زندگینامه چهارده معصوم (حضرت علی علیه السلام)

حضرت علي بن ابي‌طالب(ع) سي سال بعد از عام‌الفيل، روز جمعه 13رجب در خانة خدا متولد شد، و در سال 40 هجرت شب 19 ماه رمضان‌المبارك، وقت طلوع فجر با شمشير ابن ملجم مرادي ضربت خورد و شب 21 همان ماه به شهادت رسيد.

بنابراين، عمر با بركت حضرت 63 سال بود. 10 سال قبل از بعثت و 23 سال در حضور رسول اكرم(ص) و 30 سال بعد از رحلت حضرت اكرم زندگي كرد. زندگي علي(ع) زندگي پُر بركتي بود براي اسلام بلكه براي بشريت. و اگر آن بزرگوار نبود تاريخ، تاريخ نبود گوشه‌هاي درخشندة ‌تاريخ، روزهاي عمر اميرالمؤمنين(ع) است.

سخن گفتن دربارة‌ اميرالمؤمنين(ع) كار آساني نيست و ما فقط به ذكر فرازهايي كوتاه از زندگي اميرالمؤمنين(ع) در اين نوشته مي‌پردازيم.

علي كيست؟

راستي جواب اين سؤال چيست؟ اگر نگوييم ممكن نيست، كاري است دشوار. جاحظ كه يكي از بزرگان اهل سنّت است، مي‌گويد: »سخن گفتن دربارة علي ممكن نيست. اگر قرار است حق علي ادا شود ـ گويند غلو است، و اگر حق او ادا نشود دربارة‌ علي ظلم است.«

خليل نموي كه يكي از بزرگان اهل سنّت است مي‌گويد: »چه گويم دربارة كسي كه دوست و دشمن فضائل او را انكار نمودند. دوست به واسطة ‌ترس، و دشمن به واسطة‌ حسد. و مع‌الوصف عالَم از فضائل او پُر شد.«

نظير اين گونه كلمات دربار‌ة ‌اميرالمؤمنين از کسانی که پیرو او نیستند فراوان است و چه بهتر كه دربارة‌ فضائل اميرالمؤمنين(ع) از زبان قرآن سخن بگوييم.

ولو انّ ما في الارض من شجرة اقلام البحر يمدّه من بعده سبعة‌ ابحر ما نفدت كلمات الله؛[1]

»اگر جداً درختهاي روي زمين قلم گردد و آب درياها مركب گردد تا هفت مرتبه، براي نوشتن كلمات خدا، كلمات خداوند متعال را پاياني نيست،«

معدن آن كلمات از نظر شيعه، اميرالمؤمنين(ع) است. در دعايي كه از ناحية‌ مقدّسه به توسط محمد بن عثمان به ما رسيده است (در دستور است كه بايد در هر روز ماه رجب خوانده شود) مي‌خوانيم: فجعلتهم معادن كلماتك؛ (آنان را معادن كلمات خود قرار داده‌اي.)

و چه خوش سروده است:

كتـاب فضـل تو را آب بحر كافي نيست

كه تر كني سر انگشت و صفحه بشماري

و بهتر از اين سروده، شعري است كه دربارة‌ اميرالمؤمنين(ع) سروده شده است:

تويي آن نقطة بالاي فاء فوق ايديهم

كه در وقت تنزّل تحت بسم الله را بايي

اميرالمؤمنين(ع) از نظر فضيلت نسبي، پدري چون حضرت ابي‌طالب(ع) دارد كه بايد گفت براي رسول اكرم(ص) بهترين ياور بوده و نظير او براي نصرت اسلام كمتر ديده شده است.

مادر اميرالمؤنين(ع) فاطمه بنت اسد است كه بايد گفت براي رسول اكرم(ص) مادري به تمام معني بود. فاطمه زني است كه در مسجدالحرام درد زايمان را گرفت و چون به خانة خدا پناه بُرد، ديوار خانه شكافته شد و وارد خانة‌ خدا گشت. سه روز در خانة‌ خدا مهمان عالَم ملكوت بود و روز چهارم با بچه‌اي چون پارة ماه از خانة‌ خدا بيرون آمد و مي‌گفت: »ندا آمده است كه اسم اين بچه از اسم خداوند مشتق شده، نام او را علي بگذاريد!« و اين فضيلت براي اَحدي تا به حال پديد نيامده است.

و اما فضيلت اميرالمؤمنين از جهت حسب:

ايمان اميرالمؤمنين(ع)

ايمان اميرالمؤمنين و مقام شهودي او را نمي‌توان درك كرد. همين مقدار بس است كه بگوييم عمر بن خطاب هنگام مرگ شش نفر را حاضر نمود و براي هركدام عيبي يادآور شد، اما راجع به اميرالمؤمنين گفت: يا علي لو وازن ايمانك ايمان اهل السّموات والارض ليزيد ايمانك ايمانهم.

»اي علي، اگر ايمان همة خلايق را با ايمان تو مقايسه نماييم ايمان تو بر ايمان آنها برتري دارد.«

و اين جمله، جمله‌اي بود كه مُكرّر از زبان رسول اكرم(ص) شنيده مي شد.

علم اميرالمؤمنين(ع)

پروردگار عالَم در قرآن، علم اميرالمؤمنين را چنين توصيف مي كند: و يقول الّذين كفروا لَست مُرسلاً قُل كفي بالله شهيداً بيني و بينكم و مَن عِنده الكتاب؛[2]

كفّار مي‌گويند: تو پيامبر نيستي. در جواب آنان بگو: براي رسالتم شاهدي چون خداوند و كسي كه علم همة‌ قرآن نزد او است كفايت مي كند.

ما اگر اين آية‌ شريفه را با آية‌ 40 از سورة نمل مقايسه كنيم علم اميرالمؤمنين (ع) واضح‌تر مي‌شود.

قال الّذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...

»آنكه مقدار بسيار كم از علم قرآن نزدش بود گفت مي آورم آن را ـ تخت بلقيس ـ به يك چشم به هم زدن.«

امام صادق(ع) مي‌فرمايد: علم او در مقابل علم ما قطره‌اي بود از دريا.

اميرالمؤمنين(ع) در نهج‌البلاغه ميزان دانش خويش را بازگو مي‌كند.

سَلوني قبل ان تفقدوني والله لوشئت لاخبر كل رجل بمخرجه ومولجه و جميع شانه لفعلت.

از من بپرسيد هرچه مي خواهيد قبل از آنكه مرا نيابيد. به خدا اگر بخواهيم، همه را از هنگام تولد و هنگام مرگ و سرانجام زندگي او در اين جهان خبر خواهيم داد.«

و در خطبة ديگري مي‌فرمايد: سلوني قبل ان تفقدوني والّذي نفسي بيده ما سلتموني عن شيي فيما بينكم وبين السّاعة إلاَّ ان انّبّئكم به.

»از من بپرسيد هرچه كه مي خواهيد قبل از آنكه مرا نيابيد. به خدا هيچ چيزي نيست از اكنون تا روز قيامت كه از من پرسش كنيد مگر آنكه جواب آن را خواهم داد.

تقواي اميرالمؤمنين(ع)

عمر بن خطاب در هنگام مرگ شش نفر را براي خلافت انتخاب كرد: عبدالرحمن بن عوف، عثمان، طلحه، زبير، سعد وقاص و اميرالمؤمنين علی(ع). آنان در اتاقي گرد آمدند. عبدالرحمن بن عوف دست اميرالمؤمنين را گرفت و گفت: »بيعت مي‌كنم با تو كه خليفة‌ مسلمانها باشي مشروط بر اينكه به كتاب خدا و سنّت رسول اكرم و روش ابوبكر و عمر عمل كني.«

اميرالمؤمنين(ع) فرمود: »خليفه مي‌شوم مشروط بر اينكه به كتاب خدا و سنت رسول اكرم و اجتها د خودم عمل كنم.«

اين عمل چندين مرتبه تكرار شد تا سرانجام عثمان شرايط خلافت را پذيرفت. از نظر سياسي اين قضيه بسيار عجيب است. اميرالمؤمنين مي‌توانست با هر شرطي كه گفته شد، خلافت را قبول كند و بعداً اگر مصلحت نمي‌ديد، مي‌توانست به آن شرايط عمل نكند. ولي تقواي اميرالمؤمنين مانع بود.

در نهج‌البلاغه مي‌خوانيم:

والله لو اعطيت الاقاليم السّبعة‌ وما تحت افلاكها علي ان اعصي في نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت.

»به خدا سوگند اگر تمام جهان را بمن دهند كه پوست جو را به ناحق از دهان مورچه اي بگيرم من اين كار را نخواهم كرد.«

به اميرالمؤمنين گفتند: معاويه با پول ما مردم را بدور خودش گرد آورده است، چرا شما چنين نمي‌كنيد؟

فرمود: »آيا از من مي‌خواهيد كه با ظلم و گناه مَنصب به دست آورم؟«

روزي كه خلافت را قبول كرد در خطابه‌اي آتشين فرمود: »بيت‌المال بايد به اهلش تقسيم شود و برابري اسلامي بايد مراعات شود.«

مدّتي نگذشت كه نگرانيها و هياهوها برخاست.

شبي، عدّه‌اي و از جمله طلحه و زبير خدمت اميرالمؤمنين(ع) آمدند و چون برخاستند سخن گويند، اميرالمؤمنين شمع را خاموش كرد و فرمود: »اين شمع بيت‌المال است و چون حرفها شخصي است و براي وضعيت مسلمانها نيست، سوختن شمع بيت‌المال اشكال دارد«

سرانجام، مقدمة‌ جنگ جمل و به دنبالة‌ آن جنگ صفين و جنگ با خوارج تهيه شد.

