي شود، آنان بي نياز می‌شوند.

با اجراي عدالت، برکات الهي نازل شده و رفاه و امنيت مردم افزايش می‌يابد و چون مردم احساس می‌کنند تبعيض و ناعدالتي از جامعه رخت بربسته، همه يکدل و يک جهت با زمامداران جامعه مُتّحد شده و براي پيشرفت و ترقّي همه جانبه تلاش می‌کنند.

قرآن براي عملي شدن عدالت اجتماعي که ضامن همبستگي و اتّحاد مردم نيز هست، راهکارهاي مختلفي ارائه می‌دهد. تشويق به احسان، انفاق، پرداخت زکات، رسيدگي به محرومان و مستضعفان و اطعام، برخي از طرح هاي قرآني براي رفع فقر و ناعدالتي در جامعه می‌باشد. طبق اين شيوه اگر کارگزاران جامعه همبستگي و اتّحاد مردم را طالب باشند، بايد براي رفع فقر و تبعيض به پا خاسته و با تمام وجود در برپايي عدل بکوشند. و متقابلاً اگر ظلم و ستم در ميان مردم رواج يابد، استعدادها سرکوب شده، اعتماد به مسئولان از ميان رفته، و مردم به همديگر بي اعتماد می‌شوند و در نتيجه همبستگي اجتماعي از ميان می‌رود و اعتماد عمومي به بدبيني و سوء تفاهُم تبدیل خواهد شد.

قرآن در سورة اعراف ارتباط عدالت عملي و همبستگي مسلمانان را مورد توجه قرار داده و می‌فرمايد:

} قُلْ أمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَأقِيمُواْ وُجُوهَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأكُمْ تَعُودُونَ { ؛[24]

بگو: «پروردگارم امر به عدالت کرده است؛ و توجّه خويش را در هر مسجد (و به هنگام عبادت) به سوى او کنيد! و او را بخوانيد، در حالى که دين (خود) را براى او خالص گردانيد! (و بدانيد) همان گونه که در آغاز شما را آفريد، (بار ديگر در رستاخيز) بازمى‏گرديد!

در اين آيه، اول امر به عدالت عملي شده است و آنگاه حضور در مساجد و شرکت در عبادت عمومي در يک صف واحد و با اخلاص نيت مورد تأکيد قرار گرفته است و اين تقارن، بيانگر ارتباط عميق عدالت اجتماعي و همبستگي معنوي مسلمانان است.

5) تقويت فرهنگ انتظار:

قرآن کريم در آيات نوراني خويش مردم را به ظهور يگانه منجي عالَم بشريت فرا می‌خواند.

در سوره انبيا می‌خوانيم:

} وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ { ؛[25]

در «زبور» بعد از ذکر (تورات) نوشتيم: «بندگان شايسته‏ام وارث (حکومت) زمين خواهند شد!»

حضرت باقر(ع) اين آيه را به ياران و اصحاب حضرت مهدي(عج) تفسير نمود.[26]

اميرمؤمنان علي(ع) در تفسير آية } وَنُرِيدُ أن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ { ؛[27] (ما مى‏خواهيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم!) فرمود:

اين گروه پيروز آل محمد(ص) هستند، خداوند متعال مهدي آل محمد(عج) را بعد از زحمت و سختي که بر آنان وارد می‌شود برمی‌انگيزد و به آنان عزّت می‌دهد و دشمنانشان را خوار و ذليل می‌کند.[28]

افزون بر اين، آيات متعددي از قيام آن وجود گرامي خبر می‌دهند و حقيقت جويان و سعادت طلبان عالَم را به انتظار ظهور چنين رهبري فرا می‌خوانند.

طبق اين شيوة قرآني، تقويت و توسعه انديشه انتظار می‌تواند به اتّحاد و يگانگي دل هاي مردم ياري نموده و با اين فرهنگ وحدت آفرين و اميدبخش به همبستگي دینی در جامعه رونق بخشيد؛ زيرا اگر فلسفة انتظار و دستاوردهاي مثبت قيام مهدي(عج) به مردم ستم ديده و خسته از ظلم و بيداد مستکبران عالَم گفته شود، آنان يکدل و يکزبان به انتظار ظهور رهبر آسماني نشسته و تحقُّق خواسته هاي قلبي خود را در برنامه هاي دولت کريمه حضرت مهدي(عج) جستجو خواهند کرد. آنان اگر با فرهنگ انتظار آشنا شوند، تمام تفرقه ها و تشتُّت ها را با آرزوي ظهور امام زمان(عج) پايان يافته تلقّي می‌کنند و هرکدام از هر حزب و گروه و نژادي، ظهور دولت اميدآفرين حضرتش را از دل و جان آرزو می‌کنند و يکپارچه از خداوند متعال می‌خواهند:

اَللَّهُمَّ الْمُم بِهِ شَعثَنا، وَاشْعَب بِهِ صَدعَنا وَارْتُق بِهِ فَتقَنا، وَ كَثِّر بِهِ قِلَّتَنا، و أعْزِز بِهِ ذِلـَّتَنا... ؛[29]

پروردگارا! پراکندگي و تفرق ما را به وسيله آن رهبر گرامي به جمعيت و وحدت بدل فرما و پريشاني امور را به وجودش اصلاح فرما! و نقايص و شکافهاي کار ما را به وسيله وجود آن ذخيره الهي اصلاح و جبران نما! و تعداد ما را فراوان و خواري و کوچکي ما را با وجودش به عزّت و شکوه بدل ساز!

آري، امام عصر(عج) ضامن وحدت و همبستگي مردم بر محور حق و پارسايي است و نشستن به انتظار آن وجود گرامي که ماية وحدت و همدلي است، مطمئناً جامعه را به سوي اتّحاد و يگانگي خواهد برد، همچنان که در دعاي ندبه زمزمه می‌کنيم:

أيْنَ جَامِعُ الْكَلِمَةِ عَلَي التَّقْوي؛[30]

کجاست آن آقايي که مردم را بر وحدت کلمه تقوي و دين گرد خواهد آورد.



[1]. سورة انفال، آیة 46 ؛ سورة قصص، آیة 4.

[2]. بحارالأنوار، ج22 ، ص499 ، ح46 ، باب 1 (وصیته(ص) عند قرب وفاته و فیه تجهیز جیش أسامه و بعض النوارد).

[3]. سورة حجرات، آیة 10. (مؤمنان برادر يکديگرند.)

[4]. سورة آل عمران، آیة 103. (به ريسمان الهي تمسُّک کنيد و پراکنده نشويد.)

[5]. بحارالأنوار، ج24 ، ص85 ، ح9 ، باب 31 (انَّهم علیهم السلام حبل الله المتین و عروة الوثقی و انهم آخذون بحجزة الله).

[6]. بحارالأنوار، ج36 ، ص15 ، ح1 ، باب 27 (انه صلوات الله علیه حبل الله و عروة الوثقی و انه متمسک بها).

[7]. وسائل الشیعه، ج6 ، ص191 ، ح7702.

[8]. کافی، ج3 ، ص422 ، ح6 ؛ وسائل الشیعه، ج27 ، ص33 ، ح33144.

[9]. نهج الحياة (فرهنگ سخنان فاطمه) ، ص104 ، ح57 .

[10]. سورة احزاب، آیة 33.

[11]. سورة شوری، آیة 23.

[12]. سورة مائده، آیة 3.

[13]. سورة مائده، آیة 67 .

[14]. سورة آل عمران، آیة 61 .

[15]. سورة انسان، آیة 5 ـ 12.

[16]. سورة نساء ، آیة 59 .

[17]. سورة انفال، آیة 46.

[18]. مولوی.

[19]. سورة حجرات، آیة 13.

[20]. سورة حجرات، آیة 10.

[21]. کافی، ج2 ، 165 ، ح1.

[22]. سورة حدید، آیة 25.

[23]. تهذیب، ج4 ، ص130.

[24]. سورة اعراف، آیة 29.

[25]. سورة انبیاء ، آیة 105.

[26]. بحارالأنوار، ج9 ، ص223 ، ح111 ، باب 1.

[27]. سورة قصص، آیة 5 .

[28]. بحارالأنوار، ج51 ، ص54 ، ح35 ، باب 5 (الآيات المؤولة بقيام القائم).

[29]. مفاتيح الجنان، ص291 (دعاي افتتاح).

[30]. مفاتيح الجنان، ص808 (دعاي ندبه).

ادامه دارد

زنده فکری (پیرامون عاشورا و تحریفات آن) (5)

سخني با مرثيه سرايان و مداحان

از آنجا كه امروزه مرسوم است اتفاقات تاريخي مرثيه و احاديثي كه در مدح اهل بيت از پيامبر و يا بقيه معصومين (ع) به ما رسيده، به زبان شعر بيان مي‌شود و مداحان زيادتر از شعر استفاده مي‌كنند، لذا مطالبي را بايد پيرامون شعر بيان كنيم و زبان شعر را از زبان نثر جدا سازيم. زبان شعر يك زبان پر عاطفه و پر تمثيل و تشبيه است و مجاز و استعاره در شعر بسيار راه دارد و از طرفي هم زبان شعر مؤثرتر از زبان نثر مي‌باشد.

تا جاي كه من اطلاع دارم حتي ريز مطالب عاشورا به شعرهاي فارسي، عربي، … بيان شده و كساني هم كه اين اشعار را گفته‌اند يا به فن شعر و علم عروض و قافيه آگاه نبوده و يا اگر آگاه بوده‌اند به مطالب حقيقي عاشورا و كتب معتبر واقف نبودند. لذا اشعاري بيان كرده‌اند كه حاوي اين مطالب است:

1ـ توهين به مقام والاي اهل بيت و اصحابشان.

2ـ غلبه دادن عاطفه بر عقل كه نوعاً در اشعاري پيرامون حضرت زينب و أم البنين يافت مي‌شود.

3ـ ايجاد انگيزه گناه كردن و ترك بعضي از اوامر الهي بر مخاطب. مثلاً مقام عشق و محبت به اهل بيت و مقام روضه خواندن را آن قدر بزرگ جلوه مي‌دهند كه حتي نماز خواندن را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و شفاعت امام حسين (ع) را آن قدر بالا برده‌اند كه گفته‌اند حتي اگر يك شيعه بزرگترين گناه را انجام دهد مورد شفاعت قرار مي‌گيرد.

در حالي كه تمام مطالبي از قبيل عشق و محبت به اهل بيت، مقام و منزلت روضه خواندن، عنايت اهل بيت … همه را قبول داريم اما اين‌ها بعد از عمل به تمام واجبات و ترك تمام محرمات الهي است، حالا مستحبات بماند.

4ـ حركات و سكناتي كه غالباً از يك مداح ديده مي‌شود به مقام و منزلت يك مرثيه خوان اهل بيت نيست. نوعاً در جلسات، مفاهيمي از قبيل وقار، سنگيني، متانت، عفت، … وجود ندارد و يا كمتر ديده مي‌شود.

5ـ از اشعار براي مدح و مرثيه استفاده كردن بسيار عاليست، اما چه شعري؟ با چه مفاهيمي؟ و در قالب چه الفاظی؟ شعري كه با واقعيت تاريخي هم مطابق باشد، شعري كه كاملاً متن يك حديث را بيان كرده باشد، …

6ـ طرز تفكر و برداشت بدي كه بوجود آمده اينست كه در جلسات، كوشش بر آن است كه تعداد مستمعين را زياد كنند، اما به فكر اين نشده‌اند كه مستمع را به اهداف حقيقي اسلام و عاشورا كه همانا ساختن انسان كامل است از همه جوانب آشنا سازند. به يك عبارت اينكه در جلسات به كميت زيادتر توجه مي‌شود نسبت به كيفيت آن.

بايد گفت كه مرثيه و مديحه سرائي يك وظيفه است نه يك شغل و سرگرمي و راه درآوردن پول. يك مداح اگر جنبه وظيفه داشتن خود را فراموش كرد، گرچه بهترين مداح از حيث صوت و لحن باشد، وارد اين مفاهيم خواهد شد: تكبر، حسادت، رياء، خودبيني، شهرت
طلبي، … و عاقبت چنين مداحي يقيناً جهنم سوزان و آهن ذوب شده در دهان است.

حقيقتاً جلسات مداحي امروزه آنچنان كه بايد و شايد، معرفتزا نيست بلكه اثري سطحي و ظاهري دارد نه اثر عميق. زيرا افرادي كه سال‌ها با چنين جلساتي سر و كار داشته‌اند با چند اشكال نسبتاً آسان بهم مي‌ريزند و يا ادعاي معرفت و عنايت كرده و از صحنه بحث و سؤال خارج مي‌شوند. به همين سبب خيلي از تحريفات عاشورا از طريق همين جلسات به خورد مردم داده شده، مبارزه با اين تحريفات هم كاري بسيار مشكل است اما حتي الامكان بايد مقابله شود.

 مشهد مقدس

احمد رضوي

7/1/1383

زنده فکری (پیرامون عاشورا و تحریفات آن) (4)

فصل سوم

تحريفات عاشورا

تحريف را مي‌شود چنين معني كرد گرچه در هر علمي تحريف يك معني ندارد بلكه بايد نسبت به موقعيت كلمه در جمله، آن را معني نمود، حالا در واقعه عاشورا مي‌شود به اين تعريف اشاره كرد.

تحريف يعني منحرف كردن و از مسير اصلي و حق جدا ساختن و غلط جلوه دادن تاريخ تا باعث گمراهي فكري و اعتقادي مردم شود. تحريف از دو بُعد ممكن است انجام شود كه بُعد دوم اثر تخريبيش زيادتر از بُعد اولي است.

بُعد اول: تحريف لفظي و صوري: مثلاً شهادت علي اصغر به هنگام وداع امام حسين (ع) بوده است. روايتي ساخته شود كه حضرت براي علي طلب آب مي‌كردند و همانجا به شهادت رسيد.

