غدیر خم

مقدمه

آيات قرآن در بحث غدير كه سه آية تبليغ، اكمال و سَئَلَ سَائِلٌ مي‌باشد و خطبه‌اي هم كه پيامبر در غدير خم ايراد فرموده‌اند به طور واضح خلافت بلافصل حضرت علي(ع) از آنها استفاده مي‌شود كه ابتدا آنها را توضيح داده و سپس شبهات موجود در اين زمينه را بيان مي‌كنيم.

1. آية تبليغ:

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»[1]

اي پيامبر آنچه از ناحية پروردگارت به تو نازل شده تبليغ كن و اگر انجام ندهي، رسالت خدا را انجام نداده‌اي، و خداوند تو را از شر مردم حفظ مي‌كند... .

نكات:

1) بسياري از محدثين و مفسرين و تاريخ نويسان شأن نزول اين آيه را در مورد حضرت علي(ع) ذكر كرده‌اند و راويان متعدد مثل ابن مسعود، جابر بن عبدالله انصاري، ابوسعيد خدري، ابن عباس، براء بن عازب و... رواياتش را نقل نموده‌اند.[2]

2) خلاصة ماجراي غدير خم:

پيامبر اكرم(ص) در سال دهم هجري اعلام فرمودند: عازم سفر حج‌اند و مي‌خواهند آن را به صورت عملي به مردم آموزش دهند كه به «حجة الوداع» مشهور شد. جمعيتي انبوه در خدمت حضرت عازم سفر حج شدند كه تاريخ بين 40 تا 120 هزار نفر آنان را ذكر كرده است. در بازگشت از سفر در راه مكه به مدينه روز 18 ذي‌حجه در محل «غدير خم» ـ كه گودالي نزديك حجفه است و سابق در آنجا مسجدي بوده و اكنون اثري از آن نيست، در جايي كه محل جدا شدن راه‌هاي مختلف است ـ بعد از اينكه اين آيه نازل شد، حضرت دستور دادند همه جمع شوند و آنان كه جلو رفته‌اند برگردند، عقب ماندگان برسند با توجه به اينكه گرما بسيار طاقت فرسا بود به حدي كه برخي به خاطر شدت گرما، پاهاي خود را با عبا پيچيده بودند و در ساية شتران نشسته بودند.[3]

معلوم مي‌شود پيامبر(ص) پيغام مهمي از جانب خداوند دارند. از بار شتران منبري ساخته شد و حضرت بعد از نماز خطبة مفصلي خواندند و در بخشي از آن فرمودند: «آيا من از شما نسبت به خودتان اولي نيستم؟» همگان گفتند: بلي، يا رسول الله، شما صاحب اختيار مائيد. پيامبر(ص) دست حضرت علي(ع) را گرفته و بالا برد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» هركه من مولاي تويم علي هم مولاي اوست... .

آن‌گاه به دستور پيامبر(ص) مردم با علي(ع) به عنوان امير مؤمنان بيعت كردند از جمله عمر گفت: «بخ بخ لك يابن ابي‌طالب اصبحت مولاي و مولي كل مسلم».[4]

 حسان بن ثابت با اجازة پيامبر(ص) در اين مورد شعري سرود و آن را قرائت كرد:

... فقال له قم يا علي فإنني                        رضيتك من بعدي اماماً و هادياً

فمن كنت مولاه فهذا وليه                          فكونوا له اتباع صدق موالياً

آن‌گاه آية مباركة دوم نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً»[5]

3) خطبة پيامبر(ص)

برخي از مورخين اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين خطبه مفصل بوده و در مورد حضرت علي(ع) بوده است.[6] و هركدام به بخشي از اين مضمون اشاره كرده‌اند.[7] در برخي از اين نقل‌ها آمده است: پيامبر ابتدا خبر از به پايان رسيدن عمر شريف خود دادند آن‌گاه فرمودند: «آيا شهادت به يكتايي خدا و رسالت محمد و حقانيت بهشت و جهنم و... نمي‌دهيد؟» همگان گفتند: آري.

سپس فرمود: «خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنينم و من اولي به آنهايم از خود آنها، پس هركه من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست...». سپس فرمودند: «من از بين شما مي‌روم و در نزد حوض از شما در مورد رفتارتان با دو ثقلم (قرآن و عترتم اهل بيت) سؤال خواهم كرد و آن دو از هم جدا نمي‌شوند تا در نزد حوض بر من وارد شوند».[8]

در خطبه نكات قابل توجه اولي بودن پيامبر نسبت به مردم از خود آنها و سفارش نسبت به دو ثقل و دعا براي ياوران علي(ع) و نفرين دشمنان او قابل توجه است.

نكته:

مرحوم علاّمة اميني(ره) در كتاب گران‌سنگ الغدير، حديث غدير را از 110 صحابي، 84 تابعي و 360 نفر از امامان و حافظان حديث نقل مي‌كند و نام 26 كتاب از كتب دانشمندان اهل سنت كه در مورد غدير نوشته شده را ذكر مي‌كند.

4) استدلال به خطبه بر خلافت حضرت علي(ع)

نكات:

1. در همة نقل‌ها جملة «من كنت مولاه فعلي مولاه» آمده است پس از نظر سندي بحثي در آن نيست.

2. مولي در كلام رسول خدا(ص) به معناي صاحب اختيار و اولي به تصرف است.

دليل اول: براي مولي معاني متعددي ذكر شده و برخي تا 27 معني ذكر كرده‌اند اما معني شايع آن لفظ كه هنگام اطلاق، اين لفظ منصرف به آن معناست، معناي «اولي به تصرف و صاحب اختيار» است.[9]

دليل دوم: قرائني در اين حديث وجود دارد كه دلالت دارد مولي به معناي اولي به تصرف و صاحب اخيتار است.

قرينة اول: دقت در خودِ آية تبليغ، معلوم مي‌شود اين مسئله به قدري مهم است كه اگر پيامبر(ص) آن را ابلاغ نكند، رسالت خداوند را ابلاغ نكرده است.

قرينة دوم: ابلاغ اين رسالت براي پيامبر(ص) به خاطر اطلاع از حالات اصحاب سنگين بوده ولي خداوند مي‌فرمايد: «تو را از مردم حفظ مي‌كند» (و الله يعصمك من الناس).

قرينة سوم: پيامبر(ص) نگران بيان حكم فقهي و يا مسئلة عادي نبوده‌اند؛ چون بيان آنكه خوفي نداشته است.

قرينة چهارم: خصوصيات زماني و مكاني ـ كه قبلاً به آن اشاره شد.

قرينة پنجم: فرمايشات حضرت در خطبه كه متضمن خبر نزديك شدن زمان ارتحال و مسئوليت همه در مقابل خداوند و گرفتن شهادت از همه نسبت به عقائد صحيح و بيان اولويت بر مردم از آنها و اينكه علي مولاي همه هست و دعا براي ياوران علي و نفرين دشمنان او به علاوة اينكه قرآن و عترت از هم جدا نمي‌شوند.

قرينة ششم: فرمودند: «حاضران به غايبان اين مطلب را برسانند».[10] پس مطلب بسيار مهمي بوده است.

قرينة هفتم: اشعار حسان كه اشارة به مسئلة ولايت و امامت دارد.

قرينة هشتم: به ديگران هم امر فرمودند با علي(ع) به عنوان امير مؤمنان بودن بيعت كنيد.

قرينة نهم: تهنيت گفتن ابوبكر و عمر به علي(ع) .[11]

قرينة دهم: در برخي عبارات بزرگان اهل سنت كلمة «اولي به» آمده است.[12]

و قرائن ديگر.

 2. آية اكمال:

«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً».[13]

در اين آيه خداوند مي‌فرمايد: امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از آنها نترسيد و از من (مخالفت من) بترسيد و امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم... .

مراد از «اليوم» (امروز) چه روزي است؟

روايات فراوان وجود دارد كه روز غدير خم است. از جملة آنها:

ابوهريره نقل مي‌كند: هركه روز 18 ذي‌حجه را روزه بگيرد، خداوند ثواب روزة 60 ماه را به او مي‌دهد و آن روز غدير خم است. آن‌گاه كه پيامبر(ص) دست علي(ع) را گرفت، و فرمود: «آيا من وليّ مؤمنان نيستم...» و خداوند آية «اليوم أكملت...» را نازل فرمود.[14]

 3. آية سئل سائل:

«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْكَافِرِينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ».[15]

تعدادي از مفسران و راويان شأن نزول آيه را چنين ذكر كرده‌اند:

وقتي پيامبر علي(ع) را در غدير به خلافت منصوب كرد، يكي از منافقان به نام «نعمان بن حارث فهري» خدمت پيامبر(ص) رسيد و گفت: «به ما دستور دادي شهادت به يكتايي خدا و رسالت تو بدهيم، ما اين كار را كرديم. دستور به جهاد، حج، نماز و زكات دادي، ما پذيرفتيم. ولي به اينها راضي نشدي تا اينكه اين جوان (علي(ع)) را بر همه برتري دادي و گفتي مَن كُنتُ... ، آيا اين كار از ناحية خودت بوده يا خداوند؟» پيامبر(ص) قسم خوردند كه از طرف خدا بوده است.

نعمان گفت: خدايا اگر اين سخن از ناحية توست، سنگي فروفرست. سنگي از آسمان نازل شد، در سرش فرو رفت و او را كشت. و اين آيه نازل شد.[16]

شبهات پيرامون جريان غدير:

شبهة اول: آيات قبل و بعد از آية محل بحث در مورد اهل كتاب است، و ارتباطي به مسئلة ولايت نخواهد داشت.[17]

پاسخ:

1) روشن قرآن در بيان مسائل به صورت تدريجي است يعني در مسائل مختلف بر حسب ضرورت نازل مي‌شده و اين گونه نيست كه از يك طرف در موضوعي مشخص مسائل را دنبال كند. همچنان‌كه در سوره‌هاي مختلف قرآن خصوصيت تدريجيت مشاهده مي‌شود.

2) بحث ولايت و خلافت اميرالمؤمنين(ع) با بحث اهل كتاب نيز مناسبت دارد؛ چراكه تعيين جانشين براي پيامبر(ص) سبب مي‌شود اهل كتاب از زوال اسلام مأيوس و نااميد شوند.

3) وقتي دلائل فراوان وجود دارد كه اين آيه در مورد حضرت علي(ع) بوده، بحث سياق كه در مورد آيات اهل كتاب بوده است نمي‌تواند در مقابل اين همه دليل مقاومت كند.

شبهة دوم: در شأن نزول آيه احتمالات ديگري نيز وجود دارد، پس شاهد بر خلافت بلافصل حضرت علي(ع) نخواهد بود.[18]

پاسخ: احتمالات ديگري كه نقل شده، رواياتشان همگي مرسله و مقطوعه هستند كه حجيت ندارند و ما به جهت اختصار به بحث در مورد تك تك آنان نمي‌پردازيم اما جريان ولايت حضرت علي(ع) قائلان متعدد مثل ابن عباس، ابوسعيد خدري و... دارد و اين همه تأييدات به همراه آن است.

شبهة سوم: حديث غدير از متواترات نيست.

پاسخ: قبلاً مداركي در اين زمينه اشاره شد، به علاوة اينكه برخي از بزرگان تواتر حديث را ذكر كرده‌اند.

آلوسي در روح المعاني مي‌گويد: «و عن الذهبي: أنه صحح طرقاً كثيرة لدعاء النبي لعلي في غدير خم».[19]

جزري شافعي در رساله‌اش به نام «اسني المطالب في مناقب علي بن أبي‌طالب» همين نكته را نقل كرده است.

و طبري تاريخ نويس بزرگ اهل سنت خبر غدير خم را از 75 طريق نقل كرده و بعضي از 105 طريق.[20]

شبهة چهارم: به خاطر مناسبتي كه عده‌اي به اموال عمومي تعدي كردند و حضرت علي(ع) آنان را مورد عتاب قرار دادند، براي آنان كدورتي پيش آمد، به پيامبر(ص) از علي(ع) شكايت كردند و پيامبر(ص) از شكايت آنها از علي(ع) خشمگين شدند پس اين جريان براي رفع كدورت بوده است.