اميرالمؤمنين شخصيتي است كه حاضر نيست حسن بن علي، قبل از مسلمانها بهرة خود را از بيت‌المال بگيرد و كسي مثل زينب كبري از گردن‌بندي به عنوان عارية‌ مضمونه استفاده كند. اين فقط قطره‌اي از درياي فضائل اميرالمؤمين(ع) است.

عبادات اميرالمؤمنين(ع)

زندگي اميرالمؤمنين(ع) به تقويت اسلام و مسلمين گذشت. آن حضرت بيش از بيست قطعه زمين را آباد و براي محتاجين وقف كرد.

جنگ‌هاي اميرالمؤمنين و فداكاري‌هاي او براي اسلام، محتاج گرفتن و نوشتن نيست. مطلبي كه بايد به آن توجه داشت، رابطة‌ او است با خدا در همان جنگها و در حال اشتغال به كارها.

در نهج‌البلاغه مي‌خوانيم: يتململ كتململ السّليم يقول آه من قلّةالزّاد و بعد السّفر و وحشة‌ الطّريق.

اميرالمؤمنين با فغان مي‌گفت: آه از كمي زاد و دوري سفر و وحشت راه.

ابن عباس مي‌گويد: » اميرالمؤمنين را در ميدان ديدم كه به آسمان خيره است. دانستم كه منتظر اول وقت است تا نماز بگذارد. در ميانة‌ ميدان در كوزه شكسته‌اي برايش آب آوردم، غضب كرد و فرمود: من شمشير مي‌زنم تا حكم خدا را احياء كنم پس قانون را زير پا نمي‌گذارم و از كوزة‌ لب شكسته آب نمي‌نوشم. در ليلة‌الهرير كه شب سختي در جنگ صفين بود، سجادة اميرالمؤمنين(ع) در دل شب در ميانة‌ ميدان انداخته شد و صداي تكبيرهاي علي(ع) شنيده مي‌شد.

دختر اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: شب نوزدهم كه شب شهادت علي بود، پدرم بعد از افطار تا صبح عبادت كرد، گاهي بيرون مي‌آمد و به آسمان نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:

الّذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و بتفكرون في خلق السّموات و الارض ربّنا ما خلقت ذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النّار؛[3]

و هنگامي كه شمشير به فرق مباركش فرود آمد نخستين كلامش با فرزندش حسن چنين بود: حسن وقت نماز مي‌گذرد، براي نماز مهيا شو!

بِاَبِي انت و امّي يا اميرالمؤمنين روحي فداك.

سياست اميرالمؤمنين(ع)

اگر سياست به معني رسيدن به مقصود است از هر راهي كه مُيسّر شد، اميرالمؤمنين از اين سياست مُبرّا است. اين همان سياستي است كه اميرالمؤمنين آن را خلاف تقوا تشخيص مي‌داد و مي‌فرمود: لولا التّقي لكنت ادهي العرب. اگر تقوا نبود، من سياستمدارترين فرد عرب بودم.

ولي اگر سياست حُسن تدبير و مملكت‌داري است، اميرالمؤمنين بزرگترين سياستمدار است. از 94كشور، عُقلا و عُلما، بزرگان سياست و كياست آمدند و پس از 2سال تفكُّر و تبادل اَفكار، منشور شوراي ملل را نوشتند. بسياري از بزرگان دستورالعمل اميرالمؤمنين(ع) را به مالك اشتر با آن منشور شوراي ملل مقايسه نمودند و به اِقرار همه، دستورالعمل اميرالمؤمنين بهتر و محكم‌تر و علمي‌تر از منشور شوراي ملل بود. اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه اميرالمؤمنين(ع) دستورالعمل مالك اشتر را بدون فرصت در هنگام حركت مالك اشتر به مصر نوشته است. نظير همين دستورالعمل، دستورالعمل ديگري است كه اميرالمؤمنين(ع) براي محمد بن ابي‌بكر نوشته است، و موقعي كه محمد بن ابي‌بكر شهيد شد، به دست معاويه افتاد و براي معاويه چنان جالب بود كه دستور داد آن را در خزينه ضبط كنند.

شجاعت اميرالمؤمنين(ع)

اگر شجاعت را غلبه بر دشمن معنا مي‌كنيم، اميرالمؤمنين شجاع‌ترين اَفراد است و حديث قدسي (لا فتي الاّ عليّ لا سيف الاّ ذوالفقار) دربارة‌ علي(ع) است. و اگر شجاعت را به معناي غلبه بر نفس معنا كنيم، باز اميرالمؤمنين شجاع‌ترين اَفراد است. مؤيد سخن ما گفتة‌ آن بزرگوار در نهج‌البلاغه است كه به فرمانروايان خود مي‌نويسد:

ارقوا اقلامكم وقاربوا بين سطوركم و ايّا كم وفضول الكلام فانّ اموال المسلمين لا يتحمّل الضّرار؛

»قلم‌هاي خود را ريز كنيد و ميان سطرها فاصله نيندازيد و قلمفرسايي نكنيد و جان كلام را بنويسيد تا به اموال مسلمين ضرر وارد نيايد.«

و اگر شجاعت به معناي صبر در بلاها و مقاومت در برابر جزر و مدّ روزگار است، مظلومي و همچنين شجاعي شجاع‌تر از علي يافت نمي‌شود. در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: صبرت في العين قذي و في الحلق شجي.

»بعد از رسول اكرم سي سال صبر كردم در حالي كه استخواني در گلو و خاري در چشمم بود.«

زهد اميرالمؤمنين(ع)

زهد از نظر اسلام يعني آنكه دل بستگي به چيزي و به كسي جز به خداوند نباشد.

حافظ شيرازي، زهد را چنين بيان كرده است.

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

اميرالمؤمنين(ع) زاهدترينِ زاهد در جهان است و شاهد، يك جمله از معاويه است. مردي دنياپرست منافق نزد معاويه آمد و گفت: »از نظر والاترين مردمان به سوي تو آمده‌ام، يعني علي.«

معاويه گفت: »خاك بر سر تو با كلامي كه مي‌گويي، علي كسي است كه اگر صاحب دو انبار كاه و طلا باشد، ابتدا انبار طلا را در راه خدا صرف مي‌كند و سپس انبار كاه را.

در زندگي اميرالمؤمنين(ع) دنيا و زرق و برق مفهومي نداشت. حضرت به عثمان بن حنيف مي‌نويسد:‌

»شنيده ام به مهمانيي رفته‌اي كه در آن مهماني فقيران نبوده‌اند، و تو را در آن غذاهاي چرب و نرم خورده‌اي. من كه علي هستم، در همة عمرم به دو لباس و دو قرص نان جوين اكتفا كردم، شما نمي‌توانيد چنين باشيد و لكن علي را كمك كنيد در ورع، زهد، تقوا و عفت.«

عدالت اميرالمؤمنين(ع)

جرج جرداق مسيحي كلام رسايي دربارة‌ عدالت علي دارد: قُتِلَ فِي مِحرابِهِ لِعِدَالَتِه.

»علي (ع) كشته عدالت خويش است«.

علي عدالت مجسم است. وقتي مي‌شنود كه فرماندارش ابن‌عباس نسيه مي‌گيرد و از مقامش سوء استفاده مي‌كند و نسيه را به تأخير مي‌اندازد، نامة‌ عتاب‌آميزي به او مي‌نويسد و در آن نامه مي‌گويد: »من راضي نيستم كه فرماندارم سوء استفاده كند و نسيه را تأخير اندازد.«

سخاوت اميرالمؤمنين(ع)

آياتي در قرآن نظير آية‌ ولايت[4] و آية‌ اطعام[5] و آية‌ ايثار دربارة سخاوت اميرالمؤمنين نازل شده است و ما اينجا به يك مطلب تاريخي اشاره مي‌كنيم. غلام اميرالمؤمنين مي‌گويد: حضرت يك روز ظهر كه از كندن قناتي فارغ شد، به نماز پرداخت و من بعد از نماز، كدوي پخته‌اي براي او آوردم. ايشان دستهاي مبارك را با آبي كه از شن بيرون مي‌آمد شست و با وقار خاصي آن كدوي پخته را تناول نمود و گاهي پس از حمد خداوند، مي‌فرمود لعنت خدا بر آن كسي كه براي شكم به جهنم رود. بعد از خوردن ناهار دوباره به قنات رفت و مشغول كندن شد. كلنگ به سنگي خورد و آب فوران نمود. و چون ديد كه بعضي از اولادش از فوران آب خوشحال هستند، فرمود: »فرزندانم به اين بوستان و به اين قنات چشمداشتي نداشته باشيد!« و دستور داد تا قلم دوات آوردند و بوستان و قنات را براي فقرا وقف نمود.

عفو اميرالمؤمنين(ع)

عفو در معناي واقعي و اسلامي آن گذشت از حق شخصي، در جايي است كه مُنجر به جسارت دشمن نشود. اين عفو و گذشت، سرلوحة زندگي اميرالمؤمنين(ع) است. سفارشات علي(ع) دربارة ابن ملجم قابل انكار نيست. داستان آن زن كه مشک آب به دوشش بود و به اميرالمؤمنين دشنام مي‌گفت و امير از زن دلجويي فرمود، معروف است.

قضية تصرّف مجراي آب توسط لشکر معاويه كه براي نرسيدن آب به سپاهيان علي(ع) انجام شد و بازپس گرفتن آب توسط علي(ع) و آزاد گذاشتن آب براي لشکر معاويه، امري مُسجّل است. به گفتة جرج جرداق، علي رحم مي‌كند، و هركه را كه از او رحم بطلبد عفو مي‌كند، اگرچه آن شخص عمرو عاص باشد كه هنگام جنگ لباس را پس زد و عريان شد و علي(ع) او را عفو كرد.