بُعد دوم: تحريف معنوي و اصولي: مثلاً پذيرفتن اين گونه حرف‌ها كه امام حسين (ع) وقتي از يزيد شكست نظامي خورد، حاضر شد با وي بيعت كند. و يا اينكه حديث نقل شود كه امام حسين (ع) بعد از مصائب وارده، از خداوند و قضاء و قدر الهي شكايت مي‌كردند. اين گونه تحريفات باعث انحراف فكري مي‌شود چون به ذهن مخاطب اين مي‌رسد كه امام حسين (ع) العياذ بالله فردي سست عنصر و بي‌صبر و در عين حال جاه طلب بوده است و تمام قيامش به خاطر رسيدن به رياست بر پا شده.

در خلال مباحث فصل اول هنگام بحث از نقد كتب، به سيزده مورد از تحريفات اشاره كرديم. لذا آن‌ها را اينجا تكرار نمي‌كنيم و در اين فصل چند مورد ديگر را متذكر مي‌شويم.

1ـ مسعودي در كتاب « اثبات الوصيه » عدد كشتگان امام حسين (ع) را 1800 تن نقل كرده، با اين عبارت: و روي أنه قتل بيده ذلك اليوم الفاً و ثمانمائه. و در كتاب « اسرار الشهاده » جناب دربندي سيصد هزار عدد مقتولين اباعبدالله الحسين (عليه‌السلام) و بيست و پنج هزار عدد مقتولين حضرت ابو الفضل بيان كرده است.

اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر را كشته باشد، سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و 33 دقيقه وقت مي‌خواهد و بيست و پنج هزار را اگر چنين محاسبه كنيم شش ساعت و پانزده دقيقه وقت مي‌خواهد. (حماسه حسيني/ج3/273)

2ـ روضه الشهداء نوشته است هنگامي كه علي اكبر از پدرش حضرت امام حسين (ع) اذن ميدان مي‌گرفت، امام براي مادر علي اكبر، حضرت ليلي فرمودند برو در خلوتي دعا كن و موي خود را پريشان نما كه دعاي مادر به حق فرزند مستجاب است. شايد خدا رحم كند. در حالي كه در سائر كتب مؤرخين نوشته‌اند كه علي اكبر از امام اذن ميدان خواست، و امام (ع) بي‌درنگ اذن دادند و به حق وي دعا كردند. (لؤلؤ و مرجان)

3ـ نقل شده كه امير المؤمنين (ع) بر منبر در حال خطبه گفتن بودند كه امام حسين از پدر درخواست آب مي‌كند و حضرت اباالفضل كه كودكي بيش نبودند، سريع بلند شدند و مقدار آبي با خود آوردند و دست‌هاي حضرت پر آب شده بود. اينجا بود كه امير المؤمنين (ع) گريه كردند و فرمودند امروز دست‌هايت پر از آب است ولي در صحراي كربلا هر دو دست تو را براي رساندن آب به برادرت قطع مي‌كنند.

چون امير المؤمنين (ع) بر منبر بودند و خطبه مي‌خواندند حتماً ايام خلافت ايشان در كوفه بوده كه آن ايام امام حسين (ع) حد اقل بيست و شش سال داشتند و حضرت اباالفضل حدوداً چهارده ساله بودند. لذا نبايد امام حسين در اين سن از پدر درخواست آب كنند آن هم در حال خطبه خواندن و در حضور مردم. و حضرت اباالفضل هم كودك نبودند. (حماسه حسيني/ج3/373)

4ـ رواياتي نقل مي‌شود كه امام حسين براي خود از دشمن با حالت تذلل درخواست آب كرد. در حالي كه اصلاً امام از دشمن آن هم براي خودش آب نخواست. بنابر روايات معتبر براي علي اصغر نيز درخواست آب نكردند. ( حماسه حسيني/ج3/256)

5ـ روايتي چنين بيان مي‌دارد كه روزي امام حسين (عليه السلام) در زمان امامت حضرت امام حسن (ع) به مسجد رفتند و آنجا شنيدند كه خطيب در اول خطبه‌هايش بر امير المؤمنين (ع) لعن فرستاد، بسيار ناراحت شدند، دويدند و از گريبان خطيب گرفته و او را بر ديوار كوبيدند. مردم سريع به امام حسن (ع) خبر دادند كه برادرت در مسجد دعوا مي‌كند. امام (ع) به مسجد آمدند و فرمودند برادر، من اين لعن‌ها را هر روز مي‌شنوم، چيزي نمي‌گويم اما تو همين يك روز را شنيدي اين قدر بي‌طاقت شدي؟

اين گونه روايات اضافه بر اينكه سندشان ضعيف است بايد گفت سازنده روايت خواسته براي امام حسين (ع) غيرت و شجاعت نسبت دهد اما از آن طرف بي‌غيرتي و ترس را براي امام حسن (ع) نسبت داده است.

6ـ در بعضي از كتب روايتي نقل شده كه ضعيف است. مي‌گويند از شدت مصائب، حضرت زينب (س) سر مبارك خود را بر چوبه محمل زدند و سرشان شكست و خون جاري شد. اين كار رسم زنان جاهلي عرب بوده و زينب (س) از رسم جاهليت دور بود.

7ـ بعضي از تحريفات از بيان « زبان حال » بوجود مي‌آيد. حقيقتاً در تاريخ چيزي بنام زبان حال وجود ندارد. لذا بايد گفت كه اگر زبان حالي بيان ترس، بي‌صبري، ضعف در مقابل دشمن، عاطفه بي‌حد، تضرع و زاري از دشمن، … را مي‌كند نبايد خوانده شود ولي اگر ضرري بر مقام والاي معصومين (عليهم السلام) از هيچ جهت نمي‌زند اشكالي ندارد خوانده شود. بعضاً ديده شده كه هنگام روضه خواندن يك سري جملاتي گفته مي‌شود كه اصلاً در كتب تاريخي وجود ندارد و مجالي نيست تمام جملات را نقل كنيم. مثلاً بعضي از جملاتي كه بين امام حسين و حضرت زينب در هنگام وداع بيان شده است و يا بعد از وداع دختر امام حسين (ع) خود را بر روي پاهاي اسب انداخته بود و مي‌گفت: … گاه آن قدر جملات ذكر مي‌شود كه اگر در حال عادي بين دو نفر، آن جملات واقع شود حدوداً دو ساعت به طول مي‌انجامد. حالا در آن موقعيت اصلاً دشمن اجازه نمي‌داد كه يك وداع، دو ساعت طول كشد.

8_ داستان فطرس ملک يکي از رواياتي است که در کتب غير معتبر ذکر شده و در مجالس، نيز زياد خوانده مي شود، در حالي که اين روايت از چند جهت مورد اشکال قرار گرفته و سند آن هم ضعيف مي باشد و يکي از جعليترين روايات اسرائيليات همين داستان است.

چنين نقل شده: ملکي بنام فطرس از امر خدا سرپيچي کرد، کاري که به او محول شده بود انجام نداد، خداوند هم او را گرفتار عذاب خود نمود، همه پر و بالش را سوزاند و او را در يکي از اقيانوس هاي زمين معذب قرار داد و از رحمت خود بي نصيب کرد.

فطرس هزاران سال در زير آب عذاب مي کشيد، که روزي به آسمان مي نگرد و مي بيند گروه عظيمي از ملائک خداوند به همراهي مقربترين ملک الهي بنام حضرت جبرائيل به سمت زمين فرود مي آيند. فطرس سؤال کرد چه شده است که اين همه ملک فرود مي آييد؟ جبرائيل فرمود: در خانه رسول خدا فرزندي بدنيا آمده که نامش حسين است، ما مي رويم تا به حضرت، مقدم اين نورسيده را تبريک بگوييم.

فطرس عرضه داشت از حال من هم براي رسول خدا يادآوري کنيد شايد دعايي به حق من بفرمايند تا خداوند از من درگذرد.

جبرائيل براي رسول خدا (ص) حال فطرس را شرح داد. پيامبر (ص) فرمودند خداوند به حق فرزندم حسين از وي مي گذرد. او را نزد من بياوريد.

ملائک رفتند و فطرس را با خود آوردند، پيامبر (ص) فرمود: شفا و بخشش تو از طريق حسين انجام مي شود. لذا فطرس خود را به گهواره حضرت حسين (ع) نزديک کرد، خداوند هم به برکت حضرت حسين (ع) فطرس را بخشيد و به وي دو بال عنايت نمود.

همانجا فطرس عهد کرد که هر کس از محبان امام حسين (ع) از راه دور و نزديک به ايشان سلام فرستد، من سلام او را براي امام
حسين (ع) مي رسانم.

در اين روايت به چند نکته بايد دقت کرد:

1_ مخالفت کردن فطرس ملک با امر خداوند متعال: در اعتقادات ما ثابت شده که ملائکه خدا همه معصوم از گناه هستند و به اندازه سرسوزني با هيچ يک از اوامر الهي مخالفت نمي کنند، ملائکه عقل محض اند و قوه گناه کردن در وجود آنها نيست.

2_ سوختن پر و بال: ملائکه بسيار لطيفند و جسمي مانند جسم ما ندارند تا براي بالا رفتن از پر و بال استفاده کنند. اگر در روايت معراج پيامبر (ص) جبرائيل مي گويد: اگر به اندازه يک بند انگشت بالاتر بروم، همه پر و بالم مي سوزد، مراد پر و بال جسمي نيست، بلکه آن قوه معنوي است که جبرائيل با کمک آن قوه معنوي و دروني بالا مي رود. شايد در روايت فطرس نيز پر و بال جسمي مراد نباشد. نبايد ما از ملائکه تصوير يک انسان بال داراي را در ذهن خود تصور کنيم. چنانچه در بعضي از تصاوير حضرت جبرائيل را چنين مي کشند.

لذا اين روايت گذشته از ضعيف بودن سند آن، محتواي روايت نيز غلط است. اين گونه روايات را يهوديان ساخته اند تا چهره ملائکه را خراب جلوه دهند و بعداً بگويند جبرائيل نيز اشتباه کرد، قرار بود وحي نبوت آخرين پيامبر را براي بني اسحاق بياورد، براي بني اسماعيل (حضرت محمد) آورد. و نبوت به خاندان اسماعيل واگذار شد. به همين دليل در قرآن از جبرائيل با لقب امين ياد شده تا تهمت خيانت از وي برداشته شود.

نکته: در کتاب حماسه حسيني استاد مطهري 31 مورد از تحريفات نقل شده، براي اطلاع بيشتر، مراجعه شود به جلد سوم اين کتاب.

ادامه دارد

رجعت (3)

بخش سوم: رجعت از نظر شيعه

در اين بخش ما به چند شبهه كه از طرف كساني وارد شده است كه مسئلة رجعت را قبول ندارند، جواب مي‌دهيم و به چند نكتة مهم نيز اشاره مي‌نمائيم.

شبهات:

اول: بعضي مي‌گويند بازگشت افراد مؤمن و كافر به دنيا قبل از قيام روز قيامت براي پاداش و يا كيفر با عدالت خداوند سازگار نيست زيرا قرار و سنت خداوند اين بود كه پاداش و كيفر در ورز قيامت باشد نه دنيا لذا رجعت واقعيت ندارد.

جواب: اگر به فائده و آثار رجعت دقت كنيم و با يك ديد كلي به مسئله رجعت نگاه كنيم ميابيم كه رجعت كاملا با عدالت خداوند نيز سازگار است زيرا عدالت را اين گونه معني كرده‌اند «رساندن حق به حقدار» و در اين تعريف قيد زمان و يا مكان وجود ندارد يعني اين تعريف مطلق است و شامل دنيا و آخرت، اين زمان و آن زمان مي‌شود.

دوم: رجعت با تناسخ چه تفاوتي دارد؟ مي‌گويند: عقيده تناسخ از نظريات برخي مكاتب و مذاهب غير الهي بوده و هيچ يك از فرق اسلامي اين عقيده را نپذيرفته‌اند و از نظر فلسفه نيز اين عقده كاملا رد شده است. حال آيا اعتقاد به رجعت، نوعي اعتقاد به تناسخ نيست؟

پاسخ: نظرية تناسخ بر اساس انكار قيامت پي‌ريزي شده و پيروان اين مكتب، پاداش و كيفر اعمال و رتار را منحصر به دنيا مي‌دانند. چكيدة اين عقيده آنست كه «جهان آفرينش پيوسته در گردش است و هر دوره‌اي تكرار دورة پيشين بوده و اين گردش و تكرار پايان ندارد. روح هر انساني پس از مرگ بار ديگر به دنيا باز مي‌گردد، و اين بازگشت مبتني بر كردار و رفتار پيشين اوست. اگر در روزگار گذشته به كارهاي نيك و شايسته دست زده. دوران بعد را با شادي و خوشي سپري مي‌كند، و اگر مرتكب اعمال ناروا و زشت شده، گرفتار حزن و اندوه مي‌گردد.»

معتقدان به رجعت هرگز منكر قيامت نيستند، بلكه يقين به وقوع اين رستاخيز بزرگ همگاني دارند. آنان هيچگاه از تكرار بي‌نهايت دوره‌هاي آفرينش گفتگو نمي‌كنند، بلكه به پيروي از قرآن براي جهان پايان و فرجامي قطعي مي‌شناسند. و از همه مهمتر اينكه بنابر عقيده رجعت هرگز روح انسان به جسم شخص ديگر منتقل نمي‌شود. بلكه روح شخص رجعت كننده به جسم خود او تعلق مي‌يابد.

سوم: هدف از رجعت و فائدة آن چيست؟

براي رجعت اهداف زيادي است كه ما به دو هدف آن اشاره مي‌كنيم.