پاسخ: پيامبر(ص) حضرت علي(ع) را دو بار به يمن فرستادند و اينكه پيامبر(ص) از شاكيان علي(ع) ناراحت بودند در سفر اول كه سال هشتم هجرت بوده و چند سال قبل از حجة الوداع بوده است اتفاق افتاده، اما در سفر دوم كه هنگام حجة الوداع بوده، كدورتي در كار نبوده است.[21]

پاسخ دوم: سفر دوم حضرت علي(ع) قبل از حجة الوداع بود و ايشان به رسول خدا(ص) در مكه ملحق شدند درحالي‌كه شكايت بعضي افراد از علي(ع) در مدينه بوده پس اين مربوط به سفر اول بوده است كه چند سال قبل بوده و معنا ندارد پيامبر(ص) بعد از چند سال تازه بخواهند كدورت را رفع كنند.

پاسخ سوم: اگر اين اجتماع به خاطر مسئلة نارضايتي چند نفر از حضرت علي(ع) بود بايد پيامبر(ص) در خطبة خود اشاره‌اي به آن مي‌كردند. درحالي‌كه نكردند، بلكه با توجه به قرائن متعدد ناظر به مسئلة خلافت و ولايت علي(ع) است.

پاسخ چهارم: در آن زمان و مكان و با آن شرائط خاص، رفع كدورت چند نفر نمي‌تواند انگيزة پيامبر(ص) از اين اجتماع عظيم باشد.

شبهة پنجم: آية سئل سائل ... در سورة معارج است و مكي است، پس نمي‌تواند دلالت بر جريان غدير خم داشته باشد.

پاسخ: ممكن است يك سوره مكي باشد، اما تمام آياتش در مكه نازل نشده باشد بلكه بعضي مدني باشد و يا بر عكس. مثلاً كهف مكي است اما آيات اول آن در مدينه نازل شده است.[22] به علاوه روايات متعدد داريم كه شأن نزول اين آيات در مورد جريان غدير حضرت علي(ع) مي‌باشد كه گذشت پس مكي بودن اصل سوره مانع دلالت آيات بر جريان غدير نيست.

شبهة ششم: جريان غدير حد اكثر دلالت بر خلافت حضرت علي دارد نه خلافت بلافصل آن حضرت. يعني اين قابل جمع با خلافت سه خليفة قبل مي‌باشد.

پاسخ: آيا معقول است پيامبر(ص) در مقام بيان خلفاء بعد از خود باشد و فقط از بين آنان خليفة چهارم را نام ببرند؟ به علاوه وقتي مي‌فرمايند هركه من مولاي اويم علي هم مولاي اوست، اين اطلاق كلام شامل همه، حتي آن سه نفر نيز مي‌شود.

شبهة هفتم: اگر جريان غدير درست است، پس چرا علي(ع) با خلفا بيعت كرد؟

پاسخ اول: از ديدگاه شيعه كه علي(ع) اصلاً با خلفا بيعت نكرد، و از ديدگاه كتب معترة حديثي و تاريخي اهل سنت تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد. و بنابر حفظ اسلام و مصالح زمان، بعد از آن به ناچار بيعت كرد.[23]

قال الزهري: بقي علي و بنوهاشم و الزبير ستت أشهر لم‌يبايعوا أبابكر.[24]

پاسخ دوم: حضرت علي(ع) به اتفاق همسر و فرزندان تا مدتها به درب خانة اصحاب رسول خدا(ص) مي‌رفت و آنان را به ياري مي‌خواند اما كمتر به ياري او آمدند. همچنان‌كه معاويه نيز اين جريان را به ياد حضرت مي‌آورد، آنجا كه ابن ابي الحديد مي‌نويسد: و من كتاب معاويه المشهور إلي علي(ع) 

و اعهدك امس تحمل قعيدة بيتك ليلاً علي حمار

و يداك في يدي ابنيك الحسن و الحسين[25]

پاسخ سوم: خودِ حضرت علي(ع) در خطبة شقشقيه ـ كه خطبة سوم نهج البلاغه است ـ اشارة به اين صبر و مشكلات آن زمان مي‌كند.

تعداد امامان(ع):

در اين بحث چند پرسش مطرح است:

پرسش اول: چرا تعداد امامان شيعه دوازده نفرند و بيشتر يا كمتر نيست؟

پاسخ: امامت در ديدگاه شيعه از مسائلي است كه از طرف خداوند تعيين مي‌شود و به مردم واگذار نشده است. لذا خداوند مي‌داند كه فلسفة منحصر شدن آن در دوازده چيست. البته مواردي ديگر هم داريم كه حصر در يك عدد خاص است و فلسفة آن نيز مشخص نمي‌باشد. مثلاً تعداد پيامبر اولو العزم كه داراي شريعت بودند و ساير پيامبران آن را ترويج مي‌كردند پنج نفر است و نامشان در سورة شوري آية 13 آمده است. يا نقباي بني‌اسرائيل كه دوازده نفر بوده‌اند «وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً».[26]

پرسش دوم: به چه دليل تعداد امامان دوازده نفر است؟

پاسخ اول: خود پيامبر اكرم(ص) آنان را به اين تعداد معرفي نموده‌اند. مثلاً روي البخاري عن جابر بن سمره قال: سمعت النبي(ص) يقول: يكون إثنا عشر اميراً فقال: كلمةً لم‌اسمعها فقال ابي: إنه قال: كلهم من قريش.[27] كه پيامبر(ص) بعد از خود دوازده امير و خليفه از قريش معرفي كردند كه با اين خصوصيت فقط بر امامان دوازدگانة شيعه منطبق مي‌شود.

يا در صحيح مسلم از جابر بن سمره نقل مي‌كند: سمعت رسول الله(ص) يقول: لايزال الإسلام عزيزاً إلي إثني عشر خليفة. و لازال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلي إثني عشر خليفة كلهم من قريش.[28]

و نيز كنز العمال از انس بن مالك نقل مي‌كند كه پيامبر(ص) فرمودند: لن‌يزال هذا الدين قائماً إلي إنثي عشر من قريش فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها.[29]

مورد مهم: عالم بزرگ سني در «ينابيع الموده» از «فرائد السمطين» نقل مي‌كند كه ابن عباس مي‌گويد: روزي فردي يهودي به نام «نعثل» خدمت پيامبر(ص) رسيد و سؤالات متعددي در مورد اسلام پرسيد از جمله: در مورد وصي آن حضرت سؤال كرد.

پيامبر(ص) فرمودند: إن وصيي علي بن أبي‌طالب و بعده سبطاي الحسن و الحسين تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسين. قال يا محمد: فسمهم لي. قال(ص) : إذا مضي الحسين فابنه علي، فإذا مضي علي فابنه محمد، فإذا مضي محمد فابنه جعفر، فإذا مضي جعفر فابنه موسي، فإذا مضي موسي فابنه علي، فإذا مضي علي فابنه محمد، فإذا محمد فابنه علي، فإذا علي فابنه الحسن، فإذا مضي الحسن فابنه محمد المهدي، فهؤلاء إثني عشر.[30]

پرسش سوم: چرا نام امامان(ع) در قرآن نيامده است؟

پاسخ اول: شيوة قرآن كريم بيان كليات است و بيان جزئيات و خصوصيات بر عهدة پيامبر(ص) است. خودِ قرآن مي‌فرمايد: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[31]

از كلمة «لتبين» فهميده مي‌شود كار پيامبر(ص) تبيين و بيان حقائق قرآن كريم براي مردم بوده است.

پاسخ دوم: در قرآن موارد ديگري نيز وجود دارد كه افرادي را تنها با ذكر عدد بيان مي‌كند مثل عدد نقباء بني‌اسرائل كه دوازده نفرند « وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً»[32]

پاسخ سوم: اگر قرار باشد در هر مسئله‌اي كه امكان وجود اختلاف در آن است خداوند تمام جزئيات را بيان كند، پس بايد در تمام مسائل كلامي و فقهي كه زمينة اختلاف داشته و در طول تاريخ زمينة ريخته شدن خون‌هاي فراوان شده، قرآن جزئيات را بيان كند مانند اين بحث كه قرآن قديم يا حادث؟ كه سال‌ها منشأ نزاع و خونريزي بوده.

پاسخ چهارم: ذكر نام هم به تنهايي باعث از بين رفتن اختلاف نمي‌شود؛ چون در برخي موارد است كه خداوند نام را ذكر كرده اما اختلاف كماكان برجا مانده است. مثلاً بني‌اسرائل به پيامبر خود گفتند: فرمانروايي از طرف خداوند براي ما معين كند تا تحت فرماندهي او جهاد كنيم «إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكاً نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ».[33] پيامبر آنان در پاسخ فرمود: «إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً»[34] خداوند طالوت را به عنوان فرمانرواي شما انتخاب كرده، در جواب گفتند: «أَنَّى‏ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ»[35] و زير بار پذيرش فرمان طالوت نرفتند.

پاسخ پنجم: اگر نام امامان دوازدگانه(ع) در قرآن مي‌آمد، سبب مي‌شد دنيا مداران و حكومت‌خواهان با نسل كشي از تولد آن امامان جلوگيري كنند، همچنان‌كه در جريان حضرت موسي(ع) اين كار انجام مي‌شد. در مورد امام زمان(ع) هم چون شنيده بودند، مي‌آيد و بساط ظلم را برهم مي‌ريزد، مراقبت‌هاي فراوان از حضرت عسكري(ع) كردند و خانة حضرت تحت نظر بود تا فرزندي متولد نشود و اگر شد او را بكشند.

پاسخ ششم: چه بسا تصريح به نام امامان(ع) در قرآن را مخالفين برنمي‌تافتند و در صدد حذف نام آنان از قرآن برمي‌آمدند و زمينه‌ساز ايجاد تحريف و دستبرد در قرآن مي‌شد. اما بناي خداوند بر حفظ قرآن است و بيان امامان(ع) را به فرمايش پيامبر(ص) واگذار كرده است.



[1]. مائده، 67 .

[2]. به عنوان نمونه سيوطي در تفسير «الدر المنثور» : عن أبي سعيد الخدري: نزلت هذه الآية (ياأيها الرسول...) علي رسول الله(ص) يوم غدير خم في علي بن أبي‌طالب. (ج2 ، ص418 ، ذيل آية شريفه و تفسير فخر رازي، ج12 ، ص50 ذيل آية شريفه و عمدة القاري شرح صحيح بخاري كتاب تفسير القرآن سورة مائده باب «يا أيها الرسول» ذيل آية شريفه، ج18 ، ص206).

[3]. مناقب الإمام علي(ع) ابن مغازلي شافعي، ص16.

[4]. تاريخ مدينة دمشق (ابن عساكر) ، ج42 ، ص233.

[5]. مائده، 3.

[6]. البداية و النهاية (ابن كثير) ، ج5 ، ص227 (فخطب خطبة عظيمة) و مجمع الزوائد (هيثمي) ، ج9 ، ص105 (قوله(ص) من كنت مولاه).

[7]. مثلاً البداية و النهاية (ابن كثير) ، ج5 ، ص229 (فصل في ايراد الحديث الدال علي أنه خطب...) و تاريخ مدينة دمشق (ابن عساكر) ، ج42 ، ص216 و مسند احمد حنبل، حديث زيد بن ارقم، ج4 ، ص366.

[8]. الصواعق المحرقه (ابن حجر) باب اول، فصل 5 ، ص43. 

[9]. به عنوان نمونه: تاج العروس، ج20 ، ص311 ، كلمة ولي و... .

[10]. الفصول المهمة (ابن صباغ) ، فصل اول، ص239.