تواضع اميرالمؤمنين(ع)

اميرالمؤمنين(ع) از انبار عبور مي‌كردند. مردم طبق رسوم ساسانيان ـ كه به گفته فردوسي هنگام عبور محل را قبلاً گلاب باران مي‌كردند و مردم در جلوي آنان مي‌دويدند ـ از جلوي اميرالمؤمنين(ع) دويدند. اميرالمؤمنين فرمودند: «من و شما بنده‌اي هستيم از بندگان خدا و اين اعمال ذلت است براي شما، انسان فقط براي خداوند، بايد خاكسار باشد.»

اميرالمؤمنين از نظر غذا، خوراك، لباس، مسكن و ديگر احتياجات از همة مردم ساده‌تر زندگي مي‌كرد و مي‌فرمود: أاقنع من نفسي ان يقال اميرالمؤمنين ولا اشاركهم في مكاره الدّهر. قناعت كنم به اينكه رئيس ديگرانم و در مصايب آنان شركت نداشته باشم؟!

تسلّط اميرالمؤمنين(ع) بر نفس

اين بحث دربارة اميرالمؤمنين(ع) با آن وارستگي جايز نيست ولي چون در نهج البلاغه اشاره شده است در خطبه‌اي به خاندانش مي‌نويسد: «من مي‌توانستم بهترين غذا و بهترين لباسها را دارا باشم ولي هيهات ان يغلبني هواي ولعلّ بالحجاز او اليمامة من لاطمع له في القرص ولا عهد له بالشّبع؛ دور است دور، كه نفس بتواند بر من مُسلّط شود ـ لباس خوب، و غذاي لذيذ بخورم ـ درحالي‌كه شايد در دورترين سرزمين مملكت اسلامي (حجاز يا يمن) كسي باشد كه گرسنه باشد و يا سيري به خود نديده باشد.»

چه خوش گفته است جرج جرداق كه: «آبهاي عالَم، آب حوض، آب استخر، آب درياچه، آب اقيانوس قابليت تلاطم دارد ولي چيزي كه متلاطم نشد، درياي وجود علي بود كه هيچ كس و هيچ چيزي نتوانست آن را متلاطم كند.» راستي چنين است. آيا غريزة ميل به غذا توانست علي را متلاطم كند؟ اين غريزه‌اي كه انسان را وامي‌دارد بچة خودش را بخورد، اين غريزه‌اي كه شاگردان فرويد ـ فرويدي كه همة غرايز را به غريزة جنسي برمي‌گردانيد ـ ردّ كردند و گفتند اگر غريزة تمايل به غذا طوفاني شود، همة غرايز را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.

حمزه مي‌گويد: هنگام شام نزد معاويه بودم، و او شام مخصوصش را جلوي من گذاشت. لقمه در گلويم ماند و بغض راه گلويم را گرفت. پرسيدم: معاويه اين چه غذايي است؟ گفت: غذاي مخصوص است كه از مغز گندم و مغز سر حيوانات و روغن بادام و... تهيه شده است. گفتم: شبي در دارالاماره خدمت علي بودم، افطار من يك دانه نان و كمي شير، و غذاي اميرالمؤمنين يك نان خشك بود كه در آب مي‌زد و تناول مي‌كرد؛ و آرد آن نان‌ها از گندم زميني بود كه اميرالمؤمنين آن را كاشته بود. وقتي خادمه آمد سفره را جمع كند، گله كردم كه اميرالمؤمنين پيرمرد شده است، كار او زياد است، از غذاي او مواظبت كنيد. خادمه، گريه كرد و گفت: ايشان راضي نمي‌شود كه مقداري روغن زيتون به نان‌ها بزنيم تا نرم شود. اميرالمؤمنين فرمودند: حمزه، رئيس مسلمان‌ها بايد از نظر غذا، مسكن و لباس از همه پايين‌تر باشد تا روز قيامت بازخواست او كمتر باشد. معاويه گريه كرد و گفت: «اسم كسي به ميان آمد كه فضائل او قابل انكار نيست.»

غريزة جاه‌طلبي از همة غرايز قويتر است. انسان جاه‌طلب آماده است همة تمايلات خويش را فداي آن كند. از حُبّ به ذات كه بگذريم براي يك انسان عادي، غريزة رياست‌طلبي مهمتر، محكمتر، قويتر و طوفاني‌تر از همة غرايز است. آيا غريزة جاه‌طلبي توانست اميرالمؤمنين را طوفاني كند!

ابن عباس مي‌گويد: در جنگ جمل جمعي از بزرگان آمدند تا خدمت اميرالمؤمنين برسند. در خيمه، علي را ديدم مشغول وصله كردن كفش خويش است. به آن حضرت اعتراض كردم. اميرالمؤمنين كفش را مقابل من انداخت و فرمود: «به حق آن كسي كه جان علي در دست او است، رياست لشکر نزد علي به مقدار اين كفش ارزش ندارد جز اينكه حقّي را اثبات كنم، يا به واسطة اين رياست، باطلي را از ميان بردارم.»

طلحه و زبير با اصرار زياد حكومت بصره و حكومت مصر را از اميرالمؤمنين گرفتند و چون تشكر كردند اميرالمؤمنين فرمان حكومت آنها را پاره كرد و فرمود: «از اين بار سنگين كه به دوش شما آمده است نبايد تشكر كنيد، معلوم مي‌شود از آن قصد سوء استفاده داريد.»

عمروعاص، عمربن سعد، معاويه، طلحه و زبيرها، همه و همه فداي اين غريزه شدند. ولي اميرالمؤمنين(ع) در نهج‌البلاغه، اين دنيا و رياست‌ها را تشبيه به برگي در دهن ملخي، و در جايي پست‌تر از نعلين كهنه، و در جايي پست‌تر از آبی كه از دماغ بز بيرون آيد، معرفي مي‌كند. صعصعه مي‌گويد: «شخصيت اميرالمؤمنين با آن اُبهّت كه در دلها داشت در ميان ما چون ما بود. هركجا مي‌گفتيم مي‌نشست، هرچه مي‌گفتيم مي‌شنيد، هركجا مي‌خواستيم مي‌آمد!

اگر رسول اكرم(ص) او را پشتوانه و ثقل قرار مي‌دهد بجا است. رسول اكرم(ص) در روايت ثقلين ـ كه نزد شيعه و سني روايت مسلّمي است، و ميرحامد حسيني (صاحب عقبات) از پانصد و دو كتاب از اهل سنّت، روايت را نقل مي‌كند ـ قرآن و عترت را دو پشتوانه براي مسلمان‌ها قرار داده است:

إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي و لن‌يفترقا حتي یردا علي الحوض؛

«همانا من دو چيز سنگين و گرانبها در ميان شما بر جاي نهادم، قرآن و عترت و اين دو تا قيامت از هم جدا نخواهند شد.»

ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيء؛[6] كتابي بر تو فرو فرستاديم كه بيان كنندة همه چيز است.

و در موقع نزول فتنه‌ها، امر به ارجاع آن شده است.

اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن؛ «وقتي فتنه ها چون قطعه هاي ظلماني شب بر شما هجوم آورد بر شما باد به قرآن.» و عترت را تلو اين قرآن داده است و اتمام و اكمال آن را به عترت دانسته است.

اليوم اكمت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام دينا؛ اين روز دين شما را كامل و نعمت را بر شما تمام نمودم و بر آن دين راضي شدم.

در خاتمه، مسابقة شعري معاويه و عمرو عاص و يزيد را اينجا مي‌آوريم.

معاويه گفت:

خير البرية بعد احمد حيدر

والناس ارض والوصي سماء

(بهترين مردم بعد از احمد، حيدر است، همة مردم به منزلة زمين، و وصي رسول اكرم به منزلة آسمان است).

 

عمرو عاص گفت:

كمليحة شهدت لها ضراتها

فالحسن ما شهدت به الضراء

(مثل جمال زيبايي كه هوو به آن اقرار كند، پس جمال و خوبي آن است كه هوو بگويد).

 

يزيد گفت:

و مناقب شهد العدو بفضلها

والفضل ما شهدت به الاعداء

(مناقب و فضايل كه دشمن به آن شهادت دهد، فضل و منقبت چيزي است كه دشمن به آن شهادت دهد).

جرج جرداق در اول كتاب (الامام علي صوت العدالة الانسانية) اشعاري از يك مسيحي دربارة علي(ع) نقل مي‌كند. آن مسيحي در اشعارش مي‌گويد: «اگر به من اعتراض شود كه تو بايد شعر براي پاپ بگويي چرا دربارة علي شعر گفته‌اي، جواب مي‌دهم كه من عاشق فضيلتم و سرچشمة فضيلت را علي ديدم پس براي او شعر گفتم.»



[1]. لقمان، آيه 27.

[2]. رعد، آيه 43.

[3]. آل عمران، آيه 191.

[4]. سورة مائده، آیة 55.

[5]. سورة انسان، آیة 8 - 9.

[6]. نحل، آية 89 .

زندگینامه چهارده معصوم (حضرت فاطمه زهرا(س))

اسم آن مخدرّه فاطمه است و براي آن بزرگوار هشت لقب ذكر كرده اند: صديقه، راضيه، مرضيه، زهرا، بتول، عذرا، مباركه، و طاهره. از بعضي روايات استفاده ميشود كه زكيّه و محدّثه از القاب آن مخدره است و كنيه او ام ابيها است.

عمر آن بزرگوار تقريباً 18 سال است. در روز جمعه بيستم جمادي الثاني سال پنجم بعثت به دنيا آمد و سال يازدهم از هجرت، سوم جمادي الثاني به دست گردانندگان سقيفة بني ساعده شهيد شد.