1ـ رجعت به منظور مشاهدة عزت اسلام و ذلت كفر است. بدين معني كه بازگشت به دنيا در زماني به وقوع مي‌پيوندد كه دين خدا بر سراسر جهان حاكم شده، زمين آنچه در آن است در اختيار مؤمنان وخداجويان قرار گرفته و كفار و ستم پيشگان خوار و ذليل گشته‌اند. بديهي است كه مشاهدة اين مقطع حساس از زمان، آرزوي هر انسان دينداريست و او را شادمان و خرسند مي‌كند، همچنان كه تبهكاران و كافران را به رنج و خشم مي‌افكند و آنان را افسرده مي‌سازد.

2ـ گذشته از اينكه ممكن است افراد با ايمان در اين بازگشت به مقاماتي دست يابند كه فقط در موقع سيطرة كامل اسلام، تحصيل آنها ممكن است، مي‌توان گفت: گناهكاران و كفاري كه در زمان رجعت به دنيا باز مي‌گردند، از سران و پيشتازان كفر بوده‌اند و جز ارتكاب پليدي و زشتي، پايمال كردن حقوق انسانها، كشتار بي‌گناهان، غصب اموال مظلومان و ستمگري بر محرومان كار ديگري از آنان سر نزده است. بدين جهت بار ديگر به جهان طبيعت باز مي‌گردند تا سزاي دنيائي بسياري از گناهان خود را ببينند و مجازات الهي در حق ايشان انجام گيرد، درست است كه عذاب كامل و نهايي اينگونه افراد در روز قيامت تحقق مي‌پذيرد، اما كيفرهاي دنيوي خود نقشي اساسي در سازندگي و عبرت آموزي انسانها دارد و نيز موجب خواري و ذلت و سرافكندگي افرادي مي‌شود كه روزگاري را با زورگوئي و ستمكاري و حق كشي به سر مي‌بردند و كسي را ياراي روياروئي با ايشان نبود.

چهارم: يكي از شبهاتي كه در بارة رجعت افراد كافر و گنهكار، وجود دارد اين است كه چون اين افراد بعد از مرگ خود عذاب‌هاي الهي را چشيده‌اند و عالم برزخ را ديده‌اند، لذا وقتي به دنيا باز گردانده شوند، اولين كاري كه به فكرشان خطور كند مسألة توبه و بازگشت به خداست. حالا اگر اين افراد بتوانند توبه كنند و توبة‌شان نيز قبول شود، هدف رجعت اين افراد لغو خواهد شد و اگر نتوانند توبه كنند يعني خداوند آنها را توفيق توبه كردن ندهد، مختار بودن انسان زير سوال مي‌رود. بنابر اين گروهي رجعت افراد بد را نپذيرفته‌اند و مي‌گويند فقط افراد خوب رجعت خواهند كرد.

در پاسخ به اين گروه چنين گفته مي‌شود كه اگر به قرآن در بارة توبه و شرائط قبولي آن مراجعه شود هرگز چنين شبهه‌اي بوجود نخواهد آمد. زيرا در قرآن داريم[1] كه توبة افرادي قبول مي‌شود كه گناه را از روي جهالت انجام داده باشند و قبلا برايشان اتمام حجت نشده باشد. ولي براي اين افرادي كه رجعت شان به خاطر مجازات اعمال زشت شان است، يقينا اتمام حجت شده و اينها گناه را با جهالت انجام نداده‌اند. نتيجه اينكه اين افراد بعد از رجعت ممكن است توبه كنند اما توبة‌شان پذيرفته نمي‌شود.

يكي از نكات مهم در باب رجعت كه بايد دقيقا مورد بررسي و كاوش قرار گيرد اينست كه چه كساني رجعت مي‌كنند و آن افراد مؤمن محض و كافر محض كه در روايات بيان شده كدامند؟

ابتداء ما پاره‌اي از روايات كه در اين زمينه وارد شده بيان مي‌كنيم و بعد نتيجه‌گيري خواهيم كرد. اخبار و رواياتي كه از معصومين در موضوع رجعت نقل شده آنقدر فراوان است كه به طور قطعي مي‌توان متواتر بودن آنها را پذيرفت. در اين باره اظهار نظر برخي كارشناسان احاديث را مرور مي‌كنيم.

1ـ علامه مجلسي مي‌گويد: اگر مثل اين روايات رجعت متواتر نباشد، پس در چه چيزي مي‌توان ادعاي تواتر نمود.[2]

2ـ شيخ حر عاملي مي‌نويسد: هيچ شكي نيست كه اين احاديث مذكور به حد تواتر معنوي رسيده است، زيرا موجب يقين هستند براي هر كسي كه قلب خويش را از هر شبهه‌ و تقليدي پاك كند.[3]

3ـ محدث جزائري در شرح تهذيب ادعا كرده‌ كه ‹620› حديث پيرامون رجعت ديده است.

4ـ شيخ حر عاملي در كتاب «الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعه» تعداد ‹520› حديث در زمينه رجعت نقل كرده و در آخر بيان مي‌كند كه برخي روايات را نيز بنا به عللي نقل نكرده است.[4]

 

 

دسته‌بندي روايات رجعت

دسته اول: رواياتي دلالت دارد كه اولين كسي كه به دنيا رجعت مي‌كند امام حسين بن علي(عليه‌السلام) مي‌باشد.

امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايند:

اول من يكر في رجعته الحسين بن علي(عليه‌السلام) يمكث في الارض حتي يسقط حاجباه علي عينه.[5] اولين كسي كه به دنيا رجعت خواهد كرد امام حسين(عليه‌السلام) است. ايشان آنقدر در زمين زندگي خواهند نمود تا آنكه از پيري دو ابروي شان بر چشماي شان بيفتد.

دسته دوم: رواياني كه مضمونش رجعت پيامبر اكرم و امير المؤمنين است.

امام باقر(عليه‌السلام) فرمودند:

إن رسول الله و امير المؤمنين سيرجعان.[6]

 

دسته سوم: رواياتي در باره رجعت پيامبران گذشته وارد شده است.

امام صادق(عليه‌السلام) در تفسير آيه 81 آل عمران فرمودند:

ما بعث الله نبيا من لدن آدم و هلم جرا الا يرجع إلي الدنيا فينصر رسول الله و امير المؤمنين، ...

دسته چهارم: رواياتي كه در باره رجعت تمام ائمه بيان شده است.

امام سجاد(عليه‌السلام) مي‌فرمايند:

يرجع إليكم نبيكم و امير المؤمنين و الائمه عليهم‌السلام.

دسته پنجم: رواياتي كه رجعت را منحصر به بهترين‌ها و بدترين‌هاي انسان‌ها مي‌دهد.

امام صادق(عليه‌السلام) فرمودند:

إن الرجعة ليست بعامة و هي خاصة، لايرجع الا من محض الايمان محضا أو محض الشرك محضا.

بازگشت به دنيا امري همگاني نيست. بلكه امري اختصاصي است و تنها كساني رحعت مي‌كنند كه به ايمان خالص و يا شرك خالص رسيده باشند.

چنانچه از روايات استفاده مي‌شود رجعت ائمه(عليهم‌السلام) اين گونه مي‌باشد، بعد از ظهور وليعصر(عج) و شش ماه قبل از شهادت ايشان، ابتداء امام حسين بن علي (عليهما‌السلام) رجعت مي‌كنند و در طول اين شش ماه هميار وليعصر(عج) مي‌باشند و وقتي حضرت مهدي(عج) به شهادت مي‌رسند، امام حسين ايشان را غسل داده و كفن مي‌كنند، نماز مي‌خوانند و در كربلا دفن مي‌كنند و مدت امامت امام حسين(عليه‌السلام) بسيار طولاني است كه در بعضي از روايات آمده است كه از مدت نبوت حضرت نوح، طولاني‌تر مي‌باشد. و بعد از رحلت امام حسين، اميرالمؤمنين و بعد امام حسن و بعد هم حضرت سجاد و بقية ائمه(عليهم‌السلام) به ترتيب رجعت مي‌كنند و مدت طولاني هر يك امامت مي‌نمايند.

 

 

رجعت با زبان دعا

در بسياري از دعاهاي كه به سند صحيح و يا مؤثق به ما رسيده عباراتي به چشم مي‌خورد كه صريحا رجعت را تأييد و از موارد مسلم دانسته است. مختصرا به چند نمونه اشاره مي‌كنيم.

1ـ دعاي عهد: از امام صادق(عليه‌السلام) نقل شده است كه هر كس چهل صبح اين دعا را بخواند، از ياران امام زمان(عج) قرار مي‌گيرد و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد خداوند او را از قبر بيرون آورده و در خدمت آن حضرت حاضر مي‌شود. و حق تعالي به هر كلمه هزار حسنه براي وي عطا خواهد كرد و هزار گناه از وي را محو مي‌نمايد. در يكي از فرازهاي اين دعا چنين نقل شده:

«اللهم إن حال بيني و بينه الموت الذي جعلته علي عبادك حتما مقضيا فأخرجني من قبري مؤتزرا كفني شاهرا سيفي مجردا قناتي ملبيا دعوة الداعي في الحاضر و البادي»

2ـ در روز «دحو الارض» مستحب است دعاي مخصوص آن روز خوانده شود و در آن دعا اين جمله ذكر شده است:

«و ابعثنا في كرته حتي نكون في زمانه من أعوانه»[7]

 

3ـ در دعاي نماز عيد مي‌خوانيم:

«و أظهر بهم العدل و زين بطول بقائهمالارض»

«بار الهي! عدالت را به وسيلة ائمه ظاهر كن و زمين را با طول عمر حضرات مزين نما.»

نكتة جالبي كه در اين دعا مشاهده مي‌شود اينكه رجعت ائمه را مسلم و مفروغ‌عنه دنسته، لذا در مقام دعا براي طول عمر آنان برآمده است.

ربنا تقبل منا إنك انت السميع العليم

مشـهـد مقــدس

احمد رضـوي

29/3/82 ش

 

 

منابع

 

1ـ قرآن كريم.

2ـ مفردات الفاظ القرآن/ علامه راغب اصفهاني/ تحقيق صفوان عدنان داوودي.

3ـ التحقيق في كلمات القرآن الكريم/ استاد حسن مصطفوي.

4ـ رجعت/ محمد باقر مجلسي/ تصحيح ابوذر بيدار.

5ـ رجعت از ديدگاه عقل و نقل/ محمد رضا ضميري.

6ـ رجعت از ديدگاه عقل، قرآن، حديث/ استاد جعفر سبحاني.

7ـ شيعه و رجعت/ تأليف شيخ محمد رضا طبسي نجفي/ مترجم سيد محمد ميرشاه ولد/ نشر مركز انتشارات دارالنشر اسلام/ نوبت اول / 1376ش .

8ـ الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة/ شيخ محمد بن حسن حر عاملي (1104 هـ ق) / تصحيح سيد هاشم رسولي محلاتي/ مترجم احمد جنتي/ نشر انتشارات نويد/ 1362 هـ ش.

9ـ بحار الانوار الجامعة لدور اخبار الائمه الاطهار/ علامه شيخ محمد باقر مجلسي/ نشر دار احياء التراث العربي/ بيروت/ نوبت سوم / 1403 هـ ق.

10ـ تفسير نمونه/ استاد ناصر مكارم شيرازي/ نشر دار الكتب الاسلاميه/ نوبت اول/ 1353 ش.



[1] نساء/17 ، انعام/54 ، نحل/119

[2] بحار/53/42

[3] الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعه /33

[4] الايقاظ/430

[5] بحار/53

[6] همان

[7] بحار/53/99

زنده فکری (پیرامون عاشورا و تحریفات آن) (3)

فصل دوم

اهداف امام حسين عليه السلام و آثار عاشورا

هر فرد عاقلي از كارهايش هدفي دارد و اهداف افراد نسبت به كاري كه انجام مي‌دهند متفاوت است. حالا هر مقدار كه عقل انسان زيادتر رشد كرده باشد و هر مقدار كه كار مورد نظر عظيمتر باشد يقيناً هدف، بالاتر و با ارزشتر خواهد بود. شخصيت امام حسين (ع) و قدرت تعقل ايشان را به مرحله بالا از مسلمات و يا از اصول اوليه در نزد شيعه مي‌دانيم. زيرا مجالي براي بحث در اين زمينه فعلاً نيست. و عظمت كار را نيز قبلاً در مقدمه، بحث كرديم. لذا بايد گفت كه هدف حضرت نيز حتماً بسيار عظيم و با ارزش است. با توجه به اين نكات به سراغ بيان اهداف امام ميرويم. يقيناً اباعبدالله الحسين عليه السلام اهداف فراواني از اين قيام داشتند كه بيان همه اهداف، براي ما ممكن نيست بلكه به حد توان خود ما چند هدف را مي‌شماريم.

1ـ اصلاح أمت اسلامي.

2ـ امر به معروف.

3ـ نهي از منكر.

4ـ زنده كردن روش زندگي پيامبر اسلام (ص) و امير المؤمنين (ع).

