مقدمه: تاريخچه

يكي از كساني كه وهابيان براي او جايگاه ويژه‌اي قائل‌اند تقي الدين احمد بن عبدالحليم يا همان ابن تيميه مي‌باشد كه در سال 661 هجري قمري در شهر حرّان متولد و در سال 728 هجري قمري در دمشق وفات كرد. در واقع سخنان و كتب او زمينه‌ساز افكار وهابيت است هرچند وهابيان خود را سلفي يعني پيروان سلف صالح مي‌نامند. او افكار خود مانند حرمت زيارت قبور اولياء خدا، حرمت شفاعت و حرمت توسل و غيره را نشر كرد و علماي عصرش با او به مخالفت برخواستند.[1] او براي خداوند صورت، دست و جسم قائل بود.[2]

از جملة افكار ابن تيميه، دفاع او از يزيد است و قائل است يزيد راضي به كشتن حسين نبود.[3] در حالي كه تفتازاني مي‌گويد: حق اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين و خوشحالي‌اش از اين كار و اهانتش به اهل بيت رسول(ص) از متواترات است و ما شكي در كفر او نداريم لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد.[4]

ابن تيميه از خوارج دفاع مي‌كند و خوارج را از رافضي‌ها (شيعه) ديندارتر و با ورع‌تر و آنان را بهترين مردم مي‌داند.[5]

«فإن الخوارج كفروا علياً فإن جاز أن يقال صدرت منه (من علي) ذنوب، إقتضت أن يكفره بها الخوارج...».

البته ابن حجر از بزرگان اهل سنت مي‌گويد: «ابن تيميه را برخي به تجسيم نسبت مي‌دهند، يعني براي خدا جسم قائل است و گروهي او را به كفر نسبت مي‌دهند، و عده‌اي به نفاق به جهت نسبت ناروايي كه به علي مي‌دهد.»[6]

وهابي‌ها مي‌گويند: بهترين عصر، عصر سلف صالح است يعني عصري كه به زمان پيامبر(ص) و نزول وحي نزديك‌تر است و مسلمانان صدر اسلام، سنّت پيامبر(ص) و قرآن را بهتر درك مي‌كردند، پس فهم آنان براي ما حجت است.

احيا كنندة سلفيگري احمد بن حنبل صاحب كتاب حديثي «المسند» است كه مؤسس فقه حنبلي است. آن هنگام كه فلسفه‌ها و فرهنگ‌هاي هند، يونان و ايران به حوزه‌هاي اسلامي راه يافت، او به زعم خود به فكر نجات حديث از اين هجوم افتاد. لكن دچار تفريط فراوان شد و عقل را به طور كل انكار نموده و راه ورود آن به احاديث را بست. مثلاً شخصي از او سؤال كرد:

احاديثي مي‌گويند خداوند هر شب به آسمان دنيا مي‌آيد، ديده مي‌شود و قدم در آتش مي‌گذارد و غيره، گفت: تمام اين احاديث را تصديق مي‌كنيم و آنها را تأويل نمي‌كنيم.[7]

بعد از ابن تيميمه، شاگردش به نام ابن قيم جوزيه متولد 691 هـ ق به ترويج افكار استاد خود پرداخت و هر دو به زندان افتادند تا زماني كه ابن تيميه مرد، شاگرد را رها كردند.

آن‌گاه در قرن 12 شخصي به نام محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 هـ ق متولد شد و در سال 1206 از دنيا رفت. او در شهر «عيينه» در هجاز و نجد بود سپس در مدرسة علمية حنبلي رشد كرد، آن‌گاه به مدينة منوره رفت و به كشورهاي اسلامي هم مسافرت نمود. از جمله بصره كه چهار سال در آنجا ماند، پنج سال در بغداد اقامت كرد، در ايران نيز در كردستان، همدان، اصفهان و قم اقامت داشت، سپس به حجاز بازگشت. هشت ماه در خانه‌اش اعتكاف كرد، آن‌گاه شروع به نشر افكار خويش كرد، خواستند او را بكشند، به شهر خودش عيينه فرار كرد، سپس به «درعيه» سرزمين مسيلمة كذاب فرار نمود و در آنجا با محمد بن سعود ـ كه جد آل سعود است ـ قرار دوستي گذاشت به اينكه محمد بن سعود او را ياري كند و او نيز حكومت محمد بن سعود را تأييد نمايد. در اولين قدم حكم به كفر و شرك امير عيينه داد و با آل سعود به آنجا حمله كرد، تعداد زيادي را كشتند، به نواميس مردم تجاوز شد و از آنجا حركت وهابيت آغاز شد.

سپس به سرزمين‌هاي ديگر مانند يمن، حجاز، سوريه و عراق حمله كرده و شعارش گسترش توحيد و از بين بردن بدعت و شرك بود[8] و اين بهانه‌اي براي رسيدن به اهداف او به شمار مي‌رفت.