شخصيت حضرت زهرا را با اين بحث كوتاه نمي توان معرفي كرد و آنچه را در اينجا آورده مي شود قطره اي از درياي فضيلت آن صديقة شهيده است.

شخصيت اسلامي از دو راه يافت مي شود: از راه نسب و از راه حسب و فضايل نفساني. شخصيت نسبي كه اسلام آن را پذيرفته است تحت تأثير عوامل مختلفي است. قانون وراثت، تغذيه از راه مشروع، تأثير محيط، تأثير همسر و رفيق، اولاد صالح و... در تشكيل چنين شخصيّتي نقش دارند. زهرا(س) از نظر قانون وراثت، پدري چون رسول گرامي دارد كه به گفتة‌ سعدي همة مراتب انسانيت را به كمالاتش پيموده است. همة تاريكيها به جمالش روشن شده است و همة صفات او در انتهاي خوبي است.

بلـغ العـلي بكمـاله

كشف الدّجي بجماله

حسنت جميع خصاله

صلـّوا عـليـه و آلـه

مادري چون خديجه دارد كه بايد گفت اسلام مرهون زحمات آن بزرگوار است. مادري كه سه سال مسلمانان محصور در شعب ابيطالب را اداره كرد و همة‌ اموال خود را در اين راه خرج كرد. مادري كه چندين سال در مكه با آن مصيبتهاي كمرشكن ساخت، و دوش بدوش رسول اكرم، اسلام را ياري فرمود و در اين راه سنگها به بدن مباركش فرود آمد، بي حرمتيها به او وارد شد، شماتتها در اين راه ديد و هرچه اين اتفاقات بيشتر مي شد صبر و استقامت او زيادتر مي گشت.

و اما از نظر قانون تأثير غذا. مورخين نوشته اند كه وقتي ارادة حق تعالي به خلقت زهرا سلام الله عليها تعلق گرفت، پيامبر گرامي مأمور شدكه چهل شبانه روز در كوه حرا به رياضت ديني پردازد.

حضرت خديجه در خانه خود از مردم گوشه گرفته و به عبادت مشغول بود و پيامبر گرامي در كوه حرا. پس از آن مدّت فرمان آمد كه پيامبر به خانه باز گردد. از عالَم ملكوت براي آنان غذا آوردند. سپس نور زهرا به حضرت خديجه منتقل شد.

از نظر تأثير محيط، زهرا علاوه بر آنكه در دامن زن فداكار، با گذشت و با استقامت، و در دامن پدري چون پيامبر گرامي پرورش يافت. محيط زندگي او محيط پر تلاطمي بود. مكه با آن مصيبتها و حوادث ناگوار، محيط پرورش او بود. در شعب ابيطالب با آن حوادثي زندگي كرد كه اميرالمؤمنين علی(ع) در نهج البلاغه آنجا را براي معاويه چنين توصيف مي كند:

«شما ما را سه سال در ميان آفتاب زنداني كرديد بطوري كه بچه هاي ما از گرسنگي و تشنگي مردند. بزرگان ما پوست گذاردند، صداي آه و نالة زنها و بچه ها بلند بود...» روشن است بچه اي در اين چنين محيطي پرورش يابد مخصوصاً‌ اگر مربّيي چون پيامبر گرامي داشته باشد، استقامت او، صبر او و سعة صدر او زياد خواهد بود.

ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوست

عاشقي شيـوة رندان بلاكش شد

زهرا سلام الله عليها از نظر همسر و مصاحب، و از نظر اولاد صالح نيز فوق العاه است. شوهری چون اميرالمؤمنين دارد كه بيش از سيصد آيه از قرآن شريف دربارة‌ او نازل شده. شوهري كه از نظر تاريخ قطعي است كه اسلام مرهون او است. شوهری كه به اقرار خود اهل تسنن، عمر بيش از هفتاد مرتبه در مواقع مختلف گفته «لَولاَ عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَر». فرزنداني چون حسن، حسين، زينب وكلثوم داردكه اگر نبودند، قطعاً اسلام نبود و به گفته امام حسين «وَ عَلَي الإسلامِ السَّلام».

زهرا از نظر فرزند اُمّ الائمه است، سرّ مستودع است، مادر عصارة عالَم خلقت، حضرت بقيّة الله ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ است. و اما از نظر فضايل انسانيت، چه مي توان گفت در حق كسي كه پيامبر گرامي(ص) كراراً درباره اش فرموده است: إنَّ اللهَ اصطفيك و طهرك واصطفيك علي نساء العالمين؛ همانا خداوند تو را برگزيده و پاكيزه و معصوم گردانيده و تو را بر همة زنها رجحان داده است.

اگر براي فضيلت زهرا چيزي جز سورة كوثر نبود، زهرا بس بود كه بگويد نزد خداوند افضل و برتر از عالميانم.

إنَّا أعطَينَاكَ الكَوثَر فَصَلِّ لِربِّكَ وَانحَر إنَّ شَانِئَكَ هُوَالأبتر؛ همانا كوثر را بر تو ارزاني داشتيم، پس براي پروردگارت نماز گزار و قرباني كن، به درستي كه بدخواه تو دنباله بريده است.

زهرا از نظر ايمان راضيه و مرضيه است.

يأيَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئنَّة ارجِعِي إلي ربِّكَ راضيّةً مَرضيّة فَادخُلِي فِي عِبادِي وَادخُلِي جَنَّتِي؛ اي نفس مطمئنه ـ كه به مقام شهود رسيده اي ـ بيا به سوي پروردگارت خشنود شده، و داخل در زمرة بندگان من شو داخل شو در بهشت من.

ما بايد بدانيم كه القاب چهارده معصوم، كنيه هاي آنان و اسماء آنان بي سبب نيست. همة آنها سرّ دارد. معني ندارد زهرا صديقه، زكيه، طاهره، محدثه و... نباشد و به اين گونه لقبها متّصف شود. اگر جبرئيل نيايد با او سخن نگوید و به او محدّثه بگويند دروغ است! و معني ندارد كسي كه محدّثه باشد و ايمانش به مرتبة شهود نرسيده باشد!

زهرا از نظر علم داراي مصحف است.

از نظر روايات، كتابهايي نزد ائمة طاهرين است كه از جملة آن كتابها مصحف فاطمه(ع) است.

اين كتاب را ائمه به آن افتخار مي كرده اند و مي گفتند: علم مَاكَانَ مَايَكُونُ و مَا هُوَ كَائِن (علم همة زمانها ـ گذشته، حال و آینده ـ ) در آن است؛ و به خطّ اميرالمؤمنين علی(ع) و املاي حضرت زهرا سلام الله عليها مي باشد.

زهرا از نظر زهد:

شبي كه زهرا به خانة اميرالمؤمنين مي رفت، رسول اكرم جهازيه اي براي زهرا(ع) تهيه فرمود كه همة آن جهازيه شصت و سه درهم مي شد.

جهازيه عبارت بود از: 1ـ عبا؛ 2ـ مقنعه؛ 3ـ پيراهن؛ 4ـ حصير؛ 5ـ پرده؛ 6ـ لحاف؛ 7ـ دستك؛ 8ـ بالش؛ 9ـ آفتابه؛ 10ـ آب خوري؛ 11ـ كوزه؛ 12ـ كاسه؛ 13ـ آسياي دستي؛ 14ـ مشك؛ 15ـ حوله؛ 16ـ پوست گوسفند. پيامبر گرامي چون جهازيه را ديد از چشمان مباركش اشك جاري شد و فرمود: «خدايا اين جهازيه را كه غالب آن از گل است مبارك كن.»

زهرا به خانة شوهر ميرود و در وسط راه پيراهني را كه از جملة جهازية‌ او است به فقير مي دهد با همان پيراهن كهنه اي كه داشت به خانة‌ اميرالمؤمنين رهسپار مي شود.

شب عروسي پايان گرفت و صبح، پيامبر گرامي براي ديدن زهرا آمد و هديه آورد. هدية پيامبر گرامي اين بود:

عَلَي فَاطِمَة خدمَةُ مَادُونَ البَابِ و عَلِيّ خدمَةُ مَا خَلفَه؛ كارهاي داخل خانه براي فاطمه است و كارهاي خارج از خانه براي علي.

زهرا از اين هديه، از اين تقسيم كار به قدري خوشنود شد كه فرمود:

مَا يَعلَمُ إلاَّ الله مَا دَخلَنِي مِنَ السُّرورِ؛ جز خداوند كسي نمي داند كه از اين تقسيم كار چقدر خوشنودم.

عبادت زهرا:

در روايات آمده است كه زهرا به قدري روي پا ايستاد و عبادت كرد كه پاهاي او متورِّم شد. حضرت حسن(ع) مي گويد: مادرم از اول شب تا صبح عبادت مي كرد و هرگاه از نماز فازغ مي شد، به ديگران دعا مي كرد. از او پرسيدم كه چرا به ما دعا نكرديد؟ فرمود: عزيز من، اول ديگران، سپس ما «اَلجَارُ ثُمَّ الدّارُ».

تسبيح حضرت زهرا بسيار با فضيلت است. امام صادق(ع) فرمودند: «تسبيح جده ام زهرا نزد من از هزار ركعت نماز بهتر است.» مي گويند: زهرا براي كمك، خادمه اي لازم داشت و گرفتن خادم و خادمه در آن زمان رايج و بلكه لازم بود؛ چون زهرا(ع) بر رسول الله وارد شد قبل از آنكه در اين مورد چيزي بگويد، پيامبر فرمود: زهرا جان مي خواهي چيزي به تو ياد دهم كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است باشد؟ و تسبيح مشهور را به او ياد داد.

زهرا سلام الله عليها با خوشحالي تمام به خانه بازگشت و به اميرالمؤمنين عرض كرد: با دعايي كه از پدرم صلوات الله عليه گرفته ام خير دنيا نصيب من شده است.