حضرت امام حسين عليه السلام هنگام خروج از مدينه با سوي مكه در يك نامه مكتوب، وصايائي را براي برادر خود محمد بن حنفيه مي‌نويسند و در آنجا يك فراز از نامه را چنين رقم مي‌زنند:

« و إني لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح في أمه جدي صلي الله عليه و آله أريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنكر و أَسيرُ بسيره جدي و أبي علي بن ابيطالب عليهما اسلام.» . (البحار/44ـ327)

حضرت در اين بيان خود چهار هدف را بر شمرده‌اند كه هر چهار تا به صورت سربسته بيان شده و شايد موقعيت نبوده كه اساس هدف خود را بيان كنند تا شامل همه اين چهار مورد بشود. زيرا از قرائن بدست مي‌آيد كه هدف چيزي بالاتر از اين حرف‌هاست. چون جا دارد ما چند سؤال را طرح كنيم كه اين بيان جواب نمي‌دهد. مثلاً آن چه معروفي بوده كه در آن جامعه ترك مي‌شده و چه منكري انجام مي‌شده تا باعث قيامي با اين گستردگي شود؟ آيا به سيره پيغمبر عمل نمي‌شده؟ و آيا امت اسلامي در راه صلاح و رستگاري نبودند؟ در هر زماني تعدادي از افراد نماز نمي‌خوانند، روزه نمي‌گيرند و به سيره پيامبر گرامي اسلام عمل نمي‌كنند، آيا به خاطر همين تعداد، لازم بود امام حسين عليه السلام چنين قيامي انجام دهد؟ پس بايد هدف بالاتر از اين حرف‌ها بوده باشد كه همين طور هم هست. زيرا علامه مجلسي مقداري به آن هدف اشاره كرده است ما كلامشان را نقل مي‌كنيم، و علامه عسكري در كتاب معالم المدرستين خود كاملاً توضيح دادند، بعد از كلام علامه مجلسي بيان خواهيم كرد.

كلام علامه مجلسي (ره)

« … و لو كان (عليه السلام) يسالمهم و يوادعهم، كان يقوي سلطانهم و يشتبه علي الناس أمرهم، فيعود بعد حين أعلام الدين طامسه و آثار الهدايه مندرسه» ( البحار/45ـ99)

اگر امام حسين (ع) با يزيد و همدستانش صلح مي‌كرد و بيعت مي‌نمود، حتماً سلطنت ايشان بسيار قوي مي‌شد و امور حق و باطل بر مردم اشتباه مي‌گرديد و بعد از مدتي بني أميه با آن‌ همه فساد خود رهبر ديني مردم مي‌شدند و آثار هدايت و زحمات پيامبر همه هدر ميرفت و نابود مي‌شد.

كلام علامه عسكري

بيان نظريه ايشان نياز به مطالبي دارد كه ناچار از ذكر آن مطالب هستيم. در صدر اسلام ابوبكر و عمر سه كار اساسي انجام دادند تا خلافت را بدست آورند. و در انجام هر سه كار خود نيز موفق شدند.

1ـ در باره پيامبر اسلام.

2ـ در باره قرآن كريم.

3ـ در باره سنت.

در باره پيامبر از سه بُعد وارد عمل شدند.

بُعد اول: منزلت پيامبر اسلام را آن قدر پائين آوردند به حد يك فرد معمولي بي‌سواد كه از جهت فرهنگي و اجتماعي نيز در صفر درجه سير مي‌كند. مثلاً روايت نقل مي‌كنند كه پيامبر در جمع مردم بازار همسرش عائشه را بر سر شانه نشاند تا عائشه رقص و شعبده بازي زنان و مردان بازاري را ببيند. و رواياتي در كتب صحيحه ايشان نقل شده كه قلم از نوشتن آن‌ها شرم مي‌كند.

بُعد دوم: عظمت دادن به اصحاب خصوصاً ابوبكر و عمر: روايات فراواني در منزلت اين دو صحابي ذكر شده كه ايشان را در حد پيغمبري مي‌رساند. (تاريخ الخلافه/جلال الدين سيوطي)

و در كتاب‌هاي صحيح بخاري و مسلم بابي با اين عنوان باز كرده‌اند: « باب موافقات العمر» و از اين باب يك قاعده بيان شده به اين صورت: كلما نظر عمر بشيء نزل القرآن بطبقه. و همين باب را سيوطي نيز در كتاب خود آورده است.

بُعد سوم: عظمت دادن به مسند خلافت: كه مراد از ذكر مطالب بالا بيان همين بُعد بود. لذا اين بُعد را زيادتر توضيح مي‌دهيم و از ذكر دو كار ديگر براي بدست آوردن خلافت كه در باره قرآن و سنت چه كردند، به جهت اختصار مي‌گذريم.

با ساختن احاديث جعلي آن قدر به مسند خلافت ارزش دادند كه مسند خلافت و حرف خليفه مسلمين را مقدم بر حرف خدا و پيغمبر دانستند. مثلاً روايت كرده‌اند اگر خليفه دستوري داد كه كاملاً مخالف دستور پيامبر بود بايد آن دستور پذيرفته شود و مورد عمل قرار گيرد. زيرا خليفه مسلمين است و خلافت ارزش دارد. به عنوان نمونه:

1ـ عمر صيغه زنان و طواف النساء را با صراحت حرام اعلام كرد و گفت گرچه در زمان پيامبر حلال بوده من حرام می کنم، مردم نيز پذيرفتند.

2ـ شوراي شش نفره عمر براي انتخاب خليفه بعد از خود و از شرائط پذيرفتن خلافت يكي عمل به قرآن بود، دومي عمل به سنت و سومي عمل بر طبق سيره شيخين. يعني ابوبكر و عمر. (صحيح بخاري و مسلم/باب فضائل ابوبكر و عمر) منزلت خلافت را آن قدر بزرگ كرده بودند كه خليفه حق داشت احكام جعل كند و دستور بر تجاوز بدهد و سيره خليفه همطراز عمل به قرآن و سيره پيامبر قرار گرفت.

3_ يزيد بعد از واقعه عاشورا دستور داد به مردم مدينه حمله كنند و همين كار هم صورت گرفت يك لشكر عظيمي به مدينه حمله كرد و به مدت سه روز مال و ناموس مردم آزاد بوده چه جناياتي كه صورت نگرفت؟ و بعد به مكه حمله كردند و بر اثر منجنيق پرده كعبه سوخت. ولي چون به دستور خليفه مسلمين يزيد بود مورد پذيرش واقع شد.

علامه عسكري بعد از بيان اين مطالب مي‌فرمايد: منكري كه انجام مي‌شد همين منزلت خلافت بود كه بالاتر از منزلت نبوت قرار گرفته بود و معروفي كه ترك مي‌شد سنت حقيقي پيامبر و عمل نكردن به قرآن بود و گمراهي امت اسلامي نيز همين نكته بود. لذا حضرت امام حسين (ع) قيام كردند تا اين ابهت و عظمت مسند خلافت شكسته شود و غير از امام حسين (ع) هيچ كسي ديگر نمي‌توانست چنين كاري بكند. همين طور هم بود. زيرا تا قبل از عاشورا، خليفه هر چه مي‌گفت پذيرفته مي‌شد ولي بعد از عاشورا حرف خليفه به اندازه پر كاهي ارزش نداشت و بايد خليفه براي قبولاندن حرف خود شمشير مي‌كشيد باز هم مردم در مقابل شمشير قيام مي‌كردند. (معالم المدرستين/ج3/369ـ377) و از اين بيانات آثار عاشورا را مي‌‌توان چنين بيان كرد كه بعد از عاشورا مردم زنده فكري شدند، حقيقت آشكار شد و ظلم و ستم خلفآء بر همگان عيان گرديد، اساساً حكومت بني أميه و بني مروان واژگون شد. و بني عباس هم ديگر مجالي براي كارهاي اساسي و دستوراتي مخالف دين نداشتند. لذا بعد از قيام امام حسين (ع) حدود هفتاد قيام ديگر در جهان به وقوع پيوست كه همه از همين قيام الگو گرفته بودند. مانند: قيام مختار، قيام توابين، قيام ابومسلم خراساني، گرچه هدف ابومسلم كمك به اهل بيت نبود، قيام گاندي رهبر هندوستان و قيام امام خميني(ره)در كشور جمهوري اسلامي
ايران، …

ادامه دارد

زنده فکری (پیرامون عاشورا و تحریفات آن) (2)

علل جاودانگي عاشورا

در جهان نهضت‌ها و قيام‌هاي زيادي اتفاق افتاده است نهضت‌هاي كه از جهت حق و باطل، تعداد افراد، زمان و مكان، موقعيت و اهداف با هم مختلف بودند. بعد از ظهور دين مقدس اسلام تا الآن كه حدوداً 15 قرن مي‌گذرد جاودان است نهضت حسين بن علي (عليه السلام) مي‌باشد. حالا سؤال اين است كه چه عللي باعث اين جاودانگي شده است؟ چند علت را مي‌توان شمرد.

1ـ مقدس و عالي بودن هدف: چه نهضت‌هاي در جهان بوقوع پيوسته كه چون هدف مقدس و عالي نداشته‌ اند يا به شكست مواجه شده و يا بعد از پيروزي به نابودي گرائيده‌اند. مثلاً هدف يك رهبر از قيامش بدست آوردن جاه و قدرت بر مردم باشد و صرفاً پادشاهي و رياست را بخواهد و يا هدفش رسيدن به مال و ثروت و يا انتقام‌جوئي آنهم به ناحق، … ما در فصل دوم بيان خواهيم كرد كه اهداف امام حسين (ع) از اين نهضت چه بوده و از حيث تقدس در چه مرحله‌اي سير مي‌كرده است.

2ـ زمان و محيط: گاه يك قيام در زمان و محيط مناسبي بر پا نمي‌شود و اصلاً زمينه براي چنين قيامي آماده نبوده لذا به سوي نابودي رهسپار مي‌شد. نهضت اباعبدالله الحسين (ع) را از جهت موقعيت زماني توضيح داديم و از حيث مكان هم بايد گفت كه عاليترين مكان براي عاشورا در نظر گرفته شد. زيرا كربلا كه به نام نينوا ياد مي‌شد يك بيابان خشك و بي‌آب و علف بود و در اطراف فقط چند روستا وجود داشت و رود خانه فرات هم مقداري فاصله داشته است. گرچه تمام نهضت حسيني حدوداً هشت ماه طول كشيد اما قتال و مبارزه نهائي اين نهضت در كمتر از يك روز به وقوع پيوست.

3ـ ژرف نگري و روشن بيني رهبر: چه بسا رهبراني بودند كه آينده نگر و روشن بين نبوده‌اند لذا با شكست روبرو شدند. مثلاً مروان حكم آخرين خليفه بني أميه و بني مروان وقتي عليه وي قيام شد از دشمنان خود كه در قبائل اطراف زندگي مي‌كردند كمك خواست و آنها نيز منتظر چنين فرصتي بودند لذا وارد لشكر مروان شدند و از درون، وي را شكست دادند به همين جهت در تاريخ به مروان حمار ياد مي‌شود.

اما امام حسين (ع) با توجه به اينكه موقعيت اجتماعي و سياست روز را براي قيام خود مناسب ديد، آينده را نيز پيش بيني كردند كه بعد از شهادت، تمام اهدافشان برآورده خواهد شد. و جملاتي كه از حضرت نقل شده بيانگر اين نكته است كه اباعبدالله الحسين رهبري كاملاً ژرف‌نگر و روشن بين بوده‌اند و حتي الامكان كوشش مي‌كردند تا مردم نيز به اين مرحله از درك و فهم برسند.

4ـ همراهان: در تاريخ داريم كه ابوسفيان وقتي خواست در مقابل پيامبر اكرم لشكر كشي كند، افرادي را فقط به علت اينكه مبارزين را تشويق و ترغيب به جنگ كنند و به آنها روحيه بدهند با خود مي‌آورد. و اين افراد هم مؤثر بودند. (فروغ ابديت/استاد جعفر سبحاني)

اما امام حسين (ع) اين كار را نكردند بلكه در آخرين شب، بيعت افراد را از خود برداشت و فرمود هر كس مي‌خواهد مي‌تواند از تاريكي شب استفاده كرده و به خانه خود بازگردد. زيرا فردا هر كس با ما باشد كشته خواهد شد. امام با خود يك تعداد از زنان و كودكان فاميل خود را آوردند تا بعد از شهادت بيانگر اهداف باشند و مردم را آگاه بسازند و اين كار يك عظمت خاصي را بر اين نهضت داده بود. از يك طرف ناله زنان و از طرفي ديگر تشنگي كودكان و اسراء و از ديگر سو سوختن خيمه‌ها و به بيابان رفتن زنان و كودكان. و نهايهً خطبه‌هاي حكيمانه حضرت علي بن الحسين (ع) و حضرت زينب كبري (س) و شهادت كودك شش ماهه حسين، همه اينها خاري بر چشم يزيد بود كه بعد از شهادت امام حسين (ع) متوجه شد. يزيد تا قبل از رسيدن اسراء به شام، خود را پيروز مي‌دانست و افتخار مي‌كرد، اما بعد از ورود اسراء به شام تا آخر عمر خود را شكست خورده مي‌دانست و بعداً از كارهايش نيز پشيمان شد اما آن گاه پشيماني سودي نداشت.

5_ يکی از عوامل جاودانگی نهضت اباعبدالله الحسين (ع) توجه ائمه بعد از امام حسين (ع) بود که برای برپايی عزا، گريه کردن، گرياندن، ... بر مصيبت امام حسين ثواب های زيادی نقل کرده اند و برای شعرای خبره و با معرفت واقعی توصيه می کردند تا مصائب روز عاشورا را به زبان شعر بيان کنند و خود معصومين نيز گريه فراوان
می کردند و سلام بر امام حسين (ع) را بعد نوشيدن آب، بعد از نمازها به عنوان امری مستحب بيان کردند. تا ياد اباعبدالله (ع) در ذهن و فکر همگان زنده بماند و اهداف شان به دست فراموشی سپرده نشود.