[11]. مسند احمد بن حنبل، حديث براء بن عازب، ج4 ، ص281.

[12]. المعجم الكبير (الطبراني) باب ابو الطفيل عامر بن واثله، ج5 ، ص167 و تذكرة الخواص، ص39 ، حديث في قوله من كنت مولاه.

[13]. مائده، 3.

[14]. شواهد التنزيل (حاكم حسكاني) ، ج1 ، ص203 ، ح213 و تاريخ بغداد، ج8 ، ص284 ترجمة حبشون بن موسي الخلال و تاريخ مدينة دمشق، ترجمة الإمام علي، ج42 ، ص233.

[15]. معارج، 1 ـ 3.

[16]. شواهد التنزيل، ج2 ، ص383 ، ذيل آية شريفه و الفصول المهمه، ج1 ، ص243 ، فصلٌ في مواخاة رسول الله و تفسير روح المعاني (آلوسي) ، ج29، ص55 ، ذيل آية شريفه.

[17]. تفسير فخر رازي، ج12 ، ص48 ، ذيل آية شريفه.

[18]. تفسير فخر رازي، ج12 ، ص48 ، ذيل آية شريفه.

[19]. روح المعاني، ج6 ، ص190 (29 جلدي) ذيل آية شريفه.

[20]. به نقل از ينابيع الموده، ج1 ، ص113 ، باب 4 ، فصل استشهاد علي الناس في حديث يوم الغدير.

[21]. البداية و النهاية، ج5 ، ص241 ، سنة احدي عشر من الهجره.

[22]. الإتقان في علوم القرآن (سيوطي)، ج1 ، ص39 ، النوع الأول في معرفة المكي و المدني.

[23]. صحيح البخار، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، ج5 ، ص83 و الكامل في التاريخ ابن اثير، ج2 ، ص231 ذكر احداث سنة احدي عشر حديث سقيفه و خلافة ابي‌بكر.

[24]. همان.

[25]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي، ج2 ، ص47.

[26]. مائده، 12.

[27]. صحيح بخار، ج8 ، ص127 ، كتاب الاحكام باب الاستخلاف، ح7223.

[28]. صحيح مسلم، ج6 ، ص3 ـ 4 ، باب الاستخلاف و تركه و سنن ابي داود، باب 31 ، ص309 ، كتاب مهدي ذيل حديث 4280 و مسند احمد، ج5 ، ص90.

[29]. كنز العمال، ج12، ص33 ، ح33861.

[30]. ينابيع الموده، باب 76 ، ج31 ، ص281 و فرائد السمطين، ج2 ، ص133 ، باب 31 ، ح431.

[31]. نحل، 44.

[32]. مائده، 12.

[33]. بقره، 246.

[34]. بقره، 247.

[35]. همان.

اصول فکری وهابیت

مقدمه: تاريخچه

يكي از كساني كه وهابيان براي او جايگاه ويژه‌اي قائل‌اند تقي الدين احمد بن عبدالحليم يا همان ابن تيميه مي‌باشد كه در سال 661 هجري قمري در شهر حرّان متولد و در سال 728 هجري قمري در دمشق وفات كرد. در واقع سخنان و كتب او زمينه‌ساز افكار وهابيت است هرچند وهابيان خود را سلفي يعني پيروان سلف صالح مي‌نامند. او افكار خود مانند حرمت زيارت قبور اولياء خدا، حرمت شفاعت و حرمت توسل و غيره را نشر كرد و علماي عصرش با او به مخالفت برخواستند.[1] او براي خداوند صورت، دست و جسم قائل بود.[2]

از جملة افكار ابن تيميه، دفاع او از يزيد است و قائل است يزيد راضي به كشتن حسين نبود.[3] در حالي كه تفتازاني مي‌گويد: حق اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين و خوشحالي‌اش از اين كار و اهانتش به اهل بيت رسول(ص) از متواترات است و ما شكي در كفر او نداريم لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد.[4]

ابن تيميه از خوارج دفاع مي‌كند و خوارج را از رافضي‌ها (شيعه) ديندارتر و با ورع‌تر و آنان را بهترين مردم مي‌داند.[5]

«فإن الخوارج كفروا علياً فإن جاز أن يقال صدرت منه (من علي) ذنوب، إقتضت أن يكفره بها الخوارج...».

البته ابن حجر از بزرگان اهل سنت مي‌گويد: «ابن تيميه را برخي به تجسيم نسبت مي‌دهند، يعني براي خدا جسم قائل است و گروهي او را به كفر نسبت مي‌دهند، و عده‌اي به نفاق به جهت نسبت ناروايي كه به علي مي‌دهد.»[6]

وهابي‌ها مي‌گويند: بهترين عصر، عصر سلف صالح است يعني عصري كه به زمان پيامبر(ص) و نزول وحي نزديك‌تر است و مسلمانان صدر اسلام، سنّت پيامبر(ص) و قرآن را بهتر درك مي‌كردند، پس فهم آنان براي ما حجت است.

احيا كنندة سلفيگري احمد بن حنبل صاحب كتاب حديثي «المسند» است كه مؤسس فقه حنبلي است. آن هنگام كه فلسفه‌ها و فرهنگ‌هاي هند، يونان و ايران به حوزه‌هاي اسلامي راه يافت، او به زعم خود به فكر نجات حديث از اين هجوم افتاد. لكن دچار تفريط فراوان شد و عقل را به طور كل انكار نموده و راه ورود آن به احاديث را بست. مثلاً شخصي از او سؤال كرد:

احاديثي مي‌گويند خداوند هر شب به آسمان دنيا مي‌آيد، ديده مي‌شود و قدم در آتش مي‌گذارد و غيره، گفت: تمام اين احاديث را تصديق مي‌كنيم و آنها را تأويل نمي‌كنيم.[7]

بعد از ابن تيميمه، شاگردش به نام ابن قيم جوزيه متولد 691 هـ ق به ترويج افكار استاد خود پرداخت و هر دو به زندان افتادند تا زماني كه ابن تيميه مرد، شاگرد را رها كردند.

آن‌گاه در قرن 12 شخصي به نام محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 هـ ق متولد شد و در سال 1206 از دنيا رفت. او در شهر «عيينه» در هجاز و نجد بود سپس در مدرسة علمية حنبلي رشد كرد، آن‌گاه به مدينة منوره رفت و به كشورهاي اسلامي هم مسافرت نمود. از جمله بصره كه چهار سال در آنجا ماند، پنج سال در بغداد اقامت كرد، در ايران نيز در كردستان، همدان، اصفهان و قم اقامت داشت، سپس به حجاز بازگشت. هشت ماه در خانه‌اش اعتكاف كرد، آن‌گاه شروع به نشر افكار خويش كرد، خواستند او را بكشند، به شهر خودش عيينه فرار كرد، سپس به «درعيه» سرزمين مسيلمة كذاب فرار نمود و در آنجا با محمد بن سعود ـ كه جد آل سعود است ـ قرار دوستي گذاشت به اينكه محمد بن سعود او را ياري كند و او نيز حكومت محمد بن سعود را تأييد نمايد. در اولين قدم حكم به كفر و شرك امير عيينه داد و با آل سعود به آنجا حمله كرد، تعداد زيادي را كشتند، به نواميس مردم تجاوز شد و از آنجا حركت وهابيت آغاز شد.

سپس به سرزمين‌هاي ديگر مانند يمن، حجاز، سوريه و عراق حمله كرده و شعارش گسترش توحيد و از بين بردن بدعت و شرك بود[8] و اين بهانه‌اي براي رسيدن به اهداف او به شمار مي‌رفت.

جالب توجه اينكه اولين كساني كه با او در اول راه به مخالفت برخواستند، پدر و برادرش بودند. [9] و مردم را از محمد بن عبدالوهاب برحذر مي‌داشتند و مي‌گفتند: او به زودي گمراه مي‌شود. او به عزم خود كمر به مبارزه با بدعت‌ها بست و كوشيد اسلام را از پيرايه‌ها پاك سازد، اما بايد گفت: افكارش در عمل موجب تفرقه در بين مسلمانان و از بين بردن وحدت آنان گشت. به ضميمة نگرش ناصحيحي كه او در مورد توحيد، شرك، زيارت، توسل، شفاعت، استمداد از اولياء خدا و... دارد.

اصول فكري وهابيت:

وهابيان براي گسترش افكار خويش از الفاظ و تهمت‌هايي عليه مسلمانان استفاده مي‌كنند و فقط خود را مظهر اسلام مي‌دانند. سه واژه است كه در كتب و الفاظ آنان كاربرد زيادي دارد:

1. توحيد و شرك:

ديدگاه وهابيت در توحيد و شرك ديدگاه خاصي است و در نتيجه بسياري از كارهاي مسلمانان مانند توسل، تبرك، استعانت از ارواح اولياء خداوند و... را شرك مي‌دانند و عامل به آن را مشرك مي‌خوانند و خون و مال آنان را حلال مي‌دانند، حتي حيواني كه توسط آنان كشته شده باشد را نيز حرام مي‌دانند. مثلاً محمد بن عبدالوهاب در كتاب «كشف الشبهات» لفظ شرك و مشرك را بيشتر از بيست بار بر هر مسلماني كه تابع او نيست به كار برده است، به علاوة تعبير كافر، عبادت كنندة بت، مرتد، دشمن توحيد و مانند آن.[10]

نكتة جالب توجه:

بزرگ وهابيت در عصر اخير «بن باز» است. 19 سال قبل داشنگاه مدينه رساله‌اي از او چاپ كرد به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» در اين رساله ابتدا با ادلة متعدد اثبات مي‌كند كه خورشيد به دور زمين مي‌چرخد (مخالف نظر تمام دانشمندان) آن‌گاه مي‌گويد: «از جملة ادله رواياتي است كه در صحيح بخاري آمده است به اين مضمون كه خورشيد شب كه مي‌شود پشت عرش مي‌رود، آن‌گاه صبح‌گاه ملائكه او را بيدار مي‌كنند و مي‌گويند از خواب برخيز و او از نو حركت مي‌كند و به جاي خويش باز مي‌گردد... ».

تا اينجا سخنان او ممكن است تا حدي قابل تحمل باشد، اما در ادامه مي‌گويد: «هركس مخالف اين طرز تفكر باشد (يعني بگويد زمين به دور خورشيد مي‌گردد) كافر و گمراه است و او را توبه مي‌دهند، اگر توبه نكرد، بايد او را بكشند به عنوان كافر مرتد و مال او جزو مال مسلمانان خواهد بود.»[11]

جرم اين چنين شخصي اين است كه با افكار بن باز و وهابيت هماهنگ نيست.

2. تكفير مسلمانان:

به طور خلاصه بايد گفت: محمد بن عبدالوهاب قائل بود در بين مشايخ من هيچ كس وجود نداشت كه معناي «لا إله إلا الله» و دين اسلام را درك كند.[12]

او مي‌گفت: علماي اسلام بين دين محمد و دين عمرو بن لُحي كه براي عرب بت را وضع كرد، تمييز نداده‌اند و دين عمرو نزد آنان، دين صحيحي است.[13]

(عمرو بن لحي اولين كسي است كه بت‌پرستي را به مكه آورد.)

محمد بن عبدالوهاب معتقد بود هر كشور و شهري كه در اطاعتش داخل نشود از بلاد مشركين است.[14]

او اكثر مسلمانان را به خاطر همراهي نكردن با عقائدش تكفير نموده است.[15]

و اين طرز تفكر از او تا كنون به ارث مانده است و به همين مقدار بسنده مي‌شود.

3. بدعت:

از واژگان پركاربرد نزد وهابيان است و بسياري از اعمال مسلمانان خصوصاً شيعيان را بدعت مي‌دانند.

بدعت در لغت به معناي كار نو و جديد است كه نوعي حسن و كمال در انجام دهندة آن باشد، و واژة بدعت غالباً در روايات در مقابل سنت و شريعت است يعني انجام اموري كه برخلاف شريعت اسلام و سنت پيامبر(ص) است.