سخاوت و ايثار زهرا:

مفسرين شيعه و سني اتّفاق دارند كه روزي زهرا(ع) با اطرافيانش روزه بودند در هنگام افطار فقيري رسيد و از آنها چيزي خواست. زهرا و شوهرش و بچه هايش و خادمه اش افطار خود را به آن گدا دادند. زهرا براي افطار روز بعد ناني تهيه كرد يتيمي آمد، زهرا نان را به يتيم داد. در مرتبه سوم ناني تهيه نمود، اسيري آمد و افطار خود را به او داد و بالأخره هر سه شب را بدون افطار صبح كرد و آية شريفه نازل شد: ويُطعِمُون الطَّعامَ عَلي حُبِّه مِسكِيناً و يَتِيماً و أسِيراً. إنَّمَا نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللهِ لانُرِيدُ مِنكُم جَزاءاً و لا شُكُوراً! و اطعام كردند طعامي را كه دوست داشتند به مسكين و يتيم و اسير. جز اين نيست كه اين كار را فقط براي خدا مي كنيم و از شما جز او سپاسي نمي خواهيم.

در خاتمه به تفسير كنيه و اسم ايشان مي پردازيم.

براي القاب زهرا، تفسيرها، تأويلها و گفتگوها چندان است كه در اين نوشته مجال بازگو كردن همة آن نيست فقط بطور فشرده به تفسير كنيه و اسم ايشان مي پردازيم.

زهرا را «اُمَّ أبيها» گفته اند و اين كنيه كه افتخاري براي آن حضرت است، پيامبر گرامي به ايشان داده است. ام ابيها به معناي، «مادرِ پدرش» يعني زهرا مادر پدر خويش است. اين كنيه معاني مختلفي دارد اما بهترين معني همان است كه پيامبر(ص) به اين كنيه داد يعني زهرا علّت غايي جهان هستي است. رواياتي نيز نقل شده است كه زهرا علت غايي جهان هستي است و اگر كسي ادعا كند كه واسطة فيض عالَم هستي نيز هست ادعاي او بدون دليل و به گزاف نيست.

و اما فاطمه، فاطمه را فاطمه گفته اند و اين تسميه اَسراري دارد و همة‌ آن اَسرار از روايات بهره‌مند است.

سُمِّيَت فَاطِمَة‌ُ فَاطِمَةَ لِأنـَّهَا فطمتِ الشَّر؛ فاطمه، فاطمه ناميده شده است؛ چراكه از شر بريده و جدا است.

اين جمله اشاره به عصمت زهرا سلام الله عليها است؛ زيرا مسلّماً او معصومه است، و آيه إنَّمَا يُرِيدُ الله لِيُذهِبَ عَنكُم الرِّجسَ أهلَ البَيتِ و يُطَهِّركُم تَطهِيراً دربارة‌ او است.

سُمِّيَت فَاطِمَةَ لِأنـَّهَا فُطِمت مِنَ الطَّمث؛ فاطمه را فاطمه گفتند؛ زيرا بريده است از خوني كه زنها مي بينند.

اين تفسير اشاره به طهارت ظاهري زهرا(ع) است؛ زيرا از نظر روايات، چنانچه زهرا مطهّره بود از نظر معني، طاهره بود از خون حيض، نفاس و استحاضه.

سُمِّيَت فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأنـَّهَا فُطِمَت عَنِ الخَلقِ؛ فاطمه را فاطمه گفتند براي اينكه بريده شده بود از خلق.

اين تفسير اشاره به مقام فنا و لقاي زهراي مرضيه است كسي كه در دل او هيچ كسي جز خدا نبود، دل او فقط مشغول به خدا است.

سُمِّيَت فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأنَّ الخَلقَ فُطِمُوا عَن كُنهِ مَعرِفَتِهَا؛ فاطمه، فاطمه نام گرفت؛ زيرا مردم از معرفت او بريده شده اند و قدرت بر شناخت حقيقت او ندارند.

و اين تفسير اشاره به همان مقامي دارد كه به واسطه آن مقام، ام ابيها ناميده شده است.

سُمِّيَت فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأنـَّهَا فَطمَت شِيعَتَهَا عَنِ النَّارِ؛ فاطمه را فاطمه گفتند؛ چون شيعيان خود را از آتش مي رهاند و نجات مي دهد.

اين تفسير اشاره به شفاعت او است.

سُمِّيَت فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأنَّ أعدائَهَا فُطِمُوا عَن حُبِّهَا؛ فاطمه را فاطمه گفتند؛ چون دشمنان او بريده مي شوند از محبّت او.

در حق فاطمه چه مي توان گفت كه پيامبر گرامي چون بر زهرا وارد مي شد يا زهرا بر او وارد مي شد، چهره زهرا و دست او را مي بوسيد، او را استقبال مي كرد و به جاي خود مي نشانيد و مي فرمود: من بوي بهشت را از سينة زهرا استشمام مي كنم. ولي همين زهرا به قدري براي ديگران متواضع است كه وقتي اميرالمؤمنين از او اجازه مي خواهد كه كساني بر خانه زهرا وارد شوند، زهرا با آنكه از اين ملاقات سخت بيزار است، امّا چون علي مي خواهد، آن بانوي متواضع در مقابل شوهر مي گويد: خانه، خانة تو و من هم كنيز تو هستم.

زني مي آيد و از زهرا مسئله اي سؤال مي كند اما چون بيماري فراموشي دارد، ده بار برميگردد و مسئله را سؤال مي كند. در بار دهم از زهرا عذر خواهي مي كند و زهرا در جواب مي فرمايد: «در هر بار، پروردگار عالَم به من پاداشهاي زيادي عنايت مي كند، پس تكرار سؤال تو عذر ندارد.»

زهرا سلام الله عليها وقتي پدر بزرگوارش فضة خادمه را به او داد به دستور پدر كارهاي خانه را قسمت كرد؛ يك روز زهرا كارها را انجام مي داد و روز ديگر نوبت فضّه بود.

نبايد فراموش شود و بانوان بايد بدانند كه زهرا و همة اهل بيت، سر مشق زندگي ما هستند، همه بايد از پيامبر گرامي و خاندان او سرمشق بگيرند. قرآن چنين دستور مي دهد:

لَقَد كَانَ لَكُم فِي رَسُولِ اللهِ أسوَةٌ حَسَنةٌ لِمَن كَانَ يَرجُوالله وَاليَومَ الآخر؛[1] به تحقيق كه رسول خدا سرمشق است براي كساني كه اميد به خدا و روز جزا دارند.

ما اگر سعادت دو جهان را بخواهيم بايد پيرو رسول اكرم و اهل بيت گرامي او باشيم. بانوان اسلامي وقتي به سعادت مي رسند كه در عفّت، ايثار، فداكاري، مردم داري، شوهرداري، خانه داري و تربيت اولاد، پيرو زهرا سلام الله عليها باشند.



[1]. سورة احزاب، آية 21.

زندگینامه چهارده معصوم(پیامبر اسلام(ص))

حضرت رسول اكرم(ص)

اسم آن بزرگوار محمد و كنية مشهور او ابوالقاسم و لقب مشهور او احمد و مصطفي است. عمر آن بزرگوار 63 سال است. در صبح روز جمعه هفدهم ربيع الأول سنة عام الفيل متولد شد ـ سالي كه پروردگار عالَم به وسيلة پرستوها خانة خود را حفظ فرمود و اصحاب فيل را كه به قصد خرابي خانة خدا آمده بودند، نابود كرد ـ و شهادت آن حضرت، بر اثر مسموميت به دست زني يهودي، در 28 صفر سال 11 هجرت واقع شد. 25 ساله بود كه با حضرت خديجه، آن بانويي كه بايد گفت حق عظيمي به گردن اسلام و مسلمانان دارد، ازدواج نمود. چهل ساله بود كه در شب 27 رجب المرجب سال چهل از عام الفيل، مبعوث به رسالت شد. 13 سال در مكه با مصيبتهاي كمرشكن، اسلام را تبليغ كرد و بالاخره چون كفار قريش مانع از پيشرفت اسلام شدند به مدينه هجرت فرمود و آن سال مبدأ تاريخ مسلمانان شد. 10 سال در مدينه بود و توانست در آن مدّت، رسالت خود را به دنيا ابلاغ كند.

پدر آن بزرگوار عبدالله بن عبدالمطلب از بزرگان عرب بود و به شهادت كُتُب تاريخ، بزرگواري مثل او در عرب كم ديده شده است. پيامبر اكرم هنوز متولّد نشده بودند كه حضرت عبدالله در مدينه، هنگامي كه از شام برمي گشت از دنیا رفت، و همانجا مدفون گشت. بعد از اين واقعه، حضرت عبدالمطلب جد آن بزرگوار كفالت پيامبر را به عهده گرفت و چون آن حضرت به دنيا آمد براي او دايه اي تهيه كرد ـ كه در ميان عرب به نام حليمة سعديّه مشهور بود. در افتخار آن زن همين مقدار بس كه پيامبر گرامي مفتخر به فرزندي او بودند ـ حليمه بعد از شش سال حضرت را به مادر برگردانيد و حضرت رسول همراه با مادر براي زيارت قبر عبدالله به مدينه رفت. اما در مراجعت مادر را نيز از دست داد و ام ايمن كه زن صالحه اي بود حضرت را به جدش عبدالمطلب رسانيد.

آن حضرت هشت ساله بود كه عبدالمطلب را از دست داد ولي پدري چون عموي بزرگوارش و مادري چون فاطمه بنت اسد متكفل آن حضرت شدند. بنابراين، حضرت رسول(ص) اگرچه پدر و مادر را از دست داد ولي عقدة يتيمي پيدا نكرد ـ سرپرستي نظير عبدالمطلب، ابوطالب و فاطمة بنت اسد داشت ـ ولي مشهود است كه حضرت، ملالت بي پدري و بي مادري را ديده است.