فصل اول

بررسي كتب تاريخي عاشورا

از نيمه دوم قرن اول تا الآن پيرامون عاشورا از جوانب مختلف به زبانهاي متفاوت كتابهايي نوشته‌اند كه با نگاهي گذرا مي‌توان به 330 كتاب اعم از تاريخي، تحليلي، زبان شعر، داستان، … دست يافت. هر كدام به گونه‌اي اين واقعيت تاريخي را شرح دادند و به ما رسانده‌اند. نكته اينجاست كه آيا هر چه در اين كتاب‌ها نوشته‌اند واقعيت داشته و بايد ما آن را بپذيريم؟ و يا اينكه با تحليلي تاريخي و عقلي با مطالب اين كتاب‌ها برخورد كنيم و كتاب‌هاي معتبر را از غير معتبر تشخيص دهيم؟ و احياناً درجه اعتبار كتاب‌ها را نسبت به هم بدانيم؟ لذا در اين فصل ما تعدادي از كتاب‌ها را نقد و تعدادي را براي مراجعه مخاطب خود معرفي مي‌كنيم. إن شاء الله

كتاب‌‌هاي كه اينجا نقل مي‌كنيم ترتيب تاريخي دارد نه جنبه اعتباري، زيرا در باره اعتبار كتاب‌ها بعداً بحث خواهيم كرد.

1ـ مقتل الحسين/ابو مخنف. مؤلف اين كتاب همزمان با واقعه عاشورا زندگي مي‌كرده است.

2ـ الطبقات/ابن سعد/سال نگارش 230 هـ ق.

3ـ الامامه و السياسه/ابن قتيبه دينوري/276 هـ ق.

4ـ تاريخ يعقوبي/ابن واضح يعقوبي/292 هـ ق.

5ـ تاريخ طبري/ابن جرير طبري/310 هـ ق.

6ـ الكافي/محمد بن يعقوب كليني/238 هـ ق.

7ـ مروج الذهب و معادن الجواهر/ابوالحسن مسعودي.

8ـ مقاتل الطالبيين/ابوالفرج علي بن حسين اصفهاني/356 هـ ق.

9ـ كامل الزيارات/ابوالقاسم جعفري بن قولويه/367 هـ ق.

10ـ الارشاد/شيخ مفيد/413 هـ ق.

11ـ تنزيه الانبياء/علم ا لهدي سيد مرتضي/460 هـ ق.

12ـ الاستيعاب/ابن عبدالله/463 هـ ق.

13ـ اعلام الوري باعلام الهدي/امين الاسلام طبرسي/548 هـ ق.

14ـ أسد الغابه في معرفه الصحابه/عز الدين علي بن اثير جزري/630 هـ ق.

15ـ تذكره الخواص/سبط ابن جوزي/654 هـ ق.

16ـ اللهوف علي قتلي الطفوف و در بعضي از نسخه‌ها الملهوف ذكر شده/ابن طاووس/664 هـ ق.

17ـ روضه الصفا/مير محمد بن سيد معروف به «مير خواند»/903 هـ ق.

18ـ روضه الشهداء/كمال الدين ملا حسينعلي بيهقي معروف به «كاشفي واعظ»/910 هـ ق.

19ـ بحار الانوار/محمد باقر مجلسي.

20ـ الاربعين/شيخ عباس قمي/1351 هـ ق.

21ـ منتهي الآمال/شيخ عباس قمي/1351 هـ ق.

22ـ المناقب/محمد بن شهرآشوب.

نقد برخي از كتابها

الف: كتاب مقتل الحسين تأليف لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف. يحيي پدر مؤلف اين كتاب از اصحاب امير المؤمنين (ع) بوده است و لوط فرزند وي در عصر امام حسن و امام حسين (ع) زندگي مي‌كرد. در باره مذهب لوط معروف به «ابو مخنف» اختلافاتي فراوان وجود دارد، گروهي وي را شيعه مي‌دانند، زيرا پيرامون قيام امام حسين (ع) قلم زده است. افرادي ايشان را غير شيعه مي‌دانند، زيرا بدستور امام عمل نكرده و در واقعه عاشورا جزء اصحاب امام حسين (ع) قرار نگرفت، لذا زنده ماند. از طرفي هم وي بسيار زياد مورد توجه و عنايت مؤرخين اهل سنت قرار گرفته. مثل ابن جرير طبري و ابن اثير كه مقتل ايشان را در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌اند.كتاب مقتل توسط افراد زيادي مورد دقت و تحقيق واقع شده است. يكي از محققين اين كتاب بنام «علامه شيخ محمد هادي يوسفي» چنين مي‌نويسد: «و الخلاصه إن كون الرجل شيعياً مما لاينبغي الريب فيه، أما كونه إمامياً فلادليل عليه» (وقعه الطف لابي مخنف/علامه شيخ محمد هادي يوسفي/20) بعد اضافه مي‌كند اين كتاب اصلاً از ابومخنف نيست بلكه به وي نسبت داده‌اند و براي ما معلوم نيست كه اين كتاب را چه كسي و با چه غرضي نوشته است. (وقعه الطف لابي مخنف/علامه شيخ محمد هادي يوسفي/23)

قول به اينكه ايشان يك شيعه واقعي نبوده قويتر است. زيرا با دعوت عمومي امام حسين (ع) ايشان هم بايد در صحنه كربلا به عنوان مبارز شركت مي‌كرد نه به عنوان يك محدث و مؤرخ كه فقط وقائع عاشورا را براي ما نقل كند. در اين كتاب چند اشكال وجود دارد كه اعتبارش را بسيار پائين مي‌برد. ما به جهت اختصار به چند نمونه اشاره مي‌كنيم:

 

 

1ـ در اين كتاب 150 حديث ذكر شده كه شش حديث مرسله است و 105 حديث ديگر ناقل آن معلوم نيست و اعتباري نزد اهل رجال ندارد و سائر احاديث آن نيز به حد حديث صحيحه نمي‌رسد.

2ـ هشام بن محمد بن سائب كلبي يكي از شاگردان ابومخنف بوده ولي در همين كتاب، ابومخنف از ايشان روايت نقل مي‌كند به اين صورت: «حدثنا هشام بن محمد بن سائب كلبي» در آن زمان نقل روايت از خود يك سري شرائطي داشته مثلاً هر فردي كه قرار بود حديث نقل كند بايد از چند تن افراد معتبر و از استاد خود اجازه نقل حديث مي‌گرفت.

3ـ در جائي از اين كتاب چنين آمده: « و روي الكليني في حديث، … » در حالي كه شيخ كليني صاحب كتاب الكافي سال‌ها بعد از ابومخنف زندگي مي‌كرده. گفتيم ابومخنف در سال‌هاي 61 هـ ق مي‌زيسته ولي شيخ كليني در سال‌هاي 328 هـ ق .

4ـ در روايتي ابومخنف نقل مي‌كند كه امام حسين (ع) ده روز قبل از ماه شعبان وارد مكه شدند در حالي كه اين قول را كسي از مؤرخين نمي‌پذيرد. از جمله ابن جرير طبري.

5ـ روايت مي‌كند كه اصلاً خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام حسين نرسيد. سؤال ما اين است كه پس چرا امام وارد كوفه نشدند؟ بلكه مسير را به سمت نينوا عوض كردند؟

6ـ روايت نقل مي‌كند كه امام حسين و اصحابش شب دهم محرم وارد كربلا شدند و فرداي آن روز هم به شهادت رسيدند.

7ـ عدد سربازان ابن زياد را هشتاد هزار نفر نقل كرده است كه در هيچ يك از تواريخ چنين بيان نشده است.

8ـ روايتي در اين كتاب نقل شده كه امام حسين (ع) در صحراي كربلا براي پيدا كردن آب، چاه حفر كردند ولي از آن سر زمين آب نجوشيد.

9ـ در باره شب دهم مطالبي نقل شده كه اصلاً صحت ندارد. مثلاً مي‌نويسد در خطبه شب دهم امام بيعت اصحاب را از خود برداشت و فرمود هر كس مي‌خواهد برود، از تاريكي شب استفاده كرده و برود. لذا چند نفر در همان شب از خيمه‌ها بيرون آمدند و به سمت خانه‌هاي خود حركت نمودند. در حالي كه اصلاً كسي در آن شب از اصحاب جدا نشد و همه با آگاهي كامل به سراغ شهادت رفتند.

10ـ براي امام حسين (ع) فرزندي بنام ابراهيم نام برده شده كه وجود تاريخي هم نداشته است.

11ـ در اين كتاب لغاتي بكار رفته كه يقيناً در زمان ابومخنف مورد استفاده و استعمال مردم و علماء آن عصر نبوده، بلكه آن لغات بعدها مورد استعمال قرار گرفته است.

با توجه به اين مطالب و بخصوص از مطالب شماره دوم، سوم و يازدهم چنين نتيجه‌گيري مي‌كنيم كه اين كتاب را ابومخنف ننوشته است چنانچه به همين نكته علامه شيخ محمد هادي يوسفي اشاره كرده بود لذا اين كتاب را كسي ديگر نوشته آن هم در زمان بعد از غيبت صغري ولي به چه جهت و چه كسي، بر ما معلوم نيست و اين كتاب را به ابومخنف نسبت داده است تا آن را معتبر جلوه دهد.

ب: اللهوف علي قتلي الطفوف تأليف سيد بن طاووس با ترجمه و تحقيق آقاي عقيقي بخشايشي. در باره نام اين كتاب دو نظر وجود دارد، بعضي از نسخه‌ها الملهوف و در بعضي ديگر اللهوف ضبط شده است. و در اين كتاب هم رواياتي به چشم مي‌خورد كه اعتماد انسان را از اين كتاب سلب مي‌كند. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

1ـ در شب عاشورا جضرت زينب (س) ميان زنان و دختران نشسته بودند كه يك لحظه صدائي را شنيدند كه مي‌گفت:

يا دهر أف لك من خليل                 كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل                و   الدهر   لاينفع   بالبديل

و  إنما  الأمر  إلي  الخليل                      و  كل  حي  سالك  سبيلي

حضرت با حالتي اضطراب و بدون مقنعه و سري برهنه از خيمه بيرون آمدند، ديدند امام حسين (ع) اين اشعار را با خود زمزمه مي‌كنند. فرمودند برادرم اين اشعار بيان شب آخر زندگي شما را دارد؟ حضرت جواب دادند آري خواهرم. به ناگاه حضرت زينب (س) به سر و صورت خود زدند و شيون بپا كردند و گريبان دريدند و غش كردند و بي‌هوش بر زمين افتادند، …

حضرت زينب (س) با آن عفت، صبر و حلمي كه داشتند چگونه بدون روسري از خيمه بيرون آمدند در حالي كه افراد نامحرم در اطراف خيمه به دستور امام حسين (ع) در حال گشت بودند. و زينبي كه بعد از آن همه مصائب و اسارت، در مجلس يزيد در جواب يزيد كه مي‌گويد اين وقائع را چگونه ديدي؟ جواب مي‌دهند « مارأيت إلا جميلاً » چگونه با شنيدن چند بيت شعر بر سر و صورت بزنند و گريبان چاك كنند و بعد به حالت غش بر زمين بيافتند؟ گرچه در بين زنان عرب رسم بود كه هنگام وارد شدن مصيبتي بر سر و صورت بزنند و گريبان چاك كنند، … ولي هيچگاه فردي همانند حضرت زينب كبري (س) چنين كاري نمي‌كند زيرا ايشان تربيت شده خاندان عصمت و امامتند و بنا به قول زيادي از بزرگان ايشان تالي تلو معصوم‌اند.

2ـ نحوه شهادت علي اصغر دو گونه روايت شده، يكي اينكه امام حسين (ع) در حال وداع با علي اصغر بودند كه حرمله تير سه شعبه‌اي بر گلوي علي مي‌زند. و روايت ديگر اينكه امام حسين (ع) از دشمن براي علي طلب آب كردند بعد حرمله به دستور ابن سعد تير مي‌زند. روايت اولي اعتبار زيادي دارد و در كتب معتبر نيز نقل شده ولي در اين كتاب روايت دومي را مورد تأكيد و تأييد قرار مي‌دهد.

3ـ در اين كتاب و كتاب الارشاد يك روايتي با اين مضمون نقل شده كه بعد از شهادت امام حسين (ع) دشمنان بر حضرت حمله كردند و تمام لباس‌هاي بدنشان را به تاراج بردند و فردي بنام « ابجر بن
كعب » جلو آمد و شلوار حضرت را درآورد و با خود برد به گونه‌اي كه هيچ لباسي بر تن حضرت باقي نماند. لذا اين فرد تا آخر عمر پاافتاد و زمين گير شد. ( اللهوف/149 و الارشاد شيخ مفيد)

بايد گفت كه اباعبدالله الحسين (عليه السلام) مظلوم بود ولي ذليل نبود، اگر لباس‌ها را بردند شلوار به پاي حضرت بود، چگونه مي‌شود حضرت بدون شلوار مقابل چشم‌ها قرار گيرند؟ اين گونه حالت، ذلت است نه مظلوميت و در روايات داريم كه حتي مادران ائمه، عورت ائمه را نديدند در ايام كودكي و تولد، چيزي مانع ديدن مي‌شد.

4ـ روايت شده كه بعد از شهادت امام حسين (ع) دشمن به خيمه‌ها حمله كرد و خيمه‌ها را آتش زد و همه زنان و كودكان راهي صحرا شدند و دشمن چادرها و روسري‌ها را از سر همه زنان برداشت و زنان با سري برهنه در مقابل لشكر قرار گرفتند. همه اين مطالب درست بجز بي‌حجاب شدن زنان.

5ـ نوشته شده كه أم‌كلثوم هنگام ورود به شام از شمر بن ذي‌الجوشن خواست تا سرهاي شهداء كه در نزد اسراء بود به جاي ديگر انتقال دهد و مردم تماشاگر را نيز از دروازه شهر دور كند، زيرا ايشان با لباس اسارت مي‌شرميدند. و شمر اصلاً به هيچ يك از خواسته‌ها عمل نكرد بلكه عكس آنها را عمل نمود. ( اللهوف/217) اساساً همچون در خواستي از طرف أم‌كلثوم صورت نگرفته است.