ابن حجر عسقلاني مي‌گويد: «المراد بها (بدعة) ما أحدث و ليس له أصل في الشرع و ما كان له اصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة».[16]

بدعت آن چيزي است كه اصل و خاستگاه شرعي نداشته باشد اما آنچه اساسي از شريعت داشته باشد، بدعت نيست.

مرحوم سيد مرتضي از بزرگان شيعه مي‌گويد: «البدعة زيادة في الدين أو نقصان منه من إسناد إلي الدين»[17]

بنابراين، بدعت چيزي است كه به دين افزوده شود يا از دين چيزي كم شود و به دين نسبت داده شود. لذا نوآوري‌هاي عرفي مانند اختراعات بشر و نوآوري‌هاي كه در ارتباط با موضوعات شرعي است بدون آنكه به شرع نسبت داده شود، مثل بناي مسجد، گلدسته، كاشيكاري، استفادة از بلندگو و... كه در عصر پيامبر نبوده، بدعت نيست. اگر بر نوآوري گواهي از دين به طور خاص يا به صورت عام وجود داشته باشد، بدعت نخواهد بود.

نتيجه اينكه بدعت سه ركن دارد:

1) حكمي را به دين نسبت دادن يا آن را از دين بيرون كردن، مثل آنكه عمر «الصلاة خير من النوم» را جزء اذان دانست و متعه را از دين خارج كرد.

2) قائل به بدعت عقيدة نادرست و عمل ناصحيح خود را در جامعه نشر كند.

3) دليل شرعي بر آن كار در دين وجود نداشته باشد.

پس اگر چيزي اتفاق بافتد و از عمومات شريعت جواز استفاده شود هرچند در زمان رسول خدا(ص) اتفاق نيفتاده باشد بدعت نيست. بايد به وهابيت گفت: مگر شما طبقة دوم را براي سعي بين صفا و مروه نساخته‌ايد؟ انتقال قربانگاه به خارج مني چگونه است؟ ... اينها كه هيچ كدام در عصر پيامبر بنوده، احترام به اموات با تشكيل مجالس بزرگداشت، مجلس سوگواري، جشن ولادت بزرگان دين كه سبب معرفت مي‌شود، چه اشكالي دارد.

به همة اين مطالب اين نكته را اضافه مي‌كنيم كه به نظر مشهور علماي علم اصول ـ چه شيعه و چه سني ـ اصل اولي در هر كار «حليت و برائت» است مگر آنكه دليل شرعي و يا عقلي مسلم بر نهي از آن وارد شده باشد.

جالب آنكه بسياري از كارهايي كه از ديدگاه وهابيان بدعت است، دليلش اين است كه سلف صالح آن را انجام نداده‌اند، مثل مولودي خواني در ولادت پيامبر اكرم(ص).

در پاسخ بايد گفت:

اولاً عمل گذشتگان كه نمي‌تواند ملاك شريعت قرار گيرد؛ ثانياً تمام عادات سلف را چگونه مي‌توان بدست آورد با توجه به اينكه رفتار آنان گاهي ناشي از ترس يا بدفهمي دين يا بي‌مبالاتي در امر دين و... بوده است؛ ثالثاً اموري كه تازه حادث مي‌شوند، مثل سوار شدن هواپيما، استفاده از سلاح نظامي روز و امثال آن را چه مي‌كنيد؟! رابعاً اصل يك عمل مثل يادبود نصرت دين اسلام، گاهي مورد توجه همة مسلمانان بوده است اما كيفيت آن در گذر زمان متفاوت است. به هر حال وهابيان با استفاده از چماق بدعت ابتدا نام «مركب شيطان» را بر دوچرخه گذاشتند با هر پيشرفت علمي جديد مانند تلفن مخالفت كردند، اما آن‌گاه كه صنعت پيشرفت نمود در برابرش تسليم شدند و فقط به مخالفت با بدعت‌هايي كه رنگ مذهبي به زعم آنان داشت برخاستند. مثل بناي بر قبور، عزاراي بر شهدا، بار سفر بستن براي زيارت قبور انبيا و صالحين، صلوات بر پيامبر قبل از اذان، بزرگداشت ميلاد پيامبر، توسل، شفاعت، جشن ولادت فرزند، تلقين ميت، ذكر گفتن با تسبيح، دعاي دست جمعي، و مانند آن.[18]

به هر حال وهابيان با افكار خشن و انحرافي خود سبب خوشنودي استعمارگران شدند تا جايي كه مستشرق يهودي دكتر «جولد تسهير» صاحب كتاب «العقيدة والشريعة» متولد 1850 ميلادي و متوفاي 1921 او را پيغمبر حجاز مي‌نامد و مردم را به تبعيت از افكار او تحريك مي‌نمايد.

در پايان بايد از وهابيان سؤال كرد: بدعت‌هايي كه خلفا انجام دادند را چه مي‌كنيد؟ يك نمونه فقط در اينجا نقل مي‌كنيم:

بخاري در صحيح خود به سندش از «عبد الرحمن بن عبد قاري» نقل مي‌كند در يكي از شب‌هاي ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم ديديم مردم پراكنده‌اند و هركسي براي خود يا با گروهش نماز مي‌خوانند، عمر گفت: به نظرم اگر به يك امام اقتدا كنند بهتر است به اُبي بن كعب دستور داد پيش نماز همه باشد، شب ديگر با او به مسجد رفتيم ديديم مردم نمازهاي مستحبي شب‌هاي ماه رمضان را به جماعت مي‌خوانند. عمر گفت: «نعم البدعة هذه»؛ عجب بدعت خوبي است. و اين كار را پسنديد و امضا نمود.[19]

و نماز تراويح را براي مردم در اوائل شب‌هاي ماه رمضان قرار داد و اعلام كرد همه در آن شركت كنند و دو امام در مدينه قرار داد: يكي براي مردان و ديگري براي زنان.[20] درحالي‌كه نماز جماعت در نماز مستحبي فقط در نماز باران مشروع است.

ولايت و امامت:

انتصاب و انتخاب

امامت عبارت است از جانشيني پيامبر(ص) در امور دين و دنيا.[21]

اينك جاي اين پرسش است كه تعيين امام به عهدة كيست؟

ممكن است در پاسخ گفته شود: به عهدة مردم است. اين سخن اشكالاتي دارد:

1. خداوند وليّ و صاحب اختيار همه است همچنان‌كه مي‌فرمايد: «الله ولي الذين آمنوا»[22] و احدي نمي‌تواند بدون اذن خداوند كسي را بر ديگران ولي قرار دهد. پس اوست كه حق دارد ولي و سرپرست بر مردم تعيين كند همچنان‌كه در آية ولايت «إنما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»[23] اين كار را كرده است كه به جهت رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مي‌شود.

2. كسي كه مي‌خواهد امام را تعيين كند، بايد شرايط منصب امامت مانند علم، آگاهي و تدبير را بداند و نيز فردي را كه داراي آن شرايط باشد كاملاً بشناسد درحالي‌كه مردم چنين علمي ندارند به علاوه بايد بداند كه آن فرد در آينده نيز داراي اين صفات خواهد ماند و اين از توان مردم خارج است.

3. بسياري از مواقع هواهاي نفساني و حب و بغض‌ها مانع انتخاب فرد شايسته مي‌شود همچنان‌كه تاريخ گواه اين مطلب است، و هركسي مي‌خواهد شخص مورد نظر خود را امام قرار دهد، و اين اختلاف در انظار مردم بوده و هست و خواهد بود.



[1]. البداية و النهاية، ج14 ، ص4 ، ذكر مقتل النصور لاجين.

[2]. ابن تيميه، (ابوزهره) ، ص322.  

[3]. رأس الحسين (ابن تيميه) ، ص207.

[4]. شرح عقائد نسفيه، ص181.

[5]. منهاج السنه، ج4 ، ص37.

[6]. الدرر الكامله، ج1 ، ص49 (شش جلدي).

[7]. في عقائد الإسلام از رسائل محمد بن عبدالوهاب، ص155.

[8]. جزيرة العرب في القرن العشرين، ص141.

[9]. برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب، كتابي به نام «الصواعق الإلهية في الرد علي الوهابيه نوشت.

[10]. كشف الشبهات، يك جلد، 60 صفحه‌اي.

[11]. رساله به نام «الأدلة النقلية و الحسية علي جريان الشمس و سكون الأرض و إمكان الصعود إلي الكواكب» است كه بعد از چاپ و نشر آن به سرعت از بازار جمع‌آوري شد.

[12]. الدرر السنيه، ج10 ، ص51 (16 جلدي از عبدالرحمن بن محمد قاسم حنبلي نجدي).

[13]. همان، ص12 و 64 .

[14]. سابق.

[15]. همان، ج10 ، ص8 .

[16]. فتح الباري، ج11 ، ص11 (از 14 جلدي) الإقتداء بسنن رسول الله ، ذيل شمارة 6735 .

[17]. رسائل الشريف المرتضي، ج2 ، ص264 ، حرف الباء البدعه.

[18]. مجموع فتاوي و مقالات بن باز.

[19]. صيحيح بخاري، ج2 ، ص252 ، كتاب صلاة التراويح و موطأ مالك، ج1 ، ص59 ، ح303.

[20]. النص و الإجتهاد (سيد شرف الدين) ، ص250 ، المورد 26 ، صلاة التراويح و طبقات ابن سعد، ج3.

[21]. النكت الإعتقاديه (شيخ مفيد) ، فصل چهار في الإمامه، ص39 و شرح مقاصد تفتازاني، ج5 ، ص232.

[22]. بقره، 257.

[23]. مائده، 55.

از سروده‌های اینجانب احمد رضوی

بنـام او که عالـَم را صفا داد

دلِ پـژمـردة مـا را جلا داد

کلام او تجلِّی بخشِ هستی

علی را در دو عالَم مقتدا داد

10/7/1388

 

قیامت در همین دنیا به پـا شد

مکـانِ آن، مُعیـَّن کـربـلا شد

بهشتش در حسین بن علی بود

جهنـَّم با یزیـدش هم‌صدا شد

23/7/1388

 

مــرا در دل، رازِ زنــدگــی بـود

مـرا در سـر، هـوای بنـدگی بود

هوای نفسِ من، با من چه‌ها کرد!

مـرا در کُنـجِ زنـدان‌ها رهـا کرد

چـه زندانی ازین بدتر که هر روز

دلِ مـن را حِسادت می‌دهد سوز

حسودی را نه سودی بوده دیروز

نـه امـروزش بُوَد آشِ دهن سوز

حسـودان را نیـاسـودن سـزا باد

دلِ غـمـدیـدةشـان را عـزا باد

4/8/1388

 

حُسینـم، جـانِ من بادا فِدایت

بُــوَد امــوال و اولادم بـرایت

دگر در این جهان چیزی ندارم

به جز عشقِ شهادت در لِوایت

4/8/1388

اخلاق اسلامی

اخلاق اسلامی

بخش اول: فضائل اخلاقی:

مفهوم حُسن خُلق: گشاده رویی، چهرة شاد، زبانِ نرم و ملایم با مردم، خوش‌رویی، لب‌های پر تبسُّم با کلماتی پر از محبّت و لطف.

از امام صادق(ع) دربارة حُسن خُلق سؤال شد. حضرت فرمودند: «تلین جانبک و تطیّب کلام و تلقی أخاک ببشیر حسن» ؛ با نرمش و مدارا با مردم رفتار می‌کنی، و سخن خویش را پاکیزه می‌گردانی، و برادرت را با خوش‌رویی ملاقات می‌نمایی.

یکی از مهمترین عوامل پیشرفت پیامبر(ص)، ائمه معصومین(ع)، بزرگان دین همین حُسن خُلق بوده؛ و همچنین یکی از مهمترین عوامل شکست رهبران، مدیران جامعه نداشتن این صفت نیک بوده است.