جالب توجه اينكه اولين كساني كه با او در اول راه به مخالفت برخواستند، پدر و برادرش بودند. [9] و مردم را از محمد بن عبدالوهاب برحذر مي‌داشتند و مي‌گفتند: او به زودي گمراه مي‌شود. او به عزم خود كمر به مبارزه با بدعت‌ها بست و كوشيد اسلام را از پيرايه‌ها پاك سازد، اما بايد گفت: افكارش در عمل موجب تفرقه در بين مسلمانان و از بين بردن وحدت آنان گشت. به ضميمة نگرش ناصحيحي كه او در مورد توحيد، شرك، زيارت، توسل، شفاعت، استمداد از اولياء خدا و... دارد.

اصول فكري وهابيت:

وهابيان براي گسترش افكار خويش از الفاظ و تهمت‌هايي عليه مسلمانان استفاده مي‌كنند و فقط خود را مظهر اسلام مي‌دانند. سه واژه است كه در كتب و الفاظ آنان كاربرد زيادي دارد:

1. توحيد و شرك:

ديدگاه وهابيت در توحيد و شرك ديدگاه خاصي است و در نتيجه بسياري از كارهاي مسلمانان مانند توسل، تبرك، استعانت از ارواح اولياء خداوند و... را شرك مي‌دانند و عامل به آن را مشرك مي‌خوانند و خون و مال آنان را حلال مي‌دانند، حتي حيواني كه توسط آنان كشته شده باشد را نيز حرام مي‌دانند. مثلاً محمد بن عبدالوهاب در كتاب «كشف الشبهات» لفظ شرك و مشرك را بيشتر از بيست بار بر هر مسلماني كه تابع او نيست به كار برده است، به علاوة تعبير كافر، عبادت كنندة بت، مرتد، دشمن توحيد و مانند آن.[10]

نكتة جالب توجه:

بزرگ وهابيت در عصر اخير «بن باز» است. 19 سال قبل داشنگاه مدينه رساله‌اي از او چاپ كرد به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» در اين رساله ابتدا با ادلة متعدد اثبات مي‌كند كه خورشيد به دور زمين مي‌چرخد (مخالف نظر تمام دانشمندان) آن‌گاه مي‌گويد: «از جملة ادله رواياتي است كه در صحيح بخاري آمده است به اين مضمون كه خورشيد شب كه مي‌شود پشت عرش مي‌رود، آن‌گاه صبح‌گاه ملائكه او را بيدار مي‌كنند و مي‌گويند از خواب برخيز و او از نو حركت مي‌كند و به جاي خويش باز مي‌گردد... ».

تا اينجا سخنان او ممكن است تا حدي قابل تحمل باشد، اما در ادامه مي‌گويد: «هركس مخالف اين طرز تفكر باشد (يعني بگويد زمين به دور خورشيد مي‌گردد) كافر و گمراه است و او را توبه مي‌دهند، اگر توبه نكرد، بايد او را بكشند به عنوان كافر مرتد و مال او جزو مال مسلمانان خواهد بود.»[11]

جرم اين چنين شخصي اين است كه با افكار بن باز و وهابيت هماهنگ نيست.

2. تكفير مسلمانان:

به طور خلاصه بايد گفت: محمد بن عبدالوهاب قائل بود در بين مشايخ من هيچ كس وجود نداشت كه معناي «لا إله إلا الله» و دين اسلام را درك كند.[12]

او مي‌گفت: علماي اسلام بين دين محمد و دين عمرو بن لُحي كه براي عرب بت را وضع كرد، تمييز نداده‌اند و دين عمرو نزد آنان، دين صحيحي است.[13]

(عمرو بن لحي اولين كسي است كه بت‌پرستي را به مكه آورد.)

محمد بن عبدالوهاب معتقد بود هر كشور و شهري كه در اطاعتش داخل نشود از بلاد مشركين است.[14]

او اكثر مسلمانان را به خاطر همراهي نكردن با عقائدش تكفير نموده است.[15]

و اين طرز تفكر از او تا كنون به ارث مانده است و به همين مقدار بسنده مي‌شود.

3. بدعت:

از واژگان پركاربرد نزد وهابيان است و بسياري از اعمال مسلمانان خصوصاً شيعيان را بدعت مي‌دانند.

بدعت در لغت به معناي كار نو و جديد است كه نوعي حسن و كمال در انجام دهندة آن باشد، و واژة بدعت غالباً در روايات در مقابل سنت و شريعت است يعني انجام اموري كه برخلاف شريعت اسلام و سنت پيامبر(ص) است.