ج: كتاب روضه الشهداء تأليف كمال الدين ملا حسينعلي بيهقي سبزواري كاشفي واعظ 910 هـ ق اين كتاب كه به زبان فارسي تدوين شده سال‌هاي سال توسط علاقمندان به تاريخ نهضت‌هاي اسلامي و بخصوص دوستداران علي و آل علي و نيز طرفداران نهضت حسيني در نواحي فارسي زبان در نشست‌هاي عمومي و خصوصي، خوانده مي‌شد. با خواندن مطالب اين كتاب، مردم هر ناحيه به نوعي از آن بهره‌مند مي‌شدند، تا جائي كه بتدريج عده‌اي در اين كار مهارت يافتند و متصدي خواندن آن براي سائرين شدند. و كم كم به آنان عنوان « روضه الشهداء خوان» داده شد كه بعدها به اختصار « روضه خوان» معروف شدند.

نويسنده اين كتاب در سال 910 هـ ق در شهر هرات از افغانستان از دنيا رفت و همان جا نيز دفن شد ولي الآن محل دقيق قبر وي معلوم نيست. ايشان در زمان حكومت سلطان حسين ميرزا بايقرا (883 ـ911 هـ ق) ميزيست. او مورد تكريم امير علي شير نوائي وزير سلطان بود. در هرات جلسات رسمي مذهبي را كه روزهاي جمعه در
« دار السياده» ترتيب داده مي‌شد، اداره مي‌كرد. ايشان غير از اين كتاب، چند تأليف ديگر نيز دارند:

1ـ مواهب العليه/ در تفسير قرآن كريم.

2ـ اخلاق محسني/ در باره محسن فرزند سلطان.

3ـ انوار سهيلي/ برداشتي از كتاب كليله و دمنه به زبان فارسي.

ايشان در كتاب روضه الشهداء به تناسب مصالح حاكم بر زمان و در دسترس نداشتن كتاب‌هاي معتبر، مطالبي ذكر كرده‌اند كه چندان با واقعيت عاشورا مطابقت ندارد. به عنوان مثال به يك مورد اشاره مي‌كنيم:

در اين كتاب آمده است هنگامي كه حضرت قاسم بن الحسن (ع) نزد عمويشان امام حسين (ع) براي اذن ميدان آمد، امام فرمودند چون تو نامزد دخترم بودي، نمي‌خواهم نااميد از دنيا بروي، لذا همان جا حضرت قاسم را با دختر خود عقد مي‌كنند و يك مراسم مختصري بر پا مي‌نمايند.

سؤال ما اين است كه كدام دختر امام حسين (ع) در آن روز به سن ازدواج رسيده بود تا با قاسم ازدواج كند؟ و آيا چنين كاري در آن موقعيت درست بود؟ و دشمن چنين فرصتي مي‌داد؟ نقل اين گونه مطالب شايد به اين خاطر بوده است كه مي‌خواستند با اين روايت ثابت كنند كه امام حسين (ع) تعصب جاهلانه نسبت به عروس كردن دختر ندارد، اما به مفاسد اين روايت پي‌نبردند و چنين روايت جعلي را نقل كرده‌اند.

اين كتاب 9 باب دارد كه هشت باب اول آن شرح زندگي پيامبر اسلام و ائمه معصومين است و در باب نهم شرح وقائع كربلا مطرح شده. با اندك مراجعه‌اي احساس مي‌شود كه در اين قسمت از كتاب به جنبه‌هاي عاطفي نهضت كربلا سخت توجه شده و در باره عزاداري تشويق و ترغيب به عمل آمده است. مسأله گريز زدن بعد از طرح هر موضوع ديني به جريان كربلا، از آن زمان بتدريج معمول شد. البته چنانچه امروزه مي‌بينيم ديگر از روي متن كتاب، روضه خوانده نمي‌شود بلكه بعدها بيان هر نوع مطلب و يا طرز اداي آن كه گريه آورتر بود و بيشتر مي‌توانست شنونده را تحت تأثير قرار دهد، مطلوبتر شد، به حدي كه اشتباهات و اشكالات فراوان و فاحشي از روضه خوانان و مرثيه سرايان و مداحان سر مي‌زند. تعداد اندكي‌اند كه وقائع عاشورا را با دقت و بررسي درست نقل مي‌كنند.

د: بحار الانوار تأليف علامه محمد باقر مجلسي در عصر حكومت صفويان آن عصري كه اوضاع بسيار نابسامان بود، تأليف شد. كتاب بحار يكي از بزرگترين و پر حجمترين كتاب حديثي است كه در 110 مجلد به چاپ مي‌رسد. اما بايد بياد داشت كه هيچگاه حجم يك كتاب باعث معتبر شدن آن نمي‌شود. خصوصاً بحار كه در زماني نگارش يافت كه همه احاديث اسلامي به هم ريخته بود، صحيح و سقيم مخلوط، جعلي و واقعي با هم نقل مي‌شد. لذا علامه مجلسي احساس خطر كرد و تصميم گرفت همه احاديثي كه به وي مي‌رسيد و از هر كتابي كه در اختيار داشت، حديث نقل مي‌كرد. به همين جهت نام كتاب را «بحار الانوار» گذاشت از ريشه بحر بمعني دريا، اقيانوس كه همه نوع حيوانات آبزي در آن يافت مي‌شود. و هدف از اين جمع‌آوري گسترده اين بود كه علمآء بعدي با لباس غواصي علم رجال و حديث، وارد اين بحر شوند و احاديث صحيح را از سقيم و احاديث درست را از جعلي، جدا كنند. براي واضح شدن موقعيت كتاب بحار و مؤلف آن علامه مجلسي مي‌شود چنين مثالي را بيان كرد.

فرض كنيد در يك مغازه طلا فروشي، فلزاتي از قبيل نقره، برنج، مس، آهن و طلا يافت مي‌شود و با يك اتفاق ناگوار، اين مغازه درهم مي‌ريزد و سقف مغازه فرو مي‌پاشد، از طرفي افراد سودجو وسارق در اطراف وجود دارند، در چنين موقعيتي وقتي صاحب مغازه با خبر مي‌شود با عجله يك كيسه با خود برداشته و همه فلزات را و گاهاً مشتي خاك هم داخل كيسه مي‌ريزد و در غير اين فرصت گرچه طلا از غير طلا را مي‌تواند تشخيص دهد، اما الآن فرصتي نيست.

لذا بعداً شيخ عباس قمي كتابي بنام « سفينه البحار» نوشت و ملاك‌هاي احاديث صحيح را مطرح كرد. برادران حكيمي به نام‌هاي محمد رضا حكيمي، محمد حكيمي و علي حكيمي كتابي نوشتند بنام
« الحياه » كه روشي بسيار خوب براي بيان آيات قرآن كريم و روايات در پيش گرفتند و از كتاب بحار نيز احاديث فراوان نقل كرده‌اند، اما آن احاديثي را نقل كرده‌اند كه بعد از تحقيق در علم رجال به صحت آن‌ها پي‌بردند.

حالا به معرفي چند كتاب مي‌پردازيم كه هشتاد در صد مورد پذيرش در زمينه عاشوراست و اين نكته هم بي‌ثمر نيست كه در باره كربلا اصلاً كتابي كه صد در صد از هر جهت مورد تأييد باشد نداريم. علت اينست كه در طول تاريخ اسلام موقعيتي پيش نيامد كه علمآء شيعه آزاد باشند در بيان واقعيت و نوشتن مطالب صحيح، اگر هم نوشته‌اند بعدها از بين رفته است. مثلاً در زمان شيخ طوسي از طرف حكومت وقت يك مرتبه به كتاب‌خانه بزرگ ايشان حمله كردند، همه آثار ايشان و كتاب‌هاي كه از علمآء گذشته در اختيار داشتند را سوزاندند. لذا بعد شيخ طوسي دو مرتبه به نگارش پرداخت ولي همه مطالب را كه نتوانستند مكتوب كنند، زيرا فرصتي نداشتند.

1ـ كتاب نفس المهموم في مصيبت سيدنا الحسين المظلوم عليه السلام تأليف شيخ عباس قمي. اين كتاب چند ترجمه هم به زبان فارسي دارد. بهترين ترجمه آن بنام « دمع السجوم » از علامه ابوالحسن شعراني است.

2ـ مسند الامام الشهيد تأليف عزيز الله عطاردي در سه مجلد به زبان عربي.

3ـ موسوعه الامام الحسين تأليف گروهي از نويسندگان با ترجمه فارسي بنام « تاريخ امام حسين (ع) » در هفت مجلد.

نكته: اين سه كتاب يك جهت حُسن دارند و يك جهت قُبح، حُسن اين كتاب‌ها اينست كه اقوال و روايات مختلف در مورد هر موضوعي، از همه كتاب‌هاي گذشته كه در اختيار داشتند نقل كردند و كار يك محقق را آسان نمودند خصوصاً كتاب دومي كه بسيار عاليست. اما جنبه قُبح اين كتاب‌ها اينست كه بدون تحليل و نتيجه‌گيري از نظرات مختلف از بحث خارج شدند، و اصلاً نظري در تأييد و يا رد روايات ندادند.

4ـ حماسه حسيني تأليف استاد مرتضي مطهري در سه مجلد فارسي. گرچه بخشي از اين كتاب مورد نقد استاد صالحي‌نجف‌آبادي بنام « نگاهي به حماسه حسيني استاد مطهري » قرار گرفته است اما اين نقد چندان ضربه‌اي به مطالب عميق استاد نمي‌زند.

5ـ تاريخ امام حسين عليه السلام تأليف مؤرخ معاصر استاد سيد هاشم رسولي محلاتي. اين كتابي است كه وقائع تاريخي را نقل كرده و تحليل هم نموده است. لذا كتابي كه تاريخي باشد و مؤلف آن فردي تحليل‌گر، بسيار پر بار خواهد بود گرچه ممكن است مؤلف گاه در تحليل خود به اشتباه رفته باشد.

ادامه دارد

رجعت (2)

بخش اول: اقوال مذاهب و اديان در بارة رجعت

مي‌توان گفت غالب اديان و مذاهبي كه چه قائل به جهان پس از مرگ بوده باشند و يا نبوده باشند، اعتقاد دارند كه فردي به عنوان مصلح جهان ظهور خواهد كرد. به عنوان نمونه دين يهود كه پيرو حضرت موسي بن عمران مي‌باشند، اعتقاد دارند كه «عزير» ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد مي‌كند و دين نصاري چنين عقيده دارند كه عيسي بن مريم را وقتي به صليب كشيدند و به قبر سپردند، بعد از سه روز زنده شد و به آسمان عروج كرد و در آخر الزمان ظهور خواهد كرد و عدالت را بر جهان گسترش خواهد داد.[1] خواننده عزيز مي‌تواند اين مطالب را در كتبي كه در بارة امام زمان(عج) نوشته شده تحت عنوان مصلح جهان و يا مصلح حقيقي دريابد، و اينكه هر مذهب و ديني قائل به ظهور فردي براي قيام عدالت و صلح جهاني شده‌اند، خواسته و يا ناخواسته قائل به رجعت نيز شده‌اند. زيرا هر مذهب و دين، فردي را براي اصلاح معرفي مي‌كند و آن فرد يا زنده و غائب است؛ مثل قول شيعة اثنا عشري و نصاري و يا از دنيا رفته مانند قول يهويان كه مي‌گويند «عزير» از دنيا رفته و بعدا ظهور خواهد كرد، اين ظهور همان رجعت است.

 

بخش دوم: رجعت در قرآن

آياتي كه بازگشت افرادي از امتهاي گذشته را به دنيا اثبات مي‌كند، گوياي آنست كه رجعت محال نيست و به صورت كم رنگ در امم گذشته وجود داشته است. اكنون ما به چند مورد از رجعت در امم گذشته از زبان قرآن نقل مي‌كنيم.

1ـ زنده شدن گروهي از بني اسرائيل:

«و إذ قلتم يا موسي لن‌نؤمن لك حتي نري الله جهرة فأخذتكم الصاعقة و أنتم تنظرون، ثم بعثتم من بعد موتكم لعلكم تشكرون»[2]

« (و نيز بخاطر بياورند) هنگامي كه گفتيد: اي موسي هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم، در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالي كه تماشا مي‌كرديد، سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد.»

در اين دو آيه به داستان گروهي از پيروان حضرت موسي اشاره شده كه خواستار ديدار خدا بودند و چنين خواسته‌اي ناروا باعث نزول عذاب بر آنان گرديد و به مرگ ايشان انجاميد، ولي خداوند آنان را حيات دو باره بخشيد. مفسران به دليل آيه «و اختار موسي قومه سبعين رجلا لميقاتنا، فلما أخذتهم الرجفة قال رب لو شئت اهلكتهم من قبل و إياي، ... »[3]

«و موسي از قوم خود هفتاد تن از مردان را براي ميعادگاه ما برگزيد، و هنگامي كه زمين لرزه‌ آنها را فرا گرفت (و هلاك شدند) گفت: پروردگارا ! اگر مي‌خواستي مي‌توانستي آنها و مرا پيش از اين نيز هلاك كني، »

مي‌گويند كه اين افراد هفتاد نفر از قوم بني ‌اسرئيل بوده‌اند.