حُسن خُلق در قرآن:

آیة اول: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»[1]

نکات تفسیری:

1. حسن خلق، یکی از ویژگی‌های اخلاقی پیامبر(ص) و یکی از عوامل پیشرفت او در جامعه.

2. خلق و خوی نیکو، هم برای پیامبر و هم برای دیگران، یک رحمت الهی است و باعث برکت می‌باشد.

3. نقطة مقابل حسن خلق، خشونت، کج‌خلقی و نامهربانی است که اثر مستقیم آن، پراکندگی مردم از دور انسان است. حسن خلق خمیر مایة پیوند جوامع انسانی است و کج‌خلقی عامل پراکندی و نفرت.

4. دربارة «فظّ» و «غلیظ القلب» بحثی است که آیا به یک معنا هستند یا دو معنا؟ مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» می‌نویسد: «هر دو به معنای خشونت هستند. اما «فظّ» خشونت در سخن و زبان، و «غلیظ القلب» خشونت در رفتار و عمل است».

5. پیامبر با همین نرمی، لطافت و خوش‌رویی، می‌توانست خشن‌ترین افراد را به سوی اسلام جلب کند.

6. بعد از خوش‌رویی و حسن خلق، خداوند برای پیامبر چند دستور می‌دهد: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ».

7. سیاق آیات نشان می‌دهد این آیه مربوط به «جنگ احد» است که دوست و دشمن بر پیامبر فشارهای اخلاقی می‌آوردند.

 

آیة دوم: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»[2]

نکات تفسیری:

1. «خُلُق» (بر وزن افق) مانند «خُلْق» (بر وزن فقل) مفرد است و یک معنا دارد. ریشة آن «خَلق» است که خَلق به معنای صفات ظاهری، و خُلق به معنای صفات باطنی است (مفردات راغب).

2. توصیف پیامبر به «خلق عظیم» نشان می‌دهد این صفت از بالاترین صفات انبیاء است.

3. مصادیق خلق عظیم: صبر در راه حق، وسعت بذل و بخشش، تدبیر امور، رفق و مدارا، تحمّل سختی‌ها در راه دعوت به سوی خدا، عفو و گذشت، جهاد در راه پروردگار و ترک حرص و حسد.[3]

امام صادق(ع) : «إنَّ اللهَ عَزَّوجَلَّ أدَّبَ نَبیَّهُ فَأحسَنَ أدبَهُ فَلمَّا أکمَلَ لَه الأدبَ قال: إنـَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ».

4. اگر از خلق عظیم، به اسلام یا قرآن تعبیر و تفسیر شده بدان جهت است که السلام و قرآن دارای همة اخلاق و صفات نیک‌اند.

5. از واژة «عَلَی» در آیه استفاده می‌شود که خلق عظیم برای پیامبر(ص) ملکه شده و تسلّط کامل داشته است.

 

آیة سوم: «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ * وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ»[4]

نکات تفسیری:

1. از زبان لقمان حکیم برای فرزندش نقل شده و بر چهار چیز تأکید می‌کند:

1) با بی‌اعتنایی از مردم روی بر مگردان.

2) مغرورانه بر روی زمین راه مرو که خداوند هیچ مغروری را دوست ندارد.

3) در راه رفتن، اِعتدال را رعایت کن.

4) صدایت را بسیار بلند مکن که زشت‌ترین صداها صدای خر است.

2. از اهمیّت این سخنان است که خداوند در لابلای سخنان خود آورده است.

3. «تصعِّر» از صَعَر نوعی بیماری است که برای شتران دست می‌دهد که گردان خود را کج می‌کنند، سپس به هرگونه روی‌گردانی اطلاق شده و اشاره به این است که بدخلقی، یک نوع بیماری است شبیه کارهای حیوانات.

4. نهی از تصعیر، در برابر فقط مؤمنان نیست بلکه در برابر همة انسان‌هاست.

از امام صادق(ع) دربارة «وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ» سؤال شد. حضرت فرمودند: «یعنی صورتت را هنگام سخن گفتن با دیگران برمگردان که توهین و بی‌اعتنایی نسبت به او شود».

 

آیة چهارم: «وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ»[5]

نکات تفسیری:

1. خداوند از بنی‌اسرائیل چنین پیمان گرفته است.

2. پیمان «قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً» در میان چند پیمان دیگر، اهمیّت آن را می‌رساند.

3. چون مال انسان محدود است و نمی‌تواند به همة نیازمندان کمک کند، از سرمایة حسن خلق باید بذل کرد که فناناپذیر است. پیامبر اسلام(ص): «إنـَّکُم لاتَسَعُون النَّاسَ بِأموالِکُم و لکن یَسِعُهُم مِنکُم بَسطَ الوَجهِ و حُسنَ الخُلقِ»

4. در تفسیر آیه از امام باقر(ع) حدیثی است: «قُولُوا لِلنَّاسِ أحسَن مَا تُحِبُّونَ أن‌یُقالَ لَکُم».

5. گرچه مخاطب آیه بنی‌اسرائیل هستند اما قرآن بیان یک قاعدة کلّی می‌کند.

 

آیة پنجم: «اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»[6]

نکات تفسیری:

1. خوش اخلاقی حتّی با دشمنان.

2. امر و نهی باید با نرمش و محبّت صورت گیرد.

3. بعد از براهین محکم، شاید دشمن پذیرای حق شود.

4. تبلیغ جنبة مقتضی دارد، یعنی شاید اثر کند و شاید نکند، نه اینکه جنبة علّت تامّه داشته باشد.

5. مفهوم آیه شامل همة مبلغان می‌شود و مخصوص موسی و هارون نیست.

6. فخر رازی توجه به قضیة اتمام حجت خداوند نداشته است که اشکال می‌کند: چرا خدا موسی را فرستاد درحالی‌که می‌دانست فرعون ایمان نمی‌آورد.

 

آیة ششم: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ * وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»[7]

نکات تفسیری:

1. نرمش و مدارا حتّی با دشمن.

2. دفع سیّئات با حسنات؛ مانند: اخلاق حسن، حسنات و لجاجت و سرسختی، سیّئات است.

3. کسانی که دارای صفات صبر و استقامت‌اند می‌توانند نرم‌خو باشند.

مفهوم نیّت:

معنای اول: نیّت، عزم راسخ و ارادة محکم با هر انگیزه‌ای؛ چه مادی چه معنوی و الهی. (معنای عام)

معنای دوم: نیّت، عزم راسخ و ارادة محکم فقط با انگیزة الهی و معنوی. (معنای خاص)

مفهوم اخلاص: نیّت خالص که انگیزه‌ای است فقط برای خدا و بس.

نکته: میان مخلِص و مخلَص، تفاوت وجود دارد.

مفهوم توکّل: سپردن کار به خدا و اعتماد به اوست.

مفهوم تواضع: از مادة وضع در اصل به معنای فرو نهادن است. مرحوم نراقی در معراج السعاده می‌نویسد: تواضع عبارت است از شکسته نفسی که نگذارد آدمی خود را بالاتر از دیگری ببیند و لازمة آن کردار و گفتار چندی است که دلالت بر تعظیم دیگران و اکرام ایشان می‌کند.

آثار مثبت تواضع: 1. محبّت.       2. نظم.                          3. بلندی مقام.                              4. قبولی عبادات.

مفهوم صبر: استقامت در برابر مشکلات و حوادث گوناگون است که نقطة مقابل آن جزع و بی‌تابی است.

آثار صبر: 1. پیروزی در برابر مشکلات.                   2. مقاومت در برابر گناهان.

اقسام صبر: 1. صبر بر اطاعت.                 2. صبر بر معصیت.                        3. صبر بر مصیبت.

انگیزه‌های صبر:

1. تقویت پایه‌های ایمان و یقین.               2. هم‌شکل ساختن صابران.

3. صبر رابطة نزدیکی با ظرفیت وجودی انسان دارد.

مفهوم شکر: شکر نقطة مقابل کفر و ناسپاسی است. و مفهوم آن، قدردانی از نعمت‌ها با قلب و زبان و عمل است.

فلسفة شکرگزاری:

1. نتیجة شکر به خود انسان برمی‌گردد.                   2. شکر نشانة لیاقت انسان است.

3. شکر سبب پویایی جامعه می‌شود.                      4. شکر سبب دوم نعمت است.

5 شکر سبب شناخت خالق می‌باشد.                      6. شکر سبب شناخت نعمت می‌باشد.

مفهوم جود و سخاوت: مقابل این دو واژه، بخل قرار دارد. این دو واژه، غالباً در یک معنا به کار می‌رود ولی گاه گفته می‌شود جود مرحلة بالاتری از سخاوت است. این صفت، مانند همة صفات نباید گرفتار افراط و تفریط شود.

مفهوم عفو: گذشت و بخشیدن است.

آثار و ثمرات عفو:

1. عفو و گذشت، گاه دشمن سرسخت را به دوست صمیمی تبدیل می‌کند.

2. عفو و گذشت، سبب بقاء حکومت‌ها و دوام قدرت‌هاست؛ زیرا از دشمنی دشمنان می‌کاهد و به دوستا اضافه می‌کند.

3. عفو و گذشت، سبب عزّت و آبرو می‌گردد؛ زیرا از نظر مردم عفو نشانة بزرگی و سعة صدر و صفات نیک است.

4. عفو و گذشت، از تسلسل ناهنجاری‌ها و کینه‌ورزی‌ها و خشونت‌ها می‌کاهد.

5. عفو و گذشت، سبب سلامت روح و آرامش جان و در نتیجه سبب طول عمر است.

 

بخش دوم: رذائل اخلاقی:

مفهوم حرص: راغب می‌گوید: حرص، شدّت تمایل به چیزی است. در اصل به معنای فشردن لباس هنگام شستن می‌باشد.

آثار شوم حرص:

1. رنج و تعب دائمی.                                          2. انسان حریص هرگز سیر نمی‌شود.

3. حرص انسان را به هلاکت می‌کشاند.                 4. آدم حریص روزبه‌روز خود را گرفتارتر می‌کند.

5. شخصیّت انسان را در انظار مردم پایین‌تر می‌آورد.              6. سرچشمة گناهان زشت است؛ مانند عدم رعایت حلال و حرام.

راه درمان حرص: فیض کاشانی در المحجة البیضاء می‌گوید: داروی بیماری حرص سه رکن دارد: صبر، علم و عمل.

1. اقتصاد و میانه‌روی در هزینه‌های زندگی.

2. هنگامی که مال به اندازة کافی برای زندگی دارد، نگران آینده نباشد.

3. در فوائد قناعت و عزّت نفس، و همچنین زیان‌های حرص و طمع و ذلّت نفس آگاهی کسب کند.

4. تاریخ گذشتگان را مطالعه کند مخصوصاً سرگذشت یهود حریص و دنیاپرست را.

5. در خطرات مال و ثروت بی‌حساب بیندیشد و آفات دنیا و آخرت این کار را در نظر بگیرد.

مفهوم حسد: آرزوی زوال نعمت از دیگران، خواه آن نعمت به حسود برسد یا نرسد. نقطة مقابل آن، خیرخواهی است. حسد با غبطه فرق دارد. غبطه یعنی انسان آرزو کند نعمتی همانند نعمت دیگران یا بیشتر از آن، به او نیز برسد.

انگیزه‌های حسد:

1. عداوت و کینه‌ورزی.                                       2. کبر و خودبرتربینی.

3. حبّ ریاست.                                                 4. ترس از نرسیدن به مقاصد مورد نظر.

5. احساس حقارت و خودکم‌بینی.                                      6. بخل و خباثت نفس.

7. تزلزل در پایه‌های ایمان به توحید افعالی پروردگار و حکمت و قدرت او.

نشانه‌های حسد:

1. غمگین و ناراحت شدن از نعمتی که به دیگران رسیده است.  2. زبان و غیبت باز کردن و عیبجویی از دیگران.

3. دشمنی و عداوت و کارشکنی با دیگران.                                      4. بی‌اعتنایی و بی‌مهری و قطع رابطه با دیگران.