ابن حجر عسقلاني مي‌گويد: «المراد بها (بدعة) ما أحدث و ليس له أصل في الشرع و ما كان له اصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة».[16]

بدعت آن چيزي است كه اصل و خاستگاه شرعي نداشته باشد اما آنچه اساسي از شريعت داشته باشد، بدعت نيست.

مرحوم سيد مرتضي از بزرگان شيعه مي‌گويد: «البدعة زيادة في الدين أو نقصان منه من إسناد إلي الدين»[17]

بنابراين، بدعت چيزي است كه به دين افزوده شود يا از دين چيزي كم شود و به دين نسبت داده شود. لذا نوآوري‌هاي عرفي مانند اختراعات بشر و نوآوري‌هاي كه در ارتباط با موضوعات شرعي است بدون آنكه به شرع نسبت داده شود، مثل بناي مسجد، گلدسته، كاشيكاري، استفادة از بلندگو و... كه در عصر پيامبر نبوده، بدعت نيست. اگر بر نوآوري گواهي از دين به طور خاص يا به صورت عام وجود داشته باشد، بدعت نخواهد بود.

نتيجه اينكه بدعت سه ركن دارد:

1) حكمي را به دين نسبت دادن يا آن را از دين بيرون كردن، مثل آنكه عمر «الصلاة خير من النوم» را جزء اذان دانست و متعه را از دين خارج كرد.

2) قائل به بدعت عقيدة نادرست و عمل ناصحيح خود را در جامعه نشر كند.

3) دليل شرعي بر آن كار در دين وجود نداشته باشد.

پس اگر چيزي اتفاق بافتد و از عمومات شريعت جواز استفاده شود هرچند در زمان رسول خدا(ص) اتفاق نيفتاده باشد بدعت نيست. بايد به وهابيت گفت: مگر شما طبقة دوم را براي سعي بين صفا و مروه نساخته‌ايد؟ انتقال قربانگاه به خارج مني چگونه است؟ ... اينها كه هيچ كدام در عصر پيامبر بنوده، احترام به اموات با تشكيل مجالس بزرگداشت، مجلس سوگواري، جشن ولادت بزرگان دين كه سبب معرفت مي‌شود، چه اشكالي دارد.

به همة اين مطالب اين نكته را اضافه مي‌كنيم كه به نظر مشهور علماي علم اصول ـ چه شيعه و چه سني ـ اصل اولي در هر كار «حليت و برائت» است مگر آنكه دليل شرعي و يا عقلي مسلم بر نهي از آن وارد شده باشد.

جالب آنكه بسياري از كارهايي كه از ديدگاه وهابيان بدعت است، دليلش اين است كه سلف صالح آن را انجام نداده‌اند، مثل مولودي خواني در ولادت پيامبر اكرم(ص).

در پاسخ بايد گفت:

اولاً عمل گذشتگان كه نمي‌تواند ملاك شريعت قرار گيرد؛ ثانياً تمام عادات سلف را چگونه مي‌توان بدست آورد با توجه به اينكه رفتار آنان گاهي ناشي از ترس يا بدفهمي دين يا بي‌مبالاتي در امر دين و... بوده است؛ ثالثاً اموري كه تازه حادث مي‌شوند، مثل سوار شدن هواپيما، استفاده از سلاح نظامي روز و امثال آن را چه مي‌كنيد؟! رابعاً اصل يك عمل مثل يادبود نصرت دين اسلام، گاهي مورد توجه همة مسلمانان بوده است اما كيفيت آن در گذر زمان متفاوت است. به هر حال وهابيان با استفاده از چماق بدعت ابتدا نام «مركب شيطان» را بر دوچرخه گذاشتند با هر پيشرفت علمي جديد مانند تلفن مخالفت كردند، اما آن‌گاه كه صنعت پيشرفت نمود در برابرش تسليم شدند و فقط به مخالفت با بدعت‌هايي كه رنگ مذهبي به زعم آنان داشت برخاستند. مثل بناي بر قبور، عزاراي بر شهدا، بار سفر بستن براي زيارت قبور انبيا و صالحين، صلوات بر پيامبر قبل از اذان، بزرگداشت ميلاد پيامبر، توسل، شفاعت، جشن ولادت فرزند، تلقين ميت، ذكر گفتن با تسبيح، دعاي دست جمعي، و مانند آن.[18]

به هر حال وهابيان با افكار خشن و انحرافي خود سبب خوشنودي استعمارگران شدند تا جايي كه مستشرق يهودي دكتر «جولد تسهير» صاحب كتاب «العقيدة والشريعة» متولد 1850 ميلادي و متوفاي 1921 او را پيغمبر حجاز مي‌نامد و مردم را به تبعيت از افكار او تحريك مي‌نمايد.