در آية ياد شده به روشني از مرگ و زنده شدن شماري از انسان‌ها گفتگو به ميان آمده است، اما براي توضيح و اطمينان بيشتر گفتار برخي از مفسران را مي‌آوريم:

الف: بيضاوي در تفسير «انوار التنزيل» مي‌نويسد: «مقيد كردن كلمة «بعث» به كلمة «موت» از آن روست كه گاهي انسان بعد از بيهوشي يا خواب برانگيخته مي‌شود كه آن را نيز بعث مي‌گويند، ولي ايشان در اثر صاعقه حيات خود را از دست داده بودند.»[4]

ب: زمخشري مي‌گويد: «صاعقه آنان را ميراند و اين مرگ يك شبانه روز به طول انجاميد.»[5]

ج: محمد بن جرير طبري مي‌گويد: «صاعقه آنان را هلاك كرد، سپس برانگيخته شدند.»[6]

2ـ زنده شدن مقتول بني اسرائيل:

«و إذ قتلتم نفسا فادارءتم فيها، و الله مخرج ما كنتم تكتمون، فقلنا اضربوه ببعضها، كذلك يحي الله الموتي و يريكم آياته لعلكم تعقلون»[7]

«و هنگامي كه كسي را به قتل رسانديد سپس در بارة (قاتل) آن شخص به نزاع پرداختيد و خداوند (با دستوري كه در آيات فوق آمده) آنچه را مخفي داشته بوديد آشكار مي‌سازد، سپس گفتيم قسمتي از گاو را به مقتول بزنيد (تا زنده‌ شود و قاتل را معرفي كند) خداوند همين گونه مردگان را زنده مي‌كند و آيات خود را به شما نشان مي‌دهد شايد درك كنيد.»

داستان مردي است كه به دست خويشان خود مخفيانه به قتل رسيده و قاتلان وي ناجوانمردانه فرد ديگري را متهم به قتل نمودند؛ آنگاه خدا به حضرت موسي وحي كرد كه به همان خويشاوندان فرمان دهد گاو ماده‌اي را با مشخصاتي معين[8] ذبح كنند و قسمتي از بدن اين گاو را به بدن مقتول بزنند تا او زنده شود و قاتل خود را معرفي كند. آنان چنين كردند، مقتول زنده شد و جنايتكار واقعي را شناساند.

طبري در شرح جملة «كذلك يحي الله الموتي» مي‌نويسد:

«اين سخن، خطابي است از خداوند به بندگان مؤمن و احتجاجي است با مشركاني كه رستاخيز را دروغ مي‌شمردند»[9]

3ـ مرگ چند هزار نفر و حيات دو بارة آنان:

«أ لم‌تر إلي الذين خرجوا من ديارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أحياهم، إن الله لذو فضل علي الناس و لكن أكثر الناس لايشكرون»[10]

«آيا نديدي جمعي را كه از خانه‌هاي خود از ترس مرگ فرار كردند و آنان هزارها نفر بودند، (كه به بهانة بيماري طاعون از شركت در ميدان جهاد خودداري نمودند) خداوند به آنها گفت بميريد (و به همان بيماري كه آن را بهانه قرار داده بودند، مردند) سپس خدا آنها را زنده كرد (و ماجراي زندگي آنها را درس عبرتي براي آيندگان قرار داد) خداوند نسبت به بندگان خدا احسان مي‌كند، ولي بيشتر مردم شكر بجا نمي‌آورند.»

مفسران در بارة اين آيات مي‌گويند: گروهي از بني اسرائيل ـ كه شمارشان به چهار هزار نفر مي‌رسيد ـ از ترس طاعون يا جهاد با دشمنان شهر خويش را ترك كردند و به سوي سرزميني ديگر حركت نمودند. اما خداي توانا اين فراريان را ميراند و در نتيجه از مقصود باز ماندند، تا آنكه پيامبري بر اجساد مردة ايشان گذشت و از پروردگار تقاضا كرد.

كه بار ديگر آنان را به دنيا باز گردند. خداوند خواسته پيامبرش را اجابت فرمود و آنان را زندگي دو باره بخشيد. گفته شده كه آنان در منطقة فلسطين مي‌زيستند و مدت مرگشان هشت روز بوده است.

4ـ زنده‌ شدن پس از صد سال مرگ:

«أو كالذي مر علي قرية و هي خاوية علي عرشها قال أني يحي هذه الله بعد موتها، فأماته مأئة عام ثم بعثه،...»[11]

«يا همانند كسي كه از كنار يك آبادي عبور كرد در حالي كه ديوارهاي آن بر روي سقفها فرو ريخته بود (و اجساد و استخوان‌هاي اهل آن در هر سو پراكنده بود، او با خود) گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مي‌كند (در اين هنگام) خدا او را يك صد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گعت: ... »

بيشتر مفسران معتقدند كه يكي از پيامبران الهي در راه سفري طولاني از روستائي عبور مي‌كرد و با آثار مرگ و نيستي در اين سرزمين روبرو شد، به ياد رستاخيز و زنده شدن مردگان افتاد و در حاليكه قدرت كاملة خداوند را باور داشت، با شگفتي از خود پرسيد: مردگان اين روستاي ويران را بعد از درنگ دراز مدت در قبر، چه كسي حيات دو باره مي‌بخشد؟ آنگاه پروردگار بزرگ با ميراندن وي پاسخ اين پرسش را بيان فرمود. او مرد، مركبش از هم متلاشي شد، ولي غذاي همراه داشت هيچ گونه دگرگوني نيافت.

پس از صد سال زنده شد و گمان كرد كه تنها يك روز و يا نيم روز خوابيده است. بنابر اين آية ياد شده صراحت دارد كه شخص مزبور به مدت صد سال از دنيا رخت بربست سپس به إذن خداي متعال حيات مجدد يافته است. و اين خود نمونه‌اي روشن بر امكان بازگشت مجدد ارواح به دنيا مي‌باشد. چنانچه خداوند به اين نكته اشاره نموده و در آخر آيه مي‌فرمايد: «و ان جعلك آية للناس»

5ـ زنده شدن مردگان به دست حضرت عيسي(ع):

« ... و رسولا إلي بني اسرائيل أني قد جئتكم بآية من ربكم، أني أخلق لكم من الطين كهيئة الطير فأنفخ فيه فيكون طيرا بإذن الله، و أبرئ الاكمه و الابرص و أحي الموتي بإذن الله، ... »[12]

« ... و به فرمان خدا مردگان را زنده مي‌كنم ... »

قرآن در سورة آل عمران و مائده از معجزات حضرت عيسي سخن مي‌گويد و بيان مي‌كند كه اين فرستادة الهي با اذن پروردگار خويش به كارهاي خارق‌العاده‌اي دست مي‌زد. مثلا بيماران مبتلا به پيسي را درمان مي‌كرد، نابينايان را بينا مي‌نمود، مجسمه‌اي از خاك مي‌ساخت و در آن مي‌دميد و زنده مي‌شد، مردگان را إحياء مي‌نمود و از توشه‌هاي كه مردم در خانه‌هاي خود داشتند خبر مي‌داد.

سيوطي در تفسير «الجلالين» مي‌نوسيد:

«او دوست خود عازر را زنده كرد، پسر پير زني را حيات دو باره بخشيد، دختري را از مرگ به زندگي بازگرداند و اين هر سه پس از زنده شدن به حيات خود ادامه داده فرزنداني نيز از خود برجاي گذاردند. همچنين سام بن نوح را زنده نمود كه بدون درنگ از دنيا رفت.»[13]

ادامه دارد



[1] عهد قديم، عهد جديد / انجيل متي، مرقس

[2] بقره/55/56

[3] 155 اعراف

[4] انوارالتنزيل، ذيل آيه 56 بقره

[5] كشاف،1/27

[6] جامع‌البيان، 1/230

[7] بقره/72/73

[8] البقره/67-72

[9] جامع‌البيان،1/285

[10] بقره/243

[11] بقره/259

[12] آل عمران/49

[13] تفسير الجلالين/1/43

زنده فکری (پیرامون عاشورا و تحریفات آن) (1)

مقدمه:

تاريخچه عاشورا

پيرامون عاشورا و قيام امام حسين (ع) از همان سال 61 هـ ق كساني به عنوان محدث و مؤرخ دست به قلم شده‌اند‏، كتابهائي نوشته‌اند و از جوانب مختلف قضاياي اين نهضت را بررسي نموده‌اند. گر چه كتبي كه حدوداً تا قرن چهارم و پنجم نوشته شده، جنبه تحليلي تاريخي ندارد و فقط به عنوان حديث، تاريخ را نقل كرده‌اند اما همين كتابها براي دانشمندان متأخر مرجع قرار گرفته است كه پيرامون مباحث كتب تاريخي در فصل اول اين مقاله بيشتر صحبت خواهيم كرد. تاريخچه عاشورا را ما از دو جنبه بررسي مي‌كنيم.

الف: سياست روز در آن زمان.

ب: صفات اخلاقي و موقعيت اجتماعي امام حسين (ع) و يزيد بن معاويه.

سياست روز در آن زمان

در دوران علي بن ابيطالب سه جنگ رخ داد، اولي جنگ جمل در سال 36 ق كه بين امير المؤمنين علي (ع) و طلحه و زبير و عايشه اتفاق افتاد و دومي جنگ صفين بين علي بن ابيطالب و معاويه بن ابي سفيان كه در آن جنگ معاويه با نيرنگ عمر بن عاص بن وائل خود را پيروز قلمداد نمود. وقتي مردم از نيرنگ معاويه آگاه شدند دو مرتبه به امير المؤمنين (ع) رجوع كردند و از كار خود اظهار پشيماني نمودند و سومي جنگ نهروان بود که خوارج عليه امير المؤمنين (ع) خروج کردند. وقتي امير المؤمنين به شهادت رسيدند، امام حسن (ع) بعد از شش ماه لشكركشي مجبور به امضاء صلحنامه شدند و اين صلحنامه مدت ده سال تا زمان حيات امام حسن (ع) مورد قبول و مدت ده سال نيز در زمان امام حسين (ع) و معاويه معتبر بود. اما وقتي معاويه در سال 60 هـ ق مي‌خواست از دنيا برود، از همه مردم براي فرزند خود يزيد بيعت گرفت، بجز از سه نفر

1ـ حسين بن علي (ع)

2ـ عبد الله بن عمر

3ـ عبد الله بن زبير

و در وصيت خود براي يزيد نيز چنين گفت:

« يا بني قد كفيتك الشد و الترحال و وطأت لك الامور و ذللت لك الاعداء و اخضعت لك رقاب العرب، … » (نفس المهموم/61)
« اي فرزندم من براي تو به حد لازم در باره امور حكومتي محكم كاري كرده‌ام و دشمنان را خاضع نمودم و عربها بر ولايت تو گردن نهادند و جمعيت زيادي را براي فرمان برداري تو آماده كردم، مردم حجاز و عراق همه پيرو تو هستند و هر دستور مشكلي را صادر كني با كمال فروتني مي‌پذيرند. من براي حكومت تو صد هزار شمشيرزن آماده كردم.

در باره حكومت تو از هيچ كس خوفي ندارم بجز از حسين بن علي و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبير. مبادا به فكر بيعت گرفتن از آنها بشوي. زيرا حسين بن علي فرديست ملائم الطبع و با اخلاقي نيك كه همه اهل عراق دنبال وي هستند، او انساني با رحم است و حق بزرگي دارد و قرابت با پيامبر اسلام (ص) از آن اوست. و اما عبد الله بن عمر پيرو نظر اطرافيان خود است و از خودش همتي ندارد مگر علاقه به زنان و كارهاي لهو. و اما عبد الله بن زبير كه شجاعت شير و مكر روبا را دارد، بايد گفت كه به وي فرصت بده و هر گاه وقت كار و زار رسيد به حساب او برس و او را مطيع خود گردان. »

اما يزيد به هيچ يك از وصاياي پدر خود عمل نكرد. زيرا بعد از وفات پدرش، براي امام حسين (ع) نامه نوشت و از ايشان طلب بيعت براي خود كرد. تا در سال 61 هـ ق قضيه عاشورا اتفاق افتاد و عاشوراي حسيني براي يزيد اجازه نداد تا وي به همه مقاصد شوم خود برسد.

اينكه امام حسن و امام حسين (ع) با معاويه بيعت كردند و دست به قيام نزدند به علت اين بود كه معاويه داراي چند ويژگي و خصلت بود كه هيچ يك از اين ويژگي‌ها را يزيد نداشت.

1ـ معاويه به عنوان كاتب وحي پيامبر شهرت داشت.

2ـ از خود در باره پايه‌بندي به مسائل شرعي تقدسي نشان مي‌داد كه مردم جاهل شام اين گونه تقدسات را مي‌پذيرفتند و ستايش مي‌كردند. مثلاً چون قرار بود روز جمعه به مسافرت برود، لذا نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند تا به ثواب نماز جمعه دست پيدا كند.

3ـ وي از صحابي پيامبر بود و نزد شاميان صحابي بودن يك فضيلت بزرگ به شمار مي‌رفت.

4ـ براي رأساي قبائل هداياي زيادي مي‌فرستاد تا از وي راضي باشند و در مقابل كارهاي نادرستش دست به قيام نزنند.

5ـ به مدت 40 سال بر مردم شام حكومت مي‌كرد و پايه‌هاي حكومتي خود را بسيار محكم نموده بود.

6ـ چون معاويه برادر خانم پيامبر اسلام (ص) بود بر خود لقب «خال المؤمنين» داده و اين لقب براي مردم شام بسيار با ارزش بود.

7ـ دين را براي شاميان آنگونه كه مي‌خواست تعريف كرده بود. مردم شام از واقعيت زندگي پيامبر و حقيقت اسلام چيزي نمي‌دانستند جز آنچه معاويه و اطرافيانش نقل مي‌كردند و نماد اسلام نزد اهل شام، معاويه بود. و معاويه اصحاب با معرفت پيامبر را به شام راه نمي‌داد كه مبادا مردم چهره واقعي وي را بشناسند. فقط به مدتي كوتاه عثمان بن عفان، ابوذر غفاري را از مدينه به شام نزد معاويه تبعيد كرد، وي به همان مدت كوتاه مانند خاري بر چشم معاويه شد به حدي كه معاويه از وي به ستوه آمد و دو باره ابوذر را به مدينه فرستاد آن هم با وضعي بسيار رقت بار.