قرآن شريف به همين نكته اشاره دارد آنجا كه مي فرمايد:

اَلَمْ يَجْدِكَ يَتيماً فآوي وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدَي. وَ وَجَدَكَ عَائِلاً فَاَغْنَي.[1]

«آيا تو را يتيم نيافت، و پس پناهت داد، و تو را سردرگم نيافت، پس هدايتت كرد، و تو را گرانبار نيافت پس بي نيازت كرد؟»

بنابراين، گرچه رسول اكرم، يتيم، ناشناس و فقير بود، ولي اين تأثيري در شخصيت بزرگوار ايشان نداشت. چون پروردگار عالَم او را نزد كسي مثل ابوطالب جاي داد و او را با ثروت آن بانوي عزيزي كه موقع ازدواج گفت: ثروت من ثروت تو و خودم هم كنيز تو هستيم، بي نياز گردانيد.

مادر آن بزرگوار، حضرت آمنه ـ دختر وهب از خانواده اي فوق العاده محترم ـ بود. در شرافت اين زن همين كافي است كه مي تواند مادري براي رسول اكرم باشد.

شرافت، كرامت و صفات عالية رسول اكرم و معجزات او چنان فراوان است كه كتابها دربارة آن بزرگوار نوشته شده است. چون مبناي اين نوشته بر اختصار است ما به يك معجزه كه هنگام تولد آن حضرت روي داد، و به مطلب ديگري از قرآن كه در مورد ايشان است اشاره مي كنيم و سپس بطور اختصار به تفسير القابي كه براي حضرت گفته شده مي پردازيم و در خاتمه، سخني راجع به خاتميت آن حضرت خواهيم داشت.

مورخين نوشته اند كه روز تولّد آن بزرگوار دگرگونيهايي در جهان رخ داد: طاق قصر كسري شكاف خورد و كنگره هاي آن فرو ريخت؛ درياچة ساوه خشك شد؛ آتشكدة فارس كه چندين سال روشن بود خاموش شد؛ همة پادشاهان جهان در آن روز حيران، سرگردان و گنگ بودند؛ همة بتها بر روي يكديگر فرو ريختند و سحر ساحران در آن روز بي اثر بود. كلمة لا إلهَ إلاَّ اللهُ در جهان طنين انداز شد و چون به دنيا آمد از نور وجودش عالَم منوّر شد. گفت لا إله إلاّ الله و جهان با او گفت: لا إلهَ إلاَّ الله.

قرآن شريف دربارة رسول اكرم چنين مي فرمايد:

وكذلك جعلناكم امة وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً.[2]

«و بدينسان شما را امتي ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر نيز بر شما گواه باشد.»

اين آيه شريفه دو معني دارد: ظاهر آنكه همه آن را درك مي كنند اين است كه امت اسلامي سرمشق جامعة بشريت قرار داده شده است تا جامعه از آنان پيروي نمايد، و رسول گرامي نيز سرمش امّت اسلامي است. اما معنايي دقيقتر نيز دارد كه ائمة طاهرين(ع) استفاده نموده اند، و مفسرين شيعه مخصوصاً علامه طباطبايي بحث مفصلي به پيروي از روايات در آن نموده اند. و آن معني اين است كه امّت اسلامي در روز قيامت شاهد اعمال هستند و چون همة امّت اسلامي لايق اين عمل نيستند، امر منحصر مي شود به ائمة طاهرين. روايات فراواني از سني و شيعه در دست است كه آيه شريفه به معني دوم تفسير شده است.

خلاصة كلام آيه شريفه چنين است كه پروردگار عالَم، ائمة طاهرين را آفريده تا آنان شاهد اعمال در روز قيامت باشند، و رسول اكرم را شاهد بر اعمال آنان قرار داده است. و چون شاهد بايد در اين دنيا بر همه إشراف داشته باشد تا بتواند در روز قيامت شهادت دهد. اگر در اين دنيا مسائل را نديده باشد معني ندارد كه در آخرت شاهد باشد. بنابراين، بايد براي ائمة طاهرين، احاطة وجودي بر عالَم هستي باشد تا اطلاع و إشراف بر اعمال پيدا كنند. حتي بايد اين إشراف بر أسرار نيز وجود داشته باشد تا بتوانند روز قيامت كيفيت اَعمال را نيز شاهد باشند. اين همان واسطة فيض است كه در اصطلاح، «ولايت تكويني» ناميده اند. از اين جهت معني آية شريفه چنين مي شود كه ائمة طاهرين واسطة فيض براي اين عالَمند و پيامبر گرامي واسطة فيض بر آنان. و اين است معني رواياتي كه رسول گرامي را عقل كل، نور مطلق يا أوّلُ ما خَلَق الله ناميده است.

بحث در اين باره مفصل است و اين نوشته اقتضاي چنين بحثي را ندارد. در كتاب «الامامة والولاية في القرآن» بحث نسبتاً مفصلي در اين باره وجود دارد كه طالبين مي توانند به آن كتاب مراجعه كنند. آنچه بايد گفت اين است كه بسياري از آيات و روايات دلالت بر اين دارد كه ائمة طاهرين، واسطة فيض اين عالَم هستند و اين جهان به هر نعمتي كه مي رسد، چه نعمتهاي ظاهري نظير عقل، سلامتي، امنيت، روزي، و چه نعمتهاي باطني و معنوي نظر علم، قدرت، اسلام و... ، به واسطة آن بزرگواران است و آنان احاطة عِلّي وجودي بر جهان هستي دارند. و پيامبر گرامي واسطة فيض براي ائمة طاهرين است و نعمتهاي ظاهري و باطني كه به آنان ارزاني مي شود به واسطة آن بزرگوار است، و او سعة وجودي علّي بر آنان دارد. اين است معني آية شريفه وكذلك جعلناكم امةً وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً. و اين رواياتي كه از ائمة اطهار(ع) آمده است كه «ما هرچه مي گوييم و هرچه داريم از رسول اكرم است و رسول اكرم آنچه گفته و آنچه دارد از خداوند متعال است» به همين معني است.

براي رسول گرامي(ص) القاب فراواني نقل نموده اند ما برخي از آنها را يادآور مي شويم و توضيح مختصري دربارة آنها مي دهيم.

1ـ از القاب آن بزرگوار «احمد» است كه در قرآن به اين لقب نام برده شده است. و از قرآن استنباط مي شود كه در انجيل هم به اين لقب نامبرده شده است.

ومبشراً برسولٍ يأتي من بعدي اسمه احمد.[3]

و حضرت عيسي فرمود بشارت مي دهم به رسولي كه بعد از من مي آيد و اسم او احمد است.

معناي احمد، ستايشگر است. و چون رسول اكرم خداي تعالي را ستايش مي كرد يعني حق حمد و حق شكر را بجاي مي آورد، او را احمد گفته اند. در روايات مي خوانيم چون به واسطة كثرت عبادت مورد اعتراض واقع مي شد، مي فرمود: ألَمْ أكُنْ عَبْداً شًكُوراً؟ آيا عبد شاكر نباشم؟

2ـ از القاب آن بزرگوار «محمود» است چنانچه اسم آن بزرگوار در قرآن محمّد است. و او را محمود و محمّد گفته اند چون همة صفات او قابل ستايش است. قرآن در اين باره مي فرمايد: انك لعلي خلق عظيم.[4]

(و بدرستي كه تو بر خويي عظيم هستي). همانا تو داري صفات كماليه اي هستي كه همه بزرگ و در منتهاي كمال است.

3ـ از القاب آن بزرگوار «امّي» است، يعني درس نخوانده چنانچه قرآن به آن اشاره دارد:

وما كنت تتلوا من قبله من كتابٍ ولا تخطّه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون.[5]

«قبل از رسالت نمي خواندي و نمي نوشتي كه اگر مي توانستي بخواني و بنويسي، ممكن بود شكي براي افراد مغرض پيش آيد. ولكن بعد از آنكه سواد نداشتي و چنين قرآني آوردي جاي شك براي احدي باقي نمانده است.» چنانچه در قبل گفته شد، اين خود يكي از بزرگترين معجزات براي پيامبر گرامي(ص) است. كسي كه همه مي دانستند درس نخوانده است و سواد الفبا ندارد، كتابي آورده كه داراي همة علوم انساني است، با وصفي كه اين كتاب خود را كتاب هدايت معرفي مي كند. هدايت به معني ارائه طريق و نشان دادن راه هدايت، به معني ايصال الي المطلوب، انسان را به مقصود و مطلب خود رساندن است. بدين جهت در بسياري از آيات، براهين فلسفي را بطور مختصر و رسا به كار برده است. چه بسيار از آياتي كه چندين برهان در آن مندرج است. قرآن كتاب فقه نيست، ولي قوانيني دربر دارد كه جامعة بشريت در مقابل آن سر فرود آورده است. آيا كسي مي تواند قوانيني چون قوانين قرآن: قوانين عبادي، اجتماعي، سياسي، معاملاتي، كيفري، جزايي بياورد؟ قل لئن اجتمعت الانس والجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعضٍ ظهيراً.[6]

4ـ از القاب آن بزرگوار «كريم» است. اين لقب از قرآن اخذ شده است: اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ كَرِيمٍ.[7] و كرامت آن بزرگوار زبانزد خاص و عام است.

آن حضرت در مكه چنان مورد اذيّت كفار بود كه او را سنگباران كردند. او به كوهها پناه مي برد، ولي چون حضرت خديجه و اميرالمؤمنين او را مي يافتند، مي شنيدند كه زمزمه مي كند:

اَللَّهُمَّ اَهْدِ قَوميِ فَاِنَّهُمْ لايَعْلَمُونَ. «اي خدا اينان را هدايت كن، كه مردمي نادانند.»