در پايان بايد از وهابيان سؤال كرد: بدعت‌هايي كه خلفا انجام دادند را چه مي‌كنيد؟ يك نمونه فقط در اينجا نقل مي‌كنيم:

بخاري در صحيح خود به سندش از «عبد الرحمن بن عبد قاري» نقل مي‌كند در يكي از شب‌هاي ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم ديديم مردم پراكنده‌اند و هركسي براي خود يا با گروهش نماز مي‌خوانند، عمر گفت: به نظرم اگر به يك امام اقتدا كنند بهتر است به اُبي بن كعب دستور داد پيش نماز همه باشد، شب ديگر با او به مسجد رفتيم ديديم مردم نمازهاي مستحبي شب‌هاي ماه رمضان را به جماعت مي‌خوانند. عمر گفت: «نعم البدعة هذه»؛ عجب بدعت خوبي است. و اين كار را پسنديد و امضا نمود.[19]

و نماز تراويح را براي مردم در اوائل شب‌هاي ماه رمضان قرار داد و اعلام كرد همه در آن شركت كنند و دو امام در مدينه قرار داد: يكي براي مردان و ديگري براي زنان.[20] درحالي‌كه نماز جماعت در نماز مستحبي فقط در نماز باران مشروع است.

ولايت و امامت:

انتصاب و انتخاب

امامت عبارت است از جانشيني پيامبر(ص) در امور دين و دنيا.[21]

اينك جاي اين پرسش است كه تعيين امام به عهدة كيست؟

ممكن است در پاسخ گفته شود: به عهدة مردم است. اين سخن اشكالاتي دارد:

1. خداوند وليّ و صاحب اختيار همه است همچنان‌كه مي‌فرمايد: «الله ولي الذين آمنوا»[22] و احدي نمي‌تواند بدون اذن خداوند كسي را بر ديگران ولي قرار دهد. پس اوست كه حق دارد ولي و سرپرست بر مردم تعيين كند همچنان‌كه در آية ولايت «إنما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»[23] اين كار را كرده است كه به جهت رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مي‌شود.

2. كسي كه مي‌خواهد امام را تعيين كند، بايد شرايط منصب امامت مانند علم، آگاهي و تدبير را بداند و نيز فردي را كه داراي آن شرايط باشد كاملاً بشناسد درحالي‌كه مردم چنين علمي ندارند به علاوه بايد بداند كه آن فرد در آينده نيز داراي اين صفات خواهد ماند و اين از توان مردم خارج است.

3. بسياري از مواقع هواهاي نفساني و حب و بغض‌ها مانع انتخاب فرد شايسته مي‌شود همچنان‌كه تاريخ گواه اين مطلب است، و هركسي مي‌خواهد شخص مورد نظر خود را امام قرار دهد، و اين اختلاف در انظار مردم بوده و هست و خواهد بود.



[1]. البداية و النهاية، ج14 ، ص4 ، ذكر مقتل النصور لاجين.

[2]. ابن تيميه، (ابوزهره) ، ص322.  

[3]. رأس الحسين (ابن تيميه) ، ص207.

[4]. شرح عقائد نسفيه، ص181.

[5]. منهاج السنه، ج4 ، ص37.

[6]. الدرر الكامله، ج1 ، ص49 (شش جلدي).

[7]. في عقائد الإسلام از رسائل محمد بن عبدالوهاب، ص155.

[8]. جزيرة العرب في القرن العشرين، ص141.

[9]. برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب، كتابي به نام «الصواعق الإلهية في الرد علي الوهابيه نوشت.

[10]. كشف الشبهات، يك جلد، 60 صفحه‌اي.

[11]. رساله به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» است كه بعد از چاپ و نشر آن به سرعت از بازار جمع‌آوري شد.

[12]. الدرر السنيه، ج10 ، ص51 (16 جلدي از عبدالرحمن بن محمد قاسم حنبلي نجدي).

[13]. همان، ص12 و 64 .

[14]. سابق.

[15]. همان، ج10 ، ص8 .

[16]. فتح الباري، ج11 ، ص11 (از 14 جلدي) الإقتداء بسنن رسول الله ، ذيل شمارة 6735 .

[17]. رسائل الشريف المرتضي، ج2 ، ص264 ، حرف الباء البدعه.

[18]. مجموع فتاوي و مقالات بن باز.

[19]. صيحيح بخاري، ج2 ، ص252 ، كتاب صلاة التراويح و موطأ مالك، ج1 ، ص59 ، ح303.

[20]. النص و الإجتهاد (سيد شرف الدين) ، ص250 ، المورد 26 ، صلاة التراويح و طبقات ابن سعد، ج3.

[21]. النكت الإعتقاديه (شيخ مفيد) ، فصل چهار في الإمامه، ص39 و شرح مقاصد تفتازاني، ج5 ، ص232.

[22]. بقره، 257.

[23]. مائده، 55.