نكته: اساساً حكومت معاويه بر سه اصل اغفال، تطميع و تهديد استوار بود.

8 ـ به اضافه اين مطالب، معاويه فردي مكار را همچون عمرو بن عاص داشت كه زيادي از برنامه‌ها را او طراحي مي‌كرد. مثلاً بر نيزه كردن صفحات قرآن در جنگ صفين كه نهايهً هم بر پيروزي ظاهري معاويه ختم شد، نظر او بود. عمرو عاص آن قدر مكار بود كه معاويه براي فرزندش يزيد چنين وصيت مي‌كند: « اي فرزندم بعد از من عمرو عاص را بكش. زيرا فقط من بودم كه مي‌توانستم جلو مكر او را بگيرم تا خيال حكومت بر سر وي بچرخد، اما تو نمي‌تواني با او كنار بيائي، گرچه به تو بيعت كرده است اما حكومت تو از مكر او در امان نيست.»

ولي يزيد فردي بود كه حتي ظاهر زندگي خود را نيز اسلامي جلوه نمي‌داد و حقيقتاً آنچه در ذهن و فكرش از بي‌بندوباري بود عمل مي‌كرد. مثلاً كارهاي از قبيل شراب خواري، بوزينه بازي، قضا شدن نماز، … و از وي اشعاري نيز نقل شده كه اعتقاد وي را مي‌رساند.

مانند:

لعبت هاشم بالملك فلا                  خبر جاء و لا وحي نزل

 در زمان يزيد سه اتفاق بسيار مهم رخ داد كه كاملاً احساسات مردمي جريحه‌دار شد به حدي كه مخلصترين افراد به يزيد، عليه وي حرف مي‌زدند.

1ـ به شهادت رساندن فرزندان رسول خدا در كربلا.

2ـ حمله كردن به مردم مدينه و به تاراج بردن اموال و ناموسشان.

3ـ حمله به شهر مقدس مكه و محل نزول وحي الهي و سوزاندن پرده كعبه.

توضيحي مفصل از دو كار آخري يزيد در فصل دوم خواهد آمد. إن شاء الله

صفات اخلاقي و موقعيت اجتماعي حضرت امام حسين (ع) و يزيد

در باره امام حسين (ع) آنچه در روايات اهل سنت و شيعه داريم و در تفاسير نيز اشاره شده، اين ويژگيهاست:

1ـ حسين (ع) نوه پيامبر اسلام و پاره تن اوست.

2ـ حسن و حسين (ع) سرور جوانان اهل بهشتند. (الفقيه/ج4/420)

3ـ هر دو برادر امام و رهبر هستند چه قيام كنند و چه قيام نكنند. (بحار/ج23/70)

4ـ در شأن نزول بعضي از آيات امام حسين (ع) نقش داشتند.

مانند:

الف: آيه مباهله. /آل عمران/61

ب: آيه تطهير. /احزاب/33

5ـ حسين بزرگ شده خانه وحي است و در مدينه كه محل زندگي پيامبر اسلام و اصحاب پيامبر بوده، رشد و نمو كرده‌اند.

6ـ امام حسين (ع) از طرف پدر و مادر به افرادي مي‌رسند كه به صفاتي نيك، اخلاقي پسنديده و شهرت در صداقت، زبان زد خاص و عام بودند و هميشه مورد حسادت بعضي از افراد قرار مي‌گرفتند. لذا حسين اين روحيات و صفات را مي‌تواند از نياكان خود به ارث ببرد.

7ـ چنانچه از وصيت معاويه بدست مي‌آيد اينكه امام حسين (ع) در اخلاق و نرم خوئي شهرت داشته و به علت همين رفتار نيك حضرت، مردم به ايشان بسيار علاقمند بودند.

آنچه از يريد بن معاويه مي‌دانيم اينكه:

1ـ تاريخ از ياد نياكان يزيد و كارها و صفات اخلاقي و رذائل دروني آنها شرمسار است. معاويه عليه خليفه مسلمين علي بن ابيطالب (ع) بر خواست و ابوسفيان مدت‌ها كافر بود و در مقابل پيامبر گرامي اسلام قرار داشت و اسلام آوردن وي نيز از روي ناچاري در فتح مكه صورت گرفت و همسر ابوسفيان كه مادر بزرگ يزيد مي‌شود در جنگ احد به زن جگر خوار معروف شد نام وي هند بود و تا آخر عمر به وي هند جگر خوار مي‌گفتند و در زيارت عاشورا نيز به همين لقب ياد شده است. (اللهم إن هذا يوم تبركت به بنو أميه و ابن آكلة الاكباد، اللعين بن اللعين)

و نهايهً شخص أميه از نياكان يزيد كه برادر هاشم بود، نسبت به برادر خود حسادت خاصي داشت. زيرا هاشم به سخاوت، شجاعت، پرده‌داري كعبه و سقايت حاج شهرت داشت.

2ـ يزيد جواني سادلوح و عياش بود و اصلاً نيرنگ‌هاي پدر خود معاويه را نداشت. و از موقعيت اجتماعي وي هم خبري نبود.

ادامه دارد

رجعت (1)

مقدمه

«رجعت» يكي از اصول اعتقادي شيعه است. بر اساس اين اعتقاد پيش از برپائي قيامت، گروهي از مؤمنان پاك سرشت و كافران زشت طينت پس از مرگ، زنده شده و بار ديگر به دنيا بر مي‌گردند تا سرانجام اعمال نيك و بد خود را دريابند و حاكميت نهائي دولت حق را مشاهده كنند.

 مدخل

رجعت در لغت:

1ـ راغب/ مفردات: رجوع = بازگشت به مرحلة قبل كه در آن قرار داشته، مراد از مرحله: زمان، مكان و يا مطلق زندگي است.

2ـ التحقيق/ مصطفوي: الف: مقاييس اللغه: رجع = دلالت بر رد و تكرار دارد و همان بازگشت است. ب: مصباح اللغه: رجع = نقيض ذهب مي‌باشد و متعدي بنفسه است.

نتيجه: رجعت يك معناي اصلي دارد و آن بازگشت به مرحلة قبل است از حيث مكان، صفت، حالت، عمل و يا قول و گفتار. و اما فرق بين توبه، انابه، مصير عود، اوب و رجعت:

توبه: رجوع از گناه است همراه پشيماني.

انابه: رجوع به طاعت و نيكي هاست.

مصير: رجوع به نقيض، مرحلة قبل.

عود: رجوع بعد از انصراف است.

اوب: رجوع به آخرين نقطه و مرحله.

رجعت: رجعت از همة اين موارد اعم است يعني شامل همة اين مراحل مي‌شود.

 رجعت در اصطلاح:

رجعت در كلام بزرگان شيعه بيان شده است كه ما به ذكر چند نمونه بسنده مي‌كنيم.

1ـ محدث گرانقدر شيعي شيخ حر عاملي مي‌نويسد:

«مراد از رجعت در نزد ما همانا زندگي بعد از مرگ و پيش از قيامت است، و همين معني است كه از لفظ رجعت به ذهن خطور مي‌كند و دانشمندان بر آن تصريح كرده‌اند.»[1]

 2ـ استاد عالي قدر شيخ مفيد مي‌فرمايند:

«خداوند شماري از امت محمد(ص) را بعد از مرگشان و پيش از برپايي قيامت بر مي‌انگيزد، و اين از اختصاصات مذهب آل محمد مي‌باشد و قرآن بر درستي آن گواهي مي‌دهد.»[2]

3ـ در قرن چهارم سيد مرتضي علم الهدي در بارة رجعت مي‌نويسد:

«عقيدة شيعه اماميه چنين است كه خداي متعال به هنگام ظهور امام زمان گروهي از شيعيان را كه پيش از قيام آن حضرت از دنيا رفته‌اند، به دنيا باز مي‌گرداند تا پاداش ياوري و همراهي و درك حكومت آن وجود مقدس نائل آيند، و نيز برخي از دشنمان حضرت را زنده مي‌كند تا از ايشان انتقام گيرند. بدين ترتيب كه آشكاري حق و بلندي مرتبت پيروان حق را بنگرند و اندوهگين شوند.»[3]

4ـ علامة مجلسي بعد از نقل روايات فراوان و اقوال علماء در بارة رجعت، مي‌نويسد:

«از ديدگاه ما شيعيان رجعت به گروهي از مؤمنان راستين و كافران فرو رفته در گرداب كفر و الحاد اختصاص دارد و كسي غير از اين دو گروه به دنيا باز نخواهند گشت.»[4]

از اين بيانات و با توجه به احاديثي كه در كتب معتبر شيعه گردآوري شده به روشني بر مي‌آيد كه شيعيان رجعت را منحصر به بازگشت گروهي از مؤمنان و كافران مي‌دانند و بس. و همين معناي اصطلاحي رجعت خواهد بود.

 معني اصطلاحي رجعت در قرآن:

در قرآن آياتي نازل شده كه دلالت بر قيام قيامت دارد و اما رواياتي كه در ذيل آن آيات ذكر شده مي‌رساند كه مي‌شود آن آيات را ارتباط به رجعت اصطلاحي داد. رواياتي كه بعداً در بارة رجعت بيان مي‌شود اكثر آنها در تفسير همين آيات از زبان معصومين(عليهم ‌السلام) بيان شده است. حدود هفتاد مورد آيه در بارة رجعت وجود دارد كه به خاطر اختصار به چهار مورد آن اشاره مي‌كنيم.

1ـ «و حرام علي قرية أهلكناها أنهم لايرجعون»[5]

«حرام است بر شهرها و آبادي‌هائي كه (بر اثر گناه) نابودشان كرديم (كه باز گردند) ، آنها هرگز باز نخواهند گشت.»

از آيه استفاده مي‌شود اهل آن قريه به علت نافرماني، هلاك شده‌اند و خداوند مي‌فرمايد: آنها رجعت نخواهند كرد. مراد از رجوع در آيه، رجوع در دنياست، زيرا در آخرت همه افراد مبعوث خواهند شد ولي در دنيا اهل‌ آن قريه رجعت نخواهند كرد تا اشتباه‌هاي قبل خود را جبران كنند.

2ـ «و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابه من الارض تكلمهم ان تسمع الا من يؤمن بآياتنا فهم مسلمون، و يوم نحشر من كل امه فوجاً ممن يكذب بآياتنا فهم يوزعون»[6]

«هنگامي كه فرمان عذاب آنها رسد (و در آستانة رستاخيز قرار گيرند) جنبنده‌اي را از زمين براي آنها خارج مي‌كنيم كه با آنها تكلم مي‌كند و مي‌گويد: مردم به آيات ما ايمان نمي‌آوردند، به خاطر بياور روزي را كه ما از هر امتي گروهي را از كساني كه آيات ما را تكذيب مي‌كردند محشور مي‌كنيم ‌آنها را نگه مي‌داريم تا به يكديگر ملحق شوند.»

اين آيه مشهورترين آيه رجعت است كه به تنهائي بر رجعت دلالت دارد. چرا كه ظاهر آيه به خوبي بيانگر اين مطلب است كه اين حشر گروهي از هر امتي غير از حشر در روز قيامت است. زيرا حشر آية فوق حشر همگاني نيست، در حالي كه حشر روز قيامت شامل همة انسان‌ها مي‌گردد.

علاوه بر دلالت روشن خود آيه بر رجعت، احاديث فراواني در ذيل اين آية كريمه از اهل بيت(ع) وارد شده و ايشان آيه مذكور را بر رجعت منطبق دانسته‌اند.

3ـ «انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا في الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد»[7]

«ما به طور مسلم رسولان خود، و كساني را كه ايمان آورده‌اند، در زندگي دنيا و روزي كه گواهان به پا مي‌خيزند، ياري مي‌دهيم.»

آيه فوق خاطرنشان مي‌سازد كه وعدة الهي بر آن تعلق گرفته است كه همه انبياء و مؤمنين را در همين دنيا ياري خواهد كرد. چنانكه از ظاهر آيه بر داشت مي‌شود اين نصرت و ياري انبياء و مؤمنان به صورت گروهي و دسته جمعي صورت خواهد پذيرفت و نه جدا از يكديگر و از آنجا كه چنين نصرتي در گذشته اتفاق نيفتاده پس قطعا در آينده به وقوع خواهد پيوست. چرا كه وعدة الهي تخلف ناپذير است. و از طرفي چون همه پيامبران (به جز حضرت عيسي و خضر) و مؤمنان بسياري از دنيا ياري نشده‌اند به مقتضاي آيه فوق بايستي آنها زنده شوند تا در همين دنيا ياري شوند، به خصوص كه لفظ نصرت در مواردي بكار مي‌رود كه دو گروه مشغول مخاصمه باشند و بعد شخصي يا گروهي يكي از طرف‌هاي مخاصمه را كمك كند تا بر طرف مقابل چيره شود و طبيعي است كه چنين معنائي با رجعت سازگاري دارد. و در ذيل اين آيه رواياتي از جانب ائمه نيز دال بر رجعت اصطلاحي وارد شده است.

4ـ «و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لايعلمون»[8]

«ما تو را جز براي همه مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاي الهي) بشارت دهي و (از عذاب او) بترساني، ولي اكثر مردم نمي‌دانند.»

همان گونه كه از جهت اعتقادي روشن است نبوت پيامبر اسلام عموميت داشته و شامل همه عصرها و نسلها مي‌شود، اما تحقق عيني اين بعثت و رسيدن پيام دعوت حضرت به همه مردم جهان هنوز محقق نشده است. بر طبق مفاد برخي از روايات اين دعوت در روز رجعت عينيت خواهد يافت.

ادامه دارد


[1] الايقاظ من الهجعه في البرهان علي الرجعه، باب دوم

[2] بحار/53/136

[3] بحار/53/138

[4] همان

[5] انبياء/95

[6] نمل 82/83

[7] غافر/51

[8] سبأ/28