روزي هم كه با دوازده هزار لشگر مجهّز وارد مكه شد و شنيد كه يكي از يارانش مي گويد «الْيَومَ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ» يعني: اين روز، روز جنگ است؛ اميرالمؤمنين را فرستاد كه او را گوشزد كند و در ميان مردم بگويد: الْيَومَ يَومُ الْمَرحَمَة، يعني اين روز، روز رحمت، روز كرامت و روز عفو است.

5ـ از القاب آن بزرگوار «رحمت» است كه آن نيز از قرآن اخذ شده است. وما ارسلناك الا رحمة للعالمين.[8] رأفت و رحمت ختمي مرتبت به حدّي است كه قرآن شريف مي فرمايد:

فلعلَّك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا.[9]

«گويا تو خويش را از غصه مي خواهي بكشي از اين كه كفار ايمان نمي آورند دريغ!»

از حالات پيامبر گرامي مي توان درك كرد كه غصه ها داشت، راز و نيازها داشت، صبرها داشت و رنجها برد.

لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم.[10]

«و رسولي از ميان شما براي شما آمده است. گران است براي او سركشي و لجاجت شما، مشتاق است بر شما كه شايد بتواند شما را هدايت كند. و او نسبت به مؤمنان مهربان است.»

6ـ از القاب آن بزرگوار «متوكّل» است به اين معني كه در امور به خدا اعتماد داشت نه به خود.

و از دعاهاي آن بزرگوار است: اللهم لاتكلني إلي نفسي طرفة عين أبداً؛ يعني: «اي خدا مرا يك آن به خويش نسپار».

مي گويند: دشمن در جنگي آن حضرت را تنها در خواب يافت. شمشير بركشيد و بالاي سر او آمد. صدا زد و گفت: يا محمد چه كسي مي تواند تو را از دست من نجات دهد؟ فرمود: خدا. اين جمله به قدري كوبنده بود كه آن كافر لرزيد و هنگام پايين آوردن شمشير، روي زمين افتاد. رسول گرامي برخاست و شمشير را برداشت و بالاي سر او رفت و فرمود: كي است كه تو را از دست من نجات دهد؟

گفت: كرم و آقايي تو. رسول گرامي او را بخشيد. او اقدام به كارهاي مهّم ـ كه موفقيت آن از نظر افكار عمومي كم بود ـ مي كرد و جز به خدا به كسي اعتماد نداشت. آن حضرت متوكل بود، خدا را داشت، از اين جهت همه چيز داشت.

پيامبر(ص) اعتماد به خدا داشت نه به دنيا. رسول گرامي دنيا را پوچ مي پنداشت. از آن حضرت نقل مي كنند كه فرموده است: «مَثَل اين دنيا ساية درختي است كه مسافر مقداري زير آن استراحت كند.»

خلاصة سخن، او متوكل است به همة معاني توكل. اعتماد به خدا، نه اعتماد به خود، اعتماد به خدا، نه اعتماد به ديگران، اعتماد به خدا، نه اعتماد به دنيا.

7ـ از القاب آن بزرگوار «امين» است كه اين لقب را عرب قبل از بعثت به او داده بود. تاريخ نشان مي دهد كه پيامبر گرامي قبل از بعثت داراي صفات فوق العاده اي بوده است. عفّت رسول اكرم، صداقت او، كمك او به زيردستان، و مراعات آداب و رسوم نيكوي اجتماعي، مخصوصاً نظافت و امانتداري او در ميان عرب مشهور است. حضرت ابوطالب مي گويد: هيچ وقت او را برهنه نديدم.

در همان روز اول كه دستور يافت آشكارا به اسلام دعوت كند، بزرگان قريش را جمع نمود تا آنان را به اسلام فرا خواند. اوّل چيزي كه از آنان پرسيد اين بود كه فرمود: من چگونه فردي در ميان شما بوده ام؟ همه گفتند: تو را به صداقت و امانت مي شناسيم.

عبدالله بن جزعان كه پيرمردي فقير بود، خانه مي ساخت. رسول گرامي در آن هنگام هفت ساله بود. بچه ها را گرد مي آورد و به عبدالله كمك مي كرد تا خانة او ساخته شود. حتي خانة او را دارالنصره نام نهاد و افرادي را براي كمك به مظلومان تعيين كرد.

پيامبر گرامي مؤدب راه مي رفت، مؤدب مي نشست، مؤدب سخن مي گفت. هميشه متبسّم بود چنانكه او را «ضحوك»(کسی که لبخند در لب دارد) مي گفتند. كلام او شيرين، فصيح، و لطيف بود و هرگز دل كسي را آزرده نكرد. تا توان داشت با ديگران با لطف و مهرباني رفتار مي كرد. اينها و نظير آن چيزهايي است كه از نظر تاريخ مسلّم است.

8ـ از القاب آن بزرگوار «عبدالله» است. اين لقب نيز از قرآن گرفته شده است.

سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الأقصي الّذي باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير![11]

«پاك و منزه است كسي كه برد بندة خود را در شبي از مسجدالحرام به مسجدالأقصي كه اطراف آن را مبارك نموده ايم، براي اينكه آيات خود را به او بنمايانيم بدرستي كه او شنوا و بيناست.»

بايد گفت كه اين لقب بهترين القاب براي آن حضرت است. عبوديت مراتب دارد: مرتبة عالي آن، مقام لقاءالله است كه در قرآن مكرّراً از آن ياد شده است. مقامي است عالي، مرتبه اي است كه دل جز به خدا به چيزي و به كسي بستگي ندارد. لاتلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله.[12] يعني: «تجارت و سوداگري آنها را از ياد خدا بازنمي دارد.»

مرتبه اي است كه محبت خدا دل را پر كرده است. دل در اين مرحله غمّ و همّي ندارد جز خدا. دل او از اطمينان، وقار، و آرامش پر شده است: الا بذكر الله تطمئن القلوب.[13] يعني: «دلها به ياد خدا آرام گيرد.» دلهره و اضطراب خاطر و ترس ندارد. الا انَّ اولياء الله لا خوف عليهم ولاهم يحزنون.[14] يعني: «همانا كه بر دوستان خدا ترس و بيمي نيست.» و پيامبر گرامي مرتبة عالي عبوديّت را دارا بوده است.

آن حضرت كه از گناه معصوم بود و از ارتكاب گناه ديگران رنج مي برد، از عبادت لذّت مي برد. آنقدر عبادت كرد كه پاهاي مباركش متورّم شد آنگاه سورة طه نازل گرديد از عبادت زياد منع گرديد.

9ـ از القاب آن بزرگوار «مصطفي» است و اين لقب افتخار بزرگي است براي امّت اسلامي؛ چراكه به معني برگزيده است و خداوند متعال پيامبر را از ميان عالم هستي برگزيده است. چرا برنگزيند؟ مگر او داراي اَبعاد مختلف نبود؟ مگر مقام جمع الجمعي نداشت؟ آنجا كه جاي رأفت، رحمت، عفو، گذشت و فداكاري بود، هيچ رئوفي و رحيمي مثل او ديده نشده است. وقتي كه دختر حاتم طايي به دست مسلمانان اسير شد و به مدينه آمد، مسلمان شد و پيامبر گرامي او را با افراد اميني نزد برادرش عدي بن حاتم فرستاد. عدي از گفته هاي خواهرش تصميم گرفت خدمت رسول اكرم برسد و از نزديك با اسلام آشنايي پيدا كند تا با بينش بيشتري مسلمان شود. مي گويد: با پيامبر به خانه مي رفتيم، زني در ميان راه جلوي پيامبر را گرفت و سخن گفت. رسول گرامي ايستاد و به حرفهاي او گوش فرا داد و با مهرباني بدو پاسخ گفت. آن زن خيلي معطّل كرد ولي پيامبر گرامي كلام او را قطع نكرد. عدي مي گويد: برهان اول براي رسالت او برايم روشن شد. چون به خانه رفتيم تشريفات وجود نداشت. فرش خانه را پوست گوسفند تشكيل مي داد و غذاي خانه نان جو و نمك بود. پس دليل دوم براي نبوّت او ظاهر شد. كسي كه قدرت دارد، پول دارد، مِكنت دارد، مريد دارد و پيامبر نباشد، سير سلوك او با مردم و وضع خانه اش آن طور باشد؟ در آخر كار معجزه اي از آن حضرت ديدم كه مسلمان شدم. حضرت به من فرمود: تو كه از نظر عقيده و دين، ماليات را حرام مي داني چرا از مردم ماليات قبول مي كني؟ با اين سخنان نبوت آن حضرت بر من آشكار شد.

رسول اكرم با اين رقّت قلبش كه وقتي صداي گرية بچه اي را كه مادرش در نماز است مي شنود، با عجله نماز خود را تمام مي كند؛ همين پيامبري كه وقتي دختر بچه اي را مي بيند كه پولش را گم كرده است، به او پول مي دهد و همراه او براي شفاعت تا در خانة صاحبش مي رود، وقتي مي بيند كه يهودي متقلب، توطئه مي كند، عهد شكني مي كند، جاسوسي مي كند، سدّي براي پيشرفت اسلام است و بالاخره وجود آنان مانع از پيشرفت است، دستور قتل هفتصد نفر از آنان را مي دهد؛ اين است مقام جمع الجمعي، يا انسان با اَبعاد مختلفه.