پیامدها و آثار سوء حسد:

1. حسود دائماً ناراحت است.                                            2. زیان‌های معنوی و روحی برای فرد حسود.

3. حسد حجاب ضخیمی در برابر معرفت و شناخت حقایق می‌باشد.  4. انسان حسود دوستانش را از دست می‌دهد.

5. انسان حسود از رسیدن به مقامات بالا باز می‌ماند.                          6. انسان حسود به انواع گناهان آلوده می‌شود.

7. اول ضرر حسادت به خودِ حسود می‌رسد بعد به محسود.

مفهوم سوء ظنّ و حُسن ظنّ: بد گمانی و خوش گمانی.

آثار شوم سوء ظنّ:

1. اعتماد که مهمترین سرمایة جامعه است به خاطر سوء ظنّ از بین می‌رود.

2. سوء ظنّ آرامش جامعه را برهم می‌زند.

3. سوء ظنّ باعث حرکت و حادثه‌آفرینی و حتّی خونریزی می‌شود.

4. سوء ظنّ در واقع یک ظلم است؛ زیرا مردم بی‌گناه را در ذهن خود مورد هدف حمله قرار می‌دهد.

5. سوء ظنّ سبب می‌شود انسان به سرعت دوستان و حتّی اقوام و آشنایانِ خود را از دست بدهد.

6. سوء ظنّ باعث می‌شود که عبادات قبول نشود و بار گناه انسان زیادتر گردد.

پیامدهای سوء ظنّ به خدا:

1. انسان را از خدا دور می‌کند و ایمان را از بین می‌برد.

2. سوء ظنّ به وعده‌های الهی سبب فساد عبادت‌ها می‌شود؛ زیرا روح اخلاص از بین می‌رود.

3. سوء ظنّ به وعده‌های الهی سبب می‌شود که انسان در مقابل حوادث سخت و مشکل، سست و بی‌اراده شود.

4. سوء ظنّ به خدا، انسان را از عنایات الهی محروم می‌سازد؛ زیرا خدا با هرکس طبق نیّت و حُسن و ظنّ او برخورد می‌کند.

انگیزه‌های سوء ظنّ:

1. آلودگی درون و بیرون.                                    2. همنشینی با بدکاران.

3. زندگی در محیط‌های فاسد.                              4. حسد و کینه‌توزی و تکبّر و غرور.

5. عُقدة حقارت.

مراتب سوء ظنّ: 1. سوء ظنّ قلبی.                       2. سوء ظنّ زبانی.                         3. سوء ظنّ عملی.

درمان سوء ظنّ:

1. جستجو برای توجیه اَعمال دیگران که سبب سوء ظنّ ما شده است.

2. خودداری از تجسّس در اَعمال دیگران، که تجسّس باعث سوء ظنّ می‌شود.

3. توجه به مجازات و عده‌های الهی برای افرادی که سوء ظنّ دارند.

4. ترتیب اثر ندادن به گمان‌های سوء خود.

موارد استثناء از سوء ظنّ:

1. هرگاه فساد در محیطی به صورت یکی خوی و خصلت غالب درآید، و آلودگی غلبه کند، باید انسان سوء ظنّ نماید.

2. در مسائل امنیتی و اطلاعاتی که به سرنوشت جامعه مربوط است، نمی‌توان با خوشبینی نگاه کرد باید سوء ظنّ نماید.

مفهوم غیبت:

صحاح اللغه: غیبت آن است که انسان پشت سر کسی که عیب و عملش پوشیده است سخنی بگوید که اگر به گوش او برسد ناراحت می‌شود.

امام صادق: غیبت آن است که دربارة برادر مسلمانت چیزی بگویی که خداوند آن را بر او مستور داشته است.

شیوه‌های غیبت:

1. با زبان.                                2. با قلم.                        3. با اشارات دست و چشم و ابرو.

4. با زبان جدّی یا شوخی و مزاح و یا طنز.                           5. با تعابیر صریح و روشن و یا کنایه و مجاز صورت گیرد.

انگیزه‌های غیبت:

1. حسد.                                  2. خودخواهی و خود برتربینی. 3. غرور و نخوت.

4. انحصارطلبی.                        5. کینه‌توزی.                   6. جاه‌طلبی.

7. دنیاپرستی.                           8. ریاکاری.                     9. تزکیه نفس.

10. سرگرمیِ ناسالم.                  11. سوء ظنّ.                   12. انتقام‌جویی.

13. تشفّی قلب و فرونشاندن غضب.                                  14. سخریه و استهزاء و امور دیگری از این قبیل.

پیامدهای زیانبار غیبت:

1. سرمایة اعتماد جامعه را از بین می‌برد.                             2. سرچشمة سوء ظنّ به دیگران می‌شود.

3. باعث اشاعة فحشاء می‌شود.                                         4. گنهکاران در در گناهشان جسور می‌کند.

5. سبب ایجاد کینه، عداوت و بغضاء می‌شود.                       6. غیبت کننده از چشم دیگران می‌افتد.

آثار سوء معنوی غیبت:

1. حسنات را نابود می‌کند همان گونه که آتش هیزم را نابود می‌کند.

2. دین انسان را از بین می‌برد همان گونه که بیماری خوره گوشت‌های بدن را از بین می‌برد.

3. غیبت کننده از بخشوده شود، آخرین نفری است که وارد بهشت می‌شود.

4. سبب رسوایی انسان می‌شود.

5. غیبت سبب می‌شود که حسنات غیبت کننده به غیبت شونده، و سیئات غیبت شونده به غیبت کننده انتقال یابد.

6. غیبت سبب می‌شود که نماز و روزة انسان تا چهل روز مقبول درگاه خدا قرار نگیرد.

نکته: گوش دادن به غیبت نیز غیبت محسوب می‌شود، و همان آثار و تبعات را که برای غیبت کننده دارد، برای گوش کنندة غیبت نیز به بار می‌آورد.

مستثنیات غیبت: در چند مورد غیبت کردن لازم است:

1. در مورد دادخواهی، رفع ظلم و گرفتن حق.

2. در مورد نهی از منکر.

3. در مورد بدعت گذاران و توطئه‌گران و کسانی که بر ضدّ مصالح مسلمین نقشه می‌کشند.

4. در مورد مسلمانی که جان یا مال یا ناموسش از سوی دیگری در خطر قرار گرفته و او آگاه نیست.

5. در مورد مشورت در اموری از قبیل ازدواج، مشارکت یا مسافرت.

6. در مورد شهادت دادن در جایی که از انسان تقاضای شهادت کنند.

7. غیبت کردن از کسی که متجاهر به فسق است یعنی کارهای گناه را علناً و آشکارا انجام می‌دهد.

8. در مورد بررسی کردن سند روایاتی که مسائل دینی مربوط به آنها می‌شود. یعنی بررسی اسناد روایات در علم رجال.

9. در مسائل اجتماعی و سیاسی برای گزینش افراد جهت تحویل دادن پست یا مقامی مهم.

 

احمد رضوی

15/08/1388

مشهد مقدس



[1]. سورة آل عمران، آیة 159.

[2]. سورة قلم، آیة 4.

[3]. مجمع البیان، ج10 ، ص331 ، ذیل همین آیه.

[4]. سورة لقمان، آیة 18 ـ 19.

[5]. سورة بقره، آیة 83 .

[6]. سورة طه، آیة 43 ـ 44.

[7]. سورة فصلت، آیة 34 ـ 35.

زندگینامه چهارده معصوم (حضرت علی علیه السلام)

حضرت علي بن ابي‌طالب(ع) سي سال بعد از عام‌الفيل، روز جمعه 13رجب در خانة خدا متولد شد، و در سال 40 هجرت شب 19 ماه رمضان‌المبارك، وقت طلوع فجر با شمشير ابن ملجم مرادي ضربت خورد و شب 21 همان ماه به شهادت رسيد.

بنابراين، عمر با بركت حضرت 63 سال بود. 10 سال قبل از بعثت و 23 سال در حضور رسول اكرم(ص) و 30 سال بعد از رحلت حضرت اكرم زندگي كرد. زندگي علي(ع) زندگي پُر بركتي بود براي اسلام بلكه براي بشريت. و اگر آن بزرگوار نبود تاريخ، تاريخ نبود گوشه‌هاي درخشندة ‌تاريخ، روزهاي عمر اميرالمؤمنين(ع) است.

سخن گفتن دربارة‌ اميرالمؤمنين(ع) كار آساني نيست و ما فقط به ذكر فرازهايي كوتاه از زندگي اميرالمؤمنين(ع) در اين نوشته مي‌پردازيم.

علي كيست؟

راستي جواب اين سؤال چيست؟ اگر نگوييم ممكن نيست، كاري است دشوار. جاحظ كه يكي از بزرگان اهل سنّت است، مي‌گويد: »سخن گفتن دربارة علي ممكن نيست. اگر قرار است حق علي ادا شود ـ گويند غلو است، و اگر حق او ادا نشود دربارة‌ علي ظلم است.«

خليل نموي كه يكي از بزرگان اهل سنّت است مي‌گويد: »چه گويم دربارة كسي كه دوست و دشمن فضائل او را انكار نمودند. دوست به واسطة ‌ترس، و دشمن به واسطة‌ حسد. و مع‌الوصف عالَم از فضائل او پُر شد.«

نظير اين گونه كلمات دربار‌ة ‌اميرالمؤمنين از کسانی که پیرو او نیستند فراوان است و چه بهتر كه دربارة‌ فضائل اميرالمؤمنين(ع) از زبان قرآن سخن بگوييم.

ولو انّ ما في الارض من شجرة اقلام البحر يمدّه من بعده سبعة‌ ابحر ما نفدت كلمات الله؛[1]

»اگر جداً درختهاي روي زمين قلم گردد و آب درياها مركب گردد تا هفت مرتبه، براي نوشتن كلمات خدا، كلمات خداوند متعال را پاياني نيست،«

معدن آن كلمات از نظر شيعه، اميرالمؤمنين(ع) است. در دعايي كه از ناحية‌ مقدّسه به توسط محمد بن عثمان به ما رسيده است (در دستور است كه بايد در هر روز ماه رجب خوانده شود) مي‌خوانيم: فجعلتهم معادن كلماتك؛ (آنان را معادن كلمات خود قرار داده‌اي.)

و چه خوش سروده است:

كتـاب فضـل تو را آب بحر كافي نيست

كه تر كني سر انگشت و صفحه بشماري

و بهتر از اين سروده، شعري است كه دربارة‌ اميرالمؤمنين(ع) سروده شده است:

تويي آن نقطة بالاي فاء فوق ايديهم

كه در وقت تنزّل تحت بسم الله را بايي

اميرالمؤمنين(ع) از نظر فضيلت نسبي، پدري چون حضرت ابي‌طالب(ع) دارد كه بايد گفت براي رسول اكرم(ص) بهترين ياور بوده و نظير او براي نصرت اسلام كمتر ديده شده است.

مادر اميرالمؤنين(ع) فاطمه بنت اسد است كه بايد گفت براي رسول اكرم(ص) مادري به تمام معني بود. فاطمه زني است كه در مسجدالحرام درد زايمان را گرفت و چون به خانة خدا پناه بُرد، ديوار خانه شكافته شد و وارد خانة‌ خدا گشت. سه روز در خانة‌ خدا مهمان عالَم ملكوت بود و روز چهارم با بچه‌اي چون پارة ماه از خانة‌ خدا بيرون آمد و مي‌گفت: »ندا آمده است كه اسم اين بچه از اسم خداوند مشتق شده، نام او را علي بگذاريد!« و اين فضيلت براي اَحدي تا به حال پديد نيامده است.

