مثنوي معنوي:
علتِ عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلابِ اَسرار خداست
هرچه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است ليك عشق بي زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
آرزو ميخواه ليك اندازه خواه برنتابد كوه را يك برگ كاه
عشقهايي كز پي رنگي بُوَد عشق نبود عاقبت ننگي بُوَد
اين جهان كوهست و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا
گر خضر در بحر كشتي را شكست صد درستي در شكست خضر هست
كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه مانَد در نبشتن شير، شير
او به ظاهر واعظ احكام بود ليك در باطن صفير و دام بود
اول اي جان، دفع شرّ موش كن و آنگهان در جمع گندم جوش كن
صد هزاران نيزة فرعون را در شكست از موسئي با يك عصا
صد هزاران طب جالينوس بود پيش عيسي و دمش افسوس بود
اسب همّت سوي اختر تاختي آدم مسجود را نشناختي
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتة ما ميشنود
هركه او بيدارتر پر دردتر هركه او آگاهتر رخ زردتر
جزوها را روي ها سوي كُل است بلبلان را عشق بازي با گُل است
آنچه از دريا به دريا ميرود از همانجا كآمد، آنجا ميرود
مادر بتها بتِ نفس شماست زآنكه آن بت مار، و اين بت اژدهاست
چون خدا خواهد كه پردة كس دَرَد ميلش اندر طعنة پاكان بَرَد
چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس كم زند در عيب معيوبان نَفَس
چون خدا خواهد كه مان ياري كند ميل ما را جانب زاري كند
باد و خاك و آب و آتش بندهاند با من و تو مرده، با حق زندهاند
گفت آري، گر توكل رهبرست اين سبب هم سنت پيغمبرست
گفت پيغمبر به آواز بلند با توكل زانوي اشتر ببند
آنكه او از آسمان باران دهد هم تواند كو ز رحمت نان دهد
گر توكل ميكني در كار كن كسب كن پس تكيه بر جبار كن
آدم خاكي ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم
گر به صورت آدمي، انسان بُدي احمد و بوجهل خود يكسان بُدي
نقش بر ديوار مثل آدم است بنگر از صورت چه چيز او كم است
مشورت ادراك و هشياري بُوَد عقلها مر عقل را ياري بُوَد
در بيان اين سه، كم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
(دفتر اول)