معمولاً اگر انسان، راه زهد و عبادت و رياضت را گرفت، رفتارش با مردم خوب نيست و نمي تواند در ميان جامعه راه يابد، نمي تواند بر دلها حكومت كند. پيامبر گرامي ارتباط بسيار قوي با مردم داشت. و همه مي دانيم قبل از بعثت كوه حرا جايگاه عبادت او بود، و همه مي دانيم كه مقام عبوديت او به اوج رسيده بود. ولي دربارة ارتباط با مردم، قرآن مي فرمايد: فبما رحمةٍ من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك!

«به واسطة توفيق و رحمتي كه از طرف خداوند شامل تو شده است رقيق القلب هستي و با مردم با مدارا رفتار مي كني و اگر در گفتار خشن و دل سخت بودي از اطراف تو متفرق مي شدند.»

از نظر گفتار، خوش گفتاري، از نظر رفتار، خوش رفتاري، به زبان و به عمل مردم را متفرق نمي كني، با زبانت و عملت مردم را جمع نموده اي. رقيق القلبي، سخت دل نيستي. و جداً كسي مثل پيامبر گرامي بايد، تا هر دو جنبه را به نحو عالي دارا باشد.

كوتاه سخن، پيغمبر خاتم داراي همة صفّات كماليّه بود با اينكه ميان بسياري از صفات كماليّه را جمع نمودن كاري است بس دشوار، عالِم بود، عاشق بود، عارف بود، با دشمن سرسخت بود، شجاع بود، هميشه متبسّم بود، عاقل بود، به آخرت اهميت مي داد، به دنيا نيز اهميت مي داد، زاهد بود، فعّال بود، استقامت داشت، و...

القاب رسول اكرم فراوان است و ما به همين مقدار كفايت مي كنيم چنانچه صفات كماليّه آن حضرت فراوان است.

بلـغ العـلي بكمـاله

كشف الدجي بجماله

حسنت جميع خصاله

صـلّـوا عـليـه وآلـه

كمالش به همة مراتب عاليه رسيد، به جمالش همة تاريكيها برطرف شد، همة صفات او نيكو بود، درود فرستيد بر او و آلش.

در خاتمه دربارة خاتميت آن بزرگوار بطور فشرده بحث مي كنيم.

يكي از القاب آن بزرگوار «خاتم الأنبياء» است. و (خاتَم) به فتح تاء يا (خاتِم) به كسر تاء، از نظر معني تفاوتي ندارد و هر دو به معني تماميّت و پايان هرچيزي است. از اين نظر، عرب به انگشتر، خاتَم به فتح تاء مي گويد چون انگشتر در آن زمان، مهر و به منزلة امضاي افراد بوده است و چون نامه اي را مي نوشتند آخر آن را مهر مي كردند. جاي مهر انگشتر، آخر نامه بود و نامه با آن ختم مي شد. خاتميت پيامبر گرامي در اسلام از ضروريات است و هركه مسلمان است، مي داند كه پيامبر گرامي خاتم انبيا است و بعد از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد.

حلال محمدٍ حلالٌ الي يوم القيامة وحرامه حرامٌ الي يوم القيامة.

قرآن در آيات بسياري گوشزد مي كند كه پيامبر اسلام براي همه و براي همه جا و براي هر زماني است.

وما ارسلناك الاّ كافّةً للنّاس.[15]

«نفرستاديم تو را مگر براي همة مردم.»

ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النّبيين.[16]

محمد پدر كسي از مردان شما نيست، بلكه رسول خدا و خاتم الانبياء است.

نظير اين دو آيه در قرآن فراوان است. همچنين روايات ما دربارة خاتميت رسول اكرم فروان است.

روايت منزلت كه نزد سني و شيعه مسلّم است و صاحب غاية المرام آن را با صد و هفتاد سند نقل كرده است كه يكصد سند آن از طريق اهل سنت است چنين مي باشد:

انت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لانبي بعدي.

«تو نسبت به من همچون هاروني نسبت به موسي جز آنكه پس از من پيامبري نخواهد آمد.»

سرّ خاتميت را در دو چيز مي توان يافت:

1ـ دين اسلام با فطرات انسانها كاملاً مطابق است.

فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطرالّناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم لكنّ اكثرالّناس لايعلمون.[17]

«روي خود را به طرف دين يكتاپرست ـ كه مطابق با فطرت انسانها است ـ متوجه ساز تبديل و تغييري در فطرت و خلقت خدا كه مردم را بر آن سرشت، نيست. اين است دين استوار و مستقيم ولي بيشتر مردم نمي دانند.»

2ـ دين اسلام جامع الأطراف است و مي تواند در هر زماني و در هر مكاني و در هر حالي جوابگوي جامعة بشريّت باشد. اسلام مدّعي است كه هرچه جامعة ‌بشريت از نظر دين احتياج داشته گفته است.

وانزلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شيء.[18]

«كتابي كه بر تو نازل كردم بيانگر و بيان كنندة همه چيز است.»

اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام ديناً.[19]

«در اين روزـ روز عيد غدير خم ـ دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را پسنديدم براي شما.»

در روايات زيادي به اين ادعا تصريح شده است و از ائمة طاهرين رواياتي به اين مضمون نقل شده است.

ما من شيء تطلوبونه الاّ و هو في القرآن فمن اراد ذلك فليسئلني عنه.

«چيزي نيست كه شما احتياج به آن داشته باشيد و آن را طلب كنيد مگر اينكه در قرآن موجود است و هركه مي خواهد از من طلب كند.»

وقتي چنين باشد، آمدن دين ديگري پس از اسلام لغو و بيهوده است. به عبارت ديگر، آمدن دين پس از دين ديگري به واسطة چند چيز است:

1ـ اينكه آن دين نتواند جامعه را اداره كند و ويژة برخي از زمانها باشد، و اين محدوديّت چنانچه گفته شد در اسلام نيست. دليل واضح آن مرجعيّت در اسلام است. شما نمي توانيد فقیه جامع الشرايطي را پيدا كنيد كه مطلبي از دين از او سؤال كنيد و او در جواب بماند.

2ـ انحراف يا تحريفي در دين قبلي پيدا شود. چنانچه دين نصرانيت و يهوديّت به اقرار خود آنان چنين است. اين نقيصه در اسلام نيست و پروردگار عالَم متعهّد است كه اسلام از اين گونه نقايص مصون بماند.

لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.[20]

«نادرستي و بطلان نه از پيش رو و نه از پشت سر نيايدش. فرستاده اي است از سوي حكيم ـ كه همة اشياء را حكيمانه و دقيق آفريد ـ و حميد ـ دارندة صفات و خصال پسنديده.»

3ـ زمينه اقتضايي براي آن دين باقي نماند. مثلاً اگر ديني به اقتضاي زمان به معنويات زياد اهميّت داده باشد تا در آنان تعادل ايجاد شود، وقتي حال تعادل پديد آمد آن دين از ميان رفتني است. تصوّر اين مطلب در اسلام غلط است؛ زيرا چنانچه گفتيم اسلام ديني است كه با فطرت انسان صد در صد مطابقت دارد و همان طور كه به معنويات اهميّت داده است به همان مقدار به ماديات نيز اهميت داده است.

وابتغ فيما اتيك الله الدّار الآخرة ولا تنس نصيبك من الدّنيا.[21]

«در آنچه پروردگار به تو داده است ـ عقل، قدرت، شعور، توفيق، فعاليت، مال، و... ـ آخرت را طلب كن و نصيب خود را از دنيا نيز فراموش نكن ـ در طلب آن نيز باش.»

اسلام داراي قوانيني كامل است كه مي تواند جوابگوي همة مسائل باشد. و داراي مقرراتي است كه تا روز قيامت مي توانند آن را اجرا كنند. توضيح اينكه پيامبراني كه از طرف حق آمده اند براي اين بود كه قانوني بياورند ـ در اصطلاح كلامي به اين پيامبران أولوالعزم مي گويند ـ قرآن به جاي آن انبيا است و آمدن اين گونه پيامبران لغو و بيهوده است. و يا براي تبليغ و اجراي قوانين است كه غالب پيامبران براي اين مقصود آمده اند. اسلام به واسطة قانون نظارت ملّي ـ امر به معروف و نهي از منكر ـ به واسطة آمرين بالمعروف والنّاهين عن المنكر كه مصداق آن در اسلام، روحانيت است و اسلام به آنان فراوان اهميت مي دهد حتي در رواياتي آنان را به منزلة‌ همان انبيا قرار داده است. ـ علماء أمّتي بمنزلة انبياء بني اسرائيل ـ و به واسطة امامت و بعداً حكومت و ولايت فقيه، نقصية عدم ارسال رسل را جبران نموده است. بنابراين، آمدن پيامبر لغو و بيهوده است.

اين خلاصه اي از بحث خاتميت بود، و پوشيده نيست كه بحث خاتميت بحثي مفصّل و علمي است كه در فراخور اين نوشته نيست. ما در اينجا به همين مقدار اكتفا مي كنيم. پژوهندگان مي توانند تفصيل مطلب را در كتابهای مفصّل بيابند.



[1]. سورة ضحي، آية 6 ـ 8 .

[2]. سورة بقره، آية 143.

[3]. سورة صف، آية 6 .

[4]. سورة قلم، آية 4.

[5]. سورة عنكبوت، آية 48.

[6]. سورة اسراء، آیة 88 .

[7]. سورة تكوير، آية 19.

[8]. سورة انبياء، آية 107.

[9]. سورة كهف، آية 6 .

[10]. سورة توبه، آیة 128.

[11]. سورة اسراء، آية 1.

[12]. سورة نور، آية 37.

[13]. سورة رعد، آية 28.

[14]. سورة يونس، آية 62 .

[15]. سورة سبا، آية 28.

[16]. سورة احزاب، آية 40.

[17]. سورة روم، آية 30.

[18]. سورة نحل، آية 89 .

[19]. سورة مائده، آية 3.

[20]. سورة فصّلت، آية 42.

[21]. سورة قصص، آية 77.