و اما فضيلت اميرالمؤمنين از جهت حسب:

ايمان اميرالمؤمنين(ع)

ايمان اميرالمؤمنين و مقام شهودي او را نمي‌توان درك كرد. همين مقدار بس است كه بگوييم عمر بن خطاب هنگام مرگ شش نفر را حاضر نمود و براي هركدام عيبي يادآور شد، اما راجع به اميرالمؤمنين گفت: يا علي لو وازن ايمانك ايمان اهل السّموات والارض ليزيد ايمانك ايمانهم.

»اي علي، اگر ايمان همة خلايق را با ايمان تو مقايسه نماييم ايمان تو بر ايمان آنها برتري دارد.«

و اين جمله، جمله‌اي بود كه مُكرّر از زبان رسول اكرم(ص) شنيده مي شد.

علم اميرالمؤمنين(ع)

پروردگار عالَم در قرآن، علم اميرالمؤمنين را چنين توصيف مي كند: و يقول الّذين كفروا لَست مُرسلاً قُل كفي بالله شهيداً بيني و بينكم و مَن عِنده الكتاب؛[2]

كفّار مي‌گويند: تو پيامبر نيستي. در جواب آنان بگو: براي رسالتم شاهدي چون خداوند و كسي كه علم همة‌ قرآن نزد او است كفايت مي كند.

ما اگر اين آية‌ شريفه را با آية‌ 40 از سورة نمل مقايسه كنيم علم اميرالمؤمنين (ع) واضح‌تر مي‌شود.

قال الّذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...

»آنكه مقدار بسيار كم از علم قرآن نزدش بود گفت مي آورم آن را ـ تخت بلقيس ـ به يك چشم به هم زدن.«

امام صادق(ع) مي‌فرمايد: علم او در مقابل علم ما قطره‌اي بود از دريا.

اميرالمؤمنين(ع) در نهج‌البلاغه ميزان دانش خويش را بازگو مي‌كند.

سَلوني قبل ان تفقدوني والله لوشئت لاخبر كل رجل بمخرجه ومولجه و جميع شانه لفعلت.

از من بپرسيد هرچه مي خواهيد قبل از آنكه مرا نيابيد. به خدا اگر بخواهيم، همه را از هنگام تولد و هنگام مرگ و سرانجام زندگي او در اين جهان خبر خواهيم داد.«

و در خطبة ديگري مي‌فرمايد: سلوني قبل ان تفقدوني والّذي نفسي بيده ما سلتموني عن شيي فيما بينكم وبين السّاعة إلاَّ ان انّبّئكم به.

»از من بپرسيد هرچه كه مي خواهيد قبل از آنكه مرا نيابيد. به خدا هيچ چيزي نيست از اكنون تا روز قيامت كه از من پرسش كنيد مگر آنكه جواب آن را خواهم داد.

تقواي اميرالمؤمنين(ع)

عمر بن خطاب در هنگام مرگ شش نفر را براي خلافت انتخاب كرد: عبدالرحمن بن عوف، عثمان، طلحه، زبير، سعد وقاص و اميرالمؤمنين علی(ع). آنان در اتاقي گرد آمدند. عبدالرحمن بن عوف دست اميرالمؤمنين را گرفت و گفت: »بيعت مي‌كنم با تو كه خليفة‌ مسلمانها باشي مشروط بر اينكه به كتاب خدا و سنّت رسول اكرم و روش ابوبكر و عمر عمل كني.«

اميرالمؤمنين(ع) فرمود: »خليفه مي‌شوم مشروط بر اينكه به كتاب خدا و سنت رسول اكرم و اجتها د خودم عمل كنم.«

اين عمل چندين مرتبه تكرار شد تا سرانجام عثمان شرايط خلافت را پذيرفت. از نظر سياسي اين قضيه بسيار عجيب است. اميرالمؤمنين مي‌توانست با هر شرطي كه گفته شد، خلافت را قبول كند و بعداً اگر مصلحت نمي‌ديد، مي‌توانست به آن شرايط عمل نكند. ولي تقواي اميرالمؤمنين مانع بود.

در نهج‌البلاغه مي‌خوانيم:

والله لو اعطيت الاقاليم السّبعة‌ وما تحت افلاكها علي ان اعصي في نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت.

»به خدا سوگند اگر تمام جهان را بمن دهند كه پوست جو را به ناحق از دهان مورچه اي بگيرم من اين كار را نخواهم كرد.«

به اميرالمؤمنين گفتند: معاويه با پول ما مردم را بدور خودش گرد آورده است، چرا شما چنين نمي‌كنيد؟

فرمود: »آيا از من مي‌خواهيد كه با ظلم و گناه مَنصب به دست آورم؟«

روزي كه خلافت را قبول كرد در خطابه‌اي آتشين فرمود: »بيت‌المال بايد به اهلش تقسيم شود و برابري اسلامي بايد مراعات شود.«

مدّتي نگذشت كه نگرانيها و هياهوها برخاست.

شبي، عدّه‌اي و از جمله طلحه و زبير خدمت اميرالمؤمنين(ع) آمدند و چون برخاستند سخن گويند، اميرالمؤمنين شمع را خاموش كرد و فرمود: »اين شمع بيت‌المال است و چون حرفها شخصي است و براي وضعيت مسلمانها نيست، سوختن شمع بيت‌المال اشكال دارد«

سرانجام، مقدمة‌ جنگ جمل و به دنبالة‌ آن جنگ صفين و جنگ با خوارج تهيه شد.

اميرالمؤمنين شخصيتي است كه حاضر نيست حسن بن علي، قبل از مسلمانها بهرة خود را از بيت‌المال بگيرد و كسي مثل زينب كبري از گردن‌بندي به عنوان عارية‌ مضمونه استفاده كند. اين فقط قطره‌اي از درياي فضائل اميرالمؤمين(ع) است.

عبادات اميرالمؤمنين(ع)

زندگي اميرالمؤمنين(ع) به تقويت اسلام و مسلمين گذشت. آن حضرت بيش از بيست قطعه زمين را آباد و براي محتاجين وقف كرد.

جنگ‌هاي اميرالمؤمنين و فداكاري‌هاي او براي اسلام، محتاج گرفتن و نوشتن نيست. مطلبي كه بايد به آن توجه داشت، رابطة‌ او است با خدا در همان جنگها و در حال اشتغال به كارها.

در نهج‌البلاغه مي‌خوانيم: يتململ كتململ السّليم يقول آه من قلّةالزّاد و بعد السّفر و وحشة‌ الطّريق.

اميرالمؤمنين با فغان مي‌گفت: آه از كمي زاد و دوري سفر و وحشت راه.

ابن عباس مي‌گويد: » اميرالمؤمنين را در ميدان ديدم كه به آسمان خيره است. دانستم كه منتظر اول وقت است تا نماز بگذارد. در ميانة‌ ميدان در كوزه شكسته‌اي برايش آب آوردم، غضب كرد و فرمود: من شمشير مي‌زنم تا حكم خدا را احياء كنم پس قانون را زير پا نمي‌گذارم و از كوزة‌ لب شكسته آب نمي‌نوشم. در ليلة‌الهرير كه شب سختي در جنگ صفين بود، سجادة اميرالمؤمنين(ع) در دل شب در ميانة‌ ميدان انداخته شد و صداي تكبيرهاي علي(ع) شنيده مي‌شد.

دختر اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: شب نوزدهم كه شب شهادت علي بود، پدرم بعد از افطار تا صبح عبادت كرد، گاهي بيرون مي‌آمد و به آسمان نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:

الّذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و بتفكرون في خلق السّموات و الارض ربّنا ما خلقت ذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النّار؛[3]

و هنگامي كه شمشير به فرق مباركش فرود آمد نخستين كلامش با فرزندش حسن چنين بود: حسن وقت نماز مي‌گذرد، براي نماز مهيا شو!

بِاَبِي انت و امّي يا اميرالمؤمنين روحي فداك.

سياست اميرالمؤمنين(ع)

اگر سياست به معني رسيدن به مقصود است از هر راهي كه مُيسّر شد، اميرالمؤمنين از اين سياست مُبرّا است. اين همان سياستي است كه اميرالمؤمنين آن را خلاف تقوا تشخيص مي‌داد و مي‌فرمود: لولا التّقي لكنت ادهي العرب. اگر تقوا نبود، من سياستمدارترين فرد عرب بودم.

ولي اگر سياست حُسن تدبير و مملكت‌داري است، اميرالمؤمنين بزرگترين سياستمدار است. از 94كشور، عُقلا و عُلما، بزرگان سياست و كياست آمدند و پس از 2سال تفكُّر و تبادل اَفكار، منشور شوراي ملل را نوشتند. بسياري از بزرگان دستورالعمل اميرالمؤمنين(ع) را به مالك اشتر با آن منشور شوراي ملل مقايسه نمودند و به اِقرار همه، دستورالعمل اميرالمؤمنين بهتر و محكم‌تر و علمي‌تر از منشور شوراي ملل بود. اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه اميرالمؤمنين(ع) دستورالعمل مالك اشتر را بدون فرصت در هنگام حركت مالك اشتر به مصر نوشته است. نظير همين دستورالعمل، دستورالعمل ديگري است كه اميرالمؤمنين(ع) براي محمد بن ابي‌بكر نوشته است، و موقعي كه محمد بن ابي‌بكر شهيد شد، به دست معاويه افتاد و براي معاويه چنان جالب بود كه دستور داد آن را در خزينه ضبط كنند.

شجاعت اميرالمؤمنين(ع)

اگر شجاعت را غلبه بر دشمن معنا مي‌كنيم، اميرالمؤمنين شجاع‌ترين اَفراد است و حديث قدسي (لا فتي الاّ عليّ لا سيف الاّ ذوالفقار) دربارة‌ علي(ع) است. و اگر شجاعت را به معناي غلبه بر نفس معنا كنيم، باز اميرالمؤمنين شجاع‌ترين اَفراد است. مؤيد سخن ما گفتة‌ آن بزرگوار در نهج‌البلاغه است كه به فرمانروايان خود مي‌نويسد:

ارقوا اقلامكم وقاربوا بين سطوركم و ايّا كم وفضول الكلام فانّ اموال المسلمين لا يتحمّل الضّرار؛

»قلم‌هاي خود را ريز كنيد و ميان سطرها فاصله نيندازيد و قلمفرسايي نكنيد و جان كلام را بنويسيد تا به اموال مسلمين ضرر وارد نيايد.«

و اگر شجاعت به معناي صبر در بلاها و مقاومت در برابر جزر و مدّ روزگار است، مظلومي و همچنين شجاعي شجاع‌تر از علي يافت نمي‌شود. در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: صبرت في العين قذي و في الحلق شجي.

»بعد از رسول اكرم سي سال صبر كردم در حالي كه استخواني در گلو و خاري در چشمم بود.«

زهد اميرالمؤمنين(ع)

زهد از نظر اسلام يعني آنكه دل بستگي به چيزي و به كسي جز به خداوند نباشد.

حافظ شيرازي، زهد را چنين بيان كرده است.

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

اميرالمؤمنين(ع) زاهدترينِ زاهد در جهان است و شاهد، يك جمله از معاويه است. مردي دنياپرست منافق نزد معاويه آمد و گفت: »از نظر والاترين مردمان به سوي تو آمده‌ام، يعني علي.«

معاويه گفت: »خاك بر سر تو با كلامي كه مي‌گويي، علي كسي است كه اگر صاحب دو انبار كاه و طلا باشد، ابتدا انبار طلا را در راه خدا صرف مي‌كند و سپس انبار كاه را.

در زندگي اميرالمؤمنين(ع) دنيا و زرق و برق مفهومي نداشت. حضرت به عثمان بن حنيف مي‌نويسد:‌

»شنيده ام به مهمانيي رفته‌اي كه در آن مهماني فقيران نبوده‌اند، و تو را در آن غذاهاي چرب و نرم خورده‌اي. من كه علي هستم، در همة عمرم به دو لباس و دو قرص نان جوين اكتفا كردم، شما نمي‌توانيد چنين باشيد و لكن علي را كمك كنيد در ورع، زهد، تقوا و عفت.«

عدالت اميرالمؤمنين(ع)

جرج جرداق مسيحي كلام رسايي دربارة‌ عدالت علي دارد: قُتِلَ فِي مِحرابِهِ لِعِدَالَتِه.

»علي (ع) كشته عدالت خويش است«.

علي عدالت مجسم است. وقتي مي‌شنود كه فرماندارش ابن‌عباس نسيه مي‌گيرد و از مقامش سوء استفاده مي‌كند و نسيه را به تأخير مي‌اندازد، نامة‌ عتاب‌آميزي به او مي‌نويسد و در آن نامه مي‌گويد: »من راضي نيستم كه فرماندارم سوء استفاده كند و نسيه را تأخير اندازد.«

سخاوت اميرالمؤمنين(ع)

آياتي در قرآن نظير آية‌ ولايت[4] و آية‌ اطعام[5] و آية‌ ايثار دربارة سخاوت اميرالمؤمنين نازل شده است و ما اينجا به يك مطلب تاريخي اشاره مي‌كنيم. غلام اميرالمؤمنين مي‌گويد: حضرت يك روز ظهر كه از كندن قناتي فارغ شد، به نماز پرداخت و من بعد از نماز، كدوي پخته‌اي براي او آوردم. ايشان دستهاي مبارك را با آبي كه از شن بيرون مي‌آمد شست و با وقار خاصي آن كدوي پخته را تناول نمود و گاهي پس از حمد خداوند، مي‌فرمود لعنت خدا بر آن كسي كه براي شكم به جهنم رود. بعد از خوردن ناهار دوباره به قنات رفت و مشغول كندن شد. كلنگ به سنگي خورد و آب فوران نمود. و چون ديد كه بعضي از اولادش از فوران آب خوشحال هستند، فرمود: »فرزندانم به اين بوستان و به اين قنات چشمداشتي نداشته باشيد!« و دستور داد تا قلم دوات آوردند و بوستان و قنات را براي فقرا وقف نمود.

عفو اميرالمؤمنين(ع)

عفو در معناي واقعي و اسلامي آن گذشت از حق شخصي، در جايي است كه مُنجر به جسارت دشمن نشود. اين عفو و گذشت، سرلوحة زندگي اميرالمؤمنين(ع) است. سفارشات علي(ع) دربارة ابن ملجم قابل انكار نيست. داستان آن زن كه مشک آب به دوشش بود و به اميرالمؤمنين دشنام مي‌گفت و امير از زن دلجويي فرمود، معروف است.

قضية تصرّف مجراي آب توسط لشکر معاويه كه براي نرسيدن آب به سپاهيان علي(ع) انجام شد و بازپس گرفتن آب توسط علي(ع) و آزاد گذاشتن آب براي لشکر معاويه، امري مُسجّل است. به گفتة جرج جرداق، علي رحم مي‌كند، و هركه را كه از او رحم بطلبد عفو مي‌كند، اگرچه آن شخص عمرو عاص باشد كه هنگام جنگ لباس را پس زد و عريان شد و علي(ع) او را عفو كرد.

تواضع اميرالمؤمنين(ع)

اميرالمؤمنين(ع) از انبار عبور مي‌كردند. مردم طبق رسوم ساسانيان ـ كه به گفته فردوسي هنگام عبور محل را قبلاً گلاب باران مي‌كردند و مردم در جلوي آنان مي‌دويدند ـ از جلوي اميرالمؤمنين(ع) دويدند. اميرالمؤمنين فرمودند: «من و شما بنده‌اي هستيم از بندگان خدا و اين اعمال ذلت است براي شما، انسان فقط براي خداوند، بايد خاكسار باشد.»

اميرالمؤمنين از نظر غذا، خوراك، لباس، مسكن و ديگر احتياجات از همة مردم ساده‌تر زندگي مي‌كرد و مي‌فرمود: أاقنع من نفسي ان يقال اميرالمؤمنين ولا اشاركهم في مكاره الدّهر. قناعت كنم به اينكه رئيس ديگرانم و در مصايب آنان شركت نداشته باشم؟!

تسلّط اميرالمؤمنين(ع) بر نفس

اين بحث دربارة اميرالمؤمنين(ع) با آن وارستگي جايز نيست ولي چون در نهج البلاغه اشاره شده است در خطبه‌اي به خاندانش مي‌نويسد: «من مي‌توانستم بهترين غذا و بهترين لباسها را دارا باشم ولي هيهات ان يغلبني هواي ولعلّ بالحجاز او اليمامة من لاطمع له في القرص ولا عهد له بالشّبع؛ دور است دور، كه نفس بتواند بر من مُسلّط شود ـ لباس خوب، و غذاي لذيذ بخورم ـ درحالي‌كه شايد در دورترين سرزمين مملكت اسلامي (حجاز يا يمن) كسي باشد كه گرسنه باشد و يا سيري به خود نديده باشد.»

چه خوش گفته است جرج جرداق كه: «آبهاي عالَم، آب حوض، آب استخر، آب درياچه، آب اقيانوس قابليت تلاطم دارد ولي چيزي كه متلاطم نشد، درياي وجود علي بود كه هيچ كس و هيچ چيزي نتوانست آن را متلاطم كند.» راستي چنين است. آيا غريزة ميل به غذا توانست علي را متلاطم كند؟ اين غريزه‌اي كه انسان را وامي‌دارد بچة خودش را بخورد، اين غريزه‌اي كه شاگردان فرويد ـ فرويدي كه همة غرايز را به غريزة جنسي برمي‌گردانيد ـ ردّ كردند و گفتند اگر غريزة تمايل به غذا طوفاني شود، همة غرايز را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.

حمزه مي‌گويد: هنگام شام نزد معاويه بودم، و او شام مخصوصش را جلوي من گذاشت. لقمه در گلويم ماند و بغض راه گلويم را گرفت. پرسيدم: معاويه اين چه غذايي است؟ گفت: غذاي مخصوص است كه از مغز گندم و مغز سر حيوانات و روغن بادام و... تهيه شده است. گفتم: شبي در دارالاماره خدمت علي بودم، افطار من يك دانه نان و كمي شير، و غذاي اميرالمؤمنين يك نان خشك بود كه در آب مي‌زد و تناول مي‌كرد؛ و آرد آن نان‌ها از گندم زميني بود كه اميرالمؤمنين آن را كاشته بود. وقتي خادمه آمد سفره را جمع كند، گله كردم كه اميرالمؤمنين پيرمرد شده است، كار او زياد است، از غذاي او مواظبت كنيد. خادمه، گريه كرد و گفت: ايشان راضي نمي‌شود كه مقداري روغن زيتون به نان‌ها بزنيم تا نرم شود. اميرالمؤمنين فرمودند: حمزه، رئيس مسلمان‌ها بايد از نظر غذا، مسكن و لباس از همه پايين‌تر باشد تا روز قيامت بازخواست او كمتر باشد. معاويه گريه كرد و گفت: «اسم كسي به ميان آمد كه فضائل او قابل انكار نيست.»

غريزة جاه‌طلبي از همة غرايز قويتر است. انسان جاه‌طلب آماده است همة تمايلات خويش را فداي آن كند. از حُبّ به ذات كه بگذريم براي يك انسان عادي، غريزة رياست‌طلبي مهمتر، محكمتر، قويتر و طوفاني‌تر از همة غرايز است. آيا غريزة جاه‌طلبي توانست اميرالمؤمنين را طوفاني كند!

ابن عباس مي‌گويد: در جنگ جمل جمعي از بزرگان آمدند تا خدمت اميرالمؤمنين برسند. در خيمه، علي را ديدم مشغول وصله كردن كفش خويش است. به آن حضرت اعتراض كردم. اميرالمؤمنين كفش را مقابل من انداخت و فرمود: «به حق آن كسي كه جان علي در دست او است، رياست لشکر نزد علي به مقدار اين كفش ارزش ندارد جز اينكه حقّي را اثبات كنم، يا به واسطة اين رياست، باطلي را از ميان بردارم.»

طلحه و زبير با اصرار زياد حكومت بصره و حكومت مصر را از اميرالمؤمنين گرفتند و چون تشكر كردند اميرالمؤمنين فرمان حكومت آنها را پاره كرد و فرمود: «از اين بار سنگين كه به دوش شما آمده است نبايد تشكر كنيد، معلوم مي‌شود از آن قصد سوء استفاده داريد.»

عمروعاص، عمربن سعد، معاويه، طلحه و زبيرها، همه و همه فداي اين غريزه شدند. ولي اميرالمؤمنين(ع) در نهج‌البلاغه، اين دنيا و رياست‌ها را تشبيه به برگي در دهن ملخي، و در جايي پست‌تر از نعلين كهنه، و در جايي پست‌تر از آبی كه از دماغ بز بيرون آيد، معرفي مي‌كند. صعصعه مي‌گويد: «شخصيت اميرالمؤمنين با آن اُبهّت كه در دلها داشت در ميان ما چون ما بود. هركجا مي‌گفتيم مي‌نشست، هرچه مي‌گفتيم مي‌شنيد، هركجا مي‌خواستيم مي‌آمد!

اگر رسول اكرم(ص) او را پشتوانه و ثقل قرار مي‌دهد بجا است. رسول اكرم(ص) در روايت ثقلين ـ كه نزد شيعه و سني روايت مسلّمي است، و ميرحامد حسيني (صاحب عقبات) از پانصد و دو كتاب از اهل سنّت، روايت را نقل مي‌كند ـ قرآن و عترت را دو پشتوانه براي مسلمان‌ها قرار داده است:

إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي و لن‌يفترقا حتي یردا علي الحوض؛

«همانا من دو چيز سنگين و گرانبها در ميان شما بر جاي نهادم، قرآن و عترت و اين دو تا قيامت از هم جدا نخواهند شد.»

ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيء؛[6] كتابي بر تو فرو فرستاديم كه بيان كنندة همه چيز است.

و در موقع نزول فتنه‌ها، امر به ارجاع آن شده است.

اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن؛ «وقتي فتنه ها چون قطعه هاي ظلماني شب بر شما هجوم آورد بر شما باد به قرآن.» و عترت را تلو اين قرآن داده است و اتمام و اكمال آن را به عترت دانسته است.

اليوم اكمت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام دينا؛ اين روز دين شما را كامل و نعمت را بر شما تمام نمودم و بر آن دين راضي شدم.

در خاتمه، مسابقة شعري معاويه و عمرو عاص و يزيد را اينجا مي‌آوريم.

معاويه گفت:

خير البرية بعد احمد حيدر

والناس ارض والوصي سماء

(بهترين مردم بعد از احمد، حيدر است، همة مردم به منزلة زمين، و وصي رسول اكرم به منزلة آسمان است).

 

عمرو عاص گفت:

كمليحة شهدت لها ضراتها

فالحسن ما شهدت به الضراء

(مثل جمال زيبايي كه هوو به آن اقرار كند، پس جمال و خوبي آن است كه هوو بگويد).

 

يزيد گفت:

و مناقب شهد العدو بفضلها

والفضل ما شهدت به الاعداء

(مناقب و فضايل كه دشمن به آن شهادت دهد، فضل و منقبت چيزي است كه دشمن به آن شهادت دهد).

جرج جرداق در اول كتاب (الامام علي صوت العدالة الانسانية) اشعاري از يك مسيحي دربارة علي(ع) نقل مي‌كند. آن مسيحي در اشعارش مي‌گويد: «اگر به من اعتراض شود كه تو بايد شعر براي پاپ بگويي چرا دربارة علي شعر گفته‌اي، جواب مي‌دهم كه من عاشق فضيلتم و سرچشمة فضيلت را علي ديدم پس براي او شعر گفتم.»



[1]. لقمان، آيه 27.

[2]. رعد، آيه 43.

[3]. آل عمران، آيه 191.

[4]. سورة مائده، آیة 55.

[5]. سورة انسان، آیة 8 - 9.

[6]. نحل، آية